۲۴

پاسخ دوم دکتر سروش به آیت‌الله سبحانی

پاسخ دکتر سروش به نامه‌ی دوم آیت‌الله سبحانی منتشر شده است و این بار به گمان‌ام سخنان سروش به شرح و بسط بیشتری در این نامه آمده است و به زبانی صریح‌تر. از مقدمه‌ی نامه و آن به اصطلاح «تشبیب» سیاسی آن که بگذریم، نامه در حقیقت رساله‌ای است بسیار خواندنی و درس‌آموز. چند نکته هم من در حاشیه‌اش دارم که به موقع به آن خواهم افزود. متن نامه را که در وب‌سایت دکتر سروش به صورت متنی آمده است، تبدیل به فایل پی‌دی‌اف کرده‌ام و با اندکی ویراستاری فاصله و نیم‌فاصله به صورتی قابل چاپ‌تر در آورده‌ام که به کار طالبان بیاید:
متن کامل پاسخ دکتر سروش به نامه‌ی دوم آیت‌الله سبحانی (پی‌دی‌اف)
  1. man گفت:

    be nazare man on ghesmataie avalesh kamelan akhlahst na siasi va dar ertebat mostaghim ba baghieh matn.

  2. ناشناس گفت:

    فقط می توانم تحسین کنم.اگر به ایشان دسترسی دارید به ایشان بگوئید چند صفحه اول این متن زیباترین نوشته سیاسی بود که تا به حال خوانده ام.از منظر دینی به خوبی دینشان را به رخشان کشیده بود.

  3. سلام
    ببخشید شما چه نسبتی با دکتر سروش دارید؟
    ****
    هیج نسبتی. همان نسبتی که احتمالاً شما دارید.

  4. امین گفت:

    من اجازه دارم به این پی دی افی که شما ساخته اید لینک بدهم؟
    ****
    البته.

  5. سلام
    ببخشید بنده چه نسبتی احتمالاًبا دکتر سروش دارم و خودم خبری ندارم؟ ( :
    ****
    همان نسبتی که من دارم و خودم خبر ندارم! 🙂

  6. جام تهی گفت:

    طوطی و زنبور

    امروز صبح خبردار شدم پاسخ دکتر سروش به نامه‌ی دوم آیت الله سبحانی منتشر شده است. نامه‌ای است مفصل و بسیار خواندنی که سروش در آن نظرش در باب وحی را به طور مبسوط توضیح داده است. متن اصلی‌اش این‌جاست و پی دی اف‌ مناسب چاپش را هم می‌توانید از این‌جا بگیرید…

  7. علیرضای بی نام و نشان گفت:

    سلام. مطلب این قدر خوب بود که نمی شد تشکر نکرد.استفاده کردم. از این پست و از پستهای دیگر و از موزیک هم.
    موفق و ماندگار باشید.

  8. mohammad reza گفت:

    bebakhshid ke ghalame farsi nadaram.be nazare haghir pasokh (nameh)avval kafi bood.pasokh be serahat dar an bood va nameh dovvom ayatollah razi konandeh nabood.az shoma babat tabdil file motshakkerim.

  9. masood گفت:

    همینطوری همدیگرو تحویل بگیرید وقربون صدقه هم و سروش برید
    ***
    اختیار دارید قربان. بفرمایید قربون صدقه‌ی شما هم می‌ریم!

  10. masood گفت:

    نکته جالب این است که جناب سروش تنها جوابی که به اشکال عوض شدن دائمی مخاطب در قرآن( که توسط مهندس بازرگان مطرح شد) ،داده است این است که آن راباواگویه های شاعرانی چون جلال الدین رومی با خویش ,مقایسه کرده است.تازه این واگویه ها شاید ۱درصد اشعاراین شاعران راهم تشکیل ندهد.درحالیکه در قرآن مرتب مخاطب بحث عوض می شود وفرض تولید قرآن توسط پیامبر رانقض می کند.دراین مرحله جناب سروش از این مبحث خیلی ظریف ردمی شوندوسوال را به خود اشکال کننده ها بر می گردانندکه آهای فلانی وفلانی من هم این آیات را خوانده ام!
    نکته در این جاست که اگرکسی یکبار قرآن را بخواند این خطاب ها را گاهی چنان بی پرده وعتاب آمیز به پیامبر می یابد که گاهی حتی سرزنش پیامبر راهم در بر دارد مثلا”:
    ۱)عَفَا اللّهُ عَنکَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُواْ وَتَعْلَمَ الْکَاذِبِینَ{خداوند از تو درگذرد!، چرا پیش از آنکه حال راستگویان بر تو معلوم گردد و دروغگویان را بشناسى‏، به آنان اجازه دادى‏؟} سوره التوبه آیه ۴۳
    ۲)اما من استغنى (۵)فانت له تصدى (۶)و ما علیک الا یزکى (۷)واما من جاءک یسعى (۸ )و هو یخشى (۹)
    فانت عنه تلهى (۱۰){اما آن کس که توانگر است، (۵)تو به او روى مى‏آورى،(۶)در حالى که اگر او خود را پاک نسازد، چیزى بر تو نیست! (۷)اما کسى که به سراغ تو مى‏آید و کوشش مى‏کند، (۸ )واز خداترسان است،(۹)تو از او غافل مى‏شوى! (۱۰)سوره عبس
    ۳)یَا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ{اى پیامبر آنچه از سوى پروردگارت بر تو نازل شده است (به مردم‏) برسان‏؛ و اگر چنین نکنى‏، رسالت او را نگزارده‏اى‏؛ و خداوند تو را از (آسیب‏) مردمان حفظ مى‏کند؛ خداوند خدانشناسان را هدایت نمى‏کند. }سوره المائده آیه ۶۷
    وچندین آیه دیگر که مجال فراختری از این میدان می طلبد.
    نکته دیگر: سروش معتقداست پیامبر یکسری مشاهداتی دارد که نمی تواند آن ها را بیان کند لاجرم آنها رادرظرف تنگ کلمات وزبان عربی ریخته است (نقل به مضمون)ولی این با آیه۷ سوره الشورى تناقض اساسی دارد زیرا در این آیه به صراحت تاکید شده که جنس وحی به پیامبر نیز از جنس زبان عربی است:
    وَکَذَلِکَ أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ قُرْآنًا عَرَبِیًّا{ و بدینسان قرآنى عربى بر تو وحى کردیم‏}
    وآیات دیگر که جنس انزال را هم به زبان عربی می داند:
    إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا لَّعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ{ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم‏؛ باشد که اندیشه کنید.} سوره یوسف آیه ۲
    سوره الرعد آیه ۳۷ وَکَذَلِکَ أَنزَلْنَاهُ حُکْمًا عَرَبِیًّا{و بدینسان آن را کتابى عربى حکمت‏آموز نازل کرده‏ایم‏}
    سوره طه آیه ۱۱۳ وَکَذَلِکَ أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِیًّا{و بدینسان آن را قرآنى عربى نازل کردیم }
    ودرآخر باید گفت:وَاللّهُ یَهْدِی مَن یَشَاء إِلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ{و خداوند هر کس را که بخواهد به صراط مستقیم هدایت می کند}سوره البقره آیه ۲۱۳
    ***
    برادر من!
    شما پیش چشم‌تان شیشه‌ی کبود نگه داشته‌اید و مرتب در همان دایره‌ی بسته حرکت می‌کنید. شما مرتب می‌گویید «تولید قرآن توسط پیامبر» و فاعلیت و مدخلیت پیامبر در پدید آمدن قرآن را به معنای حذف مطلق مشیت الهی و اساساً خدا انگاشته‌اید و بر همان مبنا استدلال دارید می‌کنید. یک بار دیگر دو نامه‌ی سروش را بخوانید. استدلال سروش متکی بر شعر مولوی نیست. شعر مولوی تنها به عنوان مثال و نمونه نقل می‌شود. سروش حرف‌اش این است که وحی ناگزیر از صافی وجود و شخصیت پیامبر رد می‌شود. این که این عبور چه اقتضائاتی دارد، موضوع بحث است. شما چون از آشکار شدن آن اقتضائات هراس دارید، بحث را مرتب فرو می‌کاهید به این‌که حرف سروش یعنی حذف خدا.

  11. masood گفت:

    درخانه اگر کس است یک حرف بس است .چرا ناراحت می شی!
    ***
    البته. در خانه اگر کس است یک حرف بس است!

  12. zahra گفت:

    با تشکر از پی دی افی که در سایت گذاشتید، با اجازه آدرس را در سایتم قرار دادم.

  13. ahmad گفت:

    باید به سروش احسنت گفت که این حقیقت را بی پرده میگوید.وبه شما هم احسنت گفت که خوب پاسخ ان اشکال تراش را میدهید

