۶

آسيب‌شناسی تکفير – ۲

Print Friendly, PDF & Email
عالم اسلام ادبیاتی دارد در زمينه‌ی تکفير (مانند البته همه‌ی اديان ديگر). عمدتاً اگر به کارنامه‌ی اين تکفيرگری‌ها، کافرتراشی‌ها و مرتدسازی‌ها نگاه کنيم، می‌بینم که در هر دين و مسلکی چنين رخ‌دادهايی عمدتاً مايه‌ی سرشکستگی‌ هستند، چون آماجِ عمده‌ی اين‌ها اهل انديشه و حتی دين‌ورزانی معتقد بوده‌اند ‌(بله، نمونه‌ی اعلای‌اش در صدر اسلام هست: برخوردی که خوارج با علی ابن ابی‌طالب کردند و البته واکنش خود علی در برابر خوارج هم ديدنی است که تا آن‌ها دست به شمشير نبرده بودند، کاری به کار آن‌ها نداشت). اما مشخصه‌ی ادبيات تکفير و تفسيق چی‌ست؟ يکی از مشخصه‌های ادبیات تکفيری استفاده از زبان جدلی است. سعی می‌کنم هر چقدر ممکن است به اختصار نکاتی را بگويم. ولو قطره‌ای از دريا باشد.

زبان مجادله، زبان رديه‌نويسی و زبان منطق صفر و يک، زبانی است که شانه به شانه‌ی ادبيات تکفير می‌سايد. و البته تکفير با خون‌خواهی و خون‌ريزی خاتمه پيدا می‌کند. از خون حلاج بگيريد تا خون عين‌القضات و شهاب‌الدين سهروردی. البته نکته‌ای است سخت در خور تأمل که تا جايی که من می‌دانم (و اگر اشتباه می‌کنم کسی اشتباه‌ام را تصحيح کند)، يکی مثل زکريای رازی که از ملحدانِ شماره‌ی يک جهان اسلام است و ملحد به معنی دقیق و فنی کلمه است، هرگز با اين شورش و غوغای عوام روبرو نشد و چالش‌های عمده‌ای که در برابر او بودند، بيشتر فکری بود تا عملی (راستی اين نکته‌ی جالبی است که رسانه‌های صدا و سيمای انقلابی و اسلامی ما بارها از زکریای رازی به عنوان یک طبيب مسلمان تقدير کرده‌اند و نام‌اش را به بزرگی برده‌اند. چرا ملت مؤمن و خداترس و غيرت‌مند قم هيچ وقت کفن نپوشيدند و به تقدير از يک ملحد اعتراض نکردند؟ فکر نمی‌کنيد يک جای کار بدجوری می‌لنگد؟). اما بيشتر کسانی که خان و مان خود را از دست دادند و یا جان‌شان بر باد رفت، دين‌دارانی بود که سخت معتقد به باورِ خويش بودند و خود را مسلمانانی بسيار مؤمن می‌دانستند. نمونه‌اش ناصر خسرو است. ابيات زير را بخوانيد:

بنالم به تو ای علیم قدیر
از اهل خراسان صغیر و کبیر
چه کردم که از من رمیده شدند
همه خویش و بیگانه بر خیر خیر؟
مقرم به فرقان و پیغمبرت
نه انباز گفتم تو را نه نظیر
نگفتم مگر راست، گفتم که نیست
تو را در خدائی وزیر ای قدیر
به امت رسانید پیغام تو
رسولت محمد بشیر و نذیر
مقرم به مرگ و به حشر و حساب
کتابت ز بر دارم اندر ضمیر
نخوردم برایشان به جان زینهار
نجستم سپاه و کلاه و سریر
سلیمان نیم، همچو دیوان ز من
چرا شد رمیده کبیر و صغیر؟
همان ناصرم من که خالی نبود
زمن مجلس میر و صدر وزیر
به نامم نخواندی کس از بس شرف
ادیبم لقب بود و فاضل دبیر
ادب را به من بود بازو قوی
به من بود چشم کتابت قریر
به تحریر الفاظ من فخر کرد
همی کاغذ از دست من بر حریر…
کنون زان فزونم به هر فضل و علم
که طبعم روان است و خاطر منیر
بجای است در من به فضل خدای
همان فهم و آن طبع معنی پذیر
به چاه اندرون بودم آن روز من
بر آوردم ایزد به چرخ اثیر
از این قدر کامروز دارم به علم
نبوده‌ستم آن روز عشر عشیر
گر آنگه به دنیا تنم شهره بود
کنون بهترم چون به دینم شهیر…

