۲

لطف مدام

دیدم خرم و خندان نشسته است،‌ لبخند گوشه‌ی لبان‌اش. گفتم: «داری لبخند می‌زنی؟ یا به ما می‌خندی؟»
گفتم: «تعجب می‌کنم که این همه خودتان را به رنج می‌اندازید برای دولتی که نمی‌پاید و محبتی که بریده می‌شود و قدرتی که لرزان است و رشته‌ای که هر لحظه امکان گسیختن‌اش هست!»
گفتم: «خوب! این که احوال تمامِ مردم عالم است. همه این‌جوری هستند. عالم غفلت چیزی جز این برای مردم دارد؟»
گفت: «نه. برای بعضی‌ها وضع فرق دارد. شما دل به لطف‌هایی خوش دارید که خود بارها آزموده‌ایدشان. سست‌اند و هر دم به هوایی می‌چرخند. چندان تعلق خاطر به شما ندارند. باید به جایی برسی که بگویی:
بنده‌ی پیر خرابات‌ام که لطف‌اش دایم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست!»
سرم را انداختم پایین. چقدر این معنای شیخ و زاهد وسیع بود. چه فراوان می‌شود این «شیخ و زاهد»ها را حتی در میان غیر شیخان و غیر زاهدان یافت! به خود گفتم: «عاشقِ آن عاشقان غیب باش . . .». ولی مگر این صاحبان لطف‌های گه‌گاه می‌فهمند؟! نه. مهم این است که ما بفهمیم و از آستان پیر مغان سر نکشیم. «کسی ز سایه‌ی این در به آفتاب رود»؟

  1. نسرین گفت:

    حالا این عاشقان غیبی را از کجا پیدا کنیم ؟ از درون خودمان ؟ در این صورت عکس این درون را باید در بیرون و در تک تک آنهایی که می بینیم بازیابیم و چون چنین کنیم آنوقت دنیا زیبا و همه خوب و مهربان میشوند و من بی توقع از لطف دایم یا موقت همه و از خود می پرسیم که چه کنیم که لطف ما بر دیگران دایم بماند..

  2. cf گفت:

    خوب بودجه ندارم که یه روزنامه بزنم و اسمش رو بذارم آفتاب سمنان.فعلا فقط تونستم یه وبلاگ بنویسم.و با یه چایی دیشلمه بشینم توی اینترنت برای پذیرایی از شما مهمونام.
    به قولی هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم.
    البته یاریتون همچین سبز سبز هم نبود نبود فقط ترو خدا زرد نباشه!
    بهتون قول میدم که بالاخره یه روزی روزنامه آفتاب یزد رو می خرم و اسمش رو به آفتاب سمنان تغییر میدم.به قول دایی جون ما می توانیم

|