۴

از شگفتی‌های علی

سه چهار روز پيش که سوئد بودم، بسيار به نامه‌ی علی به مالک می‌انديشيدم و اين‌که چه اندازه اين نامه برای فهم شخصيت علی مفيد است و چه اندازه آن تصویری که عموم شيعيان از علی در ذهن دارند با شخصيت تاريخی و واقعی او فاصله دارد. علی گرفتار است ميان غاليان و مقصران گرفتار است. ميان آن‌ها که در دوستی غلو می‌کنند و در دشمنی نيز غلو می‌ورزند. و کسانی که در فهم و شناخت شخصيت واقعی (حقيقی و حقوقی) او قصور می‌کنند.

شگفت‌آورتر آن‌که امروزه که بيش از هزار و سيصد سال از زمان حيات علی فاصله گرفته‌ايم و توان و وسعت نظری را يافته‌ايم که درباره‌ی او به انصاف داوری کنيم، هنوز هستند کسانی که درباره‌ی علی همان می‌گويند که يا معاويه درباره‌ی او می‌گفت (و به قصد تخريب شخصيتِ او دروغ‌ها می‌پراکند) و يا خوارج به جهل و مقدس‌نمايی درباره‌ی او می‌ساختند. عجيب نيست آيا که در قرن بيست و يکم هنوز گرفتار همان جهالت‌ها و همان نادانی‌ها و همان تعصب‌ها هستيم؟ این محکم‌ترين گواه است بر این‌که هیچ پیشرفت و تحول سياسی و اجتماعی، غلبه‌ی خردمندی و سيطره‌ی درست‌اندیشی را در هيچ جامعه‌ای تضمين نمی‌کند. اصلاح يک نظام سياسی يا در آمدن تحولات فکری و تحقق يافتن نواندیشی‌های فلسفی تنها شرط‌های لازم برای روشن‌انديشی‌ هستند و شرط کافی نيستند. پیش‌تر درباره‌ی این دروغ‌های بی‌فروغ که مؤمن فراوان دارند (خود حساب کنيد که مؤمنان به دروغ چه مؤمنانی هستند؛ چه ايمانی شود ايمانِ به دروغ و تهمت و نيرنگ!)، نوشته‌ام. زياده نمی‌نويسم. در ادامه‌، نامه‌ی ۵۳ نهج البلاغه را، با ترجمه‌ی شهيدی، که مولا خطاب به مالک اشتر نوشته است می‌آورم.

متن عربی نامه را از اين‌جا پياده کنيد.

***
و از عهدنامه آن حضرت است
كه براى اشتر نخعى نوشت، چون او را به ولايت مصر و شهرهاى تابع آن گماشت. هنگامى كه كار امير آن ولايت (محمد پسر ابو بكر) آشفته گرديد و آن درازترين عهدنامه است، و از همه نامه‏هاى امام زيباييهاى بيشتر دارد.
به نام خداوند بخشنده مهربان
اين فرمانى است از بنده خدا، على امير مؤمنان به مالك اشتر پسر حارث، در عهدى كه با او مى‏گذارد، هنگامى كه وى را به حكومت مصر مى‏گمارد تا خراج آن را فراهم آرد، و پيكار كردن با دشمنان و سامان دادن كار مردم مصر و آباد كردن شهرهاى آن.
او را فرمان مى‏دهد به ترس از خدا و مقدم داشتن طاعت خدا بر ديگر كارها، و پيروى آنچه در كتاب خود فرمود، از واجب و سنتّها كه كسى جز با پيروى آن راه نيك‏بختى را نپيمود. و جز با نشناختن و ضايع ساختن آن بدبخت نبود، و اينكه خداى سبحان را يارى كند به دل و دست و زبان، چه او (جلّ إسمه) يارى هر كه او را يار باشد پذيرفته است و ارجمندى آن كس كه دين او را ارجمند سازد، به عهده گرفته.
و او را مى‏فرمايد تا نفس خود را از پيروى آرزوها بازدارد، و هنگام سركشيها به فرمانش آرد كه «همانا نفس به بدى وا مى‏دارد، جز كه خدا رحمت آرد».
و مالك بدان كه من تو را به شهرهايى مى‏فرستم كه دستخوش دگرگونيها گرديده، گاه داد و گاهى ستم ديده، و مردم در كارهاى تو چنان مى‏نگرند كه تو در كارهاى واليان پيش از خود مى‏نگرى، و در باره تو آن مى‏گويند كه درباره آنان مى‏گويى، و نيكوكاران را به نام نيكى توان شناخت كه خدا از ايشان بر زبانهاى بندگانش جارى ساخت. پس نيكوترين اندوخته خود را كردار نيك بدان و هواى خويش را در اختيار گير، و بر نفس خود بخيل باش و زمام آن را در آنچه برايت روا نيست رها مگردان، كه بخل ورزيدن بر نفس، داد آن را دادن است در آنچه دوست دارد، يا ناخوش مى‏انگارد، و مهربانى بر رعيت را براى دل خود پوششى گردان و دوستى ورزيدن با آنان را و مهربانى كردن با همگان، و مباش همچون جانورى شكارى كه خوردنشان را غنيمت شمارى چه رعيّت دو دسته‏اند: دسته‏اى برادر دينى تواند، و دسته ديگر در آفرينش با تو همانند. گناهى از ايشان سر مى‏زند، يا علتهايى بر آنان عارض مى‏شود، يا خواسته و ناخواسته خطايى بر دستشان مى‏رود. به خطاشان منگر، و از گناهشان درگذر، چنانكه دوست دارى خدا بر تو ببخشايد و گناهت را عفو فرمايد، چه تو برتر آنانى، و آن كه بر تو ولايت دارد از تو برتر است، و خدا از آن كه تو را ولايت داد بالاتر، و او ساختن كارشان را از تو خواست و آنان را وسيلت آزمايش تو ساخت، و خود را آماده جنگ با خدا مكن كه كيفر او را نتوانى برتافت  و در بخشش و آمرزش از او بى‏نيازى نخواهى يافت، و بر بخشش پشيمان مشو و بر كيفر شادى مكن، و به خشمى كه توانى خود را از آن برهانى مشتاب، و مگو مرا گمارده‏اند و من مى‏فرمايم، و اطاعت امر را مى‏پايم. چه اين كار دل را سياه كند و دين را پژمرده و تباه و موجب زوال نعمت است و نزديكى بلا و آفت، و اگر قدرتى كه از آن برخوردارى، نخوتى در تو پديد آرد و خود را بزرگ بشمارى، بزرگى حكومت پروردگار را كه برتر از توست بنگر، كه چيست، و قدرتى را كه بر تو دارد و تو را بر خود آن قدرت نيست، كه چنين نگريستن سركشى تو را مى‏خواباند و تيزى تو را فرو مى‏نشاند و خرد رفته‏ات را به جاى باز مى‏گرداند.