و اين وضع عمده‌ی کسانی است که گرفتار تهمت تکفير شدند. کسانی که می‌گفتند مقرند به نبوت و حشر و حساب و تمام ارکان دين. اما چرا اين‌ها تکفير می‌شدند؟ باورشان با باور مردم عامه‌ی زمان‌شان متفاوت بود. به همين سادگی. ولی گروه مقابل چگونه اين غوغا را بر پا می‌کردند؟ يکی از ابزارهای اصلی کار، زبان مجادله‌آميز بود. در زبان جدل، اساساً جای استدلال نيست. در زبان جدل، غرض منکوب کردن رقيب و از ميدان به در کردن اوست. در نتيجه می‌توان به ناصر خسرو تهمت بی‌دينی و زنديقی زد، بدون اين‌که شاهد و بينه‌ای ارايه کرد. می‌توان ابن سينا را کافر دانست بدون اين‌که بگويی چرا کافر است. می‌توان سخنانی به کسی بست که هرگز بر زبان نياورده است. زبان جدل، يعنی لفاظی. زبان جدل نيازی به حجت ندارد. زبان جدل عاطفه‌ی مردم را می‌شوراند. ممکن است در زبان جدلی استدلال هم ارايه شود. اما زبان جدلی آرايه‌هايی دارد و الفاظی را به کار می‌برد که آکنده است از نفرت، خشونت و بيزاری. به عنوان نمونه، همين بيانيه‌ی مردم نمازگزار قم را بخوانيد و مقايسه کنيد با ادبيات خواجه نظام‌ الملک طوسی، يا غزالی يا رديه‌نويسانی که عليه شيعيان يا به قول خودشان رافضيان دفترها سياه کرده‌اند و اين دفترها هم به حمد خدا هنوز باقی است! شيوه‌ی حمله و نوع ادبيات به کار رفته عيناً شبيه هم است. اين مقايسه را می‌شود البته با اديان ديگر هم انجام داد. معادل همين‌ سخنان را نزد مسيحيان هم داریم. شکار جادوگران معادل سرراست‌تر زندیق‌جويی و تکفيرگری در عالم اسلام است. شرح آن البته به کار من نمی‌آيد در این‌جا. اما خط مشترک همه‌ی تکفيرگران استفاده از زبان جدلی است. زبان جدل، زبان شعار است. شعار نيازمند اثبات کردن نيست. شعار دادنی است، مسجل‌کردنی نيست.

سخن ممکن است به درازا بکشد. اما اين نکته‌ی تاريخی بسيار در خور تأمل است. غزالی کتابی دارد در رد اسماعيليان باطنی با عنوان «فضايح الباطنيه و فضايل المستظهريه». عنوان به قدر کافی گوياست. بخش نخست حمله به باطنيان است و با همان لفظ «فضايح» در همان صدر کتاب، می‌خواهد چهره‌ی باطنيان را سياه کند. بلافاصله «فضايل» خليفه مستظهر را داريم. يعنی بدون هيچ فاصله‌ای تملق و چاپلوسی در برابر خلیفه‌ی عباسی، صاحب قدرت وقت، خود را نشان می‌دهد. غزالی راه درازی می‌رود در منکوب ساختن باطنيان. البته رديه‌نويسی او نه جنبش باطنيان را تضعیف کرد و نه آن‌ها را ريشه‌کن کرد. سال‌ها بعد، يک داعی يمنی اسماعيلی به نام علی ابن محمد ابن الوليد، کتابی در پاسخ به غزالی نوشت با عنوان «دامغ الباطل و حتف المناضل». داعی اسماعيلی خط به خط کتاب غزالی را بدون انداختن حتی يک واو نقل می‌کند و پاسخی کوبنده به او می‌دهد. بماند که کتاب غزالی باعث ريختن چه خون‌هايی شد و تا کجا جان و مال اسماعيليان را طعمه‌ی سياست‌بازی خود کرد. غزالی به هر حال مسير زندگی‌اش را بعداً تغيير داد. اما زبان آن رساله‌ی غزالی خواندنی است و نمونه‌ای عالی است از زبان مجادله. هانری کوربن مقاله‌ای دارد مفصل با عنوان «پاسخ اسماعيليان به مجادله‌ی غزالی» که خود مقاله‌ای است سخت خواندنی. القصه، فهم مکانيسم‌های تکفيرگری بدون فهم زبان مجادله ممکن نيست. هر چه غلظت جدل در زبانی بالاتر باشد، احتمال غلتيدن نويسنده و گوينده به ورطه‌ی کافرتراشی بالاتر است. در نتيجه، برای ساختن جهانی آرام‌تر و انسانی‌تر، از این زبان جدلی بايد فاصله بگيريم. (پاسخ اخير سروش را به سبحانی ببينيد. سروش آشکارا از زبان جدل فاصله گرفته است: «نامه پدرانه و محترمانه و نیکخواهانه شما» و «من جسارت نمی کنم و همچون شما نمی‌گویم که «عواملی در کارست و از شما بهره کشی می‌کنند» چرا که نه داعی و نه دلیلی برین امر دارم و نه آوردن چنین کلماتی را زیبنده یک بحث علمی و طلبگی مشفقانه و منصفانه می‌دانم.»). زبان مجيدی و خرمشاهی زبان جدل است. زبان عاطفه و احساس است. زبان خشم است. زبان نفرت است. در پاسخ به آن‌ها نمی‌شود با همان زبان سخن گفت. راه فرونشاندن خشونت، خشونتِ بيشتر نيست. می‌شود به بليغ‌ترين وجهی هم خرمشاهی و هم مجیدی را فروکوفت. اما حاصل‌اش چی‌ست جز ناکامی و بدنامی؟ زبان پيراسته‌تر خردهای پاک و جان‌های مشتاق را می‌ربايد. سلامت نفسی اگر در کسی باشد، اعتدال به سوی خود می‌کشدش که «دل بيارامد ز گفتار صواب».
(آری، هنوز ادامه دارد…)