  14. “نکته ها هست بسی محرم اسرار کجا است”
    در نقد نامه دوم عبدالکریم سروش خطاب به “آیت الله” جعفر سبحانی
    حسین میرمبینی
    “والراسخون فی العلم یقولون امنا به، کل من عند ربنا و مایذکر الا اولواالالباب».”
    (آنها که در عمق علم فرو رفته اند، می گویند به آن ایمان داریم، همه آن از جانب پروردگارمان است، و یادآور نمی شود آنرا مگر صاحبان خرد) ۷- آل عمران
    نویسنده این مقاله نه از گروه “روشنفکران دینی” (مثل آقای عبدالعلی بازرگان)و خیل تمجیدگران آقای سروش است که ایشان را “استاد عالیقدر” خطاب کند و “شجاعت علمی” شان را در ارتباط با اظهار نظرات اخیر شان درباره “کلام محمد” و مصاحبه ای که با خبرنگار رادیو جهانی هلند داشته، ستایش کند و نه از قافله مقلدین “آیت الله” ها (مثل آقای مجید مجیدی) و سنت گراها (مثل آقای بهاء الدین خرمشاهی) و آنهایی است که اینروزها ایشان را به همان خاطر ، تکفیر کرده اند. و نه حتا از آن دسته از اندیشمندانی که از سر انصاف به نقد او پراخته‌اند (مثل آقای مصطفی حسینی طباطبایی) و “امیدوارند که سخنان شان در آینه اندیشه دکتر سروش ناخوشایند نیاید و خاطر آن دانشمند وسیع نظر را مکدّر نسازد”. من اما، بعنوان یک اندیشه ورز مستقل و مسلمان، فکر می کنم که آقای سروش در بیان و توضیح شان از موضوع وحی گرفتار شبهاتی اساسی گشته اند. بر این اساس اگر چه موضع آقای سروش را در این زمینه رد می کنم اما فکر می کنم که هیچ مسلمانی (از عام تا خاص) بر او حکم و حق بیشتری از اینکه ایشان را نقد کند و باصطلاح دینی “امر به معروف و نهی از منکر” کند، ندارد. در همین سوره نحل (زنبور عسل) مورد بحث ایشان آیه زیبایی است که می فرماید: “ولو یواخذالله الناس بظلمهم ماترک علیها من دابه” ، یعنی اگر خدا مردم را بخاطر ظلم شان فرو می گرفت، جنبنده ای بر روی زمین باقی نمی ماند. یا بقول آن شاعر خودمان “گر حکم شود که مست گیرند / در شهر هرآن که هست گیرند”.
    در عین حال (بر خلاف آقای سروش) معتقد نیستم هرکسی که بنام اسلام پنجره ای باز می کند، می باید حرمتش را نگه داشت و وجودش را در حیات و بقای تمدن اسلامی موثر تلقی کرد. چراکه اغلب این پنجره ها بجای آنکه در جهت اعتلای اسلام باز شوند دکانی اند برای باز شدن تدلیس و خودفروشی و از همه بدتر قدرت طلبی. به همین خاطر سخن آقای سروش را رد می کنم که می گویند: “باید به همه سنن و طریقه ها و مشرب های گوناگون فرهنگی– اسلامی حرمت بگذاریم” . این سخن با هیچ یک از تلقیات دینی ما نیز سازگاری ندارد. پس معنای “یکفروا بالطاغوت” چیست؟ یا موضوع “تولا و تبراء”؟ حداقل تا زمانی که موفق نشده ایم دین را از دولت و قدرت جدا نگه داریم بهتر است که انسانها در حرمت گزاردن به هر کسی که پنجره ای را بنام اسلام باز می کند عجله نکنند بلکه بی مداهنه و تملق با آوردن استدلالات قوی و منطقی به نقد او بپردازند. آن روز مرگ اسلام (که آقای سروش فرارسیدنش را در فرداهای نامعلوم پیش بینی کرده) هم اینک بر اثر حرمت گزاردن افرادی همچون آقای سروش به اندیشه های کسانی همچون خمینی و شریعتی و “آیت الله هایی همچون همین “آیت الله” سبحانی فرا رسیده و دیگر مصداقی برای زمان های بعدی ندارد. بهتر نبود آن پنجره ای را که آقای خمینی به حمایت صدها آیت الله و آخوند و ملا و افراد سرشناسی چون آقایان منتظری و طالقانی و بازرگان و سحابی و چمران و یزدی و سروش و پیمان و بنی صدر … گشوده کرد بسته می ماند و هرگز باز نمی شد. جالب است که آقای منتظری بعد از همه این سالها و پس از تجربه شخصی از ظلم “جمهوری اسلامی” و “ولایت فقیه” اینک می گوید: “من پیش خود فکر می‎کردم اگر ما از اسلام دم‏ ‏نمی زدیم بهتر بود.” ۱ . همین سخن دلیل آن است که ایشان از مسئله همراهی کردن با آقای خمینی پشیمانند. اما درعین حال آن دانش و بینش را نداشته اند تا با نقد خمینی در همان ابتدای کار، مردم را و خودشان را از افتادن به ورطه زیانکاری و بیدادگری و فساد محفوظ نگه دارند.
    تمامی انتقاد ما بر آقای سروش نیز از آنجا ناشی می شود که ایشان با وجودی که قرآن می خوانند و تفسیر مولوی می کنند و ماشاء الله هزار ماشاء الله از قبض و بسط همه کائنات نیز با اطلاعند با این حال دنبال خمینی و دار و دسته او راه افتادند و آن شر عظیم را سبب ساز شدند. امروز اگر مسلمانان و ایرانیان همه به مخمصه ندانمکاری گرفتار آمده اند همه از آن روست که کسانی چون ایشان خمینی و شریعتی را “دو محبوب” خود گرفتند و از هر وسیله برای توجیه آن دلدادگی ها بهره جستند و مردم را با نام مقدس اسلام و قرآن فریفتند. اگر مردم در قرآن نخوانده بودند (۳۶ اسرا): “از چیزی که شما را بدان علم نیست دنباله روی نکنید که همان گوش و چشم و قلب و همه جوارح تان از آن (دنباله روی) مسئولند”، ایشان که خوانده بودند! این گونه است که ما باید به علم ایشان و صلاحیت اظهار نظر ایشان نسبت به قرآن شک کنیم و آن را زیر سئوال ببریم. بقول حافظ “نه هرکو ورقی خواند معانی دانست”.
    من گرچه با ایشان همعقیده نیستم و بخاطر اینکه ایشان هیچگاه به اشتباهات گذشته خود اعتراف نکرده اند (و به همین منوال از مردم پوزش نخواسته اند) احترام و ستایشی برای شان ندارم، اما از آنجا که معتقدم هدایت از جانب خدا است، باور دارم مرا از این جهت بر ایشان حکمی نیست. بنابراین قصدم از نگارش این مقاله فقط نقد گفته های آقای سروش است و بس. ۲
    برویم سر اصل مطلب
    دکتر سروش بعد از شنیدن همه نقدها و مطالبی که در نامه اول “آیت اله” سبحانی آمده و آقایان عبدالعلی بازرگان و حسینی طباطبایی و ایازی و … بر او نوشته اند در پاسخ به نامه دوم “آیت الله سبحانی نوشته اند:
    “نباید تصور کرد که داستان وحی مثل داستان طوطی و آینه (در شعر حافظ) است ، بلکه مثل داستان زنبور عسل است که شرحش را مولوی داده است.”بلی نحل آیتی است برای اهل نظر و اگر حضرت آیت الله به جای طوطی به نحل و نخل نظر می کردند تصویر گویاتر و نیکوتری از نسبت وحی با محمد (ص) را در می یافتند. طوطی مقلد کجا و زنبور مولد کجا؟ سخن حافظ کجا که: در پس آینه طوطی صفتم داشته اند / آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم و سخن مولانا کجا که: گیرم این وحی نبی گنجور نیست / هم کم از وحی دل زنبور نیست … الخ”. ۳
    بزبان جواهرنشان آقای سروش: “همه قرآن محصول کشف و تجربه انسانی مبعوث و موید و فوق العاده است، که کلامش مقبول خداوند و کشفش محصول لحظاتی ناب و نادر از تجربه ای متعالی و روحانی است”. ایشان اگر چه از پیش خود مدعی است که : “آشنایی صاحب این قلم با قرآن، بحمدالله، اگر بیشتر از آشنایی با مثنوی نباشد، کمتر از آن نیست. و عموم آیاتی را که حضرت آیت الله ( و پاره ای دیگر از ناقدان محترم، چون اقایان عبدالعلی بازرگان و حسینی طباطبایی و ایازی و …) به آنها استشهاد کرده اند، در مخزن حافظه و عاقله دارد، و کمترین دشواری در حل و فهم آنها ندارد”، اما با این وجود دلیل نمی شود که ما از آقای سروش سئوال نکنیم که با وجود آشنایی تان با قرآن، از چه روست که مطالب شما با آیات صریح قرآن مبنی بر عدم دخالت پیامبر در گرفتن و بیان کردن وحی، اختلاف فاحش دارد؟ اصلا اگر اینگونه باشد که آقای سروش می گوید دیگر چرا باید حضرت محمد را به پیامبری (پیغام آور از جانب خدا) بشناسیم؟ و آیا این حرف با اصل دوم شهادت که می گوید “اشهد ان محمد رسول الله” تناقض ندارد؟ ایشان فراموش کرده اند که این سخن با زیر بنای اعتقادات اسلامی در تضاد است.
    بحمدالله هیچ مسلمان و غیر مسلمانی نیست که نداند اصول اساسی دیانت اسلامی (حداقل) بر سه چیز استوار است.
    ا- توحید، یعنی خدا یکتا است (نه بمفهوم یگانگی در اندیشه وحدت وجود) بلکه خدا یکتایی است که هیچ چیز با او همتراز و همکف نیست. حتا تمامی کائنات. (قل هوالله احد ….)
    ۲- نبوت ، یعنی خبردار شدن از عالم بالا و اینکه خدا برای اینکه مردمان را از خود و یکتایی اش با خبر سازد، پیامبرانی را مبعوث ساخته تا آنها مردم را نه به خود بلکه به خدا دعوت کنند (نه اینکه مردم به پیامبران متوجه شوند و فرضا باور داشته باشند که ۱۲۴ هزار پیغمبر آمده که آخریش هم حضرت محمد است و او اینگونه می پوشیده و آنگونه می خورده و … بلکه خبردار بشوند از اینکه خدا هست و خدا یکی است و خدا بزرگتر است و ستایش مخصوص او است و … قص علیهذا)
    ۳- معاد یعنی اینکه بازگشت همه به سوی او است، که معنی این سخن هم این است که مردمان بدانند با مرگ شان همه چیز پایان نمی پذیرد و نهایت باز باید به سوی خدا بروند و حساب و کتاب پس بدهند. این سه اصل درواقع در تمامی ادیان توحیدی ابراهیمی و از جمله در دین زرتشتی به یک وجه مشابه آمده و تمامی پیامبران نیز سعی شان بر آن بوده تا مردمان را با این سه اصل اساسی متوجه ذات باری تعالی کنند. بر این اساس شارع گرانقدر اسلام نیز همین کار را کرده اند و تا آنجا که قرآن گواهی می دهد ایشان دخالتی در امور الهی و وحیانی ندارند جز آنکه از جانب خدا مأموریت دارند (مثل یک پستچی) و رسالت دارند تا این پیام را (برای آخرین بار) بگوش فرزندان آدم و حوا برسانند.
    اتفاقا همین سوره نحل که آقای سروش مطالعه آن را به اهل نظر و “حضرت آیت الله” توصیه می کنند، به روشنی تمام گواهی می دهد که آقای سروش درکش را از این سوره (بعلت خواندن اشعار مولانا و باور داشتن به تز وحدت وجود و انسان خدایی) از غیر قران گرفته و بیشتر گرفتار شبهات اساسی شده اند. چه آیات این سوره بوضوح تمام بیان می دارد که مثال نبی و مثال نزول قرآن مانند مثال باران و زمین مرده است. چراکه تا زمانی که زمین مرده است و دامن از باران رحمت الهی تر نکرده با آن هیچ ارج و قربی نیست. هرچه هست از خدا و آن بارانی است که او از عالم بالا بر زمین مرده فرو می آورد ” و خدا است که از آسمان، آبى فروفرستاد، و زمین را، پس از آنکه مرده بود، زنده گردانید! در این، نشانه روشنى است براى گروهى که گوش شنوا دارند! (۶۵ نحل)
    شاید توجه به این مطلب که خدا در آیه ۶۴ سوره نحل تکلیف پیامبرش را روش کرده، به درک بهتر اصل مطلب کمک کند. “ما انزلنا علیک الکتاب الا لتبین لهم الذی اختلفوا فیه و هدی و رحمه لقوم یومنون”. (=و قرآن را بر تو نفرستادیم بجز آنکه (تو) برای آنها که در آن اختلاف دارند روشن سازی و آن هدایت و رحمت است برای آنها که بدان ایمان دارند.)
    یعنی ما این قرآن را برای این منظور بر تو نفرستادیم که تو راجع به خودت صحبت کنی و یا فرضا بخواهی برای خودت و اهل بیت ات حکومت و ولایت درست بکنی، بلکه برای این فرستادیم که تو آنهایی را که (در ارتباط با موضوع وحی و نحوه آن) در آن اختلاف دارند راهنما باشی . یعنی آنها را از اختلاف در آوری که فکر نکنند تو خودت آن ها را ساخته ای بلکه این خدا است که آنها را بر تو فرستاده. ارزش تو از آنجا بالا گرفت که خدا بر وجودت (زمینت) وحی کرد. بعد در آیه ۶۵ روشن می سازد که داستان وحی مثل داستان باران با زمین مرده است. و بعد توضیح می دهد این نشانه روشنی است برای گروهی که گوش شنوا دارند. از قرار معلوم برای درک اصل نکته این آیات گوش شنوا لازم است که گویی آقای سروش آن را ندارند. اما ایشان علی رغم کلام راستین خدا داستان دیگری را مطرح می سازند که نه تنها هدایتگر و راه گشا نیست که اختلاف و تاریکی های بیشتری را نیز سبب می شود.
    باز در آیه ۶۶ این مسئله را قرآن روشن تر می سازد: که “و ان لکم فی الانعام لعبره …(و در وجود چهارپایان، براى شما عبرتى است (که بدانید که خدا است که بر چهارپایان (این فعل خیر را وحی کرده که) : از درون شکم آنها، از میان سرگین و خون، شیر خالص گوارا به شما مى‏نوشانیم! ۴
    وقتی می فرماید از میان سرگین و خون، شیر بوجود می آوریم یعنی ما از ظلمات هر چیز خیرات بعمل می آوریم. کماآنکه باز در آیه ۶۷ این موضوع را بیشتر روشن می کند که در مورد درختان نیز همین حکم صادق است که :” و از میوه‏هاى درختان انگور و نخل ، شراب مستی آور و رزق نیکو بوجود می آوریم; در این، نشانهء روشنى است براى قومى که اندیشه مى‏کند!
    یعنی اگر آقای سروش از زمره خردورزان (دینی) باشند باید اینگونه فکر کنند که خدا در همه این امور از انزال کتاب بر محمد گرفته تا باران بر زمین مرده و پدید آوردن شیر از میان سرگین و خون در چهارپایان تا پدیدآوری شراب مستی آور و شهد از انگور و خرما همه بواسطه اراده و وحی خدا است. اینها (یعنی این موجودات) هیچ کدام دخالتی در آنچه خدا بر آنها اراده کرده ندارند. پیشتر فراموش کردم که یادآور شوم خداوند در آیه چهلم همین سوره نحل به صراحت تمام اشاره می کند که وقتى چیزى را خدا اراده مى‏کند، فقط به آن مى‏گوید: «موجود باش!» بلافاصله موجود مى‏شود.
    به همینگونه در مورد زنبور عسل در آیه ۶۸ و ۶۹ سوره نحل بروشنی تمام بیان می دارد: “پروردگار تو به زنبور عسل «وحى نمود که: از کوه‏ها و درختان و سقف ها (داربستها)، خانه‏ بساز سپس از همه ثمرات (و شیره گلها) بخور و راه‏هایى را که پروردگارت براى تو تعیین کرده است، براحتى بپیما! «از درون شکم آنها، نوشیدنى با رنگهاى مختلف خارج مى‏شود که در آن، براى مردم شفا است، همانا در این امر، نشانه روشنى است براى گروهی که مى‏اندیشند”. یعنی به زنبور وحی کردیم که اینگونه باش ( یعنی برو از ثمرات بخور و در سقف ها و .. خانه بساز تا از درون شکمت عسلی که شفا در رنگهای مختلف پدید آید،) پس او نیز همانگونه شد که اراده ازلی بر او رفته است.
    این همان سخن حافظ است که بگونهء دیگر می گوید:
    فیض روح القدوس ار باز مدد فرماید/ دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
    یعنی از فیض الهی است که عیسی و محمد بوجود می آیند. خدا اگر باز بخواهد از من و شما هم می تواند عیسی و محمد پدید آورد. این از اعتبار خدا است که وقتی اراده می کند چیزی صورت واقعیت ببندد وحی می کند پس آن چیز همان می شود که خدا اراده کرده است. یعنی اعتبار موجودیت موجودات از خواست و اراده الهی حاصل می شود. به این عبارت که خداوند است که همه عالم را خلق کرده، آنچه را خواسته عزیز کرده و آنچه را خواسته ذلیل “و تعز من تشاء و تذل من تشاء” (۲۶آل عمران). بنابراین خدا اگر محمد را عزیز کرده و به رسالت خویش برگزیده برآن بوده که او این پیام را به مردم برساند و آنها را از گمراه شدن و اختلاف کردن در وحی و کتاب برحذر دارد. اگر محمد از پیش خود به این حقایق رسیده بود آنگاه در قرآن نمی امد (۵۶ قصص) “همانا تو (ای محمد) کسی را که دوست داشته باشی نمی توانی هدایت کنی، ولیکن خدا هرکه را خواهد هدایت می کند”. این چه اثری است که حضرت محمد آن را ساخته اما (به گفته خود قرآن) خودش نمی تواند هدایت کند اما کتابش هدایتگر است؟ و این نیست جز اینکه آن کتابی که بر محمد نازل گشت جز این کتابی است که مسلمانان آن را می خوانند. یعنی حرف شما و قول امام فخر رازی، بی اساس است که می گویید “اینکه در قرآن آمده است که خدا حافظ قرآن است (انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون-حجر:۹) معنای غریب و ماوراء طبیعی ندارد. همین که مسلمانان اهتمام به جمع آوری قرآن کردند، و آن را ثبت در مصحف نمودند، عین حفظ الهی است. و برین قیاس همه امور دیگر “.
    در این سخن امام فخر رازی چه معرفت لطیفی نهفته است که باید به روان او درود فرستاد؟ اگر اینگونه باشد که او می گوید آنگاه قول امام باقر چه می شود که می فرماید : “بخدا قسم که خدا نفرمود که قرآن کتابی است میان دو جلد :”بل هو آیات بینات فی صدورالذین اوتواالعم و ما یحجد بایاتنا الاالظالمون” =بلکه آنها نشانه های روشنی است در سینه آنهایی که علم آن را خدا به ایشان داده است و با آن مخالفت نمی کنند مگر ظالمان(۴۹ عنکبوت) که منظور از ظالمان همانهایی هستند که به این سخن اعتقاد چندانی ندارند بلکه با تشبث به ظاهر قرآن با آنها که معتقدند قرآن را در سینه خود محفوظ دارند عناد می ورزند. این روایت با مصداق قرآنی اش در اصول کافی آمده (جلد اول ص۳۱۰).
    “ندیدم خوشتر از شعر تو حافظ/ به قرآنی که اندر سینه داری”.
    قرآن کتابت شده ای که اینک در دسترس ما است به “اهتمام مسلمانان” جمع نشد بلکه به زور و قلدری عثمان بن عفان و تحت فشار قرار دادن علی بن ابی طالب و یارانش و شلاق زدن به ابن مسعود جمع شد. اگر اینگونه باشد که شما می فرمایید و امام فخر رازی می گوید آنگاه چه معنی دارد که در ابتدای سوره بقره قرآن بگوید”ذلک الکتاب لا ریب فیه”؟ چراکه حداقلش این است که شما در آن شک آورده اید! آقای سروش بعد از همه این مولوی خوانی ها اینک کارش به اینجا کشیده که اعتقادات ما را با گفته های امام فخر رازی جفت و جور سازند؟
    با توجه به اینکه در آیه ١٣ سوره عبس اشاره شده که قرآن در صفحات گرانقدر والامقام پاک ‌«فی صحف مکرمه ، مرفوعه مطهره». قرار دارد، اگر این “صحف مکرمه مرفوعه مطهره” همانی باشد که معاویه و عمروعاص در جنگ صفین سرنیزه ها کردند، آنگاه چه ضرورتی داشت که علی بن ابی طالب بگوید: “منم کلام الله ناطق، آن قرآن ها را از سر نیزه ها بیندازید”؟ و اگر منظور از کتاب الهی همین قرآنی باشد که امام فخر رازی می گوید، آنگاه چه لزومی داشت که در سوره (۷۹ واقعه) بیاید: “فی کتاب مکنون لا یمسه الا مطهرون”؟ این است آن ایمانی که جنابعالی می فرمایید “آن را از عارفان گرفته ام نه از فقیهان”؟
    ما با سخن امام فخر رازی کجا می توانیم از قرآن و متون عرفانی و بویژه شعر حافظ نکته معرفت دریابیم؟ قرآن کجا و سخن امام فخر رازی کجا! می خواهید از قرآن تقدس زدایی کنید که دست آخوند ولایت طلب را از آن کوتاه سازید چرا سرنا را از ته گشادش می دمید؟
    از خطرات پذیرفتن حرف آقای سروش این است که نهایتا محمد جای خدا نشانده می شود (همینگونه که در صوفیه اقطابشان را جای خدا نشانده اند و یا شیعیان صفوی و جبل عاملی و جمکرانی که به معصومیت و خطاناپذیری محمد و خاندانش -۱۴ معصوم- معتقدند). اینان همین کسانی اند که با تصور داشتن به اینکه خدا را چرتش برده و امامش غایب شده می خواهند تا از محمل مردگان معصوم و مقدس و غایب برای خود آقایی و سروری (بخوانید ولایت فقیه) فراهم آورند(که فراهم آورده اند) و بدینگونه کل پیام سلامت طلب پیامبر عالیقدر اسلام را به اغراض و امیال شخصی و برتری طلبی های گروهی و قومی فاسد و آلوده کنند (که کرده اند). با این سخن باور داشتن به مبدا و معاد یعنی خدا فراموش می شود (که همینک فراموش شده).
    اگر ما معتقد باشیم که خدا ، خدای زنده پابرجا است و او را چرت نمی گیرد و زمان برای او مطرح نیست(آیه ۲۵۵ بقره) بنابراین باید از این خدای زنده پابرجا برای فهم درست آیات قرآنی و اینکه در آنها اختلاف نکنیم و با آن فساد و ظلم نکنیم استمداد بطلبیم. بعبارت دیگر باید ایمان را از خدا گرفت نه فقها و فلاسفه و شاعران صوفی مسلک. ایشان چه می فهمند از اینکه “خدا از میان مردم امی (دانشگاه نرفته و حوزه ندیده) کسی را مبعوث می سازد تا آیاتش را بر مردم بخواند و توضیح دهد و آنها را پاک کند و سپس به آنها کتاب و حکمت بیآموزد که در آن اختلافات نکنند”. آقای سروش به خود رها شده است. هر بار برای آنکه بخواهد حرف خودش را به اثبات برساند از فلسفه غرب و شرق و شعر مولوی در توضیح دین و کلام خدا آسمان ریسمان می بافد و با آن برای خود یک شغل نان و آبدار (حال در ایران و یا کشور آمریکا) فراهم می کند. آخر چگونه است که ایشان لفظ قرآن را با لفظ شعر مولانا توضیح می دهند؟ اگر معیار زبان شعر است، چرا از لفظ شاعر عرب زمان پیامبر استفاده نمی کنند که بالطبع به سخن پیامبر نزدیک تر بود؟ مولانا در بسیاری از اشعار خود درباره توضیح برخی از احوالات پیامبر و آیات قرآنی و حوادث تاریخی و دینی خطا کرده بنابراین نمی توان سخن او را معادل سخن قرآن گرفت.
    می گویند: “می دانید چه چیز ریشه ایمان را می سوزاند: خرافه گستری به نام دین و بی عدالتی به نام خدا و سکوت در مقابل ستم.”درحالی که خرافه گستری تنها نیست که ریشه دیانت را می سوزاند. آنچه ریشه دیانت را می سوزاند همانا ریاکاری مذهبی است که حافظ هم می گوید : “آتش زهد ریاء خرمن دین خواهد سوخت” یعنی همان آیات نخستین (هشتم به بعد) سوره بقره (و من الناس من یقول امنا بالله و بالیوم آخر و ما هم بمومنین). آنهایی که می گویند به خدا و روز آخرت ایمان دارند اما ایمان ندارند و چون به خلوت می روند کاردیگر می کنند. یعنی همین ملاها و صوفی ها که با عبا و عمامه (خرقه) بر سر هر کوی و برزن داد می زنند که ایمان دارند اما ندارند . پیروی کردن از آنها است که دین را می سوزاند. سررشته اصلی همه ظلم ها و بی عدالتی ها اینجاست. آن روزی که یک انسان مذهبی عبا و عمامه سرش بگذارد و نام “آیت الله” بر خود نهد و با رفتن به مدرسه دینی و جر و بحث با چندتا آخوند مدعی باشد که در امور خدا شناسی کاره ایست و نایب امام زمان است و از راه دین نان بخورد (بقول قرآن -نه مولانا- سیر و عدس و پیاز سفره اش را تامین کند)، همان روز هیزم آتش دین سوزی گسترده شده، بخصوص اگر کسانی دنبال راه او را بگیرند و بخواهند کار او را توجیه کنند و از قبلش به مقامات درجه دو و سه برسند. آقای سروش! خود همین آقای “حضرت آیت الله” سبحانی یکی از عوامل اصلی دین سوزی است. خود حضرت عالی نیز یک زمانی آتش بیار این معرکه بودید! و من هنوز معتقد نشده ام که جنابعالی بالکل از آن جریانات بریده باشید. درست است که شما از ایشان انتقاد دارید اما کماکان نیم نگاهی به همه آن آقایان دارید. “مهر از سر نامه برگرفتم / گویی که سر گلابدان است!”
    اما در معنای آیه : “فاتو بسوره من مثله” نیز اگر شما براستی معنای آن می فهمیدید می دیدید که موضوع آن آیه اتفاقا مربوط به خود جنابعالی و آن کسانی است که در نحوه تنزیل قرآن شک کرده اند. آیات قبل از این آیه همه دلالت دارد بر اینکه خدا است که از آسمان باران نازل می کند (مثل وحی) و از زمین باران خورده رزق و ثمرات بیرون می آورد. اگر انسانها باور داشته باشند که خدا منشاء اصلی این امور است ، آنگاه مخلوقات و موجودات (تا حتا پیامبر) را “انداد” قرار نمی دهند . اگر در نحوه انزال وحی به بنده مان شک دارید (کما آنکه آقای سروش شک دارد) پس آیه و سوره ای بیآورید (از ایات آسمانی و یا قرآن) که بتواند استدلال شک شما را حجت باشد. و بخوانید گواهانتان را اگر از راستگویانید.
    درواقع اگر خوب بنگریم می بینیم موضوع این آیه (۲۳ سوره بقره) هیچ ربطی به آن پرت و پلاهایی که آخوندها و قشری مذهبان در شرح معنای این آیه گفته اند ندارد بلکه موضوع آن صریحا به موضوع نحوه نزول وحی و اشراقات الهامی اشاره دارد که اغلب قشریون مذهبی به آن شک دارند. کماآنکه جنابعالی هم به آن شک دارید. ۵
