برای ک. غ. به خاطر دغدغههای منصفانهاش.
یادداشتی دربارهی محبوبیت، شایستگی و آیندهای که از آن میترسیم
یک: شکست همگانی
چهل و هفت سال است که جمهوری اسلامی بر ایران حکومت میکند. چهل و هفت سال است که اپوزیسیون ایرانی نتوانسته حتی یک جریان واحد، منسجم و کارآمد بسازد. این فقط شکست رژیم نیست. این شکست ماست. و تا وقتی ما شجاعت پرسیدن این پرسشها را نداشته باشیم، تکرار همین چهل و هفت سال خواهد بود — فقط با پرچم دیگری.
دو: محبوبیت چیست؟
بگذارید از چیزی شروع کنیم که همه از گفتنش میترسند: محبوبیت، دلیل بر شایستگی نیست. هیتلر محبوب بود. چاوز محبوب بود. خمینی در بهمن ۵۷ محبوب بود. محبوبیت میتواند حاصل کاریزما باشد، حاصل نوستالژی، حاصل ناامیدی جمعی، یا حاصل نبود گزینهی دیگر. پس وقتی کسی میگوید «مردم او را میخواهند»، این پرسش را بپرسید: چرا میخواهند؟ او چه کرده که شایستهی این خواست است؟ و اگر فردا همین مردم او را انتخاب کنند، او چگونه میخواهد رهبری کند؟ اگر جواب این پرسشها فقط «چون نامش فلان است» یا «چون جمعیت دارد» باشد، پس ما دوباره داریم همان اشتباه تاریخی را تکرار میکنیم.
سه: شایستگی چیست؟
شایستگی یعنی کارنامه. نه ادعا. نه وعده. نه خاطرهی یک نام. کارنامه. و بگذارید صادق باشیم: کارنامهی عملیِ هیچ کدام از جریانهای اپوزیسیون ایران قابل دفاع نیست. نه سلطنتطلبان توانستهاند یک ساختار سیاسی منسجم بسازند. نه جمهوریخواهان توانستهاند پایگاه عمومی جذب کنند. نه چپها توانستهاند از گذشتهشان عبور کنند. نه ملیگراها توانستهاند فراتر از شعار بروند. همه مشغول یک کارند: تخریب همدیگر. و در این میان، مردم ایران دارند میمیرند. نه استعاری — واقعاً دارند میمیرند.
چهار: فاصلهی نماد و رهبری
مفصل مهم دیگر بحث ما این است: نماد، رهبر نیست. نماد کسی است که مردم در او چیزی میبینند — امید، خاطره، آرزو. اما رهبر کسی است که میتواند تصمیم بگیرد، تیم بسازد، استراتژی طراحی کند، و وقتی اشتباه کرد، مسئولیت بپذیرد. ما در ایران، تاریخی بلند از اشتباه گرفتن نماد با رهبر داریم. مصدق نماد بود — اما سیستم نساخت. خمینی نماد بود — و جهنم ساخت. حالا اگر باز هم بخواهیم پشت یک نماد قرار بگیریم و فکر کنیم همین کافی است، یعنی از تاریخ چیزی نیاموختهایم. من هیچ نمادی را رد نمیکنم. اما از هر نمادی میپرسم: تو چگونه میخواهی رهبری کنی؟
پنج: مسئولیت، این کلمهی فراموششده
و حالا مهمترین پرسش: چه کسی مسئول است؟ وقتی هوادارانِ یک جریان، منتقدان را تهدید میکنند، رهبر آن جریان مسئول است. وقتی یک اپوزیسیون، نمیتواند حتی با دیگر اپوزیسیونها در یک اتاق بنشیند، همه مسئولند. وقتی جمعیت داخل کشور دارد در خیابان کشته میشود و بیرون مشغول بحث بر سر «چه کسی نماینده است»، همه مسئولند. من این را به همه میگویم — به سلطنتطلب، به جمهوریخواه، به چپ، به راست، به هر کسی که ادعای نمایندگی دارد: اگر نمیتوانید مسئولیت بپذیرید، حق رهبری ندارید.
شش: آیندهای که از آن میترسیم
و بگذارید نکتهی دیگری را گوشزد کنم که کسی نمیگوید: ما همه از یک آینده میترسیم — آیندهای که در آن، جمهوری اسلامی سقوط میکند و ما آماده نیستیم. میترسیم که دوباره یک خلأ قدرت ایجاد شود. میترسیم که دوباره یک جریان افراطی، با شعار و هیجان، همه چیز را ببلعد. میترسیم که دوباره، ما ایرانیها، بهجای ساختن، مشغول جنگیدن با همدیگر شویم. این ترس، واقعی است. و به همین دلیل است که من نقد میکنم. نه چون دشمن هستم — چون نگرانم.
