مجموعهای از یادداشتهای ملکوت را که پیشتر منتشر شدهاند یکجا با هم منتشر کردم (نسخهی مفصل و نسخهی کوتاهتر) زیر عنوان «دفاعیهی یک اسماعیلی ایرانی». چند نفری از من پرسیدند اینها را برای که مینویسی؟ یکی نوشت که فکر میکنی کسی که آنقدر به ابتذال فکری غلتیده باشد اصلاً وقت میگذارد بخواند و اصلاً میفهمد اینها را؟ این مضمون را بسیار در این چند سال شنیدهام و خلاصهاش چیزی نیست جز دعوت به سکوت و اعتزال و سربهزیر پیش رفتن. به دلایلی که در زیر میآورم با این رویکرد مخالفام و دستکم برای من یک نفر مصداق ندارد. من وظیفهی خودم میدانم که بنویسم. مکلفام به نقد. مسئولام در برابر غلبهی شر و دروغ و پروندهسازی. لذا من این کار را ادامه خواهم داد و توضیح میدهم که مخاطباناش چه کسانی هستند.
مخاطب چه کسانی نیستند
نخست اینکه بدیهی است مخاطب این جنس نوشتهها، آن کسانی نیستند که حق را دیدهاند و باطل را انتخاب کردهاند. مخاطب کسانی نیستند که آگاهانه و مصرانه در نشر دروغ و بهتان کوشش میکنند. مخاطب کسانی نیستند که پنبه در گوششان گذاشتهاند که سخن حق را نشنوند. مخاطب آنهایی نیستند که وقتی بطلان ادعایشان را نشان دادی، باز هم تظاهر کنند ادعایشان درست است. مخاطب کسانی نیستند که وقتی به کسی تهمتی میبندند و همانجا از آنها طلب سند یا شاهدی برای ادعایشان میکنی، بدون ارایهی سند یا استدلال محکم بلافاصله دهان به ناسزاگویی میگشایند و حتی تو را متهم به سفسطهگری میکنند. این نشانهی عمدهی کسانی است که در سرتاسر سخنشان یک استدلال یافت نمیشود ولی هر کس را که در برابرشان استدلال کند، سفسطهگر مینامند. برای افشای سفسطهگری سفسطهگر، باید سستی بنیاد استدلالاش را نشان داد. نیازی به عربدهکشی و تهدید و اوباشیگری نیست. لذا، خیر، مخاطب آن مجموعه و تمام نوشتههای من، این افراد نیستند.
طبقهی خاکستری
مخاطب همچنین کسانی نیستند که با من همنظرند. این چه کاری است که آدم برای کسانی که با خودش همنظرند حرفهای خودشان را تکرار کند؟ پر پیداست که برای آنها هم نیست. پاسخ سؤال ما دقیقاً همینجا مشخص میشود. برخلاف تصور مهلک و مسموم این روزها، دنیا پر نشده است از آدمهای دو سر این طیف. بین این دو کرانه، شمار بسیار زیادی انسان هستند که یا دستشان به استدلال درستی بند نیست، یا چنان زیر سیلاب مهیب اخبار نادرست و بمباران رسانههای اجتماعی مدفون میشوند که فرصت فکر کردن یا استدلال کردن را ندارند. هستند بسیاری از کسانی که شاید بدون اینکه بخواهند میدان تفکر انتقادی را به حریفان و مدعیان دروغپرور و بهتانگستر واگذار میکنند. همهی ما در برابر تکتک افرادی که در این طیف هستند، یعنی بخش عظیم آن طبقهی خاکستری که خیلی جاها صدایشان شنیده نمیشود یا کسی اجازه نمیدهد صدایشان را بلند کنند، مسئولایم. من نمایندهی کسی نیستم و نمیتوانم به بقیه بگویم چه بکنند ولی خودم کار خودم را میکنم و دست از گفتن حقیقت نخواهم کشید. بر این ویرانهها و دخمههای کذابان باید نور حقیقت را تاباند. چراغ خرد و معرفت را باید در ظلمت مجازستانی آنها برافروخت. گفت: تو یکی نهای، هزاری، تو چراغ خود برافروز!