    مفسرین قشری مذهب ضمن اینکه از معنای حرف «ب» در «بسوره» و «من» در «من مثله» صرفنظر می کنند، این آیه را اولا بطور بریده و جدا از آیه قبل معنی می کنند، دوما آن را در جایی بکار می برند که بخواهند بگویند انسانها از آوردن سوره ای مثل سوره قرآن عاجزند. به سخن سخیف آنها خدا در این آیه می گوید که هیچکس نمی تواند آیه و سوره ای بیآورد که مثل سوره های قرآن باشد. بقول انگلیسی زبان ها «So What». در حالیکه اگر خوب دقت کنیم، می بینیم که متن آیه این را نمی گوید بلکه به این مسئله تاکید دارد که بگوید: خدا نزول اشراقات آسمانی را برای همه بندگان خود (بشرطی آنکه غیر خدا را بندگی نکنند یعنی اطاعت نکنند) ، فراهم ساخته است. از اینرو اگر کسانی به این مسئله شک دارند و بغیر این مطلب باور دارند، خب اگر راست می گویند بروند سوره و آیه ایی بیآورند که حرف شان را تصدیق کند. خطاب این آیه به مذهبیون است نه آنها که به قرآن ایمان ندارند. به عبارت ساده تر اگر کسی است (مثل آقای سروش) بوحی، به آنگونه که محمد آن را توضیح می دهد که او در مورد نازل شدن و گرفتنش بیکاره است، باور ندارد، پس برود از قرآن (یا دیگر کتب مذهبی) بسوره ای شاهد مثال بیآورد که بتواند حرف خودش را ثابت کند. «بسوره ای از مثل آن -سخنی که در شما شک بوجود آورده، نمونه ای- بیاورید و گواهانتان را از دون خدا بخوانید، اگر راست می گویید‌». کماآنکه شما نیز رفته اید از شعر مولانا و درک غلط خودتان از آیات سوره نحل، شاهد مثال آورده اید.
    شما اما،برای آنکه بخواهید فهم کج خودتان را توجیه کنید می گویید: “….یا آیه را باید نوع دیگری از تفننات کلامی و بازی های زبانی دانست که در واقع خطاب به پیامبر نیست. ولی جامه خطاب مستقیم پوشیده است”!!
    اما چرا از سوره تبت یدا شگفت زده نشویم تا مگر دریابیم خدا چرا از میان همه آدمیان،”ابی لهب” را لعنت می کند. ابی لهبی که عموی پیامبر بود و نام اصلی اش عبدالعزی بود اما کنیه اش “ابی لهب” که معنای فارسی اش می شود پدر آتش و کسی که وجودش با آتش عجین است. که منظور شیطان باشد، یعنی آن پدرسوخته متکبر بالا نشین، چراکه او نمونه و نمادی است از کسانی که با افترا بستن به نور حقیقت (که پیامبر باشد) آن را درواقع خاموش می سازند. مثالش در زمان ما همین آقای خامنه ای خودمان است که (مثل ابی لهب) هزاران دروغ و افترا به خدا و کلام الله نسبت می دهد تا مگر خودش را بر آن بالا بالاها مستقر سازد. پدرسوخته هایی که به تنهایی کارشان پیش نمی رود، بلکه با یاران شایعه ساز و دروغپرداز شان مقاصد قدرت طلبانه خویش را به زور و قلدری پیش می برند. از ولایت طلبی همین گونه اشخاص است که اسلام و محمد و قرآن بدنام می شوند و حقیقت هرچه مخفی تر می گردد که در نتیجه آن دامنه ظلم و فساد هرچه گسترده تر می گردد. وقتی در قرآن می خوانیم (بقره ۲۴) “بترسید از آتشی که هیزمش مردمند” و می بینیم برخی ها از اینکه جان انسانها را هیزم آتش معرکه خود می سازند ترسی به دل راه نمی دهند، آنگاه است که “تبت یدا ابی لهب وتب” معنی پیدا می کند. بویژه آن زنش که بارکش هیزم است (بخوانید احمدی نژاد و دارو دسته خرافه پرورش که مردم را به جای خدا به جمکران رهبری می کنند تا ضمن از خودبیگانگی آنها را در حماقت محض باقی نگه دارند). آتش را خامنه ای می سازد، هیزمش را احمدی نژاد تامین می کند. این است که می بینیم آنها با وجودی که به میلیاردها دلار پول رسیده اند اما از آنکه آن پولها ایشان را در این جهان نیکنام سازد سودی نمی برند و نهایت گردن شکسته با یک طناب بافته شده (شاید هم طناب دار) به سوی آتش جهنم کشیده می شوند. “ما اغنی عنه ما له و ماکسب، سیصلی نارا ذات لهب و امراته حماله الحطب ، فی جیدها حبل من مسد”. نمونه اش همین صدام بود که عاقبتش را همه به چشم دیدند.
    در عین حال فراموش نکنیم که بریدن دست یعنی کوتاه شدن دست که معنی اش کوتاه شدن وسائل قدرت است. یعنی اینکه خداوند روزی را فرا آورد که دست آتش افروزان جامعه و همچنین یاران آنها (و زنان شان و آقازاده ها شان)، از زندگی مردم کوتاه گردد که نتوانند در ارتباط با آتش افروزی و ترویج فساد و ظلم و شایعه پراکنی و خرافه پرستی اعمال قدرت نمایند. همین و بس. حال شمایی که از این آیه شگفت زده نمی شوید و آن را به تداخل محمد در امر وحی نسبت می دهید و به حساب دشمنی های او با عموی خود و زنش می گذارید، چه معرفتی را از این آیه درمی یابید که معتقدید این سوره “در دلالت و عبارت و بلاغت، برتر از سخنان غیرقرآنی پیامبر نیست”؟
    قران نمی گوید جبرئیل جدا از محمد است و یا جدا از ساختار روحی سایر انسانها. جبرییل ملکه نفس ناطقه و فاعله است که خدا آن روز که آدم و حوا را به خاطر ظلم شان به زمین مطرود فرو فرستاد، او را با میکاییل و عزراییل و اسرافیل و سایر ملکات (بهمراه شیطان)، همه شان را درهم آمیخت و کل اجمعین (قلنا اهبطوا منها جمیعا) آنها را در قالب انسانی به زمین مطرود (جایی که بعضی دشمن بعض دیگرند) فرو فرستاد تا مگر با رهنمود گرفتن از پیامبران (نه آخوندها و فیلسوفان و صوفیان) آن ظلم را دوباره تکرار نکنند که بتوانند بسلامت راه آمده را تا بهشت ملکوت بازگرد نمانند۶. بنابراین ساختار روحی انسان (از نظر قرآن) سرشته از فرشته و شیطان است و از اینروست که مردمان می توانند فرشته خو باشند یا شیطان صفت. آنکه وجودش به شیطان مایل می شود، خدا او را از بازگشت به بهشت مانع می شود. اما آنکه فرشته خو است، مرغ وجودش تا به سرحد کنگره عرش می تواند پرواز کند. این قضیه نه فقط در مورد پیامبران و اولیاءالله صادق است که قضیه من و شما هم به همین منوال است. بقول حافظ:
    ترا ز کنگرهء عرش می زنند صفیر
    ندانمت که در ین دامگه چه افتادست
    در آیه هفتم سوره آل عمران قرآن در ادامه طرح این موضوع که بخشی از آیات قرآن آیات متشابه اند که تاویلش را فقط خدا می داند (و راسخان در علم)، توضیح می دهد که “والراسخون فی العلم یقولون امنا به، کل من عند ربنا و مایذکر الا اولواالالباب”،(=آنها که در عمق علم فرو رفته اند، می گویند به آن ایمان داریم، همه آن از جانب پروردگارمان است، و یادآور نمی شود آنرا مگر صاحبان خرد). اگر در این آیه خوب دقت کنیم. آنگاه به این نتیجه می رسیم که آقای سروش که اعتقاد ندارند همه قران از جانب خدا نازل شده،مشمول این آیه نیستند. یعنی نه از زمره راسخان در علم اند و نه از زمره اولواالالباب، چراکه اگر (حداقل) صاحب خرد می بودند باید یادآور می شدند که قرآن به تمامی از جانب پروردگار بر محمد نازل شده و محمد در این میان هیچ دخل و تصرفی نمی توانسته داشته باشد.
    خلاصه کلام اینکه اگر به آنگونه که دکتر سروش می فهمد بخواهیم قرآن را بخوانیم، فهم “پدیده قرآن” نه تنها به سهولت انجام نمی شود بلکه شبهات و گرفتاری هایش بیشتر می شود. یکی از آن گرفتاری بزرگ پدید آمدن مسئله”انسان خدایی” و شرک است که پیشتر در مسیحیت رخ داده و با تغییر دادن کلام عیسی و نشاندن او در جای خدا، اربابان کلیسا (پاپ ها) برای قرن های متمادی موفق شده اند حکومت مطلقه داشته باشند. حکومتی که بر اساس تز انسان خدایی و ولایت مطلقه “پادشاه ملکوت” به نام خدا و “پسر یگانه او ” به آنها مشروعیت می داد تا در روی زمین مستبدانه و جابرانه فرمانروایی کنند. آنها برای قرن های متمادی مالک الرقاب همه جان ها و نفس هایی بودند که در اروپا و حتا سرزمین های دوردست تر می زیستند و ایشان هرطور که می خواستند می توانستند بر مردم تحت سیطره خود ظلم و جور روا دارند. اگر سخن آقای سروش را در ارتباط توجیه غلط شان از مسئله وحی بپذیریم، (اینکه می گویند خدا به پیامبر وحی کرده مثل آنکه به زنبور عسل وحی کرده اما زنبور خود عسل را پرورانده) نتیجه اش این می شود که پیامبر در همه احوالات خود- اعم از آنکه در حوزه رسالت باشد و یا در حوزه سیاست و زمین-معصوم بوده است. چنانکه دکتر سروش نیز مثل صوفیان فنا فی الهی معتقد است که «نفس او (پیامبر) با خدا یکی شده است». درنتیجه خدا پیامبر را گرچه صورت انسانی و بشری دارد اما او را استثنایی به فطرت خویش آفریده که دومی ندارد. درحالی که این چنین نیست و خلقت انسان مثل زنبور نیست که برخی شان زنبور گاوی باشند و برخی شان زنبور انگبین. چنانکه هم در آیه ۳۰ سوره روم اشاره شده: “فطرت الله التی فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق الله” یعنی در خلقت و فطرت انسان دوگانگی و تبدیل نیست. و هم در آیه ۱۱۰ سوره کهف آمده که “انا بشر مثلکم” که معنی اش این است که پیامبر بشری است مثل سایر افراد بشر.
    اما درعین حال وقتی در آیه ۵۰ سوره سبا می خوانیم که: “قل ان ضللت فانما اضل علی نفسی و ان اهتدیت فبما یوحی الی ربی ” (= بگو اگر گمراه باشم ، پس به نفس خویش گمراه بوده ام و اگر هدایت یافته ام پس آن به وحی است که از سوی پروردگارم شده است)، معلوم می شود که بشر (و از جمله پیامبر) در حوزه زمین و جایی که وحی نمی گیرد جایزالخطاء است. خود حضرت شان نیز فرموده اند:”همه افراد بشر خطا می کنند. ” کل بنی آدم خطاء و خیر الخطائین توابون”. یعنی هر بشری (از جمله پیامبران) خطا می کند. بهترین خطاکاران آنهایی اند که توبه می کنند. یعنی آنهایی که از مسئله خطا تجربه حاصل می کنند و دست از آن برمی دارند. اگر گفته قرآن را در آیه ۱۱۰ سوره کهف قبول داشته باشیم آنگاه باید اذعان کنیم که پیامبر بعلت بشر بودن می تواند در حوزه زمین و جایی که وحی نگرفته اشتباه کند. چنانکه در ارتباط با جنگ احد پیامبر اشتباه کرد و شکست خورد. اما آخوندها و صوفی ها برای آنکه بتوانند از محمل پیامبر “معصوم و اهل بیت معصوم او” و اولیاء الله “معصوم” برای آقایی و سروری خود وسیله فراهم کنند، خلقت آنها را مستثتی می سازند تا از شبهه ایی که بدینگونه حاصل می شود خلق خدا را ازخودبیگانه سازند تا مگر خود به ولایت برسند. این است که فکر “معصومیت” اختراع آخوندها و صوفی ها و فلاسفه وحدت وجودی است،(ازجمله آقای مولوی و سروش) که اگر آن را بپذیریم جز خذلان ابدی و افتادن به چرخه ظلم و همان وضعی که فرزندان شیخ حیدر با همکاری فیلسوفان و آخوندهای جبل عاملی بر سر این سرزمین آوردند، نتیجهء دیگری ندارد. ۷
    از این جهت تز آقای سروش شبیه تز معصومیت شیخ مفید و تز “پسر یگانه بودن” انجیل یوحنا در مسیحیت است که از آن شرک حاصل می شود. و شرک یعنی دیکتاتوری بنام خدا که با آن بدبختی و فساد و ظلم بی حد و حساب همراه است. همراه شدن تز “ولایت فقیه” در شیعه و تز “ولایت صوفی” در تصوف که در عهد صفوی مبانی فلسفی اش طراحی شده جز با طرح موضوع “معصومیت” و موضوع من درآوردی “غیبت امام دوازدهم” نمی توانسته صورت ببندد تا شاه و آخوند ولایت طلب در کنار هم و یا بگونه مستقل به حکومت مطلقه دسترسی پیدا کنند. از این تز است که فقها و شریعتمداران مشروعیت پیدا می کنند تا با تأویل غلط از آیه”اطیعوا الله و اطیعواالرسول و اولی الامر منکم” هرچه می خواهند بنام خدا بکنند و به کسی هم پاسخگو نباشند. اینگونه است که آنها بی مسئولیت می شوند و بنام خدا و قرآن ظلم می کنند و نفس همه را می برند و کار جامعه را به دست لمپن ها و سفلگان مجذوب می سپارند و بدینگونه انسانها را به ضلالت می اندازند و جامعه را به انفعال و از خودبیگانگی و فساد می کشانند.
    لب سخن قرآن این است که انسانها با بزرگتر دانستن خدا (الله اکبر) و اختصاص دادن ستایش به او (الحمدلللٌه) و بندگی کردن فقط خدا (اعبدوا ربکم) و بندگی نکردن غیر خدا (شیطان و هوای نفس) …..و اینکه بدانند همه امور به خدا بازگشت می کند، دنبال شخص و اشخاص راه نیفتند و آنها را جای خدا نگذارند. یا اصنام و مردگان را مقدس ندانند و آنها را انداد نگیرند که در آنصورت از خودبیگانه می شوند. خدایی که همه کائنات و مخلوقاتش (از پری گرفته تا جن و انس و محمد و عیسی و موسی و …) ریزه خوار نعمت او یند. اگر مردمان قرآن را بر این نمط بخوانند آنگاه از گورپرستی و تقدس پروری دست کشیده به سوی محبوب زنده یکتای خود راغب می شوند. در حالیکه اگر به سخن آقای سروش و نوعی که او به قرآن نظر دارد گوش دهیم جز این نیست که خدا فراموش می شود و بجای او محمدی را می نشانیم که هر وقت می خواسته جبراییل را حاضر می کرده و یا هرطور میل داشته کلام خود را در جای کلام خدا می نشانده. از این سخن چیزی به دست نمی آید جز آنکه پایه های ولایت مطلقه پیامبر (برخلاف گفته خود او) استوارتر می شود که درست نیست. اگر مردم مدینه بیعت و پیمان شان را با محمد فسخ می کردند، دیگر او (با وجودی که چیزی از مقام رسالتش کم نمی شد و کماکان رسول خدا بود) نمی توانست حکومت کند. این پیامی است که باید مردم ایران بدانند تا باور داشته باشند که همه چیز بر عهده ایشان است و آنها هستند اگر روزی اراده کنند آنگاه می توانند آخوند زورگوی ولایت طلب را با “تیپا” از صحنه زندگی خود بیرون رانند. “ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم”(۱۱ رعد). اگر قوانین و احکام اسلامی درست فهمیده شوند آنگاه می بینیم که اسلام با هیچ یک از آزادی های مشروع انسانی و مفاد اعلامیه جهانی حقوق بشر منافات ندارد. وقتی پیامبر اسلام بشری است مثل سایر افراد بشر آنگاه او در این جهان هیچ حقی بیشتر از دیگر افراد بشر ندارد.
    با این سخن همه انسانها از جمله پیامبران و اولیاء الله و مسلمانان و مسیحیان و زرتشتیان و یهودیان و صابیین و بهایییان و بوداییان و … وحتا بی دینان در این جهان مساوی و برابر می شوند. از اینجا می توان نتیجه گرفت که ولایت پیامبر مستقیما ارتباطی با مسائل این جهانی پیدا نمی کند و با این حساب مردم می توانند امور زندگانی مادی خود را به دست خود گیرند و با مشارکت و مشاورت و رایزنی همدیگر “وشاورهم فی الامر”و بیعت (که فرم امروزی اش رای دادن است) امر جامعه را سامان بدهند. درواقع اگر خوب بنگرید با سخن من (نه سخن آقای سروش) ، امور مربوط به دین از امور مربوط به دنیا جدا شده و دست آخوندها و صوفی ها و مفتی ها و روشنفکران و فیلسوفان سیاسی کار (اما مذهبی) از امر دین و دنیای مردم بریده می شود و دیگر نمی توانند از این بابت روزی بخورند.
    اگر دکتر سروش (به همانگونه که از زبان حافظ در پایان نوشته اش آورده)، براستی آرزو دارد که از این مخمصه ای که امروز در آن گیر افتاده ایم رهایی پیدا کنیم و او همه این بحثها را به این جهت به میان آورده “که گره از کار فروبسته ما بگشایند!!” آنگاه می
    باید بدانند تا آنگاه که ما نتوانیم دست آخوند قدرت طلب را از حوزه امور دینی و دنیوی مردم کوتاه سازیم آن آرزو جز در خیال باطل ایشان جایی ندارد. اینرا کسی می تواند آرزو کند که به روشنی بگوید:
    نقدها را بود آیا که عیاری گیرند / تا همه صومعه داران پی کاری گیرند
    و اما اگر از من بپرسند می گویم، مشکل اساسی دکتر سروش در باب فهم کلام وحی از آنجا ناشی می شود که ایشان نیز (مثل بسیاری از مسلمین) از اسلام همان توقع را دارند که قوم بنی اسراییل در بیابان از حضرت موسی توقع داشت.
    “ام تریدون ان تسئلوا رسولکم کما سئل موسی من قبل و من یتبدل الکفر بالایمان فقد ضل سواء السبیل” (آیا از رسولتان همانی را می خواهید که پیشتر قوم موسی از او می خواستند درحالی که هرکس کفر را به ایمان بدل کند از میانه راه گمراه می شود). ۱۰۸ سوره بقره
    به عبارت روشنتر ایشان (مثل امام محمد غزالی و یا امام خمینی و …) می خواهند هم خدا را داشته باشند، هم مقام تاویل و تفسیر و تدریس در دانشگاه و مطرح بودن بعنوان یک فیلسوف اسلامی و نهایت اینکه می خواهند مثل قوم موسی پیاز و سیر و عدسشان را از سفره دین تامین کنند.درحالیکه داشتن هر دوی اینها، بخصوص تبدیلشان بهم، از نظر اسلامی که محمد بن عبدالله پیامش را از جانب خدا داده و تبیین فرموده درست نیست و نهایت آدمی را از راه خدا و میانه آن خارج می سازد.
    حسین میرمبینی
    ۲۵ می ۲۰۰۸
    شمال کالیفرنیا
    info@peikekhabari.com
    زیر نویس
    ۱- این مطلب را ایشان اخیرا در دیدار با اعضای شورای مرکزی انجمن اسلامی معلمان ایران بازگو کرده اند. برای مطالعه آن گزارش به آدرس زیر مراجعه کنید: http://NEWS.GOOYA.COM/POLITICS/ARCHIVES/2008/05/071025.PHP
    ۲- نگارنده از آنجایی که مطالب آقای دکتر سروش را با اصول اعتقادی خود در تضاد می دید، عزم نقد مطالب ایشان را از پیش در خاطر ضمیر خود طراحی کرده بود. به همین خاطر وقتی نقد آقای مصطفی حسینی طباطبائی ملاحظه کردم ، از طرح نقد خود منصرف شدم چرا که آن را از همه جهات کامل و استوار یافتم . اما بعداز دیدن نامه دوم آقای سروش به “آیت الله” سبحانی برآن شدم تا وجه دیگری از ایرادات فکر ایشان را مطرح سازم که دیدنش شاید برای برخی ها مهم باشد . در هرحال مطالعه نقد همه نقادان بخصوص آقای حسینی طباطبائی را به همه طالبان و دوستداران حقیقت توصیه می کنم. برای دسترسی به مطلب آقای حسینی طباطبایی به آدرس: http://news.gooya.com/society/archives/2008/04/069843print.php مراجعه کنید.
    ۳- اینکه مولانا می گوید: “آنچه حق آموخت مر زنبور را / آن نباشد شیر را و گور را”، از نظر قرآنی کاملا غلط است. زیرا در همان سوره نحل (آیه ۴۰) خدا می فرماید: “انما قولنا لشیء اذا اردناه ان نقول له کن فیکون (همانا سخن ما برای چیزی که اراده اش را کرده ایم این است که می گوییم موجود شو پس آن چیز موجود می شود. بعبارت دیگر حق تعالی به زنبور گفته که برود در کوها و دشت ها و داربستها … خانه بسازد و … عسل بسازد … و او نیز همانگونه شده که خدا خواسته باشد. همینگونه درباره شیر و گورخر، خدا اینگونه وحی کرده که (فرضا) بروید در دشت ها و کنار دریاچه ها بخورید و خورده شوید تا عبرتی برای انسانها باشید و آنها نیز رفته اند و همانگونه شده اند. برای یک انسان مذهبی حق این است که از همه این نشانه ها پی به ذات باری تعالی و حقیقت امور ببرد. نه آنکه نکته معرفت آموز بحث را با مطالب بی فایده به جاهای بی فایده تر منحرف کند. فلسفه بافی های دکتر سروش مرا به یاد آیه ۲۶ سوره بقره می اندازد که:
    “همانا خدای شرم نمی دارد از اینکه مثال آورد به پشه ای و آنچه فراتر از آن باشد.
    اما آنها که ایمان آورده اند می دانند که: آن از جانب پروردگارشان حق است.
    ولی آنها که کافری کردند می گویند:
    “اراده ی خدا به این مثال چیست؟”
    آیا به آن بسیاری را گمراه می کند؟
    و یا به آن بسیاری را هدایت می کند؟”
    و به آن گمراه نمی کند مگر «فاسقان‌» را”.
    چگونه است که شما با خواندن این آیه در نمی یابید که پشه خونخوار در عالم حقیقت مثالی دارد که باید آن را دانست تا خونخواری و زندگی انگلی را برای خود انتخاب نکنیم. مگر نه این است که پشه در شب های تاریک از عصاره جان دیگران بهره می برد؟ چرا فکر نمی کنید که منظور آیه از این مثل به تفکر واداشتن مردم است تا با آن خونخواران و اعضای انگلی جامعه خود را بهتر بشناسند؟ آنهایی که مثل پشه از غفلت بی دانشی مردم استفاده برده و با دسترنج آنها زندگانی خود را براحتی تامین می کنند که منظور آخوندها و همه کسانی باشند که بر گرده عوام سوار می شوند و از قبل آنها روزی می خورند. و در ادامه آیه وقتی می فرماید: “ولی آنها که کافری کردند می گویند: اراده ی خدا به این مثال چیست؟ آیا به آن بسیاری را گمراه می کند؟ و یا به آن بسیاری را هدایت می کند؟” نشان می دهد که بالاخره برخی ها دوستدار حقیقت نیستند بلکه با فلسفه بافی و تفسیرات گمراه کننده می خواهند تا خلق خدا را از معنای واقعی آیه دور سازند.
    به عبارت دیگر، پشه ، یا زنبور ، مورچه ، عنکبوت ، گاو ماده و … ابر، باد، زمین و آسمان و کشتی که در دریا روان است و … نوح و ابراهیم و فرعون و ابی لهب و … همه مثالی اند برای آنکه من و شما در آنها تدبر کنیم تا نکته حقیقت را از شان دریابیم.
    *آن چه حق آموخت کرم پیله را
    هیچ پیلی داند آن گون حیله را؟
    اینهم مانند این است که بگوییم خیار سبز است یا اتوبوس از مینی بوس بزرگتر است . معلوم است که فیل با کرم ابریشم فرق دارد. اگر “نه فقط زنبور و کرم ابریشم که همه باغها و درختان، وحی می پذیرند و مالامال از خنده و میوه می شوند” پس باقی کائنات و موجودات نیز (از جمله فیل و شیر و گورخر) از وحی “کن فیکون” خدا همانی اند که هستند. آقای سروش با کلمات بندبازی می کنند و هرجا دلشان خواست و در تایید نظرشان بود از آیات قرآن و گفته های مولانا به نحوی که بتوانند حرف (ناصواب) خودشان را ثابت کنند استفاده می برند. واین درست نیست. به اعتقاد من گفته حافظ از گفته مولانا در این شعر بمراتب به گفته قرآن نزدیک تر است که:
    در پس آینه طوطی صفتم داشته اند
    آنچه استاد ازل گفت بگو می گویم.
    خوب اشکالی ندارد ایشان طبع وجودشان ترکیبی است از مولانا و امام محمد غزالی و امام فخر رازی و امام خمینی و شریعتی و … و تقصیری هم ندارند چراکه خدا به او گفته چنین باش و او نیز چنین است. اما من طبعم بیشتر میل به حافظ دارد و از خمینی و شریعتی و همه” آیت الله” ها و صوفی ها و سایر دکانداران مذهبی هم متنفرم. اگر ماها یاد بگیریم که بواسطه طبعمان و اینکه که را دوست می داریم و که را دوست نمی داریم، به حریم زندگانی همدیگر تجاوز نکنیم آنگاه هیچ مشکلی نیست. مشکل اما اینجا است که کسانی بخواهند با همراه شدن با ولایت طلبان، انسانها را بخاطر عقایدشان بکشند و از خانه و موطن شان فراری شان بدهند و یا از کار و زندگانی ساقط شان کنند. یعنی درست همان کاری که آقای سروش کردند و با همراه شدن با قدرت طلبان و ولایت طلبان مذهبی این وضع را برای همه ما پدید آوردند.
    ۴- خداوند در قرآن می فرماید (انبیاء ۷۳): “و جعلناهم ائمه یهدون بامرنا و اوحینا الیهم فعل الخیرات” که معنی اش این است که خدا به کسانی که آنها را امام قرار داده، فعل خیر وحی می کند. یعنی اینگونه نیست که خدا فقط با وحی سخن بگوید بلکه اگر کسی و چیزی را “امام” قرار دهد یعنی الگو قرار بدهد، او را منشاء خیر و معرفت و صلح و سلامتی می سازد. با این حساب آیا خمینی امام بود و یا خامنه ای امام است؟ فاعتبروا یا اولی الابصار!
    ۵- در آیه ۱۱۰ سوره کهف که اشاره می کند “بگو ای محمد که تو نیز بشری هستی مثل سایر افراد بشر ، (بگو) که به سوی تو وحی می شود (یعنی مردم هم که چون بشرند و مثل تو می باشند می توانند وحی بگیرند) چرا که خدای شما یک خدا است. یعنی اینکه خدا در خلقت بشر دوگونه عمل نکرده چنانکه در آیه ۳۰ روم

