۵

از مشاهده‌ی خام تا تئوری‌پردازی خام‌تر: سهل و ممتنعِ صاحب سیبستان

نوشته‌ی دیروز مهدی جامی، که قاعدتاً باید آن را ادامه‌ی منطقی چند مطلب اخیرش دانست، سرشار از تناقضات و آکنده از پریشانی‌های مفهومی است. مهدی، مطلبی مفصل نوشته است که به گمان من محتاج حک و اصلاح فراوان است. از این مطلب هفده بندی، شاید بتوان دو پاراگراف روشن و بدون ابهام بیرون کشید که حرفی در خور تأمل در آن باشد و نتوان در آن شک کرد.

به طور خلاصه، نوشته‌ی مهدی، سوای کلی‌گویی‌ها، بعضی نظرهای ناپخته و مشاهدات شخصی، بازگویی پاره‌ای «واقعیت‌»های آشکار جامعه‌ی آشفته و سرسام‌آور ایرانی است. از این گذشته، می‌توان یک نکته را به وضوح در نوشته‌ی صاحب سیبستان دید: مهدی گویی خود را از خودِ «معمار»ها بی نیاز می‌داند و به خود حق می‌دهد از جانب‌ِ آن‌ها نظر بدهد و تئوری صادر کند. مهدی حتی چیزی به نام «خوشباشی ایرانی» را به خواننده‌اش معرفی می‌کند که درکِ شخصی مهدی است و انطباق آن هم با چیزی به نام «خوشباشی آمریکایی» محصول تجربه‌ و مشاهده‌ای است که او در چند سال اخیر از آمریکا و ایران داشته است. در نفس منتقل کردن این تجربه و مشاهده البته هیچ ایرادی نیست؛ تعمیم‌ دادن آن و مفهوم سازی و تئوری ساختن‌های نادقیق و مبهم بر پایه‌ی آن‌هاست که محل اشکال است.

بدون این‌که بیشتر به این مقدمه‌ی کلی بپردازم وارد جزییات می‌شوم تا صورت نقدم روشن‌تر شود.

۱. از عنوان شروع می‌کنم. عنوان نوشته‌ی مهدی این است: «آرشیتکت‌ها روشنفکرانی که ما را شهری می‌کنند». این جمله پر است از کلی‌گویی و ادعاهای ثابت نشده. چه کسی گفته است «آرشیتکت‌ها» روشنفکر هستند؟ خودِ آرشیتکت‌های چنین ادعایی دارند؟ مراد مهدی از «روشنفکری» چی‌ست؟ از دیدِ او کسوت «روشنفکری» زیبنده چه کسانی است که حال او این ردا را بر دوش «آرشیتکت‌ها» می‌اندازد؟ دقت کنید. نمی‌گویم آرشیتکت نمی‌تواند روشنفکر باشد یا روشنفکر هرگز آرشیتکت نمی‌شود. نخیر. حرف من این است: این همانی بر قرار کردن، برهان می‌طلبد و تقریر روشن و استدلال متقن. مهدی نه تنها نتوانسته است برهانی روشن ارایه کند، بلکه تا آخر نوشته‌اش اصل ماجرا را هم مبهم‌تر و مشوش‌تر از اول رها می‌کند و به حاشیه‌هایی می‌پردازد که ربط چندانی به موضوع‌اش ندارد.

۲. مهدی از «نشانه‌شناسی تهران و شهرهای بزرگ ایران» یاد می‌کند. این «نشانه شناسی» کجاست؟ چه کسی این «نشانه‌شناسی» را تقریر کرده است؟ فیلسوفان؟ روشنفکران؟ سیاست‌مداران؟ ادیبان؟ معماران؟ نمی‌شود من خودم از چیزی به اسم نشانه‌شناسی حرف بزنم که فقط نزدِ من موجود است و فقط من تعریف‌اش می‌کنم و مرجع‌اش هم خودم باشم. مرجع مهدی در سخن گفتن از چیزی به اسم «نشانه‌شناسی» چی‌ست و کی‌ست؟ من وقتی می‌گویم مثلاً علوم سیاسی، مراجع علوم سیاسی و چهره‌های برجسته و تئوریسین‌های طراز اول‌اش روشن هستند. اما مرجع «نشانه‌شناسی» چی‌ست و کی‌ست؟