بدهکار نسل فردا
من مینویسم. باز هم خواهم نوشت. نه برای خودم به تنهایی. کارنامهی من روشن است. نیازی به تصویب و تأیید جفاپیشگان باطلاندیش و دروغگستر ندارم. دولت پیر مغان باد که باقی سهل است. نیاز ندارم خودم را در برابر بیمایگان و ستمپیشگان – در اردوی شیخ باشند یا در طایفهی شاه – تبرئه و توجیه کنم. اهل فضل جنس سخن پاکیزه را تشخیص میدهند از مضمون آکنده از نفرت، دروغ، دشنام و خردسوزی. پس برای چه و برای که مینویسم؟ من در برابر فرزندم مسئولام. در برابر نسل آینده مسئولام. شاید چند صباحی دیگر – حالا میخواهد روز و ساعت باشند یا چند دههی دیگر – من بساطم را از این دنیا برچینم و نباشم. ولی فرزند من و شما و نسلهای آیندهی من و شما خواهند ماند. و ما آیندهای بهتر، آرامتر، کمرنجتر، انسانیتر را به یکایک آنها مدیونیم. آن آینده را نمیشود با دروغ ساخت. آن آینده را نمیشود با تسلیم و سر خم کردن در برابر دروغ و بیوجدانی ساخت. آن آینده را نمیتوان با بیتفاوت عبور کردن از کنار نامردمی و ستم و بهتان ساخت. آن آینده را نمیتوان با اعتزال و گوشهگیری و سر به زیر انداختن و گفتن اینکه «بگذار بقیه درستاش کنند» و «تو چرا سر بیدردت را دستمال میبندی» تحویل نسل بعدی داد. باطل را باید تشخیص داد و به آن باید پشت کرد. حق را باید شناخت و بدان باید گروید. بهرغم هر کسی. حق و باطل را در مجازستان و پهنهی اینستاگرام و استوری و لایک فیسبوک و توییتر رقم نمیزنند. حقیقت، استواری خرد و صلابت سخن میطلبد. به این دلیل است که مینویسم. به این دلیل است که سر سوزنی از بلند کردن پرچم حقیقت عقبنشینی نمیکنم.
آنها که از غوغا میترسند
باطل و دروغ، نهیبی دلیریستان دارد. هجوم گلهوار اردوی دروغپیشگان دشنامگو و پلشتیخو، دل بسیاری را خالی میکند. چه بسا بسیار کسان به صرافت طبع و سلامت نفس، حقیقت را ببینند ولی دقیقاً به خاطر هراس از همهمه و غوغای این میدانداران عرصهی پرخاشگری، عقبنشینی میکنند و رنج میکشند. ما به اینها هم بدهکاریم. حق نداریم اینها را در میدان این فرسایش روانی تنها بگذاریم. آیندهی ما با همبستگی حفظ میشود. با غمخواری و شفقت بر همدیگر ساخته میشود نه با شعارهای توخالی و دهانپرکن و مالامال از پرخاش و درشتی و پروندهسازی. این تراز از انکار حقیقت برای ما آشناست: وَمِنْهُم مَّن یَسْتَمِعُ إِلَیْکَ وَجَعَلْنَا عَلَىٰ قُلُوبِهِمْ أَکِنَّهً أَن یَفْقَهُوهُ وَفِی آذَانِهِمْ وَقْرًا. گوش میدهند ولی نمیشنوند. پردهای و حجابی بر دل و دیده و خرد دارند که از شناخت حقیقت عاجزشان میکند. و اکثریت قریب به اتفاق اینها در روزگار ما خصلت مشترکی دارند: زمان بیکرانهای را صرف شبکههای اجتماعی (اینستاگرام، فیسبوک، توییتر) میکنند؛ عمرشان را پای رسانههای دروغگستری مثل ایران اینترنشنال و منوتو (یا صدا و سیمای جمهوری اسلامی) سپری میکنند و کمتر به خودشان زحمت مطالعه و کتاب خواندن منسجم و مرتب میدهند. همه چیز – تمام حقیقت – برایشان فقط در چندین کاراکتر کوتاه، یک عکس برانگیزانندهی عواطف، چند دشنام غلیظ و البته غرقگی در سکرات هوسها سپری میشود. اینها را به سختی میتوان با حقیقت آشنا کرد ولی حتی برای آنها هم باید این را ثبت کرد که روزی برگردند. روزی به خودشان بیایند و بفهمند نه در حق نیکخواهان و مشفقان که در حق خودشان و فرزند خودشان و آیندهی نسلهای بعدیشان چه جفایی کردهاند.