  15. ناصر طاهری بشرویه ..... روشنا گفت:

    قرآن آیات شیطانی نیست
    قرآن الهام و شعر نیست
    بنام جانان که موسی را لوح ، عیسی را کلمه و محمد را قلم شد. موسی لوح را دید ، تورات آ ورد. عیسی کلمه را دید ، انجیل آورد . محمد قلم را دید، قرآ ن آورد. هر سه آگاهی محض شدند وحقیقت را مکتوب کردند. قلب آ نها آنچه را دید تکذیب نکرد.آنها به وادی ایمن وارد شده بودند و رصد می شدند، تا مبادا از آن خارج شوند که رضا مندی، حق است.
    به قلمها بگویید بنویسند.به چشمها و گوشها بگویید ببینند وبشنوند. به قلبها بگویید قوسین بگشایند . نفخه ای (د می) در راه است.نزدیک و نزدیکتر می شود. به سدره المنتهای ناسوت وجودت که برسد، این بار لحظه ای می ایستد (در همین ایستادن, عقل جبروتی ودیگر ملائک از توان می افتند) ودر حالی که شیاطین انس و جن رانده شده اند فرود می آید، قلبت قو سین می گشاید، دیدار او را شهادت می دهد و در همان دم همه جوارح ات او را می بینند. خروج از ملک به ملکوت را به عین الیقین می بینی. آ رام و با قلبی ساکن (مطمئنه) و فارغ از جبروت عقلت (جبرئیل باز مانده است ، سر پنهان شهود برای تو همین فارغ شدگی از جبرئیل است) در جنت الماوی به اسم” هو” ، صفت “آ گاهی” ، فعلیت محض “عشق ” ، کلام ” بسم الله الرحمن الرحیم” و ندای “اقراء بسم ربک الذی خلق” متعین میشوی(نبوت). صورت باطنی ایمان بر تو ظاهر می شود و شهادت می دهی(دیداری قلبی). این صورت و معشوق نورانی به صفت آگاهی وایمان قلبی، همه جا و همه دم با تو همراه می شود.این همان کتاب محفوظ ومکنون است که جامع است ، قدیم و ام الکتاب است .هر دم بین تو و قلبت حادث می شود ، تحویل تو می گردد. قلب مطمئنه آ نچه را می بیند تکذیب نمی کند.
    تعجب نکن . تمام دریافتهای پنج حس بیرونی را نیز بشدت وضعف وبه کیفیت های مختلف در قلب و ضربان قلب مشاهده کرده ای. این نوع دیدار را یکبار دیگر نیز تجریه کرده ای .آن لحظه که لطیفی بنام عشق را تجربه می نمودی. عشق همان لطیف آگاهی است که قبلا ، نفس نا آگاه تو ( که در بند وگرفتار عادات ذهنی بود ) آنرا دیده است. در دم ، از فاعلیت نفس اماره وعادات ذهنی نا آگاهانه ( که همان فعالیت نرونهای آ ینه ای مغز است و همان شیاطین جنی و بی صورت است که همنشین ما انسانها شده اند ) و نیز ازهمراهی شیا طین انسی، تکویناً تبری می جویی و تسلیم نفس مطمئنه می شوی ، اینست آگاهی محض وتکوینی و وحیانی که وحی از امور خدا وتکوینی”کن فیکون” است ، اینست مسلمانی که همه ادیان، اسلام است(این تسلیم نیز تکوینی است .که زمین وآسمان نیز تسلیم هستند در صراط مستقیم ، صراطی که بر آن نعمت جاری است) و این است تسبیح زمین و آ سمان.
    برای اولین بار آرام و مطمئن خود را متعیین به صفتی (صفت آگاهی) غیر فانی و باقی می بینی .اشک آگاهی از چشمانت جاری می شود.ملکوت عشق را می بینی.این همه دیدن ، قلبی ،ایمانی، یقینی ، نورانیست (آگاهی محض است و وحیانی است) عقلی ، نظر ی، ذهنی ، الهامی ، شعری و فانی نیست ( آ نچنان نیست که عقل لحظه ای تایید ولحظه ای تکذ یب کند) حالا دیگر فعلیت تو عشق ورزی آگاهانه است .عقل قدسی شده تو انتخاب احسن دیگری ندارد و راضی و مطمئن است.عالم وآدم را مشغول عشق ورزی می بینی .این لطیفه را فقط عقل قدسی شده تو (روح القدس – جبرئیل امین) بر جوارح و ادراکاتت با خوشنودی و رضایتمندی وارد می کند و این همه تو هستی.
    برای اولین بار به عین الیقین ا ز حال خودت آ گاه هستی و بر حالات بعدی خود ت انتظار وشهودی آگاهانه داری. در حالی که گلی هستی در بوستان آ فرینش ، خود ر ا عطر لطیف وجانانه ای می بینی که از مکان وزمان ودنیای محدود و حدید گل مُلکی ، به لا مکان ولا زمان و دین و حقیقت ملکو تی ، رایحه تکوین می یابی (مالک یوم الدین را شهادت می دهی) که این همه خودت هستی. شرحه صدر بر قلب تو تکوین شده است. انبساط قلبی پیدا کرده ای ، خود را سبک بال و لطیف می یابی . اکنون همه ادراکات و قوای تو ، همان ملائک وجودت ، جنود آگاهی و نورهستندد. که در خدمت جبرئیل عقلت می باشند واین همه قوای قدسی در هیبت روح القدسی شدید القوا ، می آ موزند تو را آ نچه نمی دانی. آموختنی از سر حضور و شهود به مدد شدید القوا ( نفس مطمئنه) که خودت هستی ،این است آن فراوانی و کوثری که به توعطا شده است ، اینست چراغ علاءالدین وغول مطیع تو،که ا ین هردو خودت هستی ،اینست قالیچه حضرت سلیمان، که سلیمان و قالیچه خودت هستی، و اینست لوح ، کلمه و کتاب ،که این همه خودت هستی.(در ادامه بیان خواهم کرد) .
    اینجا خود را بر عرش اعلی می بینی (عرش همان فرش است که به مدد شدید القوا تور و حجاب از رخ آن برداشته ای) همه فرشیان را نظاره می کنی ،جسمت را می بینی، که به صورت تکه های نان میخورند وجانت را ،که بصورت جامهای شراب مینوشند. درعرش ، .زمین وآسمان (ملک و ملکوت) را تسبیح گو و به عشق ورزی مشغول می بینی . هر فعلی را که از نعمت آن بیشتر آگاهی داری برایت عاشقانه تر ، جانانه تر وآرام جان افزا تر است . فا عل آگاه تسبیح دل و دلدار می کند. عشق آگاهانه عشق تکوینی است. عشق تکوین شده لوح ، کلمه وکتاب است. آگاهی محض است . عشق که تکوین یابد ،همه عادات ذهنی ما را می رباید و عقل را قدسی می کند. گویی چون نیست شدی ،عشق هست میشود و تو به عشق هست می شوی و تو عشق می شوی و اینجا عشق تکوین شده است. آری این همه خودت هستی که ” کن فیکون” شده ای.
    حوریان و غلامان لوء لو ء صفت را (متعین به مروارید آگاهی) می بینی که عشق می ورزند و جام های شراب طهور(عشق آگاهانه) را دست بدست می کنند و می نوشند. اینجا دیگر شیاطین بالفضول انس وجن، همان عادات شبیه سازی شده ذهنی و وهمی (شیطانی) و همان تحریک پذیری نرونهای آینه ای ، بر آنها نفوذی و ورودی ندارد.اگر چه قبلا از ابواب ادراکات بر همه آنها وارد می شد، ولی اکنون نور و شهاب آگاهی شیاطین بالفضول را می رباید و می راند.
    آ ری اینجا وادی حق الیقین است .حق را به یقین می بینی . یکباردیگر او را، نا آگاهانه ، دیدی و عشق نا آ گاهانه بر تومتجلی شد. در حالی که شیا طین بالفضول انس و جن ، مانع از نزول حقیقت عشق ، بر تو می شدند.
    لیکن این بار ، به مدد شدید القوا ، متعین به صفت آگاهی شده ای ،عشق فعلییت محض تو شده است. این بارعشق با کلمه”بسم الله الرحمن الرحیم” بر تو متجلی شده است. بنام الله (هو)، قابل “الرحمن” و فاعل ” الرحیم” شده ای. شیا طین بالفضول انس وجن دیگر مارج های آتشی بیش نیستند . که در مقا بل “هو” ی تو مخلو قیتی ندارند و ربوده و رانده میشوند( اینست عصای مو سایی و نفس مسیحایی) که این همه تو هستی.
    آری اینجا سدره المنتها است. اینجا همه شاخ وبرگهای وجودت،همه جوارح ات به آن که میرسند اسم وصفت خود را ترک می کنند و به فعلییت محض تبدیل می شوند. از عرض و فرع به اصل می رسند. اینجا نز دیک جنت الماوی است.همانجا که اگر وارد شدی وشاهد شدی در باز گشت به جوارح ات ، وارد باغهای بهشت می شوی که نهر های حیات در بستر آن جاری اند. گویی از زمین به آ سمان ، از ظلمت به روشنایی ، از ملک به ملکوت ، از فرش به عرش و از عالم شاهد به عالم غایب وارد شده ای. به دیدار غیب شهادت می دهی. در حالی که یقین داری خواب و فراموشی تو را فرا نگرفته است. اینجا سکینه قلبی دار ی و به مقام رضا و رضایتمندی رسیده ای ، آ گاهی محض شده ای . اتحادی عاشقانه و آ گاهانه با خود یافته ای. نفس تو و نفس رب تو یکی شده است. ناظر و منظور خودت شده ای . به لایموت و ازلی و ابدی بودن خودت شهادت می دهی. لاهوت تو با ناسوت تو به لذ ات روحانی و عشق ورزیهای آسمانی و ملکوتی می پردازد.
    از تولد و مرگ رها شده ای ،”لم یلد و لم یولد” شده ای.همه صفات و قوای تو کامل شده است .خود را متجلی به صفات حق می بینی.
    عیسای نجات یافته و نجات دهنده شده ای.جسم زمخت خود را به اشکال مختلف و کثیر درعالم ملک و کثرت می بینی که همان نان عیسایی است و دست به دست می کنند و به همه می رسد . جان لطیف خود را می بینی که در جام های مسیحایی عشق و آگاهی ، در میان همه مخلوقات میچرخد و می نو شند.
    آری اینجا مسیح تو هستی. از نفخه روح القدس وهم آغوشی و اتحاد روحانی و ملکوتی “مریم عشق” و “فاعل آگاهی” تکوین یافته ای .
    اینجا اتحادی با جان اشیاء داری،هر لحظه با یکی از آیات هستی، به عشق ورزی آگاهانه می پر دازی و زبان حال آنها می شوی. سلطان ملک و ملکوت شده ای .الهه زمین و آسمان شده ای. هر لحظه بصورت فرشته ای نجات بخش با یکی از آیات ملک به نجوا مشغول می شوی.
    خود را می بینی که از چاه بلا و گرفتاری و بخل و حسد وطمع برادران همنوع ات نجات یافته ای و یوسف ملک تو هستی.
    آبها را می بینی که همه نا پاکی ها را می شویند و همه آتش ها را خاموش می کنند همه زشتی ها را زیبا و همه مرده ها را زنده.
    خودت را می بینی که موسی شده ای و دیگر غم ظلم و ستم فرعونیان نداری و قوی و مطمئن در مقابل لشگر عظیم ظلم و بیدادگری توان ایستادن داری و لشکریان ظلم و ستم را دنبال خود تا آبهای نیل می کشانی و آ تش ظلم و فتنه آنان را در آبهای نیل خاموش می کنی.
    انسانها و جانوران را می بینی که گرفتار جهل و فساد شده اند وبه لهو و لعب مشغولند. برخی از آنها که آگاه ترند نجات می یابند و به ملکوت نزدیکتر می شوند. آنها را در کشتی پیامبران می بینی .کشتی نوح می سازی و طو فان نوح بپا می کنی .
    دراینجا همه رنگها بی رنگی است. همه جمال ها جلال اند.همه اسم ها کلمه،همه صفات آگاهی وهمه افعال عشق اند که خداوند کلمه است ،عشق است، آگاهی ونور است در همه اشیاء. همه اشیاء او هستند(که یکی هست و هیچ نیست جز او) و همه او هستیم ، از او هستیم ، و به او بر می گردیم. او اول است، آ خر است، ظاهر است ، با طن است و این همه تو هستی . خود را بشناس او را می شناسی.
    ‌ اینجا هر شیئی ملک و ملکو تش را در کنار هم و بدون کوچکترین فاصله ای از هم شهادت می دهد. هر ملکوتی مالک و سلطان ملک خویش است و خویش را به رصد و قضاوت می نشیند و می نشاند.
    لحظه رودررو شدن بهشت و جهنم است. متوجه می شوی آ ن عادل رحمان و رحیم خودت هستی، حاکم و محکوم و دانای حکم خودت هستی .” مالک یوم الدین “خودت هستی .
    هر انسانی با نامه اعمال خویش در مقابل ملکوت خود که نفس مطمئنه است حکم می شود. اکنون لحظه حسابرسی نفس مطمئنه از نفس اماره است ، یک نفس کل بیشتر موجود نیست که اکنون مطمئنه است و از اماره بودن قبلی خود آگاه است و از همه اعمال ونیات جوارح خود آگاه است و خود نامه اعمال خود را می خواند، خواندنی ازسر دانستن . در اینجا قاضی و متهم یکی است و این همه را جوارح ات شهادت می دهند . که این محکمه و این حاکم و حکم آن ، همه تکوینی اند. پاداش آن نیز تکوینی است یا مرده ای قبل از اینکه بمیرانند تو را و به ملکوت ، خود آ گاه ، وارد می شوی و وعده بهشت را حق مییابی و یا به ، خود نا آگاه، بر می گردی و وارد ملک می شوی ،ملکی می شوی . آنگاه می میرانند تو را و همدم مارجهای آتش و شیا طین انس و جن می شوی تا نجاتی دیگر، که تو از او هستی و به او باز می گردی.
    قصه های ملکی حدیث نفس اماره است و قصه های ملکوتی حدیث نفس مطمئنه . قصه های ملکی حدیث غصه های اسارت در ملک و همراهی با شیا طین انس وجن است و قصه های ملکوتی حدیث رهایی از ملک و برائت از این شیاطین. آنجا حدیث خواستن است . اینجا حدیث شدن است. قصه های ملکی را، آنکه اسیر غم وخسران عادات ذهنی و شیاطین وجن های موهوم است باور می کند و قصه های ملکوتی را آ نکه از غم و هجران نجات یافته و صفاتش بر او تجلی یافته باور دارد. آن حدیث زلف یار است و این حدیث جام باده . آن حدیث کو چه و بازار است و این حدیت هفت آسمان . آنجا حدیث گناه کبیره و صغیره و حرام و حلال و جنگ هفتاد و دو ملت است ،اینجا حدیث حوریان و غلامان و میوه های پاک و شراب طهور . آنجا می شنوی و می خوانی و می گویی . اینجا می بینی و شهادت می دهی. آنجا قال است، اینجا حال است. آنجا تو حق را می جویی، اینجا حق تورا می جوید .
    اگر این مارجها ی آتش را که مخلوق نیستند خاموش کنی و تنت راهیزم این شیاطین انس و جن نکنی ،موت قبل از موت می کنی این ملک را ملکوت، این جهنم را بهشت می یا بی .
    در ملکوت گردش کن و اسرار را ببین خود را بشناس و خدا را بشنا س و بعد خود قیامت بپا کن و حکم بده وسپس پیامبر ت را بفرست تا خبر دهد که این همه خودت هستی . عاشق حقیقت را به صبر توصیه می کنم .برای کشف حقیقت به حق بیندیش و از حقیقت بگو و از حقیقت بنویس نه از حامل حقیقت که چون تویی بیش نیست ، که خود را شناخته است که حقیقت را شناخته است.
    والسلام.
    ناصر طاهری بشرویه…(روشنا)
    ۹/ ۵/۱۳۸۷