۳. مهدی با بی‌پروایی از «روشنکفران فرهنگ‌ساز» و «پیغمبران لاکتاب» حرف می‌زند که از دید او همان «مهندسان» و «برج‌سازان» و «پل‌سازان» و «جاده‌سازان» هستند! این‌ها نمی‌توانند سخنان و نوشته‌های صاحب سیبستان یا حداقل آدمی اندیشمند که دغدغه‌ی استحکام و سلامت مدعای عقلانی‌اش را دارد، باشند. چنین تعبیرات احساسی و عاطفی غلیظ و سنگینی به درد تمجید و ستایش می‌خورد یا تبلیغات انتخاباتی ریاست جمهوری برای کسب رأی. این نسبت‌ها و دعوی‌های ثابت نشده که هزار و یک مدعی در هر کدام‌شان هست، واقعاً چطور مهدی را به این‌جا رسانده است که «آن‌ها ما را شهری‌تر می‌کنند»؟ اصلاً شهری شدن یعنی چه؟

۴. مهدی چیزی را که در ایران (و شهرهای بزرگی مثل تهران) می‌بیند «گویای دید مهندسان از جهان امروز» می‌‌داند که دارد از نظر او یک «نگرش ملی» می‌شود و خودِ او آن را «آمریکایی شدن جهان» می‌نامد. بگذارید همین‌جا وارد یکی از خلل‌های بزرگ نوشته‌ی مهدی شوم. مهدی نتوانسته است (یا شاید هم نخواسته است) میان «معمار» (همان «آرشیتکت» یعنی آدم‌هایی مثل چارلز جنکز، حسن فتحی، محمد کریم پیرنیا، داراب دیبا، نادر خلیلی، نادر اردلان، فرشید موسوی، تادو آندو، زها حدید، ریچارد مایر و آدم‌هایی از این دست) و «مهندس» («مهندس راه و ساختمان»، «بساز بفروش»، «شرکت ساختمانی» و حتی «بنّا» – هر یک از این‌ها با دیگری فرق‌های زیادی دارند البته. همه مثل هم نیستند.) و «روشنفکر» تمایز قایل شود. دست بر قضا این در هم آمیختگی و در هم راندن این سه طبقه‌ی متفاوت که گاهی اوقات می‌توانند با هم اشتراک و قرابت داشته باشند، به مهدی کمک می‌کند تا ادعایی را بدون سندِ محکم و صرفاً با تکیه بر بلاغت نوشتاری و گفتار عاطفی در ذهن خواننده‌اش بنشاند.

مهدی تا نداند «معمار» کی‌ست و چه می‌کند، نخواهد فهمید چه نتایج مهیب و درشتی دارد از مدعیات‌اش می‌گیرد. کاش مهدی با چهار نفر معمارِ معماری خوانده در دانشگاه‌های ایران و خارج از ایران حرف می‌زد، کارهای‌شان را می‌دید، دغدغه‌های آن‌ها را بررسی می‌کرد تا درمی‌یافت که تصویری که دارد ارایه می‌کند، تصویری است که فقط خودش می‌خواهد یا خودش دوست دارد ببیند. این تصویر از معمار، مهندس، روشنفکر منطبق با واقعیت نیست. فرعی است بر تصور ذهنی صاحب سیبستان.

۵. مهدی به سادگی «روشنفکر معمار ایرانی» را مساوی و مترادف با کسی گرفته است که «ارزش افزوده‌ نتیجه و حاصل کار و زحمت‌اش هم بیشتر است و خواهان بیشتری دارد». این یعنی چه؟ یعنی «روشنفکر معمار ایرانی» همان بساز بفروش یا پیمانکارانی که با شهرداری‌های ایران قرارداد دارند هستند و بس. کار با این عنوان پر طمطراق و دهن پر کن ندارم. شما به جای آن «روشنفکر معمار ایرانی» هر چه که دوست دارید بگذارید. اما آن کسی که در پی تحقق آرزوی مردم برای «زندگی کردن در یک آپارتمان زیبا و گران‌قیمت و تصاحب آن» باشد – که از دید مهدی ناگهان شده است «حاصل روشنفکرانه» و «اثر روشنفکرانه» – واقعاً کدام‌یک از خصایص و صفات «روشنفکر» بودن و «معمار» بودن و «ایرانی» بودن را دارد؟ این کارها را ممکن بود هر آدم «غیر روشنفکر»، «غیر معمار» و «غیر ایرانی» هم انجام بدهد. پس چه نیازی به صادر کردن این همه احکام کلی و یافت مصداق‌های متغیر و ناثابت؟ حال بار معنایی این کلمه‌ای را که مهدی به کار برده است ببینید: «من در ایران کمتر کسی را می‌شناسم که قادر به رفض این «اثر» روشنفکرانه باشد». دقت کردید؟ هر کسی این‌ها را نپذیرفت، «رافضی» شده است! مهدی هیچ کلمه‌ی دیگری را نمی‌توانست به کار ببرد که بار دینی و کلامی نداشته باشد و پیشینه‌ی مطالعات ادبی و تاریخی مهدی را – که توغلی در معماری و شهرسازی،‌ مدرن حداقل، نکرده است – نشان ندهد؟

