۹

جهان و کارِ جهان جمله هیچ بر هیچ است…

وقتی می‌خوانی که: «چون به آخر فرد خواهی ماندن / خو نباید کرد با فرزند و زن»، پیامی که می‌گیری دایره‌اش حقیقتاً وسیع‌تر از فرزند و زن، خانواده و خویشاوند است. این اشاره‌ها ناظر به این نکته است که روزی می‌رسد، و آن روز دیر نیست، که در لحد خواهی خفت. مرگ مهابتی ناگزیر دارد که در قطعیت‌اش هیچ تردیدی نیست (مگر این‌که بگویی این مرگ جسم هم خیال است و گرنه تنِ کسی هرگز نمی‌میرد!). هیچ نظام فلسفی یا الهی، این نکته‌ی هستی‌شناسانه را (که بسا پیامدهای معرفت‌شناسانه هم دارد) نمی‌تواند نادیده بگیرد. پس، وجودِ آدمی را نمی‌توان قلب ماهیت کرد. وجود او گره خورده است به تنهایی به مفهوم وسیع فلسفی یا معرفتی‌اش. تنها می‌آیی و تنها می‌روی. اگر در زندگی تنها نیستی یا فکر می‌کنی که تنها نیستی، این با دیگران بودن هم (اگر واقعی باشد و تَوَهّم نباشد)، مثل برق و باد می‌گذرد. حکایت‌اش می‌شود:

جهان و کارِ جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق!

اما این نکات هستی‌شناسانه، که هم هستی و وجودِ شخصی و فردی ما را به ما می‌شناسانند و هم جهان را برای ما معنا می‌کنند، هیچ پیامد عملی ندارند؟ هیچ کدام از این‌ها زمینه‌ساز تعطیل مسئولیت و ترک عمل نمی‌شوند؟ خوب وقتی قرار است بگذاری و بروی و با هیچ کس خو نکنی و یقین کنی (یقین یعنی چه؟) که: «کف دریاست صور‌ت‌های عالم»، دیگر این «ده روزه مهرِ گردون، افسانه است و افسون». می‌ماند فقط «نیکی به جای یاران»! چرا نیکی؟ چون به ایمانی و امیدی متصل است. آیا نیکی کردنِ ما (به معنای وسیع و اعم نیکی) به این داعیه نیست که نیکی ببینیم؟ همان نیکی کردن ما هم از سر خودخواهی نیست؟ نیکی نمی‌کنیم برای بقا؟ این‌ها همه مسأله است. همه پرسش است. ذهن و زبان آدمی را هم شکل می‌دهد. زندگی آدمی را رنگ می‌زند. مرگ-محور شدن، کار ساده‌ای نیست. مرگ-اندیش شدن، جهت زیستن آدمی را تغییر می‌دهد. مرگ-اندیش اگر شدی، دیگر خیلی کارها را نمی‌کنی (و خیلی کارها را هم می‌کنی). مرگ-اندیش اگر شدی، خیلی حرف‌ها را نمی‌زنی و خیلی خیال‌ها از خاطرت هم نمی‌گذرند و اگر هم بگذرند مهارشان می‌کنی. اما، امان از قضای بد. تو کجایی «ای پس از سوء القضا حُسن القضا»؟ کجایی که تلخی پیوسته و مدام لحظات حیات را با تو شیرین می‌توان کرد؟

هر چه هست، این نکات هستی‌شناسانه، اسباب اسقاط تکلیف نمی‌شود. برای من نمی‌شود،‌ شاید برای دیگری شد. زندگی کوتاه‌تر از آن است که گمان می‌بریم. سرعتِ عبور لحظات و دقایق را به نحو تراژیکی دارم حس می‌کنم. انگار سوار اتوبوسی باشی و همه‌ی درخت‌ها و جاده‌ها، کوه‌ها و جنگل‌ها از کنارت به سرعت عبور کنند و دور شوند (یا این تویی که داری عبور می‌کنی و دور می‌شوی؟)، همه‌ی هستی به سرعت دارد می‌گذرد. چند روزی است، چندین روز است، که فکر می‌کنم لذت بردن یعنی چه؟ آدمی از چه شاد می‌شود؟ مردم، بیرونی‌ها، و هر کسی جز خودت، چطور می‌توانند بفهمند که تو لذت می‌بری یا نه؟ درد داری یا نه؟ تو ناکامی کشیده‌ای و می‌کشی یا نه؟ تو تلخی دیده‌ای یا نه؟ آسان نیست. فهمیدن‌اش آسان نیست. هر کسی تلخی خودش را با تلخی تو قیاس می‌کند. اگر تو تلخی او را نداشته باشی، لاجرم شیرین‌کامی! اگر تو هم تلخی او را داشته باشی، ناگزیر مصیبت‌دیده‌ای و تلخی! منطق عمومی ظاهراً این است. بگذریم. قصه، همان قصه‌ی تنهایی است با ابعاد عظیم‌اش. حافظ را مرور می‌کنم در ذهن‌ام:

بیا که هاتف میخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگریز!

گوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخور
گفتم‌ات چون دُر حدیثی گر توانی داشت گوش

با دلِ خونین لبِ خندان بیاور همچو جام
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

همین‌جور می‌خوانم:
وقت را غنمیت دان آن قدر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان، یک دم است، تا دانی!

این دو روزه را که این‌جا میهمانی و هستی، چطور می‌گذرانی؟ به نرمی یا درشتی؟ به آزار دیدن و آزار دادن یا با راحت رساندن و سعه‌ی صدر؟ «رنجِ خود و راحتِ یاران طلب / سایه‌ی خورشید سواران طلب»؟ مگر همه مسیح می‌شوند؟ ساده است فکر کنیم، گمان کنیم و به خودمان تلقین کنیم که ما رنج می‌کشیم و دیگران راحت. همه رنج می‌کشند. خیال‌بافی است (یا خوش‌خیالی) اگر فکر کنیم دیگران راحت‌تر از ما هستند. همین نکته خود تسکینی هست برای بیکرانگی رنج و تنهایی ما. قصه همین چند بیت سایه‌ی نازنین است:
آن‌که مست و آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت

خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه‌ای بر در این خانه‌ی تنها زد و رفت

آخرِ قصه‌ی همه چیز و همه کس، همین «رفتن» است. دیر یا زود می‌رسد؛ از این محله به آن محله؛ از این شهر به آن شهر؛ از این کشور به آن کشور؛ و از دار فنا به دیار بقا (یا شاید هم از روی خاک به زیر خاک!). مهم این است که بتوانی میان این همه تلخی شیرین بمانی. سخت است. کار هر کسی نیست.

  1. حسین گفت:

    یک‌وقت‌هایی بدون این‌که بخواهی، یا قراری داشته‌ باشی، چیزی می‌نویسی از سر ِ دل؛ بعد اتفاقاتی می‌افتد که خیلی زود نوشته‌ات / فکر ات را معنی می‌کند و مصداق براش می‌یابد. این‌جور وقت‌ها، حس خوبی نیست. آدم دل‌اش می‌گیرد و فکر می‌کند کاش‌کی مثلا حرف‌اش بی‌راه از آب درمی‌آمد…
    با امیر حرف زدم؛ خراب بود.
    یوسف‌علی میرشکاک در مطلع غزلی گفته است:
    در کنار مرگ ـ این تنها پرستاری که دارم
    مانده‌ام بیدار؛ نقش مرگ خود را می‌نگارم

  2. مهرناز گفت:

    خیلی خوب هست وصل بودن به این شعرهای پرمعنی.
    اما حداقل می گفتی که با آمدن به وبلاگ من و دیدن شعر عنوان تصمیم به نوشتن در اینباره کردی! (زیاد جدی نگیر حالا عیب نداره!)

  3. مهرناز گفت:

    راستی ، نیکی کردن لزوما برای نام نیک از خود گذاشتن نیست.
    من شخصا فکر می کنم که نیکی کردن چون روح من رو صاف می کنه و جلا میده و من رو به خودم نزدیک میکنه و باز چون فکر می کنم هدف از بودن من شناخت خود هست و نزدیک شدن به خود و در نهایت خدا، با ارزش هست. این ممکنه از دید بعضیها با جهان بینی متفاوت خودخواهی به نظر بیاد اما برای من زیر بنای تفکر و جهانبینمه. یعنی دوست دارم که باشه.