  16. ریشه هامان سوی آ بی می دوند
    ما نبودیم سایه ما نور شد نور گشتیم جلوه ما حور شد
    حال ما پر نور بود پر شور شد نفخه ای شد شور ما در صور شد
    نفخه آن صور شد در نای ما ما الف گشتیم او شد بای ما
    آن الف با بای خود همخواب شد ابر آگاهی از آن پر آب شد
    بو سه بر معشوق چون زد نای ما نای ما زان بوسه ها شد های ما
    نفخه اش از نای بگذشت هوی شد هوی او در قلب ما رهپوی شد
    هوی او شد موسی درگاه ما عشق او شد عیسی آگاه ما
    شرحه شرحه گشت ابر جان ما قطره های عشق شد باران ما
    آسمانها و زمین پر آب شد جمله پهنای زمین سیلاب شد
    جمله آگاهی ما در آب شد جهل بر ما آتشی بی تاب شد
    آب زان آتش چو دور از خویش شد خاک گردید و دلش پر ریش شد
    ریشه ها مان سوی آبی میدوند تا که آبی در کشند آکه شوند
    آب ساقی مدام جان ما عشق و آگاهی و هم ایمان ما
    لوح آن عشقست و آگاهیست آب جلوه نور است و پیداییست آب
    جمله پیداها در او پیدا شده جمله زشتی ها از او زیبا شده
    جهل و تاریکی تو از خود دور دار قلب و جانت تشنه آن نور دار
    گر تو خواهی ساقی جانت شود زنده دارد نور و ایمانت شود
    خاک تو آن نان عیسایی شود آب تو جام مسیحایی شود
    نفس تو پاک است عیسی خود تویی قلب تو نور است موسی خود تویی
    بر الفبای وجودت کن نظر اقراء باسم ربک داری بسر
    ناصر طاهری بشرویه………روشنا
    rroshanaa@yahoo.com

