۰

ره و رسمِ سفر

Print Friendly, PDF & Email

به يادِ يار و ديار ان چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم
هنوز نمی‌دانم خاصيت اين سفر چه بود؟ رهايی از طعنه و ملامت کم‌حوصله‌گان؟ يا فراقی ديرپا؟ آن هم برای من که عمری را در هجران گذرانده‌ام و . . .
بيار باده که عمری است تا من از سرِ امن
به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم
امروز گذارم به بوش هاوس افتاده بود و مراسم تولد شاهرخ گلستان در اينجا بر پا بود جشن و طرب و عيش و نوشی از آن‌گونه که افتد و دانی! ولی سوخته‌خرمنی چون من را چه حاصل که هنوز ميان آسمان و زمين به تعليق است؟ شاهرخ گلستان در هفتاد سالگی هنوز سر زنده و شاداب است. خدايش عمر دهاد! ما را که عمر در نيمه راه چون پايان حيات می‌ماند و آفتابی بر افقِ غروبيم! آخر تو کجايی؟ کجايی که لحظات را بی تو می‌کشيم! اين سنگينی حيات و نفس را به کجا بايد برد؟ نفس هم آزارم می‌دهد. . .

|