۳

اسطوره‌ی هاید پارک

سابقه‌ی تاریخی هاید پارک و آن گوشه‌ای که مردم می‌روند جمع می‌شوند و حرفِ دل‌شان را می‌زنند هر چه بوده باشد، با واقعیت تاریخی امروز آن خیلی فرق دارد. در این شش سال و اندی که من این‌جا زندگی کرده‌ام، آن گوشه‌ی هاید پارک را ما فقط برای تفریح رفته‌ایم و دیده‌ایم. همین و بس. آن عده‌ای که آن‌جا جمع می‌شوند، چه انگلیسی باشند یا غیر انگلیسی، چه تأثیری در سیاست‌های جهانی یا انگلیس داشته‌اند؟ کجای دنیا را عوض کرده‌اند؟ چقدر اثر گذاشته‌اند در بهبود وضع جامعه؟ نمی‌دانم. هر چه هست چیز تأثیرگذاری نیست. این‌ها بیشتر به درد کسانی می‌خورد که در سرزمینِ خودشان از ابراز عقیده‌شان محروم‌اند و حرف زدن برای‌شان حریم ممنوعه است. درست مثل آدمی که تمام عمرش در کویر زندگی کرده باشد و ناگهان ببرندش کنار دریا یا وسط جنگل. بعد از مدتی که آن‌جا بودی، تازه می‌فهمی کنار دریا یا وسط جنگل زندگی کردن هم شرایط خودش را دارد. خلاصه این‌که این گوشه‌ی هاید پارک برای عده‌ای از ایرانی‌ها و اساساً غیر انگلیسی‌ها اسطوره‌ای شده است. فکر می‌کنند یکی از نمادهای مهم آزادی بیان در انگلیس این است! ده بار از اول این نوشته خواسته‌ام کلمات دیگری بنویسم ولی مدام به خودم نهیب می‌زنم که اندکی باید خویشتن‌داری کرد. هر چه هست، به نظر من اول باید دید که از دموکراسی و آزادی بیان و حقوقِ بشر کدام قسمت‌اش واقعاً به دردِ ماها می‌خورد – و حتی اگر همه‌اش با هر تفسیری برای ما معنی‌دار است – آن وقت دید که اصلاً این‌ها در یک جای دیگر عملی هستند یا نه. جوگیر شدن و هیجان‌زده شدن کار ساده‌ای است. در عمل باید دید این شعارها و این الگوها در جاهای دیگر جواب می‌دهد یا نه؟ چرا در ایران یا افغانستان یا عراق یا سوریه هیچ وقت چیزی شبیه آن گوشه‌ی هاید پارک درست نمی‌شود؟ به نظر من هرگز نمی‌شود. تازه اگر هم بشود، خاصیت‌اش چی‌ست؟ می‌خواهیم پز بدهیم با چنین چیزی؟ هیچ کار مهم‌تری جز ژستِ آزادی بیان گرفتن نداریم؟ بگذریم. خلاصه‌ی حرفِ‌ من این است که باید این اسطوره یا افسانه یا هر چه که هست را کنار بگذاریم که آن گوشه‌ی هاید پارک که مردم می‌آیند جمع می‌شوند و حرف‌شان را می‌زنند خیلی چیز مهمی است. اتفاقاً بسیار هم عادی است. مردم انگلیس – و مردم در انگلیس – همه جا به آزادی حرف‌شان را می‌زنند. مقایسه‌های خنده‌دار نکنید لطفاً. اسم هم نمی‌برم که با خواندن حرف‌های کدام چهره‌ی سیاسی امروزِ ایران – در داخل کشور – مجبور شدم این‌ها را بنویسم. خودتان بگردید پیدا کنید!
  1. سلام دوست خوب .
    نوشته زیبایت را خواندم .
    بعضی از ایرانیها اعتقاد دارند که آنها (غربی ها) باید از اینکه از آزادی حرف میزنند خجالت زده باشند .انگار تعریف خاصی از آزادی در این کشور میشود .
    البته واقعا آدم حیران و سردر گم است .
    من به شخصه دلم میخواهد آزاد باشم و با تعریفی که خودم از آزادی دارم وشما هم به همین صورت و دیگران نیز همینطور .
    اما این آزادی نباید دیگران را محدود کند و من نباید تعریف خودم را از آزادی تعمیم دهم و از دیگران بخواهم که به آن گردن نهند .
    شاید در آن کشور دور روزگاری داشتن مکانی با خصوصیات هاید پارک آرزوئی بیش نبوده است اما اکنون تمام خاک آن کشور هاید پارک است و نفس کشیدن آزاد است .
    امید انکه اینجا هم روزی کشوری باشد که فاکتورهای اصلی آزادی را در تمام این سرزمین بسط و گسترش دهد.

  2. سرچشمه‌ی فیاضِ دانش گفت:

    زیبا نوشتید به‌قول خودتان با همان اسم نبردن. ارباب ملکوت هر‌وقت در دل‌مان هاید پارک داشتیم، آن‌وقت کم‌کم آن‌هم برای‌مان عادی می‌شود.
    طرف چمن و طواف بستان
    بی‌لاله عذار خوش نباشد
    D:

  3. ناشناس گفت:

    اینجا تو ایران
    همه چیز فقظ شده ادا
    ادای دانشمند بودن
    ادای انسانهای مومن رو دراوردن
    اینجا هر کس خوبه همه چیزشو میبازه
    این جا همه چیز بر عکسه
    صد رحمت به جنگل

|