  17. (چونکه خود بستر شود آن خود خداست)
    آن گذرگاهی که جان را رهبر است
    جسم و تن هارا به جانها معبر است
    آن گذرگاهی که اغوش تن است
    گرمی اغوشش ما را رحمن است
    رحمت بی انتها ، اغوش ماست
    چون که نیکش بنگری،نامش خداست
    ای بشر نام خدا ، خود ، بستر است
    جمله ذرات جهان را رهبر است
    دانه در آغوش او ، گل گشته است
    گل وزان رحمت همه مل گشته است
    خاک از رحمش، چه خندان گشته است
    آب تن در بسترش جان گشته است
    خاک عالم را ، همه بستر شدست
    خاک را هم ،بسترش، اخگر شدست
    اخگز این خاک ، پاره آتش است
    پاره ای آتش که، دایم خامش است
    خامشی ، کان روشنی از آن اوست
    روشنی های همه مهتاب ، اوست
    آتشی، گر اب را رحمت شدست
    آب زان رحمت ، همه آتش شدست
    آتشی گر باد را بستر شدست
    باد بر عالم ، همه اخگر شدست
    باد، گاهی بستر آتش شدست
    خاک زان بستر، چو خاکستر شدست
    بستر هر آیه ، آیه دیگر است
    بستر اسماء عالم ، جوهر است
    جوهر هر ذره ، آن را بستر است
    ذره در جوهر بماند ،گوهر است
    چو چونکه خود بستر شود،آن خود خداست
    خود در آن بستر ، یکی از انبیا ست
    ناصر طاهری بشرویه….روشنا
    سروش عشق و آگاهی

  18. ميلاد گفت:

