۸

ولایت حقیقی و حقوقی

چندین سال از انتشار مقاله‌ی «ولایت باطنی و ولایت سیاسی» دکتر سروش در کیانِ مرحوم می‌گذرد. در سخنرانی اخیری که دکتر سروش در سوربن داشت و در آن از منافات خاتمیت و مهدویت سخن رانده بود، باز هم اشاراتی به مقوله‌ی ولایت رفته بود. بحث ولایت البته تنها منحصر به موضوع مهدویت نیست و دایره‌ی شمول‌اش امامتِ شیعی را نیز در بر می‌گیرد.

پس از نشرسخنرانی سوربن، بسیاری از منتقدین، سخنرانی سروش را به منزله‌ی ردیه‌ای بر تشیع و امامت شیعی دیدند و بحث‌های داغی بر سرِ موضوع در گرفت. حقیقت این است که اگر چه دکتر سروش خود گمان می‌برد که موضوع به روشنی بیان شده است، جنجال‌های مختلف بر سرِ آن خود گواهی بود بر ابهامِ آن. چند شب پیش، در محفلی دوستانه، ضمن بحثی مرتبط همین پرسش را به نحوی دیگر از دکتر سروش پرسیدم. پاسخ سروش، اگر چه تازه نیست،‌ اما به شیوه‌ای بیان شد که شاید ابهاماتی را مرتفع کند. پس شمه‌ای از آن توضیح و پاسخ را می‌نگارم تا برخی نکاتِ سابقاً مبهم روشن‌تر شوند.

وقتی از پیامبران و امامان سخن می‌گوییم، برای آن‌ها می‌توانیم دو شأن تصور کنیم: شأن حقیقی و شأن حقوقی. پیامبری پیامبر و تجربه‌ی باطنی و معنوی او به نبوتِ حقیقیِ او مربوط است و قانون‌گذاری او و وضعِ شریعت از سوی او به نبوت حقوقی بر می‌گردد که مقتضی فقه و حقوق و قانون است. به طریق اولی، درباره‌ی امامت نیز می‌توان همین سخن را گفت. ولایت نیز بر همین سیاق مراتب مشابهی دارد. یعنی ولایت باطنی، همان ولایت حقیقی است و ولایت سیاسی همان ولایت حقوقی. مغز مدعای سروش این بود که مفهوم خاتمیت در اسلام به این معناست که پس از محمد بن عبدالله نبوتی حقوقی نمی‌تواند بیاید (بنا با باور مسلمانان و تصریح قرآن). لذا اگر مقامی تشریعی و حقوقی پس از پیامبر وجود داشته باشد که از محمد عبور کند، با آن منافات پیدا می‌کند. با توجه به این درک از خاتمیت، البته که بابِ وحی بر انسان‌ها مسدود نیست هر چند بابِ تشریع و وضع حقوقِ دینی تازه بنا به باور اسلامی بعد از حضرت رسول بر سایر انسان‌ها بسته است. دکتر سروش پیش‌تر ها هم با این سخنان مولوی اشاره کرده بود که وقتی به زنبور، به تصریح قرآن، وحی می‌شود،‌ تردیدی نیست که انسان هم مرتبه‌ای بالاتر از زنبور دارد می‌تواند صاحب وحی باشد:
او به نور وحی حق عز و جل
جمله عالم کرد پر شمع و عسل
این که کرمناست بالا می‌رود
وحی‌اش از زنبور کی کمتر بود؟

اما معنای نفی ولایت حقوقی یا نبوت حقوقی در زمان ما چی‌ست؟ به گمان منِ نفی ولایت حقوقی یا ولایت سیاسی به معنای نفی استبداد بالقوه است. تعالیم اسلام هم اقتضای الزام ولایت سیاسی را نمی‌کند. از سوی دیگر، نفسِ وجود و باور داشتن به ولایتِ باطنی و حقیقی، مقتضی باور و عمل به ولایت سیاسی نیست. می‌توان عمیقاً به ولایت باطنی و حقیقی معتقد و ملتزم بود، اما مخالف تجلی ولایت باطنی و حقیقی در قالب سیاست و تشریع و قانون‌گذاری بود. این البته یک روایت است. می‌توان دلایلی عقلی اقامه کرد بر این‌که از ولایت باطنی و حقیقی، لزوماً ولایت سیاسی و حقوقی نمی‌زاید. به باور من، کسانی هم که در روزگار مدرن ادعای ولایت سیاسی و حقوقی می‌کنند، به ظنِ غالب بی‌بهره از هر گونه ولایت حقیقی و باطنی هستند.

