۲

خويشاوندی

Print Friendly, PDF & Email
برادرم، پدرم، اصل و فصل من عشق است
که خويشِ عشق بماند، نه خويشی نَسَبی
  1. ماكوان says:

    سلام…پس بگو دوباره عاشق شدي كه اينهمه داري مي نويسي؟!…خوش و خرم باشي.
    ****
    «هميشه پيشه‌ی من عاشقی و رندی بود»

  2. احمد says:

    سلام
    درد بی عشقی زجانم برده طاقت
    درد بی دردی(بی عشقی) علاجش آتش است
    مرد رادردی اگرباشدخوش است
    ماازبی دردی وازپی بی عشقی دست به دامان آتش شده ایم.اما حتی آتش هم ازنحسی طالع محرم نداشتمان.اکنون ما درخلأ به سرمیبریم.نمیدانم شاید سرّاین بی نصیبی همان شعربی پرده خواجه باشد که میگوید:مدعی خواست که آید به تماشاگه راز—دست غیب آمدوبرسینه نامحرم زد.دریغ که ما از پی عشق از خویشیهای نسبی بریده ایم ودیگر هم نه راهی ونه هوس وصلی بدان نیست اما به خویشی عشق هم محرم نگشتیم.خانه را ویرانه کرد عاقبت،عاقلی دیوانه گشت عاقبت،اما نگشت درآغوش گلبن وصال.نمیتوانم دم ازعاشقی بزنم چون نیستم.ما اسیران دامگه عقلیم.از نعمتها گویی زین بیش نبوده نصیبی از آن ما.کاش درد همین بود.درد دیگر بی عشقی وبی خبری ازعشق دردیگران است.مدام دم از عشق میزنند ومستی و…اما دریغ از ذره ای مستی عاشقانه .دریغ ازذره ای بی قراری عاشقانه.دریغ از ذره ای غم دل خوردنهای حافظی وطربناکیهای مولانایی و بیخودیها و دیوانگیهای محمدی و…این دوآتش هر دو یکزمان بر جانم افتاده اند و تا استخوتنم را سوزانده اندو دودمانم به باد داده انذ.اما عقلم باز فضولی میکند:شاید تو اشتباه میکنی.شاید تویی که بیخودی والکی به ورطه های دشوار رفته ای وبلکه همین عشقهای ساده و بی زحمت و بیخبرانه راستین اند.وتو خود بیخبر از عشق راستینی.؟؟؟؟!!!!!و فضولی های این بوالفضول خود درد دیگر است که میخواهد ریشه را بزند وبه استخوان هم راضی نشده است.
    رهزن دهر نخفتست، مشوایمن از او—-که امروز اگرنبردست،فردا ببرد.سخن کوتاه باید والسلام.رشتهء ما دراز است.

|