۱

از گوشه‌ای برون آ، ای کوکبِ‌ هدايت!

Print Friendly, PDF & Email

هیچ اتفاقی نيفتاده است. همه چيز عادی است. همه چيز آرام است. هر چه هست تقصير اين سيد  خوابگرد است که ما را پاک به هم می‌ريزد! امروز از صبح دارم فکر می‌کنم که چطور می‌شود آدم دست‌اش برای خودش رو شود؟ يعنی به عبارتی چطور می‌شود آدم به خودش بگويد با همه پلاس با ما هم پلاس؟ چطور می‌شود آدم به خودش پوزخند بزند و بگويد خام‌ات نمی‌شوم؟

آدم مگر در طول روز چقدر بايد ضعف و ناتوانی خودش را به ياد خودش بياورد؟ وقتی همه چيز به مويی بند است، واقعاً از ما چه کاری ساخته است؟ اين‌ها را که می‌نويسم همین‌جور مثل موج می‌برند و می‌آورندم. واقعاً چه می‌شود کرد وقتی که «حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی است»؟ يعنی اگر رندی کنی و بگويی همه چيز حواله به رحمتِ او يا رها کنی خود را به عنايت، باز هم معلوم نيست چه می‌شود. زاهدی هم که تکليف‌اش روشن است؛ از همان قدم اول محاسبه است و بده-بستان! ميانِ اين خيلِ بازنده‌ی خوش‌خيال که وهم برشان داشته عاقبت به خير هستند (يا می‌شوند)، آدم چه می‌تواند بکند يا بگويد؟

افتاده‌ايم ميانه‌ی راهی که قدم به قدم حرامی و راهزن دارد. اين‌ها اصلاً بماند؛ افتاده‌ايم ميانه‌ی غوغايی که در آن از همه سو تير فتنه می‌بارد؛ «فتنه» به دقيق‌ترين و عام‌ترين وجه‌اش! آن وقت تو بی سلاحی و تهی‌دست. شايد تنها سلاحی که مانده دعاست (حالا کو تا ايمان؟). با خود می‌گويم که:
 از هر کرانه تير دعا کرده‌ام روان
باشد کزان ميانه، يکی کارگر شود
کارگر شود که چه؟ که رها شوی! که خلاص شوی از اين بيابان! که بياسايی و چشم بربندی! ولی مگر می‌شود، لامصب! اما ما که همه چيزمان به همين مو بند است، دستاويز ديگری نداريم جز همین «تير دعا» يعنی تنها اسلحه‌ی مطئمنی که باقی مانده است و هيچ اگر نباشد، نمِ اشکی به آدم می‌دهد. می‌خوانم با خودم که:

در رهِ نفس کزو سينه‌ی ما بتکده شد
تير آهی بگشاييم و غزايی بکنيم

و بله، بتکده‌ای داريم رنگارنگ و از همه سو اصنام به ستيز توحيد رفته‌اند! باز هم قصه، قصه‌ی نبرد است و جهاد! باز هم بايد تيری انداخت؛ تيرِ آهی افکند و شمشير دعايی برکشيد. ولی اين‌ها که همه‌اش شد جنگ و خشم و خون! اين سوتر، دلی افتاده است پاره‌پاره: «هر پاره از دلِ من و از غصه، قصه‌ای». می‌گويم که:

ما شبی دست بر آريم و دعايی بکنيم
غم هجرانِ تو را چاره ز جايی بکنيم
دلِ بيمار شد از دست رفيقان مددی
تا طبيب‌اش به سر آريم و دوايی بکنيم!

تاريک‌جايی است. کوکبِ هدایتی بايد. نفس گرمی بايد. شوری بايد و سودايی. آتشِ افروخته‌ای می‌خواهد؛ از همان‌ها که می‌گويند:
از آن به دير مغان‌ام عزيز می‌دارند
که آتشی که نميرد هميشه در دلِ ماست!

حالا… ما را باش! شعر می‌‌خوانيم. چيز می‌نويسيم. هذيان می‌گوييم و از پيش چشم‌مان تير فتنه مقابل رو می‌آيد. پيشانی‌ات هدف شده است و تو لبخند می‌زنی. الآن مغزت شکافته می‌شود و تو چهره‌ات گشاده است. موسيقی گوش می‌دهی و تبسم بر لب داری. سر تکان می‌دهی و می‌خوانی:
بيا ای ساقی! ز هجرت گله دارم!…

فتنه بر می‌خيزد و می‌نشيند. فتنه در هوا جاری است. در رگ‌هات مثل خون می‌دود. «و نحن اقرب اليه من حبل الوريد» برای‌ات می‌‌خوانند و تو اين فتنه را می‌چشی و زندگی می‌کنی. و همين فتنه است که نمی‌دانی عاقبت چی‌ست؟ بلای جان است يا مايه‌ی دو جهان؟! يک چیز هست که آدم را آرام می‌کند: فکر وفا و خيال آن عهد و پيمان؛ سودای همین تقربی که گاه و بی‌گاه دست می‌دهد. همين که بتوانی بعد هر چند وقتی زمزمه کنی که:
ای خدا اين وصل را هجران مکن
سرخوشان عشق را نالان مکن
نيست در عالم ز هجران تلخ‌تر
هر چه خواهی کن و ليکن آن مکن
شمع و جمع خويش را بر هم مزن
قصد اين مستان و اين بستان مکن
بر درختی کآشيان مرغِ تست
شاخ مشکن! مرغ را پران مکن!

و ما همچنان غوطه‌ور در زمان می‌رويم جلو. وضع همان است. آرام است همه چيز. آرامش عجيبی که انگار نه انگار در عين بلا معلقی میانه‌ی سنگ‌باران فتنه! حال ما خوب است. حال من خوب است. فتنه در جريان است. روزگار هم‌زيستی ما و فتنه است. تيغ اما هنوز هست؛ خوب هم هست: «سر تا به قدم تيغِ دعاييم و تو غافل…».

پ. ن. نامفهوم بود؟ بی‌ربط بود؟ عجيب و غريب بود؟ معلوم است!‌ خودم هم نمی‌دانم دقيقاً چی‌ست. اين قدر می‌دانم که وصفِ يک حال است که تا گرفتارش نشده باشی، در نمی‌يابی! بايد خورده باشی. سيلی خورده باشی بدجور. سنگين. چنان که وقتی روی صورت‌ات فرود می‌آيد مغزت زنگ بزند. سيلی‌نخورده‌ها چه می‌دانند حالِ آن‌ها را که سيلی‌خورشان مَلَس است؟

  1. رخساره says:

    ناخواسته اشك ميهمان چشمانم شد … حق با شماست اين حس را تا تجربه نكرده باشي بيربط ، عجيب غريب و نامفهوم اش ميخواني ..
    اما من اين حس عجيب را بسيار دوست ميدارم..تلخي اش هم شيرين است.

|