لذا اگر به اختصار به مغز سخنان سروش باز گردیم، چند نکته را می‌توان خلاصه کرد:
۱. باور به ولایت حقیقی، اعتقاد به ولایت سیاسی و عمل به آن را الزام نمی‌کند.
۲. اعتقاد نداشتن و عمل نکردن به ولایت سیاسی، منجر به نفی و سست شدن پایه‌های ولایت حقیقی و باطنی نمی‌شود.
۳. ولایت حقوقی و سیاسی، نتیجه‌ی ناگزیر ولایت حقیقی و باطنی نیست.

با این مقدمات، خلاصه‌ی سخن سروش این است که شیعیان غالی (مراد سروش از شیعه‌ی غالی هر چه می‌خواهد باشد)، معتقد به عکس گزاره‌های بالا هستند. یعنی از دیدِ شیعیان غالی (و من می‌افزایم که کثیری از بنیادگرایان):
۱. باور به ولایت حقیقی، اعتقاد به ولایت سیاسی و عمل به آن را الزام می‌کند.
۲. اعتقاد نداشتن و عمل نکردن به ولایت سیاسی، منجر به نفی و سست شدن پایه‌های ولایت حقیقی و باطنی می‌شود.
۳. ولایت حقوقی و سیاسی، نتیجه‌ی ناگزیر ولایت حقیقی و باطنی است.

به باور من، که تقریر سروش هم از این ماجرا مؤید آن است، می‌توان در روزگار مدرن، معتقد و ملتزم با ولایت باطنی باقی ماند، بدون این‌که بخواهیم لزوماً‌ آن را به عرصه‌ی سیاست بکشانیم. ولایت سیاسی و حقوقی در روزگار مدرن مؤدی به فسادها و آفاتی است که منجر به تباهی نفسِ ولایت می‌شود، اگر چند بحث اصلی بر سر این است که آیا آن‌که مدعی ولایت سیاسی است، اساساً از ولایتی باطنی و حقیقی برخوردار است یا نه. حکایت آن شغال است که در خم رنگرزی رفت و ادعای طاووس بودن می‌کرد اما هیچ کار او به طاووسان شبیه نبود!

این را هم بیفزایم که حتی با توجه به این تقریرهای سروش از ماجرا، باز هم می‌توان در جامعه و حتی سیاست، از اخلاق بهره‌مند شد. به این معنا که وقتی مقولاتی مانند اخلاق، عدالت و آزادی را مقوله‌هایی برون دینی ببینیم که منافاتی و تضادی با دین ندارد و خود غایت‌هایی هستند در راستای غایات ذاتی دین، تناقض خود به خود حل می‌شود. لذا در عرصه‌ی اجتماع، بدون این‌که بخواهیم دستِ‌ ولایت سیاسی یا حقوقی را باز بگذاریم که نظامی خودکامه بر پا کند، می‌توان هم مؤمن ماند، هم مسلمان و هم شیعه. البته جای هیچ تردید نیست که مؤمن بودن و مسلمان بودن و شیعه بودنی این چنین ممکن است هیچ شباهتی به ایمان، اسلام یا تشیع پنجاه سال پیش نداشته باشد، چه برسد به دویست یا سیصد سال پیش. برای ایمان و اسلام و تشیع حداقلی وجود دارد. شرطی لازم و ضروری در تمام این‌ها هست که تأمین آن، ایمان،‌ اسلام و شیعه بودن فرد را تأمین کرده است. این محل افتراق بزرگ سروش با بسیاری از مخالفان پروژه‌‌ی روشنفکری دینی است. آن‌چه سروش می‌گوید هم ممکن است و هم مطلوب. مثال‌ِ عملی هم می‌توان برای آن ذکر کرد. تئوری محال آن تئوری‌ای است که حتی یا نمونه برای آن نتوان ذکر کرد. حتی یک مثال نقض برای تئوری مخالفِ آن، تئوری مخالف را باطل می‌کند. استقراء در اثبات و رد مقولاتِ دینی و اجتماعی،‌ برهان معتبری نیست و پیامدهای فاسد فراوانی دارد. زینهار از استقراءهای مغالطه‌آمیزی که صورت فلسفی، جامعه‌شناسانه و انسان‌شناسانه به خود می‌گیرند!