  4. mohammad گفت:

    هوالناظر
    یکبار متن ات را با صدای بلند با تاکید های ویژه لحن ارشادی اخوندی بخوان و ببین و بشنو که کوچکترین اختلافی با سخنرانی روضه خوانی میانسال در مجلس ختمی در یکی از مساجد پای تخت ندارد.
    العفو ! العفو!
    این باصطلاح حدیث نفس داد میزند که بیشتراز انکه برای خالی کردن خویش قلمی شده باشد, به نیت ارائه تصویری اندیشده و مطلوب از نویسنده نوشته شده است….
    و….عالم…..بالحقایق الامور.
    *****************
    آشنای بی‌نام و نشان و بی‌ای‌میل همیشگی،
    آن‌چه نوشته‌ام برای خودم و دل‌ام بود. شما ظاهراً بیشتر دوست دارید این‌گونه بخوانیدش. خوب شما برای دلِ خودتان با صدای بلند بخوانید و یاد مساجد پای‌تخت (پای کدام تخت؟ پای‌تختِ کی؟) بیفتید! و بله، ما همه مشغول حدیث نفس هستیم، از جمله شما که این‌جا این نظرها را می‌نویسید. این تیغی است که گلوی همه‌ی ابنای بشر را بریده است. حالا بنده دارم تصویر خوبی از خودم ارایه می‌دهم. بد است، نه؟ شما ناراحت می‌شوید؟ تصویر خوبِ من رندِ ریاکار جای تصویر خوبِ شما را تنگ کرده‌ است؟ این دیوار عالم جا برای قاب عکس‌های متعدد و مختلف زیاد دارد. جای قاب عکس شما تنگ نمی‌شود. شما هم مال خودتان را از هر نوعی هست بگذارید. اتفاقی نمی‌افتد که.
    زیاد نگران دنیا و آخرت من نباشید، برای سلامت‌تان خوب نیست. ما خودمان به قدر کافی داریم که سعادت دنیا و عقبامان را به یادمان بیندازد. و البته خداوند به حقیقت هویت و نیات حضرت‌عالی هم واقف‌تر است تا من!
    همیشه نظرهای شما مایه‌ی تفریح است. محظوظ شدیم در میان این همه اندوه پیاپی‌ای که از راه می‌رسد. شادی‌هاتان افزون باد!
    د. م.

  5. mohammad گفت:

    هم این که:هر نظری را شکلی از از تهاجم و حمله به خود تلقی می کنید حکایت از بسیار چیزها می کند که خودتان از انها با خبر هستید و بس.
    ارائه تصویر مطلوب از خود نه خوب است نه بد انچه موجب اشاره های گاه به گاه شده و می شود : ((شناختن خویش به تصویر خود ساخته است)) و افتادن به هزارتوی اینه های رو برو ست.
    چه ادمی و چه نرگس وقتی قرار شد خویشتن را از طریق تصویری بشناسند که: خود به قلم موی (( میل و سلیقه شخصی و با رنگ اموخته های سالها و بر بوم پسند روز و مردمان روزگار)) نقش کرده اند. بی انکه بدانند بندی این نقش میشوند و عمر ونیرو در کار زیبا و کامل کردن ان نگاره می کنند.
    به مثابه انان که : حرف و نظر, داوری و نگاه شان در زیر خرمنی از اشعار و امثال ونقل قول دیگران دفن و ناپیدا میشود. اشعار و جملاتی که تحت فشار حضور شخصیت کش انها و تکرار فرساینده و اعتیاد اور شان چیزی از صدا و صاحب صدا باقی نمی ماند.
    تصویر شما نه جای من که جای خودتان را(( خود واقعی تان)) را تنگ کرده.
    .حتی اکنون که حس می شود مرگ پرهیب پر مهابت خود را در لحظه ای نامنتظر و در فاصله ای بسیار نزدیک نمایانده انچنان که : ( د م ) بیرون قاب را چو بید بر سر ایمان خویش لرزانده . اکنون که : لرزه های نافرمانی دست خسته تبردار واقعه در قاب مبهوت نگاه نشسته !!
    خود خودتان را نمی دانم ان ( د. م ) درون قاب اما باز هم در مقابل میل شهوی و مهار ناپذیر((بادیگران در میان نهادن)) خودداری نتوانسته است.
    و اگر چون ان دیگری به شطرنجی ناگزیر با مرگ مجبور می شدید چه ؟
    باری……
    این سر زدن های گاه و بیگاه برای دریافت تخمین فاصله موجود با تصویر بود و سنجش ان با فاصله مطلوب و احیانا تولد شخصیت مستقل معهود.
    پ.ن :ان طلب بخشایش از سوی من بود مبادا در گمان و دریافت خود خطا کرده باشم.
    پ .پ.ن: اگر همیشه نظرات من موجبات فرح وحظ جنابعالی را فراهم می کند مفت چنگ تان .البته اگر…راست بگوئید که شک دارم.
    این خنک کاری ها و کوچک انگاری مردمان و نظراتشان نسب ونسبت به همان ( د م ) ای می برد که تمامی نیرویتان صرف ان میشود که شبیه به او حاضرجوابی کنید و شببه او بمانید.
    خب بمانید من هم دیگر حوصله ام از ندیدن ها و نگرفتن های ابدی شما سر رفت
    خسته ام کردید و خسته ام می کنید.
    ********
    می‌دانی دوست عزیز کجا را همیشه خراب می‌کنی؟ هر حرفی که می‌زنی و می‌نویسی آخرش با تبختر و خودبزرگ‌بینی اشاره و تلقین و این حرف‌ها که «شماها باید بگیرید و نمی‌گیرید» آدم را فراری می‌دهی! آخر این چه زبانی است؟ چه ادبی است؟ چه اشاره‌ای است که همه‌اش طعنه است و تحقیر؟ ما البته خسته نمی‌شویم از این بزرگ‌نمایی‌های شما از خویش! عرض کردم، قصه‌ای است فرح‌بخش. چرا باید مفتِ چنگ‌ام نباشد که در این زمانه، با این همه تزاحم و ازدحام دانش و معرفت، شما یک نفر با این هم ادعا قصد ارشاد بنده را دارید و هیچ کس هم نمی‌فهمد واقعاً مرادتان چی‌ست؟ آدم می‌شود در یک کلمه بنویسد که – مثلا – «فلانی! اصلاً ننویس! اصلاً حرف نزن! اصلاً وبلاگ‌ ننویس!» یا چه می‌دانم، «اصلاً از مولوی و حافظ و قرآن و چه و چه ننویس»؛ این جور جملات روشن است البته. تازه بعدش باید اقامه‌ی دلیل کنی که چرا؟ و چرا من باید از تو بپذیریم که معلوم نیست کیستی و چرا می‌گویی؟ مثل یک ولی و دستگیر باطنی – البته بسیار بداخلاق و تندخو و طعنه‌زن و عاری از فضیلت و معرفت و تواضع – با بداخلاقی و کم حوصله‌گی (چند مرتبه تا به حال چیزهایی با این مضمون نوشته‌اید: «خسته شدم». «حوصله‌ام را سر بردید»، «خسته‌ام کردید بس که نمی‌فهمید»؟ انصاف می‌دهید این لحن و این زبان، کلی اسباب خنده است؟ به خدا این‌ها کوچک‌انگاری شما نیست. مگر دیوانه آدم باشد که حرفِ حساب بشنود و کوچک بینگاردش. در پیش انظار مردم اگر بشود کوچک‌اش انگاشت، در خفا نمی‌شود. و خدای من شاهد است که در خفا هم به حال شما تأسف می‌خورم و البته گاهی تبسم بر لبان‌ام می‌نشانید – از این همه تکبر؛ از این همه از خودراضی بودن و ادعای ارشاد داشتن. آن هم نزد کسی که خیلی خیلی وقت است ادعای ارشاد خلق را خنده‌دار می‌داند.
    بار دیگر، درخواست‌ام را تکرار می‌کنم. فکر می‌کنم سه چهار سالی هست که این درخواست را علنی می‌نویسم. اسم راستین‌تان، نام و نشان واقعی‌تان را برای من بفرستید. ای‌میل بدهید. بنشینیم با هم دو کلمه گپ بزنیم ببینم حرف حساب‌تان چی‌ست. می‌دانم نمی‌کنید. دوباره می‌نویسم برای اتمام حجت و عبرت خلایق که چه اندازه خودتان را مستغنی می‌بینید از روبرو شدن و شناخته شدن.
    شب‌های یلدایی پیش روی‌تان به کام باد.
    د. م.
    پ. ن. می‌دانید هر چه بیشتر نظرهای شما را می‌خوانم،‌ شاهکار بودن‌شان بیشتر آشکار می‌شود! کلی خندیدیم که نوشته‌اید: «طلب بخشایش»! شما و طلب بخشایش؟ مگر شما خطا هم می‌کنید؟ مگر شما هم هرگز دچار اشتباه در داوری می‌شوید؟ حاشا و کلا! شما از باطن همه‌ی مردم با خبرید و مخصوصاً با تفرس در احوال بنده از طریق مطالعه‌ی این وبلاگ و این کار هم چه طریق مقرون به صواب و حقیقتی است! بگذریم، با مزه‌اش این است:
    «به مثابه انان که : حرف و نظر, داوری و نگاه شان در زیر خرمنی از اشعار و امثال ونقل قول دیگران دفن و ناپیدا میشود. اشعار و جملاتی که تحت فشار حضور شخصیت کش انها و تکرار فرساینده و اعتیاد اور شان چیزی از صدا و صاحب صدا باقی نمی ماند»! شاهکار است این جمله! بی‌نظیر! محض اعلام عمومی، خوب است همه بدانند آقا/خانم میم/تک‌مضراب (یا هر اسم دیگری که به کار می‌برید) معتقدند اشعار و نقل قول‌های امثال، مولوی، حافظ، سایه، سعدی یا معاصران، «شخصیت‌کش» «فرساینده» و «اعتیادآور» است و چیزی از «صدا و صاحب صدا» (این بنده بودم؟) باقی نمی‌گذارد! به افتخار این کشف مهم تاریخی شما، به احترام کلاه از سر بر می‌دارم! آقا این جمله بی‌نظیر است! شما را باید در تاریخ ثبت کرد! تو را به خدا خودتان را معرفی کنید و عالم بشریت را از فیض وجودتان بی‌بهره نگذارید!

