۴

بعد السفر

ده دوازده روز گذشته را سفر بودم. برای کار رفته بودم ایران و بیشتر وقت‌ام در مشهد صرف شد. یک روز آخری هم که ایران بودم در همان وقتِ تنگ مجالی دست داد که دوستانی از اهل دل را ببینم و دیداری تازه کنیم. ایران مثل همیشه برای من همان حس متناقض را داشت و دارد. شاید این بار دوستانی را دیدم که بیشترشان رنجی، غمی، اندوهی بر جان‌شان سایه انداخته بود. کاش می‌شد وضع به از این می‌شد.

اما یک نکته را که شاید پیش‌تر هم نوشته باشم این است که گویی پایه‌های اخلاق در ایران روز به روز سست‌تر می‌شود و منزلت و جایگاه اخلاق و اخلاقی بودن بیشتر ضعیف می‌شود. جامعه چهاراسبه به سوی زوال و انحطاط اخلاقی می‌رود. البته یکی از ریشه‌های‌اش این است که عموم مردم (عوام و حتی بعضی از خواص) اخلاق را مترادف با دین، و دین را مترادف با حکومت می‌گیرند و نفی یکی برای‌شان منجر به نفی بدیهی بقیه می‌شود. و البته این بی‌اخلاقی و بی‌تقوایی به تمام بخش‌های جامعه سرایت کرده‌ است.

بعد این‌که، این روزها وبلاگ‌نویسی من بیتی شعر بوده است و شاید توضیحکی کوتاه. هیچ اتفاق عجیب و غریبی نیفتاده است. همه چیز عادی است. گاهی اوقات آدم «وقت» ندارد درباره‌ی چیزی به تفصیل بنویسد. به اشاره چیزی می‌نویسد که حداقل خودش یادش بماند آن روز چه حالی و چه حسی داشته است و برای چه آن را نوشته است و آن رازآلودگی‌اش شاید برای خودش و یکی دو نفر دیگر قابل رمزگشایی باشد. خلاصه این‌که زیاد در پی تأویل و تفسیر بیت‌ها نباشید (از جمله این بیت دیروز را درست دقایقی پیش از سوار شدن به هواپیما و بازگشت به لندن نوشتم و بلافاصله کامپیوتر را بستم و سوار هواپیما شدم). اگر بیتی، غزلی، حکمتی، برای خودم یا دیگری تلنگری باشد و راهی به سوی آگاهی، زهی بخت و اقبال. یکی دو روز دیگر که استراحت کنم و خستگی کار و سفر در برود، بر می‌گردم به روال سابق (اگر درس و تحقیق فرصتی باقی بگذارد).

  1. گاوخونی گفت:

    جناب داریوش ملکوت عزیز. یکی از آرزوهای حقیر، دیدار روی شماست. متاسف‌ام که بی‌خبر آمدید و بی‌خبر رفتید… دوست داشتم شما را یک‌بار هم که شده، از نزدیک ببینم. واقعا این آرزو را کم‌کم باید به‌گور ببرم… خوش‌حال‌ام اما که شما خوش هستید. ما هم به آرزو‌های خود، دل‌خوش‌ایم و دعاگو. زنده باشید و شاد به‌همراه بانوی‌تان، و سلامت و سرزنده.
    ****
    ما هم همیشه مشتاق دیداریم البته اگر بعضی‌ها بگذارند و ما را به گشت ارشاد نسپارند!

  2. Kavir گفت:

    Jenabe Dariyushe Aziz
    Khastam sohbati begooyam ke faghat Iran be samte Gheir e Akhlaghi shodan pish nemiravad balke hameye donya in ravand raa tey mikonad. Kafist yek bar paye sohbat haye pirmard va pizan haye in jamaat e farangi beshini bebini be che chiz hayi eteghad va Iman darand. Yedet ham narafteh ke Elvis Brisley ba khatere raghs day yek shabakeye TV be moddat e 3 sal mamnoo tasvir bood. Vali alaan shabakeh haye TV ye inja faghat va faghat be hamin chiz ha ekhtesas dareh. Hich moghe fekr nakona too donya hich ejtemae be samte akhlaghi tar shodan bereh.

  3. پویا گفت:

    این صلاحیت اخلاق سنجی جامعه را از شما از کجا به دست آورده اید؟؟؟
    ****
    صلاحیت؟ چه ربطی به صلاحیت دارد؟ وقتی مردم برای راست گفتن معذب‌اند و برای اخلاقی رفتار کردن به تکلف می‌افتند نیاز به تحقیق دانشگاهی هست؟ آن هم تحقیقاتی که قبلاً شده است؟!

  4. سلام
    توانایی شما در مطالعات جامعه شناختی ایرانیان امروزه ،آنهم دریک سفر نه روزه! بر اصحاب معرفت پوشیده نیست!
    ****
    🙂

|