خوب وقتی می‌گویم این موضوع زمینه‌ی کژفهمی دارد، بیهوده نمی‌گویم. عین انتقادِ تند امیر سوشیانت را در مطلبی با عنوان: «تشکیک در مفهوم امامت» در این‌جا اضافه می‌کنم تا یکی از نگرش‌های متعارفی که عمدتاً پیش می‌آید را در کنارِ آن داشته باشید و بدانید چه راه ناهمواری برای تبیین و بررسی عمیق این مسأله پیش رو هست:

«این یادداشت جوابی­است به نوشته­ی داریوش محمدپور تحت عنوان: ولایت حقیقی و حقوقی
آنچه که به عنوان ولایت در سنت شیعه مطرح می شود چیزی است که در بطن خود معناهای باطنی و ظاهری که سیاست نیز جزئی از آن است را باهم در بر می­گیرد بی هیچ تفکیکی. در سنت شیعه وصایت پیامبر هم در امور باطنی و هم در امور ظاهر و تشریع و حکومت بر مردم است. پیامبر اسلام در روز غدیر ملت را معطل خویش نکرد که ولایت باطنی کسی را به مردمی اعلام کند که بعد او حتی به ظاهریش هم عمل نکردند چه رسد به باطنی­اش. تاکید بارها باره­ی پیامبر بر وصایت و خلافت علی پس از خویش چه مفهومی می­تواند داشته باشد که سروش عملا دست به تفکیک قوه­ی ولایت زده است؟ مفهوم خاتمیت محمد واضح­تر از آن است که بخواهیم با تمسک به تفکیک و تشکیک در معنا و مفهوم ولایت، اثباتاش کنیم. از سروش بعید است اما با این ادعا گویا حتی معنای نبوت را نیز از یاد برده است. در علم کلام به وضوح بیان شده که نبی؛ انسانی را گویند که از جانب خدا «خبر دهد» آن­هم بدون «واسطه­ی بشری» خاتمیت نیز اختتام نبوت به محمد با این دو شرط است. امام اما با واسطه­ی نبی از جانب خداوند پیغام می­آورد و در تعریف نمی­گنجد. بنابر اصل امامت، نبی «علوم نبوی» خویش را در اختیار امام گذارده و این سلسله امتداد می­یابد تا آخرین امام. این امام از تشریع محمدی قاعدتا عبور نمی­کند. وقتی از شئون حقیقی و حقوقی نبی سخن به میان می­آید یادمان می­رود که هردو در قامت رسای یک تن بروز پیدا کرده است. الزامات حقوقی دین درست پس از پذیرفتن حق پیامبری پیامبر (شأن حقیقی) لازم­الاجراست. غیر این است؟ آیا می­توان بدون در نظر گرفتن شأن حقوقی دم از شأن حقیقی زد و بالعکس؟ تا کنون پیامبری را دیدید که در پی احقاق حق هر دو جنبه حقیقی و حقوقی دین خویش نباشد؟ اگر قرار بر تشکیک اصل امامت و تفکیک حقوقی که توسط همان پیامبر به واسطه­ی همان وحی بر او الزام شده و او در اختیار امام نهاده است می­باشد واضح بگویند تا تکلیف مشخص باشد. نیازی هم به دادن آدرس اشتباه و قلب معنای وحی نبوی با هدایت باطنی در داستان زنبور مذکور نباشد. بله هدایت باطنی برای همه هست نیازی هم نمی­بینیم این­جا اثبات­اش کنیم چرا که جایش اصولا این­جا نیست.