  1. سهراب says:

    دريغا اگر مجيدي را در سطح خرمشاهي يا سبحاني قرار دهيد زيرا مجيدي نه سواد و نه استحكام فكر آن دو نفر اخير را ندارد و اساسا متناظر گرفتن او با انديشمندان ديگر(گيرم چشمي هم به صاحبان قدرت و ثروت داشته باشند) جفا به ساحت دانش است.

  2. Anonymous says:

    در این گذرگاه ، انتخاب شما
    پیوستن به اردگاه خوبی ها ،
    دل بستن به زیبایی ها ،
    پیکار با تیرگی هاست .

  3. امین says:

    فارس خبر پاسخ دکتر سروش به آیت الله سبحانی را به مغرضانه‌ترین شکل ممکن منتشر کرد:
    http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8612140158

  4. خب ذکریا را احتمالا به همین جرم، کردند مجسمهء میدانی که پیش‌تر «جمشید» بود 🙂

  5. م.سحر says:

    با سلام
    ما هم از روی اتفاق و از سرکنجکاوی با سایت شما آشنا شدیم و زبان فارسی روانی که به کار می برید وصمیمیتی که در لحن وکُفتار دارید مرا جلب کرد ، با بعضی مسایل از جمله با جابه جایی بعضی نقش ها در شهر هرت حاکمیت ملا هاآشناشدم و مثلا دیدم که سینماکری برمنبر شیخ الاسلامی صعود کرده ، به ردای مفتی خزیده و چماق جانیان برداشته و کسی را تکفیر کرده که به هر حال بر او و بر بسیاری از استادان او سمت استادی داشته است/ تعجبی نکردم ، چون در این شهر واژکونه سال هاست هیچ یاوه ای از دهان هیچ نبهره و ناداشتی تعجب انکیز نیست/ باری امروز سخنان آقای سروش را در سایتی خواندم و یاداداشتی آنجا کذاشتم/ اما بعد دیدم که جای آن یادداشت نه در حاشیه آن سایت که در اینجاست زیرا در همین جا بود که باموضوع آشنا شده بودم ودر میان کذاشتن این دو تا کلام رابا مراجعین این صفحات مناسب تر یافتم/ پس رونوشتی از آن را ضمیمه می کنم/ . ضمناَبکویم که لحن این یادداشت هرچقدر هم که تندجلوه کند ، باز هم در برابر این بی حرمتی که در اثر چماقداری عقب مانده و مضحک یک سینماکر نسبت به مقام هنر وشأن سینماشده است
    سخنان نرمی هستند/ زیرا اقدام این آقا واقعاَتدسف بار و مایه آبروریزی اهل هنر است/
    م/سحر

  6. م.سحر says:

    حالا که همه راجع به همه چیز اظهار نظر می کنند ، اجازه بدهید من هم راجع به چماق تکفیری که یک سینماچی فستیوالی دستپروردهء سیاست تبلیغاتی در سینمای صادراتی ملا هابر ضد ولی نعمت و استاد استادان خودش عبدالکریم سروش برافراشته ۲ کلام بگویم:
    ندیده ام اما می گویند مجیدی سینماگر فستیوالی فرصت تکفیر را از مصباح یزدی و جنتی و امثال این ماموت ها قاپیده و پیش قراول آنان شده و عبدالکریم سروش را به کفر و الحاد متهم کرده است.
    من وارد بحث سروش نمی شوم زیرا در آن تخصصی ندارم اما میدانم که در این ۱۴۰۰ ساله پس از اسلام بسیاری از عرفا و اندیشمندان مسلمان و غالبا ایرانی سخنانی بسیار مهم تر و تکان دهنده تر گفته اند و اسرار ها هویدا کرده اند که کلام سروش در برابر آنان محلی از اعراب ندارد . زیرا نه تازه است و نه همچون سخن آن بزرگان لرزه و تزلزلی در ارکان شرع مبین می افکند. اما خودمانیم کسی نیست به این سینماگر عامی ،یعنی به مجیدمجیدی فیلم ساز بگوید ، این وسط تو چه کاره ای که چماق تکفیر بر می داری؟ شیخی؟ حجت الاسلامی؟ سوادی در این مسایل داری؟ واقعا که در ایران ما بعضی وقتها با پدیده های بسیار مضحکی روبرو می شویم.
    آقای فیلمساز لا اقل در زمینه هایی اظهار نظر کن که اهل درک و فهم به حال وروزت نخندند و صدای امثال حسین شریعتمداری را از حلقوم تو نشنوند و تُف و لعنت نثارت نکنند.
    م.سحر

|