برای ص. س. که سلسلهجنبان اولیهی این یادداشت، با معرفی سریال شرق بهشت، شد.
همهی ما یک «آخوند» درون داریم. این «آخوند» را در گیومه بنویسید، در گیومه بخوانید و این جمله را با دقت و احتیاط بخوانید. وقتی هم که آن را میخوانید، سپر دفاعی تفکر انتقادیتان را بالا نگه دارید؛ سپرانداخته با این جمله روبهرو نشوید. همهی ما یک «آخوند» درون داریم.
این جمله، جملهای است درست و در همان حال غلط. درست است، از آن رو که چیزی را به همهی ما نسبت میدهد؛ و غلط است، چون اشکالی را که ذیل برچسب «آخوند» آمده است به آخوند منحصر میکند؛ حال آنکه نه همهی آخوندها چنیناند – و این را توضیح خواهم داد – و نه دیگر آدمیان از مشکلاتی که میگویم مبرا هستند.
نکتهی نخست – و مراد من – این است که ما آدمیان، همه، جاهایی لجاجت میورزیم و خودخواهایم. گاه میدانیم و میبینیم که سخنمان اشکالی منطقی دارد یا غلط است؛ با این همه، به هر دلیلی، تن نمیدهیم که بگوییم: «شاید این سخن نادرست باشد.» آنچه را زاییدهی بشریت ماست – برآمده از سراسر تاریخ انسانیت، از جهان آدمیان و عالم خاکی، از خود من و شما و از خانواده و محیط و فرهنگ و زبان و ادبیاتمان – چنان قطعی و مطلق و جزمی تلقی میکنیم که گویی هیچکس نباید آن را زیر سؤال ببرد یا پرسشی دربارهاش پیش بکشد. همه باید آن را مفروض بگیرند. همه باید آن را قطعی