این­که مانند داریوش بگوئیم می‌توان عمیقاً به ولایت باطنی و حقیقی معتقد و ملتزم بود، اما مخالف تجلی ولایت باطنی و حقیقی در قالب سیاست و تشریع و قانون‌گذاری بود دیگر آن ولایت؛ ولایت امامان شیعه نخواهد بود و می­شود مثلا مثل قبول ولایت پدر بر فرزند و امثالهم. با این حساب اگر درد این­است که بگوئیم: در بابِ تشریع و وضع حقوقِ دینی تازه بنا به باور اسلامی بعد از حضرت رسول بر سایر انسان‌ها بسته است، بله درست است اما امام شیعه در این میان بر حسب وظایف­اش از ویژگی­هائی برخوردار است که باید ادامه دهنده­ی نبوت به صورت اکمل باشد و می­بینیم که منافاتی هم نیست در عمل و ادعای امامان. علم نبوی به او رسیده ولذا مدعی سنتی تازه­تر نمی­شوند و قصد بنا نهادن حقوقی تازه­تر نیز ندارند که تمام هم و غمشان احیای سنن رسول بود و چیزی هم خلاف این گزارش نشده از امامی. حال این احیای سنت بدون لزوم آن جنبه­ی حقوقی و گردن نهادن خلایق به آن، اصلا چگونه ممکن است را حتما سروش راه­اش را بلد است. البته تا حالا حتما فرصت­اش پیش نیامده و الا گفته بود!!!
اما دلایل سروش و دوستان هم قابل توجه است. داریوش نوشته: ولایت سیاسی و حقوقی در روزگار مدرن مؤدی به فسادها و آفاتی است که منجر به تباهی نفسِ ولایت می‌شود. نمی­دانم چرا این واژه­ی مدرن بدجور در ذوق­ام می­زند. یکی جواب دهد که در کدام یک از برهه­های تاریخی نامدرن بعد از وفات پیامبر اسلام ولایت سیاسی چنان­چه گفتند و شنیدیم به آفات و فسادها آلوده نبوده؟ این ولایت در دست چه کسانی بوده؟ امامان شیعه یا کسانی که معتقد به تفکیک ولایت تشریعی از ولایت حقیقی امامان بودند؟ و آیا با تمام این­ها امام شیعه از خیر ولایت حقوقی­اش گذشت یا هرجا که فرصتی پیش آمد علم نارضایتی علنی بلند کرد و خواستار بازگیری حق ولایت­اش شد که مغصوب خلفای بنی امیه و بنی­ عباس شده بود؟ حالا هم وضع به همین منوال است. هیچ فرقی نیست. مساله این است که دقیقا حکام جور در هیچ برهه­ای از زمان گردن بر غایاتی چون اخلاق، عدالت وآزادی نخواهند نهاد و از طرفی امام شیعه نیز چنان چه گذشت چون محمد نظامی خودکامه بر پا نمی­کند. مگر آن­که حکومت رسول را نیز خودکامه بدانیم که حرف دیگری­است. سروشیان که خود بهتر می­دانند آن­چه اکنون به نام امامت شیعه به خورد عوام می­دهند با آن­چه که باید باشد چه تفاوت فاحشی دارد. روش امامان در برخورد با مخالفان فکری و عقیدتی خویش کجا و بغض و کینه و عداوتی که داعیه داران امامت در بین مردم می­افکنند کجا!
کاش داریوش که دوستی عزیز است برایم و دوستی با او فرصتی­است مغتنم؛ دلیل­های عقلی­اش را ذکر می­کرد، مثال­هایش را می­گفت که حرف من استقرائی بودنش نقض شود و می­گفت چرا کسانی هم که در روزگار مدرن ادعای ولایت سیاسی و حقوقی می‌کنند، به ظنِ غالب بی‌بهره از هر گونه ولایت حقیقی و باطنی هستند. این روزگار مدرن که داریوش از آن دم می­زند فعلا فقط قیافه­اش مدرن است وگرنه فکر نمی­کنم تعاملات انسانی­اش در باطن فرقی با روزگار غار نشینی بشر داشته باشد. که انسان همان انسان است. خاک گرفته و پر شور و شر و به خون دیگری هم­چنان تشنه­ی تشنه.

