۷

این ۲۳ سال

امروز یکشنبه ۲۶ آبان ۸۷ است و درست ۲۳ سال از روز وفاتِ پدرم می‌گذرد. ۲۳ سال خودش یک نسل است و من به اندازه‌ی یک نسل و شاید بیشتر از آن از پدرم عبور کرده‌ام. هنوز باورم نمی‌شود این فاصله را. فاصله‌ای را که نیست. و اویی را که اصلاً یقین ندارم که نباشد! هر چه هست، خودم هنگام تدفین‌اش نبودم. به چشم‌ام در خاک رفتن‌اش را هرگز ندیدم. شاید از خشم بود. شاید از لجاجت. هر چه بود، مرا در خانه و در همان اتاقی که از دنیا رفت محبوس کرد. او هنوز با من است و من هنوز با اویم. فاصله‌ای میان ما نیست. روزها سرد است. بر گیسوان‌ام غبار گذشت زمان آرام آرام می‌نشیند. امروز ظهر با خودم فکر می‌کردم که چقدر قدم به قدم به عزیمت از جهان نزدیک می‌شوم و هنوز یک جایی این جهان برای‌ام اعتبار دارد؛ پووووف! امان از این اعتبار مجازی!
همچون حباب دیده به روی قدح گشا
وین خانه را قیاسِ اساس از حباب کن!
کاش او هم بود. کاش بود و این روزها را می‌دید که غرق در کتاب‌ام و چندان شاخه‌های دانش در ذهن‌ام پیچیده است که پیدا کردن راه‌ام در آن‌ها دشوار است. کاش بود. این عشق به کتاب را از او دارم که کتاب‌های بازمانده‌اش از همان طفولیت‌ام زندگی‌ام را دگرگون کرد. من با بعضی از آن کتاب‌ها نفس کشیده‌ام و هنوز هم دارم زندگی می‌کنم. کتاب‌هایی که آن سال‌ها حاصل سیر و سلوک شخصی‌اش و شاید نردبانی برای خودشناسی‌اش بوده. بگذریم. غرض یادی بود و نشانه‌ای برای خودم. نشانه‌ای که فرق چندانی نیست میان من و او، وقتی که از آن بالا نگاه می‌کنیم. دل‌ام تنگ است…
  1. حسین گفت:

    روح‌اش شاد؛ همیشه.
    تو سلامت باشی و سرزنده.

  2. ماهگون گفت:

    به رفتن یا نشستن، به خواندن یا خوابیدن، به جنگ یا صلح، و به قبض و بسط ما تنها شنیدن یک صدا و دیدن یک قله معنا میدهد؛ اگر پارازیتها و آسمانخراشها بگذارند دلتنگیهای ما دیگر هذیان نیست، عشق است.
    تنها یک صدا که در نقاشی ماه گم می شود؛
    تنها یک قله که در عمق چاه عطش می شود می تواند که ما رابه یقین برساند و عشق را بایگانی نکند.
    دلتنگی ات عشق باد و دیگر هیچ.

  3. خدایش بیامرزد و قرین نیکان و صالحان گرداند.

  4. آبان گفت:

    آره کاش بود .

  5. دوست گفت:

    و از خود فرزندی به جای گذاشت که دلش صافی ست و اسیر نفس نیست و جانش از بخل و حسد و کینه‌ پاکیزه است. کاش من هم می‌دانستم در آن ده سال نخست چه کرده تا با پسرم چنان می‌کردم. باشد که او هم بعد از ما جان و روانی بی‌گره و عقده داشته باشد.
    ***************
    ممنون. از صفای باطن و نیک‌نفسی‌تان است که چنین می‌گویید… «اعتقادی بنما و بگذر بهر خدا….»

  6. قاسم گفت:

    ومن هم یادش ویاد همه آنها ییرا که بی ریا زیستند و بی گناه به ابدیت پیوستند را گرا می می دارم و من لحظات در خانه بودن و بر خاک خفتنش را به یاد دارم و این تاریخ دست از سرم بر نمی دارد و هر روز گدازنده تر از قبل جفا می کند روحش و روح همه رفتگان شاد مصیبت از نقره تا طلاست و….

|