همسایگی عشق و ولایت

این فقط کشف صوفیان نیست. عارفان شیعه این را با شخص علی و اولاد علی آزمودند و امتداد دادند. و غریب نیست که سرسلسله‌ی همه‌ی طوایف صوفیه جایی به علی بن ابی‌طالب می‌رسد. این‌که حافظ می‌گفت: ارادتی بنما تا سعادتی ببری یعنی تمام سعادت و شقاوت آدمی در همین آزمودن، چشیدن، تجربه کردن عشق و البته پاکبازی و ایثار در آن عشق خلاصه کرده بود. سویه‌ی شیعی آن همان «انت یا علی قسیم الجنه و النار» است. همان علی است که محبت او سپر آدمی است در برابر بلا.

این عشق – این ارادت و ولایت – کیمیایی است غریب. در دسترس است. دور نیست. محال نیست ولی مستلزم برداشتن گامی بلند است. از خود برون رفتن در زبان آسان است. در عمل است که دشواری رو می‌نماید. آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها. در همین غزل حافظ، کلید آن فتوح را می‌بینید: به می سجاده رنگین کن، گرت پیر مغان گوید. این پیر مغان، این شاه ولایت، این علی، این معشوق، همان است که وجود آدمی را از مس به زر می‌رساند. این همان اکسیر حیات است. حافظ که باده را آب حیات می‌نامد (که از پای خمت یکسر به حوض کوثر اندازیم)، می‌داند که این باده – نه باده‌ی مجاز، بلکه باده‌ی حقیقت – آدمی را از خویش می‌ستاند. می‌سوزاند. دگرگون می‌کند. جرعه‌ای از آن هم کفر را می‌سوزاند و هم ایمان را. خوش‌رقصی‌های زاهدانه و صنعت‌گری‌های صوفی‌نمایانه این‌جا دود می‌شود و از بین می‌روند.

دو شاهد دیگر می‌آورم و ختم می‌کنم. یکی از مثنوی است. از دفتر ششم:

دیو اگر عاشق شود هم گوی برد

جبرئیلی گشت و آن دیوی بمرد

اسلم الشیطان آنجا شد پدید

که یزیدی شد ز فضلش بایزید

دیگری از دیوان قائمیات است – از امهات عرفانیات اسماعیلیان نزاری دوره‌ی الموت.

در دیوان قائمیات قصیده‌ی است خطاب به امام اسماعیلی معاصر شاعر:

هر دل که با رضای امام آشنا شود
بی هیچ شک نشانه‌ی امر خدا شود
آن بنده باشد او که بمعنی و منزلت
بر ساکنان عالم جان پادشا شود
جایی رسد بقوت روح القدس که خاک
در زیر نعل مرکب او کیمیا شود
نفس شریف او بمعانی در ارتقا
زین عشوه‌ی شواغل حس مرتقا شود
نور ضمیر او بکرامات و معجزات
خورشید اوج کنگره‌ی کبریا شود
انصار دین و دعوت حق را در اعتقاد
هم پیشوای مطلق و هم مقتدا شود
هان ای حسن نه موسم آنست کز هوس
جان و دل توجعبه‌ی تیر هوی شود
یا باز فکر و وهم تو در کسب جاه و مال
موقوف این نشیمن خوف و رجا شود
یا همت تو از ره آز و نیاز و حرص
مشتاق این سرای مجاز و فنا شود
میدانکه حب مال بلایی بود عظیم
کابلیس باشد آنکه بآن مبتلا شود
مور است حب مال مر او را امان مده
کان مور مار گردد و مار اژدها شود
وقتست اگر دل تو بتوفیق ذوالجلال
زین کاینات عالم خاکی جدا شود
دات تو در جماعت قائم باختیار
شایسته‌ی متابعت اولیا شود
تأیید نور بخش خداوند حق ترا
بخشنده‌ی سعادت بی منتها شود
صاحب زمان که بهر سجود جناب او
هر لحظه پشت عالم اعلا دوتا شود
مولا محمد آنکه اثر خاک پای او
در چشم عقل سرمه‌ی کشف‌الغطا شود
ای آنکه بی اجابت تو نیست در وجود
کز هیچ باب حاجت عالم روا شود
گر سایه‌ی سخط فکنی بر فرشته‌‌ای
دیو زمانه گردد و کارش هبا شود
ور دیو را به چشم عنایت کنی نگاه
همچون فرشته معدن صدق و صفا شود

این‌که یکی هست که عنایت او فرشته را دیو می‌کند و یکی هست که مهر او اگر دیو باشی تو را می‌رهاند، اصل مضمون است. این‌که «یزیدی شد ز فضلش بایزید».

و در این نکته معرفتی است و ذوقی است که خامان ره نرفته ندانند. دیو اگر عاشق شود هم گوی برد، دیو اگر نگاه عنایت او را دریافت کند، فرشته‌خو می‌شود. معدن صدق و صفا می‌شود. این‌جا باید توقف کرد. بلفضولان بسیارند!

بایگانی