۶. مهدی می‌نویسد «معماران بر اساس سلیقه و دریافت شخصی خود و یا شخص صاحبکار عمل نکرده‌اند بلکه در چارچوب نوعی منطق زیباشناختی شهری که از سوی شهرداری و دولت و عقل سلیم عمومی حمایت و اعمال شده حرکت کرده‌اند و طرح زده‌اند و اجرا کرده‌اند». چه ایرادی به این جمله وارد است؟ نخست، همان استفاده‌ی افسارگسیخته از لفظ «معمار» و خالی کردن آن از مفهوم و معنای واقعی و عملی و علمی آن در عرف «معماری» است. دوم این‌که چه کسی گفته است شهرداری و دولت و عقل سلیم عمومی این سلیقه‌ها را حمایت و اعمال کرده است؟ گاهی اوقات ده‌ها عامل سیاسی و حماقت‌های مسئولین فضای معماری را نابود کرده است. مهدی در بند بعدی به خوبی به نابودی محیط زیست شهری و بی‌قاعده کردن ساخت و ساز اشاره کرده است، اما در آن‌جا هم مشخص است نیست خوبی‌ها و بدی‌های این رخدادها به گردن «معمار» است، یا «مهندس» یا «شهرساز» یا «روشنفکر» یا «دولت» یا «شهرداری» یا «عقل سلیم عمومی» یا شتر-گاو-پلنگی که هیچ کدام از این‌ها نیست اما همه‌ی این‌ها هست!

۷. جای خوشحالی است که دو بند پایانی نوشته‌ی مهدی به «سوال» ختم شده است و تئوری‌های کلان نپرداخته است! مهدی در پایان نوشته‌اش از «الگوی دموکراسی متناسب با این نوسازی» حرف می‌زند؟ این حرف یعنی چه؟ چه اندازه روی این کار شده است؟ حرف مهدی تنها در حد اشاره است و بس. و گرنه باید مشخص کرد که مقصودِ او از «دموکراسی» چی‌ست؟ چه نوع «دموکراسی»ای؟ «لیبرال دموکراسی»؟ دموکراسی مینیمال یا ماکزیمال؟ «جامعه‌ی مدنی» در دموکراسی مورد نظر مهدی چه نقشی دارد؟ «کثرت‌گرایی» کجای ماجرا واقع می‌شود و ربطِ این‌ها به معماری و شهرسازی چی‌ست؟ کاش مهدی کتاب «پست مدرنیسم چی‌ست؟» چارلز جنکز را بخواند و بعد دوباره در نوشته‌اش تجدید نظر کند. بدون شک دیدش بعد از خواندن این کتاب تغییر خواهد کرد. (این کتاب به فارسی هم ترجمه شده است، با ترجمه‌ی فرهاد مرتضایی).

۸. این نکته‌ی حاشیه‌ای هم باید اول می‌آمد. مهدی می‌گوید به «مهندسی اجتماعی» دیگر اعتقادی ندارد، زمانی داشته است ولی حالا ندارد. مقصودش از «مهندسی اجتماعی» همان چیزی است که پوپر به آن اشاره می‌کند؟ مهدی اگر نقدی بر این نظریه ارایه نمی‌کند، چه دلیلی دارد این جمله را اول نوشته‌اش آورده است؟ مهدی این را تحت تأثیر نوشته‌ی دکتر کاشی نوشته است؟ آیا نوشته‌ی کاشی در راستای نوشته‌ی مهدی است؟ من جداً شک دارم نوشته‌ی دکتر کاشی ربط مستقیمی یا حتی غیرمستقیمی به این شیوه‌ی تحلیل مهدی داشته باشد.