    رحمت به پدر و مادرت

  19. من ، تو هستم
    من ،” تو ” هستم
    ” باد” ام
    ” آب ” ام
    “آتش” ام
    ” خاک” ام
    آ ری ، من “موجود” هستم
    من داستان”وجود” هستم،
    داستان ازلی و ابدی”وجود” منم
    “وجودی” ازلی و ابدی هستم
    من کتاب محفوظی هستم
    که قصه خودم را در “خود ” دارم
    قصه جلوه های “وجود” ،
    قصه طربناکی “وجود”
    هستی موجود” منم”
    من “وجودی” موجود م،
    قصه “عشق به وجود” منم،
    آری، من” موجود” هستم
    من عاشق “وجود” ام،
    “وجودی” عاشقم،
    “وجودی” معشوقم ،
    من ” عشق موجود” ا م
    قصه این عشق منم،
    من خود این عشق هستم،
    خود را می شناسم،
    همه احوالات خودم را می شناسم
    من با عشق زندگی میکنم
    برای عشق زندگی می کنم
    من می دانم چه هستم
    آ ری ، من” عشق” هستم
    همه عاشق ها منم،
    همه معشوق ها منم،،
    از خودم آ گاهم،
    از اسرار خودم آ گاهم
    از” عشق خودم ” آگاهم،
    من “عشق آگاه “هستم
    “آگاهی عشق ” هسنم
    ” آگاهی موجود ” منم
    عاشق آگاهی ام،
    معشوق آ گاهی ام،
    “وجود عشق و آگاهی”، منم
    آ ری، من” آگاهی ” هستم،
    داستان بودن خودم هستم،
    رمز و راز خودم هستم
    عشق خودم هستم،
    عاشق خودم هستم،
    معشوق خودم هستم
    در خودم هستم،
    با خودم هستم
    لوح مکنون و محفوظ منم
    این همه در من جاریست
    در قلب من،
    در نفس من
    آری ، من” عشق و آگاهی” هستم
    من ازلی و ابدی هستم
    “ازل و ابد” موجود منم
    من” هستی” ام
    آری ، من “خودم” را می شناسم
    من خود” آگاه”ام را می شناسم
    من آ گاهی هستم ،
    “عشق” بوده ام
    “آگاهی” شده ام،
    عشق” می ورزم ”
    “آگاهانه” عشق می ورزم
    من وجودی، “آگاهی بخش” هستم
    “عاشقی آگاه:” هستم
    معشوقی اگاه ” هستم”
    عشق می بخشم
    آگاهی می بخشم
    ” آ گاهی” هستم، ” عشق” می بخشم
    “عشق” هستم ، “آگاهی” می بخشم
    من رحمان و رحیم هستم
    هستم، آنچه می شوم
    می شوم، آنچه هستم
    من “خودآگاه” هستم
    من” خدا ” هستم
    من “خود” هستم
    خود را بشناس،
    خدا را شناخته ای
    من تو هستم
    تاصر طاهری بشرویه……..روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    rroshanaa.mihanblog.com
    rroshanaa@yahoo.com

  20. (استوای عرش گردی)
    (کرده ای شق القمر)
    ای که، انسان گشته ای روی زمین
    در حقیقت نفخه بودی، تو
    شدی روح الامین
    صورت اصلی تو ،
    آن مظهر روح خداست
    او دمیده، روح خود بر تو ،
    کجا؟ از تو جداست!
    روز اول، چون تجلی کرد روحش،
    ای پسر
    گشت محجوب و تنزل کردوآخر
    شد بشر
    عیسی مریم ، که روح القدس گشت
    روح قدسی بود و
    درجامش نشست
    هر که را ، اندیشه کرد،
    روحش دمید
    وز طلوع او ، بشد عالم پدید
    طلعت نورش چنین رنگین ،که دید؟
    چون که نورش جلوه کرد،
    ملکش دمید
    آن ملایک
    سجده بر آدم زدند
    عقل پیدا شد
    تو را گردن زدند
    زان ملایک
    آن یکی ابلیس شد
    گردنت بگرفت
    تو را تلبیس شد
    آن ملایک ،
    جلوه ای زان نور دان
    غیر روحش،
    آ ن ملایک کور خوان
    نور بودی ، حور گشتی
    روح وحیانی شدی
    آب بودی، علقه گشتی
    جن و انسانی شدی
    در تجلی ، حسن بود و
    عالم آرا روی دوست
    جملگی، او عشق گشت و
    رحمت عالم، هم اوست
    گوهر اصلی تو،
    آن رحمت وعشق و وفاست
    هان که، سیمای کمالات و
    صفات کبریاست
    روح انسان،
    چون شعاعی گشته از نور خدا
    جلوه ای شد زان حقیقت،
    کی شود از او جدا؟
    چون توقدر خود بیابی
    وان ملا یک سجده گوت
    لیله القدر تو ، آن شب
    بگذرد از بام و کوت
    آن شدید القوتت بینی
    تو خود، بر عرش جات
    استوای عرش گردی
    فرش، گردد ز یر پات
    آن ید خود را تو زان پس
    “فوق اید یهم” شمر
    ماه تو خورشید گشته
    کرده ای “شق القمر”
    از مهستان وارهیدی
    شمس نورانی شدی
    ماه را دو نیمه کردی
    نور وحیانی شدی
    ناصر طاهری بشرویه…روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    rroshanaa.mihanblog.com
    rroshanaa@yahoo.com

  21. ناشناس گفت:

    کجا عزم سفر کردی
    اسیر عقل ، و در بندی
    خور وخوابت شده غمها
    چو از بندش رها گردی
    دهندت سر، همه اسما
    عنان عقل رادر کش
    حذر کن از لجاجتها
    وزان تقلید جاهل وار ،
    رها شو، تا شوی پیدا
    ز هر خلق بد و بدتر،
    شدی سنگین و سنگین تر
    مراقب باش ، کوشش کن،
    رها کن، خلق بد ازسر
    تو عادت کرده ای، اسمر
    زدی خود را، به گوش کر
    گهی زردی ، گهی احمر
    شدی زین رنگها عنتر
    تو این احوال فانی را
    چو هاله، کرده ای برسر
    تو سایه اصل پنداری،
    همه کارت، شده ابتر
    همه وهم و خیالاتت ،
    کند هر دم تو را پر پر
    وزان جن های شیطانی
    زنی بر پا، زنی بر سر
    تو صورت های فانی را
    نسنجیده ، به تن کردی
    دل و قلبت دما دم تو
    اسیر آه و غم کردی
    به نیک و بد، نظرکردی
    ز هر کویی، گذرکردی
    تن و جانت، هدر کردی
    کجا؟ عزم سفر کردی!
    ناصر طاهری بشرویه…روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    rroshanaa.mihanblog.com

  22. ناشناس گفت:

    به نظر من ورود کافران و صهیونیم هادر بحث های اسلامی ممنوع می باشد و بحث جناب دکتر سروش و حضرت آیت الله سبحانی به خودمان مربوط می شود نه صهیونیسم پرستان و صهیونیسم

