۵

مصلحت وقت

می‌گویم: «چرا روی از خلایق نهان می‌کنی؟ چرا مدام خرقِ عادت می‌کنی؟ چرا کارهایی می‌کنی که خودت هم تهِ دل‌ات باور داری که اگر نکنی بهتر است؟ چه چیزی تو را این اندازه آشفته می‌کند که پشت پا به دنیا و آخرت با هم می‌زنی؟»

خنده‌ی تلخی گوشه‌ی لب‌اش می‌نشیند و زمزمه‌کنان به آوازی سوزناک می‌خواند:
«حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم
که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم
جامِ می گیرم و از اهل ریا دور شوم
یعنی از خلقِ جهان پاکدلی بگزینم
جز صراحیّ و کتاب‌ام نبود یار و ندیم
تا حریفانِ دغا را به جهان کم بینم»
همین‌طور خواند تا رسید به این‌جا که «بس که در خرقه‌ی آلوده زدم لاف صلاح . . .». ناگهان بغض‌اش گرفت و بغض‌اش ترکید. مثل ابر بهار اشک می‌ریخت. چشمان‌اش سرخِ سرخ شده بود. انگار واقعاً می‌خواست خون گریه کند. آرام گفت: «دلم آزرده است»! هیچ نگفتم. من هم آزرده دل بودم!

  1. سارا گفت:

    به کجا چنین شتابان
    گون از نسیم پرسید
    دل من گرفته زین جا
    هوس سفر نداری
    زغبار این بیابان .
    همه آرزویم اما
    چه کنم که بسته پایم .
    سفرت به خیر اما
    تو و دوستی و خدا را
    چو ازآن کویر وحشت
    به سلامتی گذشتی
    به شکوفه ها به باران
    برسان سلام ما را
    مثل اینکه همه یه جورایی همدردیم .

  2. پرنیان گفت:

    آزرده دلی … آزرده دلی…آزرده دلی… این روزها انگار دنیا هم آزرده دل است!

  3. flora گفت:

    من،
    درد در رگانم،
    حسرت در استخوانم،
    چیزی نظیر اتش در جانم،
    می پیچد.
    سرتاسر وجود مرا،
    گویی،
    چیزی به هم فشرد
    تا قطره ای به تفتگی خورشید،
    جوشید از دوچشمم،
    از تلخی تمامی دریاها
    در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
    (زنده یاد شاملو)
    واقعا برای نسل ما جز دل آزرده بودن واشک چیزی مونده؟؟؟
    اینطور نوشته هاتون خیلی به دل میشینه،حیف که اخیرا کمتر اینطور مینویسید.

  4. alireza گفت:

    اخوی ما منتظریم.شدیدا.ممنونم.شدیدا.

  5. viking گفت:

    پیله بستن ، کنار بنشستن
    دردی از ما دوا نخواهد کرد

|