هفت: گام بعدی
پس چه باید کرد؟ (این همان مضمون پربسامد «پس جایگزین شما کدام است؟» در ادبیات سیاسی پرابهام امروز است) اول: بپذیریم که هیچ کدام از ما کامل نیستیم. نه سلطنتطلبان، نه جمهوریخواهان، نه چپها، نه ملیگراها. همه ما نقص داریم. و تا نپذیریم، رشد نمیکنیم. دوم: کارنامه بسازیم، نه ادعا. یک تجمع سازماندهی کنید. یک پروژهی عملی برای کمک به داخل اجرا کنید. یک گفتگوی جدی با دیگر جریانها داشته باشید. کاری کنید که وقتی میگویید «من شایستهام»، دلیل داشته باشید. سوم: مسئولیت بپذیریم. برای رفتارمان، برای رفتار هوادارانمان، برای شکستهایمان. بدون این، هیچ اعتمادی ساخته نمیشود. چهارم: با همدیگر حرف بزنیم. نه برای توافق روی همه چیز — بلکه برای پیدا کردن حداقلهای مشترک. چون اگر ما نتوانیم با همدیگر حرف بزنیم، چگونه میخواهیم یک کشور اداره کنیم؟
هشت: من با کی هستم؟
و در پایان، شفاف بگویم و بیپرده: من با هر جریانی که مسئولیتپذیر، شفاف، و حاضر به گفتگو باشد، حاضر به همکاری هستم — حتی اگر با همهی دیدگاههایش موافق نباشم. و اگر مردم ایران، در یک انتخاب آزاد، هر جریانی را برگزینند، من به آن احترام میگذارم — این یعنی دموکراسی. اما گفتگو، تسلیم شدن نیست. احترام، سکوت نیست. و دموکراسی، بدون نقد، معنا ندارد.
نه: خشت اول
این متن را از موضع کسی نوشتم که نه ادعای کمال دارد، نه ادعای بیطرفی. من هم اشتباه میکنم. شما هم اشتباه میکنید. همهی ما اشتباه میکنیم. اما تفاوت میان یک جامعهی سالم و یک جامعهی بیمار این است که در جامعهی سالم، اشتباه را میشود گفت، میشود دید، میشود اصلاح کرد. و ما اگر میخواهیم ایران آینده را بسازیم، باید از همین الان یاد بگیریم که چگونه با اشتباههای همدیگر زندگی کنیم — نه آنها را به جرم تبدیل کنیم. این گام اول است. سهل است و ممتنع. دردناک است ولی. آدمها به سادگی حاضر نیستند خطاپذیری بشریشان را قبول کنند. توهم یقین بلای جان آدمی است. اینکه انسانها فکر نمیکنند راه بهتر آسایش رساندن به خلق چیست و آن را اسیر توهمها و خودپرستیهای یا آرمانخواهیها و خیالاندیشیهایشان میکنند دردناک است.
ناصر خسرو مضمون این توازن میان این جهان و آن جهان را چنین پرداخته است:
چون کار خود امروز در این خانه بسازم
مُفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
و این همان نکته است که از زبان سعدی میشنویم:
طریقت به جز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
این متن را نه برای جلب رضایت یک جناح، نه برای حمله به جناح دیگر نوشتم. نوشتم چون معتقدم سکوت در این برهه، همدستی با فاجعه است — چه فاجعهی کنونی، چه فاجعهی آینده. اگر این سخنان شما را آزار میدهد، از آن عبور کنید. اما اگر وادارتان میکند دمی درنگ و تأمل کنید، احتمالا ارزشش را داشته است.
نوشتههای مرتبط:
- مالکیتِ رنج برای رفیق نازنینم م. م. رنج، این سندِ مِلک یک...
- جز آستان توام در جهان پناهی نیست برای رفیق نازنینم ب. ب. بگذارید رک و بیمحابا بگویم...
- آواز تذرو برای عزیزم ف. م. که میدانم دردمند ایران است. نوشتن...
- برای خواننده باغ الفبا؛ شهرام شبپره پیام ویدیویی کوتاه شهرام شبپره، با فاصلهی بسیار یکی از...
- رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطویی شب شنبه، درست بعد از اینکه از روی صحنهی بیبیسی...