  23. من مسیح هستم . آمده ام به قامت عطرگل محمدی
    بنام پدر، پسر، روح القدس : لوح ،کلمه، کتاب را پیامبرم
    خود را بشناس ،خدا را شناخته ای
    خود را نمی شناسی مگر عیسای وجودت را بر صلیب تنت ملا قات کنی
    عیسای خود را بر صلیب نمی بینی مگر بکمک افاضه عشق عیسای قبل از صلیب را ببینی
    عیسای قبل از صلیب را نمی بینی مگر عیسای طفو لیت خودت(پسر) را ببینی و با تو سخن گوید
    عیسای متولد شده ((پسر)) را نمیبینی مگر روح القدس وجودت (روح القدس- عقل محض-عقل قدسی و پاک شده از عادات جنی و انسی)، بر تو ظاهر شود
    ((روح القدس))، ظاهر نمیشود ، مگر معشوق و محبوب باقی ،این “مریم عشق” وجودت تکوین یابد
    مریم عشق را ملاقات(تکوینی) نمی کنی ،مگر وارد وادی مقدس عشق شوی.
    وارد وادی عشق نمی شوی ،مگر خود عشق ((پدر)) شوی
    خود” عشق “نمی شوی ،مگر ترک غیر عشق کنی
    ترک “غیر عشق” نمی کنی، مگر انشاء الله ،یک دم و یک نفس ، به مدد عشق از عالم ملک منصرف شوی، و قوای خود را منصرف از ملک ملاقات کنی ، جلوه “معشوق درون” را ببینی ، دل و دلبر یکی گردد و هوای دل ( همان یک دم، یک نفس) را که بین تو و قلب صنوبری ات میگردد ، ملاقات کنی.
    اگر این حالت در تو تکوین یابد ، پدر ، پسر و روح القدس را ملاقات کرده ای که هرسه خودت هستی و اینجا خود را شناخته ای، که خدا را شناخته ای.(در ادامه بیان شده است)
    ********************
    رایحه گل، واقعیتی از گل است، که خارج از زمان و مکان و هویت ملکی گل در افق و عرشی بالاتر و در هویتی و حالتی همه مکانی وهمه زمانی و تنها به مدد دم و نفس ادراک قلبی می گردد. تنها هویتی را که گل در خارج از خود میتواند ملاقات کند و خود اوست، عطر و رایحه گل است .
    گل میوه تکوین است ،کاستی های همراه گل هم ماهیتی تکوینی دارد، از جمله فساد پذیری گل امریست تکوینی. خداوندگار گل باقی و فساد نا پذیر است . اودر گل به امر” کن فیکون” مشغول است. لحظه ای از آن غافل نیست ،در آن جاریست.در گل متجسم و متشخص میشود. در یک گل زرد است در گلی دیگر سرخ ، ودر گلی دیگر به رنگی دیگر.
    نیز چنین است برای یک سیب. در یک سیب ترش، در سیبی دیگر شیرین ،در یک سیب لطیف و آبدار و در دیگری خشک و زمخت، در سیبی معطر در دیگر سیب نا معطر. همه این ها احوال تکوینی سیب و از امور خداوندگار سیب و از جانب او وحی و تکوین می یابند. رایحه در سیب است، سیبی که میتواند بطور تکوینی، زرد ، سبز یا سرخ باشد . زشت یا زیبا باشد. تو نیز به عشق و آگاهی معطر میگردی ودر لا مکان و لازمان منتشر میگردی
    آری، وحی عطر و رایحه محمد است ، امر تکوینی است و قرآن کتاب وحی و کتاب تکوین محمد است که محمد بشریست از جنس تو پس ، قرآن کتاب تکوین تو نیز هست .لوح مکنون و محفوظ در توست. این وحی را تو در درون خود نیزشهادت میدهی و تو نیز ایمان می آوری و تکوینا به خود ندا میدهی: بخوان بنام آنکه بر تو وحی نمود و تو به او حی شدی.
    عطر خوش سیب ندای سیب کامل است سیبی که بر صراط مستقیم “صراط الذین انعمت علیهم” تکوین یافته است. همه از آن نعمت عطر آگین استقبال میکنند و به آ ن ایمان می آورند و به واسطه آن رایحه خوش نیز خود سیب را با همه کاستی های صورت بندی شده اش میپذیرند ، لیکن سیبی را که بوی گند ناخوش ضلالت و فساد بر آن وارد شده کسی استقبال نمی کند .در حالی که رایحه و گند هردو امر تکوینی سیب اند یکی صورت کمالیه و دیگری صورت ضلالیه را متجلی نموده است .
    ***********************
    اگر به حالات جاری، و تحولات در خود توجه کنی، اگر حالاتت بر تو متجلی گردد، اگر خود را بشناسی، اگر معشوقی درونی، تو را بر تو بنمایاند، اگر عاشق و معشوق یکی گردند، اگر دل را از دلدار تشخیص ندهی و دل و دلدا ر یکی گردند، اگر عشق گردی، اگر خود را در وادی مقدس عشق ملاقات کنی، اگر همه اسما یک اسم شوند، شهادت خواهی داد که آن اسم ها از ابتدا، یکی بیش نبوده است که آن ،هم اسم است، هم صفت است، هم فعل، هم نام و گفتار است، هم فعل و کردار است، هم حال و پندار است، و این” الله” است.” اله” است “هو” است.” الهه” است .”عشق” است.
    اگر بر این عشق متجلی شدی و بر این تجلی ،آگاه گردیدی (عقلت نیز راضی و تسلیم شد . به مقام رضا رسیدی) .آخرین حضور خداوندگاری که” آخرین تجلی عشق” ، ” آخرین صورت عشق” ، ” صورت معشوق باقی” و “عشق کامل” است بر تو متجلی می گردد، تو به آن تکوین می یابی . نزول این تکوین ، آگاهی محض است و همان” وحی” است. همان” لوح” است .همان ” کلمه” است، ” کلام” است، ” تورات” است، ” انجیل” است، ” قرآن” است، خدای ناطق است،” کلام الله” است. و تو در اینجا به مقام “اقرا بسم ربک ” تکوین یافته ای و” نبی” شده ای.
    *************************
    در وادی ملک جه می کنی؟ مال اندوزی می کنی .علم اندوزی می کنی . نظریه و اید ئولوژی می سازی. وجنگهای عقیدتی راه می اندازی.
    خود را در حالات مختلف وارد می کنی. گاهی غمگنی، گاهی شاد . گاهی عصبانی هستی،گاهی آرام ، گاهی مهربان، گاهی خشن وهر لحظه به صفتی متعین میشوی .هر لحظه به گونه ای با ادراکات ،با احساسات و با هوشمندی خود سودایی داری . هر دم از حالی خارج و به حالی وارد می شوی .دم به دم تاری می تنی و با دنیای بیرون ازخویش بند و اتصالی بر قرار می کنی ،و به بندگی اغیار می پردازی. در این محراب عبد و بندگی هر روزوشب به عبادات و بندگی های خود می افزایی . ثا نیه ای از ذکر و نماز ونیاز و عبادت اغیار، این تعلقات نفسانی غافل نیستی .
    آری، آن اولین همزبان روز ازل، که تو را به میوه درخت معرفت آگاهی داد. و تو فر مان او بردی ،همان لحظه او عاقله نفس تو ،آن روح القدس را جامه ” جباریت” به تن کرد، و ملبس به تلبیس نمود. ” آدمیت” تو را به” انس” خود “انسان” نمود و”جان” تو را با انسانیت خود “جن” ، چنین شد که از روز ازل با تو هم بسترگردید، به زاد و ولد مشغول و همنفسی انسانی و جنی برای تو گردید .
    اما غافل از اینکه :
    نفس تو ، ناگاه روزی خود را می یابد. نه به مدد عقل انسانی، تلبیس شده ، جن زده و زمینی شده، بلکه به مدد عقلی که قدسی شده ، نجات یافته و آگاه شده است ،آری آگاه! ، آنگاه که نفس تو به مدد ” افاضه عشق” ،صفات نفسانی ، همان هویت جنی و انسانی وعادت شده خود را ترک میکند و همدم و همنفس این “عقل قدسی” میگردد . خود را در هیبت” روح القدس” که همان قوه عاقله(عقل) پاک و قدسی شده است ، ملاقات میکند.
    آ ری، همان نفس (دم) که بین تو و قلب صنو بری تو میگردد، چشمه آ ب حیات است ، قوای عاقله ، ناطقه ، انسی و جنی تو را حیات می بخشد. وهمه قوای تو به “هوی” او هست میشوند.آری، همان لحظه که افاصه عشق عقل را قدسی نمود و تو این عقل قدسی شده (روح القدس) را ملاقات نمودی، گویی نفس به صلیب کشیده تو(خودت) آزاد و از صلیب تن نجات یافته است. گویی “عیسای وجودت” متولد شده است ، که متولد نشده است ، بوده است .، زنده شده است، حی شده است ،که حی نشده است، حی بوده است، بر حی بودن خود آگاه شده است.” وحی” شده است،آکاه شده است.
    آری ، ” وحی” تکوین یافته است. در تو، در نفس تو. به حال کودکی باز گشته ای ، در حالی که بر همه اعمال و صفات و حالاتی که بر قوا و جوارحت گذشته آگاهی کامل داری، گویی با نامه اعمال در دست خودت وارد ملکوت شده ای ، لحظه حسابرسی فرا رسیده است. خود نامه اعمالت را در در گاه خود میخوانی ،خواندنی از سر دانستن و آگاه بودن،و آگاه بودنی به قامت نزول وحی و عدالتی به هیبت عشق و حاکم و محکومی به منزلت عاشق و معشوق که این همه خودت هستی.
    آری، لحظه ای که قلبت بواسطه افاضه” عشق ” ، همه فعلیت و توجه اش به عشق کامل شد، و صورت و هیبت معشوق اندرونی، ( همان دم ، همان نفس، همان نفخه اول که هنوز دمادم ادامه دارد تا نهایت هستی) را ملاقات کر د ، درست همان لحظه جبرییل عقلت به اندازه یک دم ( یک نفس) از دیدار قلبت ( دریافت دم) باز ماند و عقلت در هیبت” روح القدس” تکوین یافت. و عیسای وجودت از نطفه روح القدس ،به اذن همان امر تکوینی بدون مقاربتی با غیر ، از” مریم عشق” متولد گردید.
    آری قلب” دم” را دید، قلب نفس را دید، این آب حیات را دید،
    آری، معشوق حیات بخش(دم، نفس) به اندازه همان دو قاب قوسین قلبت بر تو، بر قلب تو نزدیک شده است و این بار لحظه ای ایستاده است تا تو با قلبت او را ببینی در همین توجه و ایستادن بود که قلبت به او مشغول شد و او را دید و عقل جبرییلی ” یک دم و یک نفس ” از او محروم شد و منتظر ماند تا تو از این ملاقات که در سدره المنتهای ناسوتی وجودت نزدیک جنت الماوای قلبت در ملاقات با این معشوق دایم و باقی صورت گرفته باز گردی . آری اکنون” روح القدس” بر تو وارد شده است و روح القدس ” دم ” میگیرد و به مدد این دم ، دمادم، و” دم به دم” با تو، با نفس تو، همراه است و گذشته و حال خود را نیک میشناسد و از آن آگاه است. گویی از این لحظه به بعد همه اعضا و جوارحت و ذرات هیولایی تو بر هیبت و قدر و منزلت و استعداد خود آگاه اند همه قوای تو خود را باز شناخته اند و قدر خود را میدانند وشیطنت نمیکنند ، او را مدد میکنند . قوای تو شدید القوا شده اند . عقلت به هیبت “شدید القوا ” با تو همراه شده است. این “غول” در اختیار تست و توانایی هایش در خدمت تو و آگاه است،. لب، دست، زبان ، چشم و دیگر قوای تو در افقی اعلا مشغولند و همه راضی اند . تو را در عالمی بی تشویش و رضا یتمند، استوار داشته اند . تو خود را در ” استوای عرش ” نشسته ، استوار و بی لغزش و مطمئن ملاقات میکنی، میبینی قوایت فوق قوای قبلی توست. ذرات وجودت ،هر دم “جام طهور عشق و آگاهی” را می نوشند، و مست و و آگاه از بودن و دمادم حی شدن. در محراب عشق به بندگی مشغول اند. و صلای عشق سر میدهند. عشق و آگاهی همه ذرات وجودت را روشن کرده است. نورانی ، بی رنگ ، بی وزن ، سبک بال و سبک حال، در عرش لامکان و لا زمان نشسته ای. و بر هر مکان و زمانی ملکیت داری . “مالک یوم الدین “را شهادت میدهی. که خودت هستی.
    آری، این “شدید القوا”، فرزند تکوینی افاضه عشق است از همان لحظه اول ظهور ، آگاه و گویاست، از جنس عشق است،” آگاهی” است ،”عشق آگاه” است ، “عشق” است،” کلمه” است، “عقل قدسی” شده است، ” روح القدس” است بر عقل می نشیند ،عقل بر خود می نشاند
    عقل تسلیم و پذیرای آن است، اغیار نیست، یار است، آشنای کامل است، خویش است، خود است، “خود آگاه” است، خداست، حال رضا است، خوشنودیست، رضا مندیست، آرامش دهنده است، تسکین می دهد، سکینه قلبیست، حال بی تشویش است ،حال یقین، است.”ایمان” است .نور است.
    همه ادراکاتت به این حالت گواهی میدهند .قوای تو، این محبوب عزیز ، حکیم ،علیم و صبور ، این هیبت “بی بدیل و بی شریک” را شهادت می دهند
    آری گویی “عیسای وجودت” متولد شده و “روح القدس” او را مشایعت میکند . از همان ابتدا آگاه است، و با تو سخن میگوید ، از همان ابتدا خود را میبیند که از “صلیب تن و صلیب تعلقات ملکی” پایین آورده شده و نجات یافته است. این عیسا فرزند نجات یافته “خود” است، فرزند نجات یافته “خدا”ست. ” روح القدس” است فرزند خداست، از “مریم عشق” تکوین یافته است، پدر این فرزند،” خود” است، “خداست “، در رحم باکره” مریم عشق” تکوین یافته است.
    آری ،”پدر” است. ” پسر” است. ” روح القدس” است و این هر سه یکیست. “عشق”ا ست.” آگاهی” است. نه زاده شده است، نه زاییده است، بوده است. آمده است که که بگوید بوده است . فنا پذیر نیست. هست و خواهد بود. با زبانی ، چشمی و حالی ” وحیانی وتکوینی” بر تو شهود شده است .
    هیچ جایی، برای قیل و قال ، شک و تردید در حی شدگی و وحیانیت خود ندارد . هیچ جهل و تاریکی در هیبت آن ظاهر نیست. همانگونه که در تکوین انگشتان خود شک و تردیدی نداری.و تو خود را از آن و آن را از تو باز می شناسی و می شناسند. تو حقیقت را نیز از این حال و حالت را از این حقیقت باز می شناسی . بی هیچ تردیدی. که ” من عرف نفسه فقد عرف ربه” حقیقتی وحیانی است .
    که تو به آن تکوین می یابی.
    هم باطن است .هم ظاهر .هم اول است هم آخر، هم پیداست هم ناپیدا، صفت مکانی زمانی ندارد، عشق است، آگاهی است، افاضه است. “لم یلد و لم یو لد” است. “کوثر” است. رحمان است، رحیم است، پدر است، پسر است، روح القدس است، تو هستی، وجهی از توست، وجهی کامل از خودت.
    آری ، خود را مییابی ، میبینی تو بدون تعین ها و توجهات و صفاتت نیز مو جو دیتی داری. مو جو دیتی آگاهانه از خود.
    در این هست شدگی و تکوین، همه ادرا کات و حواس ونیز عاقله وجودت آ رام ، تسلیم وراضی از حال خود می شوند.
    از همه احوالات درونی و بیرونی راضی و مطمئن گردیده ای. به مقام رضا رسیده ای. به مقام یقین رسیده ای. “حق الیقین” را شهادت می دهی.
    آری وجهی از خود را می یابی که تصور و ادراک عقلی پیشین خود را برای شناسایی و انتخاب آن غیر ممکن می یابی. به خود می گویی چگونه عقل و ادراک و حتی قوای وهم و خیال تو می توانست این وجه و حالت تکوین شده کنونی تو ، که بر تو وارد شده است را تعقل ، تصور و یا تخیل و وهم کند.و آ ن را انتخاب نماید.چرا که آنرا عین ترک عقل جن زده و شیطانی شده می یابی.
    به یقین میدانی این ذین ، این پاداش، این آگاهی ، این وحی را عقل و تشخیص عقلی به تو افاضه نکرده است . این حال بواسطه افاضه عشق در تو تکوین شده است و عقل نیز به طور تکوینی از آن آگاه شده است. که عقل پس از این آگاهی تکوینی به صورت روح القدس مدد کار تو میگردد.و در اولین هوی و دمی که میگیرد
    خود را در بستر عشق می یابد و به اذن همان دم عیسای وجودت از مریم عشق
    متولد میشود. واین همه خودت هستی.
    آری، این حالت لحظه ای بر تو وارد شده است .که عقل تو هنر و تخصصش را ترک نموده است و دیگر اسیر عادات ، تخیلات ،توهمات و ذهنیات قبلی خود نیست. و نیز دیگر نیازی به بندگی غیر و تصویر سازیهای وهمی، خیالی، جنی وشیطانی نمی بیند. انسی با اغیار و شیاطین که بر او وارد می شوند نمی گیرد، ترک انسانیت کرده و آدم شده است. همان آدم که روز نخست در بهشت بود و بعلت انس با شیطان از آن ” بطور تکو ینی” رانده شد. آری ، آدم روز ازل ، آن کودک وجودت ” در رحم مریم عشق” ، رجعت کرده است، گویی از خود برائت جسته است ، پاک و روح القدس شده است و تو خو را در این حال متعین به صفت آگاهی می یابی .
    آ ری، اینجا ابلیس مقام جبرییلی و روح القدس بودن را با رانده شدن خود به عقل تو باز گردانده است. تو دیگر انسی با ابلیس که همان مقام انسانی و زمینی و ملکی تو بود نداری، به آدمیت خود باز گشته ای ، خود را در ملکوت و بهشت می یابی در حالی که گذشته انسانی خود را کامل بیاد داری.
    این ملکوت ر ا به عین الیقین میبینی. به آنچه میبینی که تکوینی و کن فیکون خودت است یقین داری.
    این مقوله را خارج از دایره زمان که در سیطره تشخیص و وهم عقل است و نیز خارج از مکان که ادراک عام عقلی و حسی است، میبینی .
    آری ،خود را” مالک یوم الدین”، مکان دار و سکان دار(مالک)، این زمانی(یوم)، و این پاداشی(الدین) ، که حقیقتی ملکوتی است به “عین الیقین” می بینی.
    در اینجا می شنوی(ادراک می کنی) آنچه را دیده ای. نمی دانی چگونه بگویی که مخاطب تو تا نبیند نمی شنود.
    آ ری، اینجا این چشم و گوش و زبان بیرونی که متو جه خارج از خود است بکار نیاید.این اندامها فقط گیرنده اند بدون اینکه” تاثیر دریافت خود” را در تو دنبال کنند.این اندامها فقط ادراک غیر خود را تمرین کرده اند
    آمادگی برای دیدن خود را ندارند .این” خود” را دیدن، تمرین میخواهد. تمرین ترک دیدن “غیر خود” می خواهد.
    این دیدن، شنیدن و ادراک درونی را عضوی درونی لازم است که از خارج منصرف باشد.
    این” دل” می خواهد ، ” قلب” می خواهد . همان “صنوبر ذوالقوسین” را می خواهد که هنر و تخصص اش این بوده که تاثیر کلیه ادراکات بیرو نی تو را بکمک همان دم(هوا) و نفس(هوی) تو که ادامه همان نفخه اول است ، بر قوا و جوارح ات منتقل کند.
    باید به اندازه همین قاب قوسین، به خود نزدیک شوی ، و از غیر خود منصرف، تا “مالک یوم الدین” را ببینی که خودت هستی.
    ************************
    آری ، خود را بشناس ،خدا را شناخته ای
    خود را نمی شناسی مگر عیسای وجودت را بر صلیب تنت ملا قات کنی
    عیسای خود را بر صلیب نمی بینی مگر بکمک افاضه عشق عیسای قبل از صلیب را ببینی
    عیسای قبل از صلیب را نمی بینی مگر عیسای طفو لیت خودت(پسر) را ببینی و با تو سخن گوید
    عیسای متولد شده ((پسر)) را نمیبینی مگر روح القدس وجودت (روح القدس-عقل محض-عقل قدسی و پاک شده از عادات جنی و انسی)، بر تو ظاهر شود
    ((روح القدس))، ظاهر نمیشود ، مگر معشوق و محبوب باقی ،این “مریم عشق” وجودت تکوین یابد
    مریم عشق را ملاقات(تکوینی) نمی کنی ،مگر وارد وادی مقدس عشق شوی.
    وارد وادی عشق نمی شوی ،مگر خود عشق ((پدر)) شوی
    خود” عشق “نمی شوی ،مگر ترک غیر عشق کنی
    ترک “غیر عشق” نمی کنی، مگر انشاء الله ،یک دم و یک نفس ، به مدد عشق از عالم ملک منصرف شوی، و قوای خود را منصرف از ملک ملاقات کنی ، جلوه “معشوق درون” را ببینی ، دل و دلبر یکی گردد و هوای دل ( همان یک دم، یک نفس) را که بین تو و قلب صنوبری ات میگردد ، ملاقات کنی.
    اگر این حالت در تو تکوین یابد ، پدر ، پسر و روح القدس را ملاقات کرده ای که هرسه خودت هستی و اینجا خود را شناخته ای، که خدا را شناخته ای.
    ناصر طاهری بشرویه…..روشنا
    پیامبر عشق و آگاهی
    rroshanaa@yahoo.com
    rroshanaa.persianblog.ir
    rroshanaa.mihanblog.com
    nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

  24. majid گفت:

    به نظر من شما در بازگو کردن مشکل اصلی که همان ریا کاری و تزویر است صادقانه و بی تعارف حرفتان را زدید اما در مورد بیانات اقای سروش نظری ندارم

|