۹. یک نکته‌ی نهایی را هم باید بیفزایم که شاید ذکر بخشی از آن چندان لازم نباشد. پیش از انتشار این مطلب، هم متن نوشته‌ی مهدی و هم نقد خودم را به دو معمار یکی در ژنو و یکی در لندن دادم تا روی هر دو نظر بدهند. هر دو نفر با نقد من همراه و متفق بودند. و از دوست معمار ژنونشین‌ام، فرخ درخشانی، هم نکات تازه‌ای را شنیدم که لازم است این‌ها هم افزوده شوند به این مطلب. عمده‌ی کسانی که این وضعیت را می‌بینند، به قول فرخ، می‌روند تهران، لندن، آمستردام، پاریس و نیویورک و آن اندازه به سایر نقاط جهان سفر نمی‌کنند تا بدانند که این جریان مختص ایران نیست. این بزرگراه سازی، برج‌سازی، هتل‌سازی و مغازه‌سازی در قاهره‌ی مصر هم هست، در اندونزی هم هست. شکی در آمریکایی شدن و میل مردم به آمریکایی شدن نیست. اما چه نتیجه‌ای از این می‌شود گرفت؟ که معماری این است؟ که معماران روشنفکران ما هستند؟ فرخ به درستی می‌گفت که بله، در کویت، در دوبی هم ساختمان‌سازی رشد وسیعی کرده است. اما چه کسانی این ساختمان‌ها را می‌سازند؟ آیا این‌ها نماینده‌ی ساختمان‌سازی آمریکایی هستند؟ عمده‌ی این‌ها جوانانی هستند که در آمریکا تحصیل کرده‌اند آن‌هم در مید وست، نه در هاروارد یا برکلی. معماری‌شان هم، معماری کویت و دوبی، معماری نیویورک نیست، معماری هیوستون است. حال سخن مهدی چی‌ست؟ چه طرفی از این‌ها بسته می‌شود؟ جز چند مشاهده‌ی کلی و واقعیت آشکار چه نکته‌ی مهم و کشف شگفتی در این مشاهدات هست؟ سخن مهدی در باب گرایش مردم به آمریکایی شدن درست است. مشاهده‌ای درست است. اما این وسط جهانی شدن از دید مهدی کجا رفته است؟

پ. ن. در راستای نوشته‌ی مهدی و بر آفتاب افتادن ضعف دانشِ ما درباره‌ی نشانه‌شناسی، لطف فرموده لینک‌های زیر را در ویکی‌پیدیای فارسی و انگلیسی مشاهده کنید. امیدوارم نکته‌ی معنادار و مثبتی را به بحث مهدی افزوده باشد:

نشانه‌شناسی (ویکی‌پیدیای فارسی)
نشانه‌شناسی (ویکی‌پیدیای انگلیسی)

  1. امين گفت:

    یک نکته این است که آقای جامی ظاهراً می‌کوشد مشاهدات‌اش را بیان کند و نه فعلاً ارزش‌گذاری. وضع موجود را لزوماً مطلوب نمی‌داند. خلاصه‌اش این است که کار، کار مهندسان است! شاید نتیجه‌ی مشاهده‌ی پراگماتیزم ایرانی. خودش می‌گوید با انگاره‌ی روشنفکر جراح بیشتر از روشنفکر مهندس موافق است (انگاره‌هایی که در متن دکتر کاشی مطرح شده‌اند) اما واقعیت فعلی از آن روشنفکران سازنده است نه روشنفکرانی به محافظه‌کاری جراحان. آثار نامطلوب این ماجرا را شاید بتوان بعداً بررسی کرد.
    ادعایی که آقای جامی مطرح می‌کند شاید چندان دقیق بیان نشده باشد، اما لااقل من از موضع حسی برای من قابل درک است. یک اسکچ حسی شاید بتواند پایه‌ای برای یک نظریه‌ی دقیق هم باشد، اگر چه شما آن را تنها «ادعایی بدون سندِ محکم» می‌دانید که «صرفاً با تکیه بر بلاغت نوشتاری و گفتار عاطفی» قصد تسخیر ذهن خواننده را دارد؛ اما به نظر من بدون تصعید یک گفتار عاطفی و تبلور آن در منطق، نمی‌توان یک نظریه‌ی خوب ارائه کرد. تحلیل و منطق که بر هوا نمی‌تواند استوار شوند، حس هم برای خون‌دار کردن تحلیل لازم است.
    جامی اگر در ابتدا و در عنوان می‌گوید «معماران و آرشیتکت‌ها» ولی در نهایت منظورش «مهندسان و برجسازان و پل‌سازان و جاده‌سازان» هم هستند. درست است که این گروه‌ها تفاوت‌ها و حتی تنافرهای زیادی دارند، اما در نهایت می‌توان ایده‌ی اصلی را که «اینان نزدیک‌ترین گروه به مهندسان اجتماعی -و در نتیجه، نزدیک‌ترین گروه به تعبیر رایج از روشنفکری- هستند» پذیرفت. اگر جامی سخن از آپارتمان چون «حاصل کار روشنفکرانه» می‌گوید، من در آن ریشخندی به همان نظریه‌های «مهندسی اجتماعی» می‌بینم که او دیگر به آن‌ها اعتقادی ندارد. به عبارتی، در این تعبیر ارجمند کردن «بساز بفروش‌ها» نیست که تمسخر روشنفکران بساز بفروش-صفت، همان مهندسان اجتماعی است!
    در باب نشانه‌شناسی که جزو کلمات پربسامد سیبستان است، من هم راست‌اش هیچ وقت ازش سر در نیاوردم که چیست!
    یک نکته‌ی آخر: فکر کنم «ضحی حدید» درست‌تر باشد تا «زها حدید».
    ***
    امین جان،
    ممنون از نظرت. چیزی که تو نوشته‌ای از دید حداکثر حسن نیت و بلکه حسن نیت فزون از حد به متن نویسنده است. وقتی این گفتمان را در بستر وسیع‌ترش قرار می‌دهی، بعضی از نکاتی که من می‌گویم معنا پیدا می‌کند. از این گذشته، مهدی جامی هرگز آدمی نبوده است که بخواهد غیر دقیق حرف بزند و همین جور قلم‌انداز روان کند.
    خیلی از برج‌سازان، پل‌سازان و جاده‌سازان معمارهای برجسته‌ای هستند. باید توجه کرد که مهدی جامی این وصف را برای جامعه‌ی ایرانی می‌آورد، نه هر جای دیگری.
    اما نکته‌ی آخر به اول آمد. که گفته است مهدی جامی دارد صرفاً مشاهداتش را می‌نویسد؟ این چه جور مشاهده‌نویسی است که میان‌اش تئوری هم صادر می‌کنیم و معماران را روشنفکر می‌شماریم و بل آن‌ها را پیغمبر بدون کتاب می‌خوانیم؟ البته خیلی خوب است که مهدی بیاید بعد از همین نقد اذعان کند این‌ها مشاهدات خام من بوده و من قصد چنین نتیجه‌گیری‌هایی نداشته‌ام. آن وقت می‌شود با هم کنار بیاییم. آخر هم این‌که چنان‌که نوشته‌ام مهدی جامی در این یادداشت هیچ چیز تازه‌ای از واقعیت‌ها به ما نمی‌آموزد. صرفاً پاره‌ای مشاهدات است بدون تحلیل‌های استوار و دقیق. از این گذشته، تحلیل‌های ارایه شده هم ضعیف هستند و مخدوش.
    درباره‌ی زها حدید یا ضحی حدید من دیگر دارم سرسام می‌گیرم! بعید می‌دانم «ضحی» درست باشد. چون باید بشود ضُحا آن وقت که با املای لاتین‌اش فرق دارد.
    د. م.

  2. سيبستان گفت:

    آقا من با نظر امین موافق ام! انصاف هم خوب چیزی است. ولی بی شوخی و جدی حرفهای تو مرا وادار می کند به بعضی چیزها که بدیهی گرفته ام بازگردم و برای خواننده کنجکاو و یقه گیری مثل سرکار توضیح دهم. ولی خودمانیم اگر تو و امین نشانه شناسی ندانید چیست آخر تقصیر من است؟! شماها که الحمدلله اهل مراجعه هستید یک سری بزنید به متون و معناش را دریابید برادران آخر!
    ***
    بسیار خوب است. من هم به حساب موافقت با نظر امین از آن شدت و حدت یا به قول تو «یقه‌گیری» باز می‌گردم. اما بدون هیچ شکی باید تکلیف‌ات را با این آشفتگی مفهومی معمار و مهندس و روشنفکر روشن کنی. مورد مربوط به نشانه‌شناسی را فاکتور می‌گیرم و به حساب بی‌سوادی خودمان می‌گذارم. چشم. می‌رویم و می‌آموزیم. اما هنوز درباره‌ی «معماری» به من و خیلی‌های دیگر (احتمالاً خودِ معماران) بدهکاری.
    خوشحال می‌شوم چیزهایی را که بدیهی گرفته‌ای یک بار دیگر روشن و بدون ابهام توضیح بدهی شاید این تناقضات برای من حل شد. منتظر توضیح‌ات و رفع ابهام یا پاسخ‌ات می‌مانم.
    د. م.

