۳

لندن و هوای پاکیزه!

تازه برگشته‌ام لندن. هوا، از هوای صبحگاه پردودِ تهران پاکیزه‌تر است و اینترنت به میزانی باورنکردنی سریع‌تر! به تمام کسانی که در ایران وبلاگ‌ می‌نویسند و وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های دیگر را می‌خوانند و به ای‌میل‌های‌شان پاسخ می‌دهند، صمیمانه و از بنِ دل تبریک می‌گویم. این کارهای جد و جهدی می‌خواهد بی‌کران. صبر ایوب می‌خواهد و عمر نوح! واقعاً هر کس در این وضعیت عطای اینترنت را هنوز به لقای‌اش نبخشیده است، چیزی است شبیه یا آدم «مؤمن» که به هر قیمتی ایمان‌اش را حفظ می‌کند. آسایش مؤمنان اینترنت و وبلاگ در ایران افزون باد!

  1. هادی گفت:

    کاش کندی ِ ما و بدبختی ِ ما و مصیبتِ ما و بلای ما و گرفتاری ِ ما و دردسر ِ ما، تنها و تنها و تنها اینترنت بود و اینترنت! آمدی به سرزمین ِ کندی‌ها و چند روزی ماندی و تنها و تنها حرکتِ حلزونی ِ اینترنت را دیدی و چارتا فحش نثارش کردی و لاک‌پشت‌های خمار ِ شهر را چندان ندیدی و دوباره رفتی به دیار خرگوش‌های تیزرو ِ غریب ِ غرب و… چند صباحی دیگر، دوباره بالای منبر حدِ وسط و مدح ِ لاریجان و روضه‌ی اعتدال!!!
    ***
    نه عزیز جان،
    جاهای دیگرش را هم می‌بینم. این یکی کارهای چند روز مرا مختل کرده بود. همین. وبلاگ یعنی ثبت لحظه، نه لزوماً تئوری صادر کردن‌های کلان.

  2. هادی گفت:

    داریوش عزیز و بزرگوار! جاهای دیگرش را، بیش‌تر، “می‌شنوی” و کم‌تر، “می‌بینی”! و شنیدن، کی بود مانند دیدن؟! خواست من نیز این نیست که در وب، لزوماً چنان کنی (که گاه، چنان می‌کنی، و البته، اشکالی هم ندارد)، سخن این بود و هست که آن‌گاه که بر فراز ِ “لاریجان”، به ستایش ِ آن آقازاده‌ی موبور ِخوش‌پوش و خوش‌ریش و باهوش ِ شهر می‌پردازی، و در آسمان ِ یونان ِ باستان، دوان‌دوان در پی ِ شاگردِ ناخلفِ افلاطون می‌روی و “حدوسط”‌اش را به “وسطِ” میدان ِ شهر ِ شوربختان ِ به “حاشیه”رانده‌شده می‌کشی و بر منبر ِ شیک و مدرن ِ لب‌تاب می‌نشینی و روضه‌ی مبهم ِ “اعتدالیون” سر می‌دهی و…، یادِ زندگی‌ ِ سرتاپا زغالی ِ ته‌نشینان ِ پابرهنه‌‌ و زبان‌بسته‌ی زیرزمین ِ کشتی ِتوفان‌زده‌ نیز باش! همین!
    ***
    هادی عزیز،
    عجب دل پر دردی داری! خودت را بگذار جای من. تو هم مثل من باشی، بیشتر می‌شنوی تا این‌که ببینی (هر چند من به قدر کفایت می‌بینم). حالا می‌خواهی من به لاریجانی چه بگویم که خرسند باشی؟ تا آن‌جا که سزاوار بود من بابت شتاب‌ام چیزی نوشته بودم و بیش از آن هم چیزی نمی‌گویم. هنوز هم بر سر موضع «اعتدال» هستم ولو این اعتدال بعضی را ناخوش آید. شما در شرایط خاص به وضعیت نگاه می‌کنید و من سعی می‌کنم با فاصله ماجراها را ببینم و همین که در دلِ آن شهر زندگی نمی‌کنم این امکان برای من فراهم می‌شود ککه از دور اوضاع را ببینم. و البته قرار هم نیست شما مثل من فکر کنید. شما هم نظری برای خود دارید، من هم ایضاً. نکته این است که بحث دوگانه‌ی «حق» و «باطل» و درست و غلط در میان نیست. نظر شما از منظری است، نظر من از منظری دیگر. همین!

  3. هادی گفت:

    درست است. اما آن منظر و جای‌گاهی استوارتر است که صاحبِ آن منظر بکوشد خود را در منظرهای دیگر نیز تصور کند و از منظرهای دیگر نیز ببیند. و البته، می‌پذیرم که این، کاری است نه چندان آسان!
    ***
    اتفاقاً من همیشه سعی می‌کنم این کار را بکنم. بحث‌اش به دراز می‌کشد. وبلاگی نمی‌شود بازش کرد.

|