شکنجهگری که متاستاز کرد
آنکه او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست
این بیت سایه خطاب به آن زندانبانانی بود که در جمهوری اسلامی مشفقان و دردمندان را زیر شکنجهی جسم و جان تباه میکردند. شکنجهگر جمهوری اسلامی حالا متاستاز کرده است. به لباس مخالف خود رفته است. بهتانپراکنی و پروندهسازی مصداق دیگری از همان شکنجه است. و این شکنجهگران مجازستانی همین امروز در سر آرزوی به دست گرفتن زمام قدرت را دارند. از این آدمها باید ترسید. باید از اینها امروز هراس داشت. امروز باید هشدار داد که راهی که میروند به آتشافروزی و بینوری ختم میشود: مَثَلُهُمْ کَمَثَلِ الَّذِی اسْتَوْقَدَ نَارًا فَلَمَّا أَضَاءَتْ مَا حَوْلَهُ ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ وَتَرَکَهُمْ فِی ظُلُمَاتٍ لَّا یُبْصِرُونَ.
وقتی این نوشته را میخوانید اگر خودتان را مخاطب آن میدانید، تأمل کنید. بیندیشید. آن را بسنجید به صدق و انصاف. اگر فکر میکنید برای شما نوشته نشده است یا با آن اختلاف نظر دارید (و مثلاً فکر میکنید برای آباد شدن آیندهی ایران اسراییل باید بیاید و آخوند را کفن کند) قاعدتاً سراغ آدم اشتباهی آمدهاید. اینجا من منتقد جمهوری اسلامیام ولی همزمان زبان و قلمام در افشای شناعت آمریکا، اسراییل و رضا پهلوی تیز است و چالاک. ثانیهای هم فکر نمیکنم که نقد غیر جمهوری اسلامی باعث به تحلیل رفتن توان من در نقد جمهوری اسلامی خواهد شد. نفسی هم از خیال من گذر نخواهد کرد که بگذاریم اینها بروند، بعدیها هر چه باشند از اینها بهتر خواهند بود. این رؤیافروشی و فریب است. دور بادا از ما فریبکاری و رؤیافروشی و وعدههای میانتهی دادن.
نوشتههای مرتبط:
- تفاوت تجاوز و دفاع کیوان حسینی (نقل از حساب اکس نگارنده) مخالفت با جنگ،...
- ما دیگر آن آدمهای سابق نیستیم محمدرضا نیکفر پایان یک درگیری به قول ترامپ «دوازده روزه»....
- برای خواننده باغ الفبا؛ شهرام شبپره پیام ویدیویی کوتاه شهرام شبپره، با فاصلهی بسیار یکی از...
- مواضع رضا پهلوی فاجعهبار و خودشکن بود ۲۹ خرداد ۱۴۰۴ سرویس سیاسی انصاف نیوز: داریوش محمدپور، پژوهشگر...
- رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطویی شب شنبه، درست بعد از اینکه از روی صحنهی بیبیسی...