بپرهيز كه در بزرگى فروختن، خدا را همنبرد خوانى و در كبريا و عظمت خود را همانند او دانى كه خدا هر سركشى را خوار مى‏سازد و هر خودبينى را بى مقدار.
داد خدا و مردم و خويشاوندان نزديكت را از خود بده، و آن كس را كه از رعيت خويش دوست مى‏دارى، كه اگر داد آنان را ندهى ستمكارى، و آن كه بر بندگان خدا ستم كند خدا را به جاى بندگانش دشمن او بود، و آن را كه خدا دشمن گيرد، دليل وى را نپذيرد و او با خدا سر جنگ دارد، تا آنگاه كه بازگردد و توبه آرد، و هيچ چيز چون بنياد ستم نهادن، نعمت خدا را دگرگون ندارد، و كيفر او را نزديك نيارد، كه خدا شنواى دعاى ستمديدگانست و در كمين ستمكاران.
و بايد از كارها آن را بيشتر دوست بدارى كه نه از حق بگذرد، و نه فروماند، و عدالت را فرا گيرتر بود و رعيت را دلپذيرتر، كه ناخشنودى همگان خشنودى نزديكان را بى‏اثر گرداند، و خشم نزديكان خشنودى همگان را زيانى نرساند، و به هنگام فراخى زندگانى، سنگينى بار نزديكان بر والى از همه افراد رعيت بيشتر است، و در روز گرفتارى يارى آنان از همه كمتر، و انصاف را از همه ناخوشتر دارند، و چون درخواست كنند فزونتر از ديگران ستهند و به هنگام عطا سپاس از همه كمتر گزارند، و چون به آنان ندهند ديرتر از همه عذر پذيرند و در سختى روزگار شكيبايى را از همه كمتر پيشه گيرند، و همانا آنان كه دين را پشتيبانند، و موجب انبوهى مسلمانان، و آماده پيكار با دشمنان، عامه مردمانند. پس بايد گرايش تو به آنان بود و ميلت به سوى ايشان.
و از رعيت آن را از خود دورتر دار و با او دشمن باش كه عيب مردم را بيشتر جويد، كه همه مردم را عيبهاست و والى از هركسى سزاوارتر به پوشيدن آنهاست. پس مبادا آنچه را بر تو نهان است آشكار گردانى و بايد، آن را كه برايت پيداست بپوشانى، و داورى در آنچه از تو نهان است با خداى جهان است. پس چندان كه توانى زشتى را بپوشان تا آن را كه دوست دارى بر رعيت پوشيده ماند، خدا بر تو بپوشاند. گره هر كينه را كه از مردم دارى بگشاى و رشته هر دشمنى را پاره نماى. خود را از آنچه برايت آشكار نيست ناآگاه گير و شتابان گفته سخن چين را مپذير، كه سخن چين نرد خيانت بازد هر چند خود را همانند خيرخواهان سازد.
و بخيل را در رأى زنى خود در مياور كه تو را از نيكوكارى باز گرداند، و از درويشى مى‏ترساند. و نه ترسو را تا در كارها سستت نمايد، و نه آزمند را تا حرص ستم را برايت بيارايد، كه بخل و ترس و آز سرشتهايى جدا جداست كه فراهم آورنده آنها بدگمانى به خداست. بدترين وزيران تو، كسى است كه پيش از تو وزير بدكاران بوده و آن كه در گناهان آنان شركت نموده. پس مبادا چنين كسان محرم تو باشند كه آنان ياوران گناهكارانند، و ستمكاران را كمك كار، و تو جانشينى بهتر از ايشان خواهى يافت كه در رأى و گذاردن كار چون آنان بود، و گناهان و كردار بد آنان را بر عهده ندارد. آن كه ستمكارى را در ستم يار نبوده، و گناهكارى را در گناهش مددكار. بار اينان بر تو سبكتر است، و يارى ايشان بهتر، و مهربانى‏شان بيشتر و دوستى‏شان با جز تو كمتر. پس اينان را خاص خلوت خود گير و در مجلسهايت بپذير، و آن كس را بر ديگران بگزين كه سخن تلخ حق را به تو بيشتر گويد، و در آنچه كنى يا گويى و خدا آن را از دوستانش ناپسند دارد كمتر يارى‏ات كند. و به پارسايان و راستگويان بپيوند، و آنان را چنان بپرور كه تو را فراوان نستايند، و با ستودن كار بيهوده‏اى كه نكرده‏اى خاطرت را شاد ننمايند، كه ستودن فراوان خود پسندى آرد، و به سركشى وادارد.