پ.ن. ۱: سروش لِنگ بعضی نظریات­اش که ناپخته­اند را وسط کار در هوا ول می­کند. به نظر من ناپخته را بروز دادن دردی را دوا نمی­کند. دغدغه زاست اما بی­حاصل. این نظر را هم یا شما چشم بسته قبول می­کنید یا جای بحثی برای­اش نمی­گذارد. جای این سروش شکافی هم این­جا نیست و فرصتی دیگر می­طلبد. اما بهتر است سروش یا کاملا درست به جراحی سنگین و دقیق مغز بپردازد یا مغز را با کارد سلاخی­اش تکه تکه نکند و بعد که به او اعتراض شد قیافه­ی مظلوم نمائی به خود بگیرد که آدم دلش کباب شود. لااقل سالم بماند برای حرف حق دیگری. اما حیف که گویا او خود را به واسطه­ی شهرت بی­نیاز از ملزم کردن به قواعد کار می­داند درست مثل مصباح یزدی. هر دو زخم خورده هم که هستند، دیگر نظراتشان نور علی نور است.

پ.ن. ۲: هیچ باکی از برداشت­های جدید حتی در اصول اولیه دین مثل توحید، نبوت و… نیست. بسیار هم اگر تر و تمیز باشند، خوش­آیند هستند اما آیا هر برداشتی؟ برداشتی که ساده­انگارانه است یا به دلیل زخمی که شخص برداشته و در حال بیماری ارائه کرده هذیان نماست؟ متاسفم اما چنین نظری هرگز بوی خوش سلامتی فکر را نمی­دهد.

پ.ن. ۳: من بنیادگرا نیستم اما خوشم هم نمی­آید بنیان اعتقاداتم را کسی به سخره بگیرد بی­دلیل عقلی مسلم. دلیل بیاورند و به بحث بنشینند و اگر درست گفتند ناخلف باشم اگر بدان عمل نکنم که حق است.»

جدای نظری که ذیل مطلب امیر برای‌اش نوشتم، فقط می‌خواهم این را تذکر بدهم که امیر از همان ابتدا و با همان عنوان‌اش راه را بر تفاهم و گفت‌وگو بسته است. چه کسی در نبوت و ولایت «تشکیک» کرده است؟ من؟ سروش؟ امیر آن‌چه را که خود تشکیک فهمیده است و تشکیک می‌داند به من هم نسبت می‌دهد و بر زبان سروش هم می‌نهد. اصلاً چنین انتظاری از کسی چون امیر نداشتم. نوشته‌ای بود بسیار حیرت‌آور. انگار آن وبلاگ را تا به حال آدم دیگری می‌نوشته است. انگار کسی که این مطلب را نوشته است پنج شش قرن پیش زندگی می‌کند نه در روزگارِ ما. شاید بعداً توضیحاتی آوردم و نظرم را گفتم. قدر مسلم قصد و نیتِ من به سخره گرفتن بنیان اعتقادتِ امیر نبوده است. در نتیجه، هرگز دنبال این نیستم که برای او دلیل بیاورم و بخواهم روش دینداری‌اش را عوض کند. او مختار است در اختیار نوع دین‌داریِ خویش. دین‌داری من اما، ولایت‌اش سیاسی نیست و جامعه‌ی مدنی، کثرت‌گرایی، حقوق بشر، تحصیل و آموزش مدرن، اخلاق و عدالت مستقل از دین را هرگز به پشتوانه‌ی ولایتِ حقیقی و معنوی و باطنی نمی‌جوید.

  1. مهدی گفت:

    جناب ملکوت؛ میان گمان و باور شما و گزارش دیدار و گفتگو با آقای سروش البته باید تفاوتی نهاد. شما در گزارش این گفتگو به لبّ لباب و مغز مدعا که می رسید به باور و گمتن خود بر می گردید؛ و گزارش نیمه کاره رها می شود.
    اگر مغز مدعای خاتمیت از دیدگاه آقای سروش آن باشد که با وفات پیامبر اسلام (ص) ولایت و نبوت حقیقی و حقوقی خاتمه یافته است و دیگر تشریع تازه ای نیست؛ جایگاه مفهوم امامت، تداوم ولایت، مجموعه ی سنت (به مفهوم شیعی آن) با برداشت مصطلح و موجود از تشیع متفاوت خواهد بود.
    در این بحث، هنوز نسبت میان اسلام، نبوت، امامت و ولایت حقیقی و حقوقی کاویدنی است. استدلال عدم ارتباط بین این دو ساحت، مهم تر از دانستن دستاوردها و الزامات خواسته یا ناخواسته ی این یا آن باور است. برای من خواندن استدلال ایشان (یا شما) برای نفی ولایت سیاسی، فارغ از نمونه ی بالفعل و خارجی آن جالب است.
    ***
    باور سروش این نیست که «ولایت و نبوت حقیقی و حقوقی خاتمه یافته است». ولایت و نبوت حقیقی کماکان استمرار دارد. این نکته را در نظر داشته باشید. بقیه‌ی بحث را بعداً بیشتر می‌توان ادامه داد.
    در ضمن من هرگز شرح دیدار و گفت‌وگو نداده بودم. من تنها یک نکته را روایت کردم و نظر خودم را گفتم. این‌جا وبلاگِ من است نه وب‌سایت دکتر سروش.
    بله، حرف شما صحیح است. اگر قرار باشد ما تنها ملتزم به ولایت حقیقی باشیم اما در خصوص ولایت سیاسی یا حقوقی یا قایل به نامطلوب بودنِ آن باشیم یا آن را حداقلی طلب کنیم، بدون هیچ شکی ما با فهم تازه‌ای از تشیع مواجه خواهیم بود. اما چه باک؟ ما از تغییر می‌ترسیم؟ وقتی مغز و گوهر تشیع حفظ می‌شود،‌ ترسِ‌ ما از چی‌ست؟
    یک نکته‌ی دیگر را من اضافه کنم که از متن نظرِ شما برداشت نادرستی از آن بر می‌آید. شما از «استدلال عدم ارتباط بین این دو ساحت» سخن گفته‌اید. من از استلزام این دو سخن می‌گویم. بحث بر سر عدم ارتباط نیست. بحث بر سرِ این است که آیا استلزامی میانِ این دو هست یا نیست؟ به اعتقادِ من، لازمه‌ی ولایت حقیقی ولایت حقوقی نیست.

  2. سعید، از فرانسه گفت:

    دست مریزاد
    درود
    جناب محمد پور متأسفانه بنابه برخی مشکلات آن سخنرانی معروف و مذکور ناقص پیاده شد و بحثهای فراوان اصل موضوع را تحت شعاع قرار داد.
    توضیحات شما بسیاری از ابهامات را حل کرد؛ حداقل برای خود ما که دیگر فرصتی نشد تا از دکتر تفصیل بیشتر بحث را طلب کنیم.
    من در ایمیلی مطلب دیگری عرض خواهم کرد.
    ارادت

  3. علیرضا گفت:

    جناب محمدپور!سلام!نخست با ملاحظه ی این تفکیک کمی خوشنود شدم اما کمی که پیشتر رفتم دیدم جناب دکتر با کلی گویی و مطلق منظری بی هیچ استناد تاریخی و پشتوانه ی دقیق و مشخص سخن رانی می فرمایند.سخن می رانند.این نکته ؛امیدوارکننده است تا حدودی.اما چرا ایشان با مطالعات ریزشناسانه(mikrologisch)اعتباری خاص و در خور به تحلیلهای گرانشان نمی بخشند؟من وقتی نظرافکنی های کلی و از بالای جناب مصباح و جنا ب سروش را می بینم حالم دگرگون می شود.مگر پیامبریم؟در کل ،خوشنودم که باب تحشیه و تعیق باز شود.له الشکر.در ضمن آن تصنیف زمن نگارم استادشجریان که فرمودی ندارم در اینجا هست:http://delawaz.blogfa.com/اگر در طربستان تعبیه کنی مغتنم است.قربانت

  4. سوشیانت گفت:

    آقای سروش یا معنی ولایت را نمی داند یا می داند و بعمد دارد قطعه قطعه اش می کند که به مراد دل خویش رسد و البته که با لت و پار کردن مفاهیمی این چنینی نه به مقصود خویش نائل می شود و نه مفهوم سالم جان به در می برد. معقول نیست ایشان همین که فهمید مفهومی آماده ی زایش است با چاقوی سلاخی زائو را تکه پاره کند که نه از زائو نشانی ماند و نه از آن بخت برگشته ای که قرار بود سالم متولد شود. والسلام علی من التبع الهدی!
    ***
    سوشیانت عزیز،
    گمان می‌کنم نوشته‌ی مرا شتاب‌زده خوانده‌ای. یک بار دیگر در نوشته تأمل کن. یادداشتِ من، توضیحاتی حداقلی است و نتایج اکثری از آن نمی‌شود گرفت. سروش مفاهیم را لت و پار نمی‌کند. مرادِ دل سروش را هم به گمان‌ام بد فهمیده‌ای. کاش یک بار کل سخنرانی سوربن را هم کامل گوش بدهی و فقط به نقل و روایت‌های مکتوب اکتفا نکنی. در آن‌چه که من نوشته‌ام چیز چندان قابل اعتراضی نیست. چه ایرادی وجود دارد در بر قرار نکردن ملازمه‌ای میان ولایت حقیقی و حقوقی. گمان می‌کنم مغز و خلاصه‌ی بحث در این‌جاست. تو ملازمه‌ای میان ولایت حقیقی و حقوقی می‌بینی و یکی را بدون دیگری ناقص و معیوب می‌شماری؟

  5. سوشیانت گفت:

    جوابی نوشتم. منت گذاشته مطالعه فرمائید. با تشکر.

  6. سوشیانت گفت:

    شرمنده ام اگر جائی به خطا رفته ام یا سؤ تعبیر یا برداشت بدی صورت گرفته. انتظار مساعدت در تفهیم موضوع را دارم. قصدم هم همین بود که نقد شوم اگر خطائی دارم. به خدا برایم سخت لذت بخش است نقدی اساسی کنند این اعتقادات را. برایم بنویسید که خود منتشرش کنم یا خود منتشرش کنید. هیچ ملالی نیست. با تشکر و امتنان.
    ***
    چشم. می‌نویسم. اما کمی باید فتیله‌ی این اعتراض‌های داغ را پایین بکشی تا بشوم با هم حرف بزنیم. این‌جوری که تو تمام حیثیت و هویت مدرنیته را به باد دادی که آدم نمی‌شود بحث درست و حسابی بکند. گذشته از این برای نقد باورها و عقاید دینی، تنها راه حفظ فاصله‌ی عاطفی با آن‌هاست. حساب‌اش را بکن، برادری، پدری، عزیزی داری که بیمار است و غده‌ای سرطانی در بدن دارد. برای این‌که نجات‌اش بدهی ناچاری او را زیر تیغ جراح بفرستی. این‌جا دیگر باید عاطفه و عشق را کنار بگذاری و گرنه آن عزیزت برای همیشه از دست خواهد رفت. ما باید تکلیفِ خود را روشن کنیم که عزیزی سرطانی را چند روزی بیشتر زنده می‌خواهیم یا همان عزیز را رهیده از بیماری برای مدتی بسیاری طولانی‌تر می‌خواهیم؟ گمان کنم انتخاب دوم انتخاب عقلانی‌تری است.

  7. سعید، از فرانسه گفت:

    با درود
    مطلب و حواشی آنرا مجدد خواندم یاد خاطره ایی افتادم.
    چند سال پیش یکی از آقایانی که حالا لندن نشین است مهمان جلسه ای دانشجویی در پاریس بود؛ آقایی گیر سه پیچ داد که شما با ولایت فقیه مخالفت می کردی نباید استعفا می دادی باید می ماندی و حرف ولی فقیه را در امور سیاست گوش می کردی!
    ایشان جواب هایی ! داد ولی چون طرف قانع شد مطلب جالبی گفت. گفت از خود ولی فقیه مورد بحث استفتا کرده اند «آیا اگر کسی ولایت فقیه را قبول نداشته باشد, از اسلام خارج است؟» و ایشان جواب داده اند که « نه خیر عدم اعتقاد به ولایت فقیه, خدشه ای در ایمان به اسلام وارد نمی کند», قریب به مضمون, البته صحت فتوی گردن راوی اولیه!
    ولی با این وجود؛ چرا مدافعان سینه چاک, چماق بدست منتظر منکران و منتقدان «ولایت فقیه» هستند؛ والله اعلم!
    عزت زیاد

  8. ایوب گفت:

    بد نیست در باب مفهوم ولایت به اثر زیر نیز نگاهی بیندازید بی شک خالی از لطف نیست!
    http://nasers.mihanblog.com/Cat/9.aspx

|