۱

نخوت بادِ دی و شوکتِ خار…

PrintFriendly and PDF

بارها نوشتم و پاک کردم. پاک کردم چون نمی‌خواستم نشانی از نفرت و کينه در اين سطور باشد. پاک کردم چون به فرض که شکستی هم برای خودکامگان و بیدادگران در ميان باشد، اين شکست، شکست آدمی است. شکست ما نيز هست. پيروزی ما باید چتری باشد بر سر حتی آنها که ما را نمی‌پسندند و نمی‌خواهند و خوار و خفیف و ذليل و عذرخواه می‌طلبند. ما کسی را فروشکسته و عذرخواه نمی‌خواهيم.

می‌خواستم بگويم آن دوران «آخر شد» ولی می‌دانم و می‌دانيد که آخر نشده است. زدودن آن همه خسارت کار آسانی نيست. در برابر آن حجم عظيم بی‌کفایتی و سوء مديریت و خودمحوری، تمام سياه‌نمايی‌ها سپيدنمايی و مدح می‌نمايد:

آنچنان سوخته اين خاکِ بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نيست

اما بی‌شک يک چيز سپری شده است: نخوت باد دی؛ همان دی‌ ماهی که روز نهم‌اش را حماسه‌ی خود می‌خواندند. اما چه باک. بگذار کسانی که ما را آدمی نمی‌شمرند، برای خود روزی برای حماسه داشته باشند. روز حماسه‌ی ما روزی است که حتی آن‌ها که ما را آدمی نمی‌دانند، شاد باشند و کامروا و گمان نکنند مسير شادمانی‌شان يا راه عزت ايرانی و منافع ملی از تشفی خاطر و سپر انداختن ديگری می‌گذرد. اول نقطه‌ی عزيمت ما هميشه اين است که ديگری آينه‌ی ماست. ديگری از ماست. ديگری ماست.

پس اينگونه می‌نويسم که درست است که بخشی از شادمانی ما اين است که آن هشت سال تيره و تباه – خواهی نخواهی – به پایان رسيد اما در اين چهار سال گذشته، با تمام تازيانه‌ی بيداد که بر تن ما تابِ‌ عشق و وفا را می‌آزمود، نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد. آخر،‌ چه خاری از اين خلنده‌تر که پيروزی خود را در خواری و خفت و حقارت ديگری ببينيم؟ آنکه امروز در کنج کوچه‌ی اختر صبورانه در حصر است، اين درس را با ما کشف کرد و آينه‌ای پيش روی ما گذاشت که بياموزيم حتی با آن‌ها که با ما نامهربانی می‌کنند، حتی با آن‌ها که «دهان رقيبان» می‌بندند و ديگری را نه تنها عدوی خويش بلکه خصم و بدخواه ملتی می‌شمرند، بايد مهربانی ورزيد و سينه از کينه‌ها پاک کرد.

و مگر ما چه می‌خواهيم جز همين‌که وقتی در روی دشمن خويش می‌نگريم، چيزی جز دوستی و مهر در دل‌مان نباشد؟ مگر منتهای همت ما رهايی عزيزان و همراهان‌مان از بند است؟ منتهای همت ما رهايی زندان‌بان آن «سرو خضرا» از حبس خويشتن است. غايت قصوای آرزوی ما اين است که آن‌که آن‌ها را در بند و دور از چشم ياران می‌خواهد با خويشتن مهربان‌تر باشد.

هر اندازه هم که ايران امروز دست به گريبان ويرانی و تباهی باشد، هر اندازه هم که ابرهای تيره سینه‌ی آسمان‌اش را تنگ و تار کرده باشد، همين که ما با خويش در صلح باشيم و حس بغض و کينه‌ای در دل نداشته باشيم – حتی با آن‌ها که هنوز نايره‌ی کين‌توزی‌شان را خاموش نکرده‌اند – روز آخر شدن فرقت يار است. روز پايان ناز و تنعم خزان است. تا باد چنين بادا!

چه کسی تصور می‌کرد که روزی پس از این هشت سال تلخ، ايران رييس جمهوری داشته باشد که بتوان جملات‌اش را نه با شرمساری بلکه با مباهات و رضايت خاطر نوشت، خواند و دست به دست کرد؟ چه کسی تصور می‌کرد که پس از ميرحسين موسوی کسی بتواند سخنانی بگويد که بر دل بنشيند و نشان کينه هم نداشته باشد؟ آری بيت نخست هر غزل تازه‌ی ما، از آخرين بيتی آغاز می‌شود که ميرحسین سرود و راهی کوچه‌‌ی اختر شد. اين سخنان حسن روحانی را از همان جنس می‌بينم:

«خواسته‌های مردم به حق است، گرچه برآوردن همه آن‌ها به يکباره امکان‌پذير نيست…. بايد فضا و فرصت خدمت برای تمام ايرانيان باز شود و بگذاريم که شايستگان بر ملت خدمت کنند و سينه‌ها از کينه‌ها پاک شود و اجازه دهيم که آشتی جای قهر و دوستی جای دشمنی بنشيند و اسلام با چهره رحمانی خود و ايران با چهره عقلانی خود و انقلاب با چهره انسانی خود و نظام با چهره عاطفی خود حماسه بيافريند…من سنگينی بار رای و تنفيذ را حس می‌کنم و تنها و تنها به خدا پناه می‌برم و از او خالصانه درخواست می‌کنم که اين بنده حقير خود از کبر و غرور و بخل و حسد رها و دور کند؛ از استبداد رای، عجله در تصميم‌گيری و تقدم منافع شخصی بر منافع ملی و بستن دهان رقيبان به خداوند پناه مي‌برم. از خداوند متعال مي‌خواهم که فراموش نکنم آنچه را که بر پيشينيان رفته است».

  1. چقدر دلم می‌خواهد خوشحال باشم از اینکه بهاری تازه از راه رسیده، اما به ناگاه این چند کلمه‌ی شاملو توی گوشم فریاد می‌زند:
    «ای درخت جوان»
    «تو خواهی دید مرگ پائیز پیر را»
    «اما …»
    «از پس هر بهار پائیزی است»
    می‌ترسم از اینکه یک‌بار دیگر به جان مردم و روزنامه‌ها بیفتند و ببرند و بزنند و ببندند و فس علی هذا
    و بعد هم که فریاد برآوری بگویند دولت اصلاح‌طلب است دیگر.
    حالم از این اصلاح و آن اصول به هم می‌خورد، مشکل ما نه این است و نه آن بلکه اقتدارگرایی است که در بین همه‌ی این‌ها به چشم می‌خورد. تنها آرزوی روزی را دارم که عقلانیت به عرصه تصمیم‌گیری‌های روزمره‌ی ما برگردد…

    موفق باشی و عاشق

|