و مبادا نكوكار و بد كردار در ديده‏ات برابر آيد، كه آن رغبت نكوكار را در نيكى كم كند، و بد كردار را به بدى وادار نمايد، و در باره هر يك از آنان آن را عهده‏دار باش كه او بر عهده خود گرفت، و بدان كه هيچ چيز گمان والى را به رعيت نيك نيارد، چون نيكيى كه در حق آنان كند و بارشان را سبك دارد، و ناخوش نشمردن از ايشان آنچه را كه حقى در آن ندارد بر آنان. پس رفتار تو چنان بايد، كه خوش گمانى رعيت برايت فراهم آيد، كه اين رنج دراز را از تو مى‏زدايد. و به خوش گمانى تو آن كس سزاوارتر كه از تو بدو نيكى رسيده و بدگمانى‏ات بدان بيشتر بايد كه از تو بدى ديده.
و آيين پسنديده‏اى را بر هم مريز كه بزرگان اين امّت بدان رفتار نموده‏اند، و مردم بدان وسيلت به هم پيوسته‏اند، و رعيّت با يكديگر سازش كرده‏اند، و آيينى را منه كه چيزى از سنتهاى نيك گذشته را زيان رساند، تا پاداش از آن نهنده سنّت باشد و گناه شكستن آن بر تو ماند. و با دانشمندان فراوان گفتگو كن و با حكيمان فراوان سخن در ميان نه، در آنچه كار شهرهايت را استوار دارد و نظمى را كه مردم پيش از تو بر آن بوده‏اند برقرار.
و بدان كه رعيت را صنفهاست كه كار برخى جز به برخى ديگر راست نيايد، و به برخى از برخى ديگر بى‏نيازى نشايد. از آنان سپاهيان خدايند و دبيران كه در نوشتن نامه‏هاى عمومى و يا محرمانه انجام وظيفه نمايند. و از آنها داوران‏اند كه كار به عدالت دارند و عاملانند كه كار خود به انصاف و مدارا رانند، و از آنان أهل جزيه و خراج‌اند، از ذميّان و مسلمانان. و بازرگانانند و صنعتگران و طبقه فرودين از حاجتمندان و درويشان. و خدا نصيب هر دسته را معين داشته و ميزان واجب آن را در كتاب خود يا سنّت پيامبرش (ص) نگاشته، كه پيمانى از جانب خداست و نگهدارى شده نزد ماست.
پس سپاهيان به فرمان خدا رعيت را دژهاى استوارند، و واليان را زينت و وقار. دين به آنان ارجمندست، و راه‏ها بى گزند، و كار رعيت جز به سپاهيان قرار نگيرد، و كار سپاهيان جز با خراجى كه خدا براى آنان معين فرموده درستى نپذيرد. تا بدان در جهاد با دشمن خود نيرومند شوند و كار خود را بدان سامان دهند. و آنان را از خراج آن اندازه بايد كه نيازمنديشان را كفايت نمايد. و اين دو دسته رعيت و سپاهيان بر پاى نماند جز با سومين دسته از مردمان كه قاضيانند و عاملان و نويسندگان ديوان، كه كار عقدها را استوار مى‏كنند و آنچه سود مسلمانان است فراهم مى‏آورند، و در كارهاى خصوصى و عمومى مورد اعتمادند.
و كار اين جمله استوار نشود جز با بازرگانان و صنعتگران كه فراهم مى‏شوند و با سودى كه به دست مى‏آرند، بازارها را بر پاى مى‏دارند. و كار مردم را كفايت مى‏كنند، در آنچه ديگران مانند آن نتوانند. سپس طبقه فرودينند از نيازمندان و درويشان كه سزاوار است بخشيدن به آنان، و يارى كردن ايشان.
و براى هر يك از آنان نزد خدا از غنيمت گشايشى است، و هر يك را بر والى حقى، چندانكه كارشان را سامان دهد، و والى چنانكه بايد از عهده آنچه خدا بر او واجب كرده بر نيايد، جز با كوشش و از خدا يارى جستن و خود را براى اجراى حق آماده نمودن، و شكيبايى در انجام كار، بر او آسان باشد يا دشوار. پس از سپاهيان خود كسى را بگمار كه خيرخواهى وى براى خدا و رسول او و امام خود بيشتر دانى و دامن او را پاكتر و بردبارى‏اش برتر، كه دير به خشم آيد و زود به پذيرفتن پوزش گرايد، و بر ناتوانان رحمت آرد، و با قويدستان برآيد، و آن كس كه درشتى او را بر نيانگيزاند، و ناتوانى وى را بر جاى ننشاند، و از آنان كه گوهرى نيك دارند و از خاندانى پارسايند، و از سابقتى نيكو برخوردار. پس دليران و رزم‏آوران و بخشندگان و جوانمردان، كه اينان بزرگوارى را در خود فراهم كرده‏اند و نيكوييها را گردآورده. پس در كارهاى آنان چنان بينديش كه پدر و مادر در باره فرزند خويش، و مبادا آنچه آنان را بدان نيرومند مى‏كنى در ديده‏ات بزرگ نمايد، و نيكويى‏ات در باره ايشان هر چند اندك باشد خرد نيايد، كه آن نيكى آنان را به خيرخواهى تو خواند و گمانشان را در باره‏ات نيكو گرداند، و رسيدگى به كارهاى خرد آنان را به اعتماد وارسى كارهاى بزرگ وامگذار، كه اندك لطف تو را جايى است و از آن سود برگيرند، و بسيار آن را جايى كه از آن بى‏نياز نبوند.
