دو سهروزی است سودای عينالقضات به خيالام هجوم آورده. با خودم فکر کردم که اين شبکههای مجازی آنلاين دمار از روزگار خلاقیت فکری ما در آورده است. روزی روزگاری وبلاگ جایی بود که میشد آزادانه بنويسی بدون اينکه در فواصل میان فکر کردن هزار و يک حاشيه اختلالی در فکرت ايجاد کند. ولی حق اين است که اين فضاهای پیشرفتهتر وب ۲ از قبیل فیسبوک و توییتر استمرار و ادامهی همان وبلاگاند. وبلاگ مرده است؟ نه. فکر نمیکنم. مثل این است که کسی بگويد با آمدن کتابهای الکترونیک و پیدیاف و کيندل، کتاب کاغذی مرد و منسوخ شد. قصهاش دراز است. نمیخواهم درگیر این حاشیه شوم.
فکر کردم هر روز میان کارم حتی اگر شده سه چهار خط بنویسم که اینجا گرد و غبار نگیرد. در حجره را که باز بگذاری هم حرف از حرف میجوشد هم مشتری خودش را پیدا میکند. از فیسبوک به هزار و یک دلیل فاصله گرفتم ولی میدانم زیستن بی آن شاید ناگزیر باشد (محال نيست ولی بعضی کارها را دشوارتر میکند). ولی وبلاگ خانهی خود آدم است. وبلاگ را بقا باد که دست آدمی را باز میگذارد برای بودن خود. وبلاگ از آن روزنی که من در آن مینگرم همان نقشی را در دنيای امروزی ايفا میکند – برای من دست کم – که نامه نوشتن عينالقضات همدانی نزديک به نه قرن پیش.
کوتاه و مختصر اينکه: اين وبلاگ نوشتن میتواند بخشی از هستی ما باشد. چيزهایی را اينجا مینويسیم پيش از اينکه در فضای طوفانی شبکههای آنلاين گرفتار شويم که زلالی خودش را دارد. ببينم میشود اين چند خط را ادامه داد و نوشت يا نه؟ همينجا روی تکبیتی از سایه درنگ میکنم تا دوباره که برگشتم دربارهاش حرف بزنم:
از تن زنده روان است روان تو، که گفت
بی تنِ زنده روان است روانِ تو که نيست
(و البته سایه نه صوفی است و نه به معنای متعارف و دستمالیشده «عارف»)
تا بعد!
نوشتههای مرتبط:
- از حکمتهای عينالقضات «عجبا بنی آدم! مصطفی – صلعم – چنین میگويد: لو...
- اندر ظنی بودن معرفت انسانی يکی از مستمسکهای مهم مخالفان ظنی بودن معرفت انسانی، دين...
- هرمنوتيک يک نقد گزنده: موردِ دباشی مقالهای که هفتهی پيش حميد دباشی در وبسایت الجزیره به...
- گر چه ماهِ رمضان است… (۱) با خود عهد کرده بودم که از مناسبت ماه رمضان...
- اين استثنای پر حشمت! «قومی را محبت خدای تعالی فرانماز و روزه آرد، و...