  3. امين گفت:

    داریوش عزیز همان زها حدید که شما گفته‌اید درست است. راستش این که، از ماجرای نشانه‌شناسی و عدم مراجعه درس گرفتم و در جست‌وجو این صفحه از ویکی‌پدیای عربی آمد:
    زها حدید
    اما در مورد نشانه‌شناسی چه عذری دارم که نرفتم دنبال‌اش؟ شاید عذر موجهی نباشد، اما قبلاً هم خاطرم هست که ضمن کامنتی در سیبستان از آقای جامی پرسیده‌ام که ماجرای نشانه‌شناسی چیست. اگر یک قلاب باز می‌فرمود و این کلمه‌ی Semiotics را ذکر می‌کرد، شاید متوجه می‌شدم که اشاره به یک قضیه‌ی جدی است و نه صرفاً یک جعل اصطلاح ضمن مقاله که معنا و «نشانه‌شناسی»‌اش به فراست خواننده واگذار شده!
    و البته گفتم که این عذر هم ناموجه است.
    به هر صورت، ناهار نوش جان، و منتظر ادامه‌ی «یقه‌گیری» هستیم که هم برای هضم غذا مفید است و هم کاری است بسیار مفرح.

  4. بهروز گفت:

    دموکراسی حکومتی است که در آن همه مسایل جامعه فرهنگی اجتماعی سیاسی و ….. براساس خرد جمعی بر آمده از عقل منطقی زمینی(نه کتب باصطلاح آسمانی) و عدالت اداره میشود. حداقل عدالت در جامعه دموکراتیک حقوق بشر است(اعلامیه جهانی حقوق بشر).
    تروریست کسی است یا گروهی است و یا دولتی است که اجازه نمیدهد مسایل موجود در میان انسانها بر اساس دموکراسی (عقل منطقی و عدالت) حل شود.
    دموکراسی یونان باستان دموکراسی واقعی نبوده است زیرا بر خلاف عقل منطقی و عدالت برده داری و آزاد و برده پذیرفته شده بود. در واقع صورتکی از دموکراسی بوده است.تا زمانی که حقوق بشر در جامعه اجرا نشود و تعقل را نپذیرند و بگویند که مثلا خدا در قران و انجیل و …گفته است که اینگ.نه رفتار کنید دموکراسی زیر پا گذاشته میشود.
    مثلا حکومت آمریکا را که میگویند از اول دموکراسی بوده است گفته غلطی است زیرا رئیس جمهور آمریکا در ابتدا برده دار بوده است و حقوق بشر را زیر پا میگذاشت.
    گر چه از حکومت آغا محمد خان بیشتر به دموکراسی نزدیکتر است ولی دموکراسی نیست. مثلا در بسیاری از حکومتهای دموکراسی امروزی زنان تا تاریخ نزدیک حق رای هم نداشتند.
    بنابراین دموکراسی به انتها نرسیده است و کامل نشده است و تکمیل آن بر اساس تعریف بالا ادامه دارد. دموکراسی ملی نیست بلکه جهانی است و هر جا انسان است باید دموکراسی باشد و گرنه بی عدالتی و خرافات دنیا را فرا خواهد کرد.منافع ملی در دموکراسی جایی ندارد منافع باید انسانی شود: عملکرد سیاست آمریکا برای حفظ منافع خود( منافع طبقه حاکمه اش منظور است) دست به عملیات ضد دموکراتیک زده است مثل سرنگون کردن حکومت دکتر مصدق فقط بیانگر ضد دموکراتیک بوده آن حکومت در سطح جهانی است.

  5. سيد احمد بحرانى گفت:

    با سلام نمى دانم مطلب شما کى نوشته شده شاید خیلى قدیمى باشد ولى مى خواستم به عرض برسانم ضحى حدید صحیح نیست .
    نام صحیح ایشان زهاء حدید است ایشان عراقى و دختر یکى از وزراى مرحوم عراق به نام محمد حدید است.
    *******
    دوست بزرگوار،
    مطلب هم تاریخ شمسی دارد و هم تاریخ میلادی: ۳۰ نوامبر ۲۰۰۶ یعنی حدود دو سال پیش. من هم در متن آورده‌ام «زها». ظاهراً زها درست است. ممنون بابت نظرتان.

|