و بايد گزيده‏ترين سران سپاه نزد تو آن بود كه با سپاهيان يار باشد و آنان را كمك‏كار، و از آنچه دارد بر آنان ببخشايد چندانكه خود و كسانشان را كه به جاى نهاده‏اند شايد، تا عزم همگى شان در جهاد با دشمن فراهم آيد. چه مهربانى تو به آنان دلهاشان را بر تو مهربان نمايد. و آنچه بيشتر ديده واليان بدان روشن است، برقرارى عدالت در شهرها و ميان رعيت دوستى پديد شدن است، و دوستى آنان آشكارا نگردد جز آنگاه كه دل ايشان بى گزند شود، و خيرخواهى شان راست نيايد جز كه با واليان يكدل و مهربان باشند و دوام حكومت آنان را سنگين نشمارند، و گفتگو از دير ماندن آنان را بر سر كار، واگذارند. پس اميدشان را برآر، و ستودنشان را به نيكى پيوسته دار، و رنج كسانى را كه كوششى كرده‏اند بر زبان آر، كه فراوان كار نيكوى آنان را ياد كردن، دلير را بر انگيزاند، و ترسان بد دل را به كوشش مايل گرداند، إن شاء اللّه، نيز مقدار رنج هر يك را در نظر دار و رنج يكى را به حساب ديگرى مگذار، و در پاداش او به اندازه رنجى كه ديده و زحمتى كه كشيده تقصير ميار، و مبادا بزرگى كسى موجب شود كه رنج اندك او را بزرگ شمارى و فرودى رتبه مردى سبب شود، كوشش سترگ وى را خوار به حساب آرى.
و آنجا كه كار بر تو گران شود و دشوار و حقيقت كارها نا آشكار، بخدا و رسولش باز آر، چه خداى تعالى مردمى را كه دوستدار راهنمايى‏شان بوده گفته است «اى كسانى كه ايمان آورديد خدا و رسول و خداوندان امر خويش را فرمان بريد پس اگر در چيزى با يكديگر خصومت ورزيديد، آنرا به خدا و رسول بازگردانيد»  و بازگرداندن به خدا گرفتن محكم كتاب او قرآنست. و بازگرداندن به رسول گرفتن سنت جامع اوست كه پذيرفته همگانست.  و براى داورى ميان مردم از رعيت خود آنرا گزين كه نزد تو برترين است. آنكه كارها بر او دشوار نگردد و ستيز خصمان وى را به لجاجت نكشاند، و در خطا پايدار نبود، و چون حق را شناخت در بازگشت بدان در نماند. و نفس او به طمع ننگرد، و تا رسيدن به حق، به اندك شناخت بسنده نكند، و در شبهت‏ها درنگش از همه بيش باشد و حجت را بيش از همه به كار برد، و از آمد شد صاحبان دعوى كمتر به ستوه آيد و در آشكار گشتن كارها شكيباتر بود و چون حكم روشن باشد در داورى قاطع‏تر. آنكس كه ستايش فراوان وى را به خودبينى نكشاند و خوش آمد گوئى او را بر نيانگيزاند، و اينان اندك‏اند. پس داورى چنين كس را فراوان تيمار دار و در بخشش بدو گشاده دستى به كار آر چندانكه نياز وى به مردمان كم افتد، و رتبت او را نزد خود چندان بالا بر كه از نزديكانت كسى در باره وى طمع نكند، و از گزند مردمان نزد تو ايمن ماند. در اين باره نيك بنگر كه اين دين در دست بدكاران گرفتار بود، در آن، كار از روى هوس مى‏راندند و به نام دين دنيا را مى‏خوردند.
سپس در كار عاملان خود بينديش، و پس آزمودن به كارشان بگمار، و به ميل خود و بى مشورت ديگران به كارى مخصوصشان مدار، كه به هواى خود رفتن و براى ديگران ننگريستن، ستمگرى بود و خيانت، و عاملانى اين چنين را در ميان كسانى جو كه تجربت دارند و حيا، از خاندانهاى پارسا كه در مسلمانى قدمى پيشتر دارند، و دلبستگى بيشتر اخلاق آنان گراميتر است و آبروشان محفوظتر و طمعشان كمتر، و عاقبت نگرى‏شان فزونتر. پس روزى اينان را فراخ دار كه فراخى روزى نيروشان دهد تا در پى اصلاح خود برآيند، و بی‌نيازيشان بود، تا دست به مالى كه در اختيار دارند نگشايند، و حجتى بود بر آنان اگر فرمانت را نپذيرفتند، يا در امانتت خيانت ورزيدند. پس بر كارهاى آنان مراقبت دار، و جاسوسى راستگو و وفا پيشه بر ايشان بگمار كه مراقبت نهانى تو در كارهاشان، وادار كننده آنهاست به رعايت امانت، و مهربانى بر رعيت، و خود را از كاركنانت واپاى اگر يكى از آنان دست به خيانتى گشود، و گزارش جاسوسان تو بر آن خيانت همداستان بود، بدين گواه بسنده كن، و كيفر او را با تنبيه بدنى بدو برسان و آنچه بدست آورده بستان. سپس او را خوار بدار، و خيانتكار شمار و طوق بدنامى را در گردنش در آر.
