از شاه مستعار تا شاه حقیقی

شاه در آینه‌ی خدا
چرا در میان انسان‌ها نظام پادشاهی و شاهان بخش بلندی از تاریخ انسانی شده است؟ به دلیل این‌که «شاه» – این‌ شاهانی که انسان‌هایی عادی مثل من و شما هستند و گرفتار همان عیوب و نواقص انسانی ما هستند – خیلی بهتر از بقیه بوده‌ است؟ نه. دلیل‌اش این است که انسان‌ها می‌خواسته‌اند خدا را در چهره‌ی این انسان ببینند. عکس‌اش هم صادق است. انسان این شاهان سفاک ظلوم و جهول خودکامه را می‌دیدند و برای تصور و تجسم کردن خدای آرمانی، همه‌ی صفات رذیله‌ی این انسان را از او می‌زدودند و نتیجه می‌شد یک خدای خیلی خوب. برای عموم انسان‌ها پر کردن این فاصله – میان انسان و خدای آرمانی – ساده نیست. لذا با مسامحه این‌ها را یکی می‌انگارند و نتیجه می‌شود منطق قرن‌هایی که یک «شاه» می‌گویند و هزار «شاه» از دهان‌شان می‌ریزد. ولی کو فهم و شناخت شاه حقیقی و تن دادن به ذلت شاهان مجازی! کو دیده‌ی شه‌شناس؟!

شاهی: آرمانی دور از دسترس
همین‌جا درنگ کنید ولی. غرض من حمله به شاهی و تخطئه‌ی پادشاهی در این نوشته نیست. غرض‌ام این است که نشان بدهم شاهی، معنا و مفهومی فخیم است که مثل آن «بلند دور، آن شکوفه‌زار انفجار نور» در دسترس انسان‌ها نیست. آرمانی است. مصداق زمینی‌اش اگر محال نباشد، بی‌شک بسیار بسیار نادر است. لذا بگذارید آن روی دیگر سکه را روایت کنم.

رهایی از خویشتن
در روایت – باز هم آرمانی – بخش بزرگی از صوفیان و عارفان ما، شاه کسی است که از بند خویشتن رسته است. کسی است که اسیر نفس خودش نیست. در باورها و آیین‌های شیعی، آن «شاهی که ولی بود و وصی بود» البته «علی بود» ولی این علی آن کسی است که می‌گوید «بنده‌ی حق‌ام نه مأمور تنم»؛ گفت:
رخت خود را من ز ره برداشتم
غیر حق را من عدم پنداشتم

کلید ماجرا بسیار ساده است در روایت ولی در عمل بی‌نهایت دشوار: تا تو در میانه باشی، او در میانه نیست. تو که در میانه نباشی، آن وقت سلطان حقیقی این‌جا خیمه می‌زند. جایی که سلطان حقیقی خیمه زد، تو هم می‌شوی شاه. به حقیقت شاه می‌شوی تا آن زمانی که سوء عاقبت باعث شود دوباره راه را بر «خود» باز کنی.

خصم درون
این‌که مولوی می‌گوید:
ای «شهان» کشتیم ما خصم برون
ماند خصمی زو بتر در اندرون

کشتن این، کار عقل و هوش نیست
شیر باطن سخره‌ی خرگوش نیست

اشاره روشن است: شاه، کسی است که در درجه‌ی نخست بر خصم درون خویش مسلط شود. چرا؟ چون:

‌دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست‌
کو به دریاها نگردد کم و کاست

هفت دریا را در آشامد، هنوز
کم نگردد سوزش آن خلق‌سوز

بارنامه‌ی کبریا
شاه حقیقی کسی است که همیشه نام‌‌دار و نام‌آور است و خداوندی او در گرو قدرت و پول نیست. او شاه است بدون این‌که لشکر و درم داشته باشد. او شاه است و اگر شاهی اختیار کند، عالم به این‌که او فرمانروایی‌اش کند فخر می‌کند. شاه بودن او به اختیار کردن ملک خاکی نیست. شاهی او به رهیدن از نفس است. برای این است که می‌فرماید:

نام شاهان از درم‌ها می‌کنند
نام احمد تا قیامت می‌زنند

بندگی نفس در لباس شاهی
حالا روزگار غریبی شده است. یکی هست که نه تخت دارد نه تاج. نه قدرت دارد نه لشکر. نه بیانی فصیح دارد و نه به زیور معرفت و دانش آراسته است. خودش است و خیلی عربده‌جوی پرونده‌ساز درنده که مایه‌ی رسوایی عام و خاص‌اند. اوست و دریوزگی آشکار و بی‌پروا پیش خبیث‌ترین و بدنام‌ترین خون‌خواران عالم به شیوه‌های مختلف برای یک مقصود: شما بیایید کمک کنید من بر آن تخت بنشینم! خوب تمام این‌ها یک اسم بیشتر ندارد: بندگی نفس! او حتی به زبان هم حاضر نیست جوری حرف بزند که شائبه‌ی این هواپرستی القاء نشود. تخت و تاجی که وجود ندارد برای او در خیال‌اش واقعی است.

پیروان‌اش به او – که هیچ قدرتی ندارد – صبح تا شب می‌گویند «اعلی‌حضرت شاهنشاه» (و دیگر از حد آن ولیعهد خیالی هم عبور کرده‌اند). این همان «پادشاه» است که هیچ قدرت سیاسی در عالم با هیچ عرف و پروتکل دیپلماتیک او را پذیرا نیست و مدام باید برای خودش مجلس سخنرانی جعلی درست کند و ادعا کند که فلان و بهمان کشور مرا دعوت کردند. و در هیچ جای دنیا در هیچ فرودگاهی هیچ وقت هیچ مقام رسمی فرش قرمز پیش پای‌اش پهن نمی‌کند و از او استقبال رسمی نمی‌کند. حتی در اسراییل نیز با او چنین نکردند؛ خود او نمی‌فهمد ولی سیاست‌مدار و سیاست‌باز اسراییل می‌فهمد که نسبت دادن پادشاهی به رضا پهلوی عاریتی است و خیالی و خودشان را مضحکه‌ی خاص و عام نمی‌کنند. این «شاه» همان کسی است می‌گردد در میان سیاست‌مداران معزول یا حاشیه‌ای عالم راست‌گراترین و افراطی‌ترین و بی‌نفوذترین‌ها و منفورترین‌ها را برمی‌گزیند و در اتاقی کوچک به دیدارشان می‌رود و بعد با هلهله ژست پیروزی می‌گیرد.

لاف دنبه
قصه‌ی او قصه‌ی بخش ۲۰ دفتر سوم مثنوی است: «چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خورده‌ام و چنان». مرد مستهانی که سبلت خود را هر روز با دنبه چرب می‌کرد و ادعای تمول و تنعم داشت. این قصه‌ی مثنوی امروز یک مصداق بارز و بی‌بدیل دارد. مصداق آن رضا پهلوی است. پیروان او هم همان شکمی است که به زبان حال به او می‌گوید: «لاف تو ما را بر آتش بر نهاد». این لاف‌های میان‌تهی این مستهان، خلق کثیری را به مسکنت نشانده است.

شاه به معنا، نه به ادعا
باز می‌گردم به اصل موضوع. شاه بودن چیز بدی نیست. شاه بودن یعنی شاه به معنا بودن نه داشتن لشکر و تخت و تاج مجازی. شاه، شاه حقیقی است. نه شاه مستعار. شاه کسی است که بارنامه‌اش از کبریاست و برساخته‌ی متورم جعلیات و روایت‌سازی‌های شبکه‌های اجتماعی نیست:

خطبهٔ شاهان بگردد و آن کِیا
جُز کیا و خطبه‌های انبیا

زانک بَوش پادشاهان از هواست
بارنامهٔ انبیا از کبریاست

از دِرَمها نام شاهان برکنند
نام احمد تا ابد بَر می‌زنند

نام احمد نام جملهٔ انبیاست
چونک صد آمد نود هم پیش ماست

بایگانی