۱۳

بنان و داغ‌های همیشه‌ تازه‌ی من

هوای لندن این روزها گرم است و تب‌دار. شب‌ها پنجره را که باز می‌کنیم، بوی چمن و نسیم بهار مشام آدم را معطر می‌کند. با خودم زمزمه می‌کردم الآن که:
چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی‌غش
کنون به جز دلِ خوش هیچ در نمی‌باید
کاروان بنان را داشتم گوش می‌دادم. رسید به آن سوی آواز دشتی. ناگهان بی‌اختیار دلشوره‌ای منقلب‌ام کرد. انگار گریه بود که از اعماق وجودم بیرون می‌جوشید. منِ سنگ‌دل که گریه‌ها را همیشه دفن می‌کنم، انگار تاب این پرده‌گردانی مطربانه را ندارم. بنان همیشه مرا به عالمی کهن می‌برد. بنان برای من مترادف بوده است با قدمت. انگار پرتاب می‌شوی به صد سال پیش. بنان برای من یعنی لطافت، ظرافت، عاشقی و درد. بنان یعنی عاشقی و حسرت. حتی لازم نیست متعلقی هم برای‌اش داشته باشی. همین‌جوری حال‌ات را دگرگون می‌کند. کافی است اندکی زمینه مساعد باشد تا شیدای کوه و دشت‌ات کند. بهار باشد. هوا دلکش باشد. بنان هم دشتی بخواند. وقت از نیمه‌شب هم گذشته باشد. تنها چیزی که می‌ماند گُل کردنِ جنون است. بنان صدای‌اش برای من یک جور نوستالژی شیرین دارد. غمی دارد لذت‌بخش. بر عکس بعضی صداهای غم‌انگیز که آدم را از آدم بودن بیزار می‌کنند، بنان صدای‌اش غمی دارد انسانی و دوست‌داشتنی. خاطرم هست سال‌های اول دانشگاه بودم. در مشهد. بنان را ناگهان کشف کردم. و تمامِ بنان بر سرم ناگهان آوار شد. هر چه آواز و تصنیف از بنان بود می‌جستم و با تمام وجود می‌نیوشیدم و می‌نوشیدم‌اش. صدای روشنک همیشه برای‌ام آن وسط ناسازگار بود. ولی باز هم خوب بود با صدای بنان. حتی جاهایی که به جای صدای نی، صدای فلوت می‌شنیدی، حلاوت آواز بنان از دست نمی‌رفت. آن روزها هنوز ادبستان منتشر می‌شد. ادبستان را هم همان روزها کشف کرده بودم. و سخت دیوانه‌ی ادبستان شده بودم به خاطر توجهی که به موسیقی می‌کرد. و بعدها چقدر حسرت خوردم وقتی ادبستان متوقف شد. ادبستان هم همان روزها، در اسفند ماهی، مطلبی درباره‌ی بنان منتشر کرده بود. و بنان برای همیشه در وجودم جا خوش کرد. شاید باور نکنید که تصنیف «کاروان» بنان را تا موقع وفات سید احمد خمینی نشنیده بودم. روز وفات‌اش تلویزیون این تصنیف بنان را پخش کرد. و من مات‌ام برد. پاهای‌ام سست شد. همه‌ی غم‌ها و فقدان‌های‌ام به یادم آمد. این تصنیف پدرم را برای‌ام زنده کرد. پدری که حتی روز خاکسپاری‌اش من از رفتن به گورستان تن زدم و در همان اتاقی که وفات یافته بود، ماندم و در خاک رفتن‌اش را ندیدم. و بنان او را هم همیشه برای‌ام زنده می‌کند. بنان، به نظر من، سلطانِ دشتی خواندن بود. کیفیت دشتی خواندن بنان، چیزی بود منحصر به فرد. شجریان استادانه می‌خواند دشتی را. چنان‌که یک استاد و پهلوان تمام عیار می‌تواند خواندن. ولی باز هم وقتی به دشتی فکر می‌کنم و آن سوز و شورِ مستور در پرده‌های‌اش، تنها بنان پیش چشم‌ام می‌آید. می‌توانم همین‌جور از بنان بنویسم. هر آواز و تصنیفی از بنان، برای من خاطره‌ای دارد. و هنوز هم برای من خاطره می‌سازد صدای او. هنوز هم صدای او کیفیت لحظه‌های مرا و جاری حیاتِ مرا دگرگون می‌کند. من که گاهی اوقات با کلنگ هم از چشمان‌ام قطره‌ای اشک در نمی‌آید، با اندک فراز و فرودِ صدای او مثل طفلی می‌شوم که بازیچه‌اش را به زور از دست‌اش ستانده باشی.
  1. محبوبه گفت:

    چه توصیف جالبی!
    من این حالت را در حین شنیدن تار لطفی و دیگران که مثل او می نوازند، دارم..
    🙂
    ……………

  2. کيميا گفت:

    ایران فقط یک بنان داشت ، همونطور که فقط یک فردوسی داره ، یک حافظ داره … صدای بنان همیشه می ماند. این صدا هنوز هم قادر است گل عشق را در دل شنوندگان نغمه خود، شکوفا سازد. ممنون از شما و اینکه به یاد ما انداختید که در این هیاهوی بی پایان زندگی، بنانی هم هست برای آرامش دل و روح خسته همه ما …
    موفق باشید.
    http://www.parvazz.blogfa.com

  3. امیرحسین گفت:

    اتفاقا من و احمد هم چند روز است که در طربستان فقط به آواز زلال بنان گوش می‌کنیم!
    «چون می صافی‌ست در آبگینه‌ی ساقی»

  4. ساجدی گفت:

    راجع به پاسخ جدید دکتر سروش نمی خواهید چیزی بنویسید؟
    ***
    خود پاسخ به قدر کافی گویاست. شاید من هم نکاتی در حاشیه نوشتم.

  5. عباس گفت:

    این نوشته خاطره ای را برایم زنده کرد که هیچوقت فراموش نمیکنم. خاطرم هست در سکوت شبی مسحور شنیدن کاروان بودم. نمیدانم کدام خم تصنیف بود ولی چنان دگرگونم کرد که بی اختیار فریاد زدم. این فریاد بی اختیار را بارها در متون خوانده بودم ولی هیچوقت به شخصه تجربه نکرده بودم و البته بعد از آن هم دیگر هرگز تجربه نکردم. برای همین صدای بنان و خصوصا کاروانش برایم بسیار عزیزند.

  6. ضياالديني گفت:

    سلام
    من اهل بنــــــانم.
    “بنـــان” روستایی کوچک اما خوش آب و هوادر مناطق شمالی و کوهستانی شهرستان زرند کرمان است.
    حد فاصل پابدانا و دشتخاک .
    حدود چهل کیلومتر که از زرند به طرف کوهبنان که حرکت کنید پس از دشت خاک در سر یک پیچ در سمت راست شما روستای بنان خودنمایی می کند.اگر گذارتان به آن طرف ها افتاد از این روستای خوش آب و هوا هم دیدن کنید ؛ البته در تابستان.
    من اکنون بیش از ۲۵ سال است که این روستای دوست داشتنی را ترک کرده ام اما سالی دو سه بار به آنجا سر می زنم .
    ارتباط موضوعی : همنام بودن این روستا با خواننده مشهور و بزرگ بنان.
    مخلص شما :حسن ضیاالدینی

  7. شقایق گفت:

    بنان همیشه من را هم می برد
    به گذشته ای که هیچ گاه ندیده ام و تنها در کتاب ها خوانده ام
    فکر می کنم ان عشقی که او درباره اش می خواند را دیگر نمی شود یافت

  8. M گفت:

    nemidoonam motale’ hastid ya na! ke:
    shahre ketab e markazi vaghe’ dar khiaban e hafez e shomali, nabsh e zartosht, dar hale hazf shodan hast,..
    bana be moshkelati ke bar sare jaa o makan dar sazman e ITC shahrdari darad.. dar e sahre ketab ta avakhere ordibehesht maah baste mishvad.
    che kesi pasokhgoo e jama’at e farhang doost va in kaastiha khahad bood!!!
    khahesh mikonam, dar gozareshat va khabarha e khodetoon in matlab ro begonjanid, ta hame ba ham dar sadad e raf’e in moshkel bar-aayim..
    vay az khesarat e mali o ma’navi e in hame ketab o CD o mahsoolat e farhangi hame yekja!!

  9. امین گفت:

    داریوش عزیز، دعوت تان کرده بودم که از نواهای محبوب تان بنویسید، اجابت می شود؟
    ***
    حتماً. دارم فکر می‌کنم هنوز. باید یک سلسله‌ی طولانی بنویسم اما. ولی می‌نویسم. شاید مدتی طول بکشد. اما حتماً می‌نویسم.

  10. hamid گفت:

    سلام. از مطلبت در موردبنان ممنونم. اتفاقادیروز بایکی از دوستان موسیی شناس شاخه گل ۲ اش را می شنیدیم.به نظر من در این موج رومی خوانی و سر و دست تکان دادنها وقت دوباره شنیدن آرامش صدای بنان و آرامترهای شجریان است. باز هم ممنونم.

  11. حسین فقیهی گفت:

    سلام بر داریوش عزیز
    چقدر حال و روزت شبیه به من بود آنجا که اولین بار بنان را یافتی و با کاروانش همراه شدی. من هر گاه به خودم رجوع می کنم و چیزی را زمزمه می کنم بی خودانه کاروان بنان را می خوانم تا آخر.
    آنجا هم که گفتی ادبستان باز هم همزاد من بودی دقیقا سال ۷۲ و اولین سال دانشگاه. من هم ادبستان را به خاطر ذوق موسیقایی اش می ستودم.
    یادم هست یکبار درباره آشفتگی های خوابت گفته بودی که همان موقع می خواستم برایت بنویسم که خواب خوش را دیر زمانی است حسرت می کشم.
    به هر روی اگر مهندسی خوانده باشی و خطاط هم باشی خود من هستی ولی فاضل تر و بهتر.
    موفق باشی

  12. رباب گفت:

    سلام خیلی لذت بردم
    چون من عاشق بنان و موسقی سنتی هستم.

  13. (حساب عشق آسان شد)
    بهاران شد گلستان شد
    زمین و آسمان جان شد
    رخ جانان نمایان شد
    می و ساقی به فرمان شد
    “حساب عشق آسان شد”
    زمهرش، ماه تابان شد
    صبا بر عهد و پیمان شد
    نسیم مشک خیزان شد
    دل غمدیده شادان شد
    “حساب عشق، آسان شد”
    بهاران گل سواران شد
    گلی در خاک بویان شد
    گلی در آب رویان شد
    نفسها عطر باران شد
    “حساب عشق آسان شد”
    زمهرش ذره پران شد
    شط و دریا به باران شد
    کجا جان تو پنهان شد
    چو حوران شدبه نوران شد
    “حساب عشق آسان شد”
    کنون پیمانه ها خوان شد
    به ساقی، باده دربان شد
    جفا رفت و، وفا نان شد
    دلم بر عشق، مهمان شد
    “حساب عشق آسان شد”
    دگر غم ها بپایان شد
    گنا ه و کفر، ایمان شد
    شراب عشق جوشان شد
    سراب جن و شیطان شد
    “حساب عشق آسان شد”
    سبا، ملک سلیمان شد
    عصا و مار یک جان شد
    محمد از مسیحان شد
    مسیحی هم مسلمان شد
    “حساب عشق آسان شد”
    غم رفتن به پایان شد
    نبود و بود یکسان شد
    کمین عشق ایمان شد
    جهنم باغ رضوان شد
    “حساب عشق آسان شد”
    سیاهی نور پنهان شد
    ز نورت عشق ایمان شد
    به عشقت عقل چوپان شد
    که شیطان هم مسلمان شد
    “حساب عشق آسان شد”
    مرا انس تو انسان شد
    سر کوی تو میدان شد
    می عشق تو جوشان شد
    وجودم عشق باران شد
    “حساب عشق آسان شد”
    “هو الله” عین انسان شد
    زبان مرغ و شیران شد
    تو گویی او سلیمان شد
    کلام عشق میزان شد
    ” حساب عشق آسان شد”
    زهی این عشق جانان شد
    زهی این عشق ایمان شد
    زهی این عشق قرآن شد
    محمد “عیسی”ی جان شد
    “حساب عشق آسان شد”
    ناصر طاهری بشرویه…..روشنا
    پیام آور عشق و آگاهی
    Rroshanaa.persianblog.ir
    Rroshanaa.mihanblog.com
    Nasertaheriboshrouyeh.iranblog.com

|