و در كار خراج چنان بنگر كه اصلاح خراج دهندگان در آن است، چه صلاح خراج و خراج دهندگان به صلاح ديگران است، و كار ديگران سامان نگيرد تا كار خراج دهندگان سامان نپذيرد، كه مردمان همگان، هزينه خوار خراجند و خراج دهندگان، و بايد نگريستنت به آبادانى زمين بيشتر از ستدن خراج بود، كه ستدن خراج جز با آبادانى ميسّر نشود، و آن كه خراج خواهد و به آبادانى نپردازد، شهرها را ويران كند و بندگان را هلاك سازد، و كارش جز اندكى راست نيايد، و اگر از سنگينى ماليات شكايت كردند، يا از آفتى كه به كشت رسيده، يا آبى كه از كشتهاشان بريده، يا باران بدانها نباريده يا بذر زمين بر اثر غرق شدن يا بى آبى تباه گرديده، بار آنان را سبك گردان چندانكه مى‏دانى كارشان سامان پذيرد بدان. و آنچه بدان بار آنان را سبك گردانى بر تو گران نيايد، چه آن اندوخته‏اى بود كه به تو بازش دهند، با آبادانى كه در شهرهايت كنند و آرايشى كه به ولايتها دهند، نيز ستايش آنان را به خود كشانده‏اى و شادمانى كه عدالت را ميانشان گسترانده‏اى، حالى كه تكيه بر فزونى قوت آنان خواهى داشت بدانچه نزدشان اندوخته‏اى: از آسايشى كه برايشان اندوخته‏اى و اطمينانشان كه با عدالت خود بدست آورده و مدارايى كه كرده‏اى و بسا كه در آينده كارى پديد آيد كه چون آن را به عهده آنان گذارى با خاطر خوش بپذيرند و خرده نگيرند، كه چون شهرها آبادان بود، هرچه بر عهده مردم آن نهى برد، و زمين جز با تنگدستى ساكنان آن ويران نشود. مردم شهرها هنگامى تنگدست گردند كه واليان روى به گردآوردن مال آرند و از ماندن خود بر سر كار اطمينان ندارند، و از آنچه مايه عبرت است كمتر سود بردارند.
پس در باره كاتبان خود بنگر، و بهترينشان را بر سر كار بياور، و نامه‏هايى را كه در آن تدبيرها و رازهايت نهان است، از ميان جمع كاتبان به كسى مخصوص دار كه صالحتر از ديگران است. كسى كه مكرمت در حق وى او را به طغيان نكشاند و بر تو دلير نگرداند آنسانكه در جمع حاضران مخالفتت تواند، و غفلتش سبب نشود كه در رساندن نامه‏هاى عاملانت به تو و نوشتن پاسخ درست آنها از تو به آنان سهل انگارى كند، و در آنچه براى تو مى‏گيرد و آنچه از جانب تو مى‏دهد فروگذارى. و پيمانى را كه به سود تو بسته سست نگرداند، و در به هم زدن پيمانى كه به زيان توست در نماند و قدر خود را در كارها بداند، چه آن كه قدر خود را نداند در شناختن قدر جز خود نادانتر بود و درماند. و در گزيدن اين كاتبان تنها به فراست و اطمينان، و خوش گمانى خود اعتماد مكن كه مردم براى جلب نظر واليان به آراستن ظاهر مى‏پردازند، و خوش خدمتى را پيشه مى‏سازند. اما در پس آن، نه خيرخواهى است و نه از امانت نشان. ليكن آنان را بيازماى به خدمتى كه براى واليان نيكوكار پيش از تو عهده‏دار بوده‏اند، و بر آن كس اعتماد كن كه ميان همگان اثرى نيكو نهاده، و به امانت از همه شناخته‏تر است و امتحان خود را داده كه اين نشانه خيرخواهى تو براى دين خداست و براى كسى كه كار او بر عهده شماست. و بر سر هر يك از كارهايت مهترى از آنان بگمار كه نه بزرگى كار او را ناتوان سازد، و نه بسيارى آن وى را پريشان، و هر عيب كه در كاتبان توست و تو از آن غافل شوى به عهده تو ماند. ديگر اينكه نيكى به بازرگانان و صنعتگران را بر خود بپذير، و سفارش كردن به نيكويى در باره آنان را به عهده گير، چه كسى كه برجاى بود و چه آن كه با مال خود از اين سو بدان سو رود، و با دسترنج خود كسب كند، كه آنان مايه‏هاى منفعتند و پديدآورندگان وسيلتهاى آسايش و راحت. و آورنده آن از جاهاى دور دست و دشوار، در بيابان و دريا و دشت و كوهسار. جايى كه مردمان در آنجا گرد نيايند و در رفتن بدان جا دليرى ننمايند. اين بازرگانان مردمى آرامند و نمى‏ستيزند، و آشتى جويند و فتنه‏اى نمى‏انگيزند.
به كار آنان بنگر، چه در آنجا باشند كه خود به سر مى‏برى و يا در شهرهاى ديگر. و با اين همه بدان كه ميان بازرگانان بسيار كسانند كه معاملتى بد دارند، بخيلند و در پى احتكارند. سود خود را مى‏كوشند و كالا را به هر بها كه خواهند مى‏فروشند، و اين سود جويى و گرانفروشى زيانى است براى همگان، و عيب است بر واليان. پس بايدت از احتكار منع نمود كه رسول خدا (ص) از آن منع فرمود. و بايد خريد و فروش آسان صورت پذيرد و با ميزان عدل انجام گيرد. با نرخهاى رايج بازار نه به زيان فروشنده و نه خريدار. و آن كه پس از منع تو دست به احتكار زند او را كيفر ده و عبرت ديگران گردان، و در كيفر او اسراف مكن.