  6. Youness گفت:

    Hi,
    First I apologize for writing in English. Unfortunately, I do not have Farsi Keyboard right now.
    I am going to write a blog, just to write my thoughts and ….
    It has been a long time I have not written anything special in Farsi and as a result, I really can not write properly.
    As far as I can judge, you are a good writer. I would be really grateful if you could advice me about the writing rules and styles. Indeed, introducing some references, particularly on web, would be really helpful.
    Manoon az lotfetoon,
    Youness
    *****************
    فکر می‌کنم بهترین جای شروع، همان راهنمای وبلاگ‌نویسی حسین درخشان است. به وبلاگ‌اش مراجعه کنید. باید جزییات‌اش باشد.
    د. م.

  7. رضا گفت:

    به مسایل بسیار مهمی اشارت نمودی.بهره بردم. بپایید

  8. Youness گفت:

    Thanx for you answer. I have made my blog. My question is not how to make a blog, the question is how to write, for example, a story, a memoir, or just a simple note in an interesting way!
    It is worthy to mention that I am kind of well educated. I am doing my master degree, in an engineering major, right now. Writing has turned to be tricky for me because I am not used to it as well as I have not learned it!
    I appreciate of your kind attention in advance.
    ****************
    متأسفانه در این زمینه من نمی‌توانم کمک چندانی بکنم. ولی وبلاگ اگر می‌خواهید بنویسید، هر چه دل‌تان می‌خواهد بنویسید. به همین سادگی. توضیح هم نمی‌خواهد.
    د. م.

  9. hassan گفت:

    داریوش عزیز ، بدان که همین چند کلمه ات – که تنهایی وجود تقدیر ماست و نباید – یا نمی توان به چیزی خو کرد – مرا از بغضی سنگین و چند روزه رهاند ، مرا که زنجیری خو کردنی سخت مقدسم ، دری بسته از درهای عشق را گشود …

|