سپس خدا را خدا را در طبقه فرودين از مردم، آنان كه راه چاره ندانند و از درويشان و نيازمندان و بينوايان و از بيمارى بر جاى ماندگانند، كه در اين طبقه مستمندى است خواهنده، و مستحق عطايى است به روى خود نياورنده. و براى خدا حقى از خود را كه به آنان اختصاص داده، و نگهبانى آن را به عهده‏ات نهاده پاس دار، و بخشى از بيت المال و بخشى از غله‏هاى زمينهاى خالصه را در هر شهر به آنان واگذار، كه دور دست‏ترين آنان را همان بايد كه براى نزديكان است، و آنچه بر عهده تو نهاده‏اند، رعايت حق ايشان است. پس مبادا فرور رفتن در نعمت، از پرداختن به آنان بازت دارد كه ضايع گذاردنت كارى خرد را به خاطر استوار كردن كارى بزرگ و مهم، عذرى برايت نيارد. پس، از رسيدگى به كارشان دريغ مدار و روى ترش بدانان ميار، و به كارهاى كسى كه به تو دسترسى ندارد بنگر آنان كه در ديده‏ها خوارند و مردم خردشان مى‏شمارند، و كسى را كه بدو اعتماد دارى براى تفقد حال آن جماعت بگذار كه از خدا ترسان باشد و از فروتنان، تا در خواستهاى آنان را به تو رساند.
و با آنان چنان رفتار كن كه چون خدا را ديدى جاى عذرت بماند، كه اين گروه از ميان مردمان به انصاف نيازمندترند از ديگران، و در گزارد حقّ همگان تو را چنان بايد كه عذرت در پيشگاه خدا پذيرفته‏آيد. يتيمان را عهده‏دار باش و كهنسالانى را كه چاره‏اى ندارند و دست سؤال پيش نمى‏آرند، و اين كار بر واليان گرانبار است و گزاردن حق همه جا دشوار، و بود كه خدا آن را سبك گرداند بر مردمى كه عاقبت جويند و خود را به شكيبايى وا مى‏دارند، و به وعده راست خدا در باره خويش اطمينان دارند.
و بخشى از وقت خود را خاص كسانى كن كه به تو نياز دارند. خود را براى كار آنان فارغ دار و در مجلسى عمومى بنشين تا در آن فروتنى كنى خدايى را كه تو را آفريد. و سپاهيان و يارانت را كه نگهبانانند يا تو را پاسبانانند، از آنان بازدار، تا سخنگوى آن مردم با تو گفتگو كند بى درماندگى در گفتار كه من از رسول خدا (ص) بارها شنيدم كه مى‏فرمود: «هرگز امتى را پاك از گناه نخوانند كه در آن امت بى آنكه بترسند و در گفتار درمانند، حق ناتوان را از توانا نستانند» و درشتى كردن و درست سخن نگفتن آنان را بر خود هموار كن و تنگخويى بر آنان و خود بزرگ بينى را از خود بران، تا خدا بدين كار درهاى رحمت خود را بر روى تو بگشايد و تو را پاداش فرمانبرى عطا فرمايد، و آنچه مى‏بخشى چنان بخش كه بر تو گوارا افتد و آنچه باز مى‏دارى با مهربانى و پوزشخواهى همراه بود. نيز بر عهده تو كارهاست كه خود بايد آن را انجام دهى، از آن جمله پاسخ گفتن عاملان توست آنجا كه كاتبانت درمانند، و رساندن آن را در نامه نتوانند. ديگر نياز مردم را بر آوردن در همان روز كه به تو عرضه دارند و يارانت در انجام تقاضاى آنان گرانى كنند و عذرى آرند. و كار هر روز را در همان روز بران، كه هر روز را كارى است مخصوص بدان، و براى آنچه ميان تو و خداست نيكوترين اوقات و بهترين ساعات را بگذار هرچند همه كارها در همه وقت براى خداست، اگر نيت درست باشد و رعيت را از آن آسايش بود.
و بايد گزارد واجباتى كه خاص خداست و در پى اداى آنى از آن جمله بود كه دينت را براى آن خالص مى‏گردانى. پس در بخشى از شب و روز تن خود را خاص پرستش خدا گردان و آنچه را به خدا نزديكت كند به درستى به انجام رسان، بى هيچ كاهش و نقصان، هر چند تو را دشوار آيد و تنت بفرسايد. و چون با مردمان نمازگزارى چنان گزار كه نه آنان را برمانى و نه نماز را ضايع گردانى، چه ميان مردم كسى بود كه بيمار است يا حاجتى دارد و گرفتارست. من از رسول خدا (ص) آنگاه كه مرا به يمن فرستاد پرسيدم با مردم چگونه نماز گزارم ؟ فرمود: « در حد توانايى ناتوانان آنان بگزار و بر مؤمنان رحمت آر. » و پس از اين همه، فراوان خود را از رعيت خويش پنهان مكن كه پنهان شدن واليان از رعيت نمونه‏اى است از تنگخوئى و كم اطلاعى در كارها، و نهان شدن از رعيت، واليان را از دانستن آنچه بر آنان پوشيده است باز دارد، پس كار بزرگ نزد آنان خرد به شمار آيد، و كار خرد بزرگ نمايد، زيبا زشت شود و زشت زيبا، و باطل به لباس حق در آيد. و همانا والى انسانى است كه آنچه را مردم از او پوشيده دارند نداند، و حق را نشانه‏اى نبود، تا بدان راست از دروغ شناخته شود، و تو به هر حال يكى از دو كس خواهى بود: يا مردى كه نفس او در اجراى حق سخاوتمند است، پس چرا خود را بپوشانى و حق واجبى را كه بر عهده توست نرسانى ؟ يا كار نيكى را نكنى كه كردن آن توانى ؟ يا به بازداشتن حق گرفتارى، در اين صورت مردمان به زودى خود را از درخواست از تو بازدارند چه از بخشش تو نوميدند و چاره ندارند با اينكه بيشتر نيازمندى مردمان بر تو رنجى ندارد، چرا كه شكايت از ستم است و عدالت خواستن يا در معاملتى انصاف جستن.
نيز والى را نزديكان است و خويشاوندان كه خوى برترى جستن دارند و گردن‏فرازى كردن و در معاملت انصاف را كمتر به كار بستن. ريشه ستم اينان را با بريدن اسباب آن برآر و به هيچ يك از اطرافيان و خويشاوندانت زمينى را به بخشش وامگذار، و مبادا در تو طمع كنند با بستن پيمانى كه مجاور آنان را زيان رساند در بهره كه از آب دارند، يا كارى كه بايد با هم به انجام رسانند و رنج آن را برعهده ديگران نهند، پس بر آنان تنها گوارا افتد و عيب آن در دنيا و آخرت بر تو ماند.
و حق را از آن هر كه بود بر عهده‏دار، نزديك يا دور، و در اين باره شكيبا باش و اين شكيبايى را به حساب خدا بگذار. هر چند اين رفتار با خويشاوندان و أطرافيانت بود و عاقبت آن را با همه دشوارى كه دارد،
چشم دار، كه پايان آن پسنديده است و سرانجامش فرخنده.
و اگر رعيت بر تو گمان ستم برد، عذر خود را آشكارا با آنان در ميان گذار، و با اين كار از بدگمانى شان درآر، كه بدين رفتار نفس خود را به فرمان آورده باشى و با رعيت مدارا كرده و حاجت خويش را برآورده و رعيت را به راه راست واداشته.
و از صلحى كه دشمن تو را بدان خواند، و رضاى خدا در آن بود، روى متاب كه آشتى، سربازان تو را آسايش رساند. و از اندوه‏هايت برهاند و شهرهايت ايمن ماند، ليكن زنهار زنهار از دشمن خود پس از آشتى بپرهيز كه بسا دشمن به نزديكى گرايد تا غفلتى يابد و كمين خود بگشايد پس دور انديش شو و به راه خوش گمانى مرو، و اگر با دشمنت پيمانى نهادى و در ذمه خود او را امان دادى به عهد خويش وفا كن و آنچه را بر ذمه دارى ادا. و خود را چون سپرى برابر پيمانت بر پا، چه مردم بر هيچ چيز از واجبهاى خدا چون بزرگ شمردن وفاى به عهد سخت همداستان نباشند با همه هواهاى گونه‏گون كه دارند، و رأيهاى مخالف يكديگر كه در ميان آرند. و مشركان نيز جدا از مسلمانان وفاى به عهد را ميان خود لازم مى‏شمردند چه زيان پايان ناگوار پيمان شكنى را بردند. پس در آنچه به عهده گرفته‏اى خيانت مكن و پيمانى را كه بسته‏اى مشكن و دشمنت را كه در پيمان توست مفريب كه جز نادان بدبخت بر خدا دليرى نكند. و خدا پيمان و زينهار خود را امانى قرار داده، و از در رحمت به بندگان رعايت آن را بر عهده همگان نهاده، و چون حريمى استوارش ساخته تا در استوارى آن بيارمند و رخت به پناه آن كشند. پس در پيمان نه خيانتى توان كرد، و نه فريبى داد، و نه مكرى پيش آورد، و پيمانى مبند كه آن را تأويلى توان كرد يا رخنه‏اى در آن پديد آورد. و چون پيمانت استوار شد و عهدت برقرار راه خيانت مپوى و براى به هم زدنش خلاف معنى لفظ را مجوى، و مبادا سختى پيمانى كه بر عهده‏ات فتاده و عهد خدا آن را بر گردنت نهاده، سر بردارد و تو را به ناحق بر به هم زدن آن پيمان وادارد، كه شكيبايى كردنت در كار دشوارى كه گشايش آن را اميدوارى، و پايان نيكويى‏اش را در انتظار، بهتر از مكرى است كه از كيفر آن ترسانى، و اين كه خدا تو را چنان بازخواست كند كه درخواست بخشش او را در دنيا و آخرتت نتوانى.
و بپرهيز از خونها، و ريختن آن به ناروا، كه چيزى چون ريختن خون به ناحق آدمى را به كيفر نرساند، و گناه را بزرگ نگرداند، و نعمت را نبرد، و رشته عمر را نبرد، و خداوند سبحان روز رستاخيز نخستين داورى كه ميان بندگان كند در خونهايى باشد كه از يكديگر ريخته‏اند. پس حكومت خود را با ريختن خونى به حرام نيرومند مكن كه خون به حرام ريختن قدرت را به ناتوانى و سستى كشاند بلكه دولت را از صاحب آن به ديگرى بگرداند.
و به كشتن به ناحق تو را نزد من و خدا عذرى به كار نيايد چه در آن قصاص بايد، و اگر دچار خطا گشتى و تازيانه يا شمشير يا دستت از فرمان برون شد و به ناخواه كسى را كشتى چه در مشت زدن و بالاتر، بيم كشتن است. مبادا نخوت دولت تو را وادارد كه خود را برتر دانى و خونبهاى كشته را به خاندانش نرسانى.
و بپرهيز از خود پسنديدن، و به خودپسندى مطمئن بودن، و ستايش را دوست داشتن كه اينها همه از بهترين فرصتهاى شيطان است تا بتازد، و كرده نيكوكاران را نابود سازد.
و بپرهيز كه با نيكى خود بر رعيت منت گذارى يا آنچه را كرده‏اى بزرگ شمارى يا آنان را وعده‏اى دهى و در وعده خلاف آرى كه منت نهادن ارج نيكى را ببرد و كار را بزرگ شمردن نور حق را خاموش گرداند، و خلاف وعده خشم خدا و مردم را بر انگيزاند. و خداى تعالى فرموده است: «بزرگ دشمنى است نزد خدا كه بگوييد و نكنيد».
و بپرهيز از شتاب در كارهايى كه هنگام انجام آن نرسيده، يا سستى در آن چون انجامش ممكن گرديده، يا ستيزيدن در كارهايى كه راه راست در آن ناپايدار است، يا سستى ورزيدن آنگاه كه آشكار است. پس هر چيز را در جاى آن بدار و هر كارى را به هنگام آن بگزار.
و بپرهيز از آنكه چيزى را به خود مخصوص دارى كه بهره همه مردم در آن يكسان است، و از غفلت در آنچه بدان توجه بايد، و در ديده‏ها نمايان است. چه آن را كه به ناروا ستده باشى از چنگ تو در آرند، و به زودى پرده كارها از پيش ديده‏ات بردارند، و داد از تو بستانند و به ستمديده رسانند. به هنگام خشم خويشتندار باش و تندى و سركشى ميار و دست قهر پيش مدار و تيزى زبان بگذار، و از اين جمله خوددارى كن، با سخن ناسنجيده بر زبان نياوردن، و در قهر تأخير كردن، تا خشمت آرام شود و عنان اختيار به دستت آيد، و چنين قدرتى بر خود نيابى جز كه فراوان به يادآرى كه در راه بازگشت به سوى كردگارى. و بر تو واجب است به خاطر داشتن آنچه بر واليان پيش از تو رفته است، از حكومت عدلى كه كرده‏اند، و سنت نيكويى كه نهاده‏اند، يا اثرى كه از پيامبر ما (ص) بجاست يا واجبى كه در كتاب خداست. پس اقتدا كنى بدانچه ديدى ما بدان رفتار كرديم، و بكوشى در پيروى آنچه در اين عهدنامه بر عهده تو نهاديم. و من در آن حجت خود را بر تو استوار داشتم، تا چون نفس تو خواهد در پى هواى خود رود، تو را بهانه‏اى نبود.
و من از خدا مى‏خواهم با رحمتى فرا گير كه او راست، و قدرت بزرگ او بر انجام هرگونه درخواست، كه من و تو را توفيق دهد در آنچه خشنودى او در آن بود. از داشتن عذرى آشكار در پيشگاه او و آفريدگانش، و گذاردن نام نيكو ميان بندگانش و آثار نيك در شهرها و تمامى نعمت و فراوانى كرامت. و اين كه كار من و تو را به سعادت به پايان رساند، و شهادت نصيبمان گرداند. كه ما آن را خواهانيم و درود بر فرستاده خدا و خاندان پاك و پاكيزه‏اش و سلام فراوان، و السّلام.

  1. حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود – یا از دهان آن که شنید از دهان دوست…

  2. mahtab says:

    دنیا صحنه نمایش است
    و مردان و زنان صرفا هنرپیشه هایی هستند
    که می آیند و میروند،
    و انسان در دوران حیات خویش
    بسیاری نقشها ایفا میکند…
    نمایشنامه ی «آن گونه که تو دوست داری»

  3. حمید says:

    من یادداشت انگلیسی رو قبل از این که این نقد شما را بخوانم خوانده بودم و به نظرم اینقدر هم بد نیامده بود. (حالا که این نقد را خواندم وجه منفی مقاله در نظرم پرجله تر شد.) به هر حال در جاهایی از مقاله انصاف به چشم می خورد از جمله می گوید که این حق ایران است و ایران کشور متجاوزی نیست و …، نکته دیگر اینکه شاید غیر مستقیم بوی دعوت به جنگ از مقاله به مشام برسد اما لا اقل در ظاهر هدف نویسنده طرح سئوال و بررسی جوانب به نظر می رسد. این نکته را نیز نباید فراموش کرد که آقای احمدی نژاد راه حل مسالمت آمیز را به بن بست رسانده. کسی به کسی که خودش به خودش کمک نمی کند کمک نمی کند. ما نمی توانیم در دنیای امروز و با وجود اینکه از نام و آوازه خوبی برخوردار نیستیم از زبان احمدی نژادی استفاده کنیم و انتظار داشته باشیم که همه مردم سایر نقاط دنیا نیز مسئله را همانطور ببینند که ما می بینیم. چند وقت پیش فیلم مستند فاگ او وار (مه جنگ) که درباره رابرت مک نامارا، وزیر دفاع آمریکا در زمان جنگ ویتنام و بحران کوبا است را نگاه می کردم. (حتما ببین، جالب است) می گفت برای حل هر بحرانی باید خود را در پوست طرف مقابل گذاشت (بحران کوبا هم می گفت به همین دلیل حل شد و گرنه با جنگ هسته ای فاصل ای نبود، یعنی مک نامارا از زاویه کاسترو به قضیه نگاه کرده بود و..).اما کمتر کسی در سیاست امروز جهان این کار را میکند. این وظیفه ماست که مشکلاتمان را با تدبیر حل کنیم. (تو عمرم کامنت به این درازی نگذاشته بودم).

  4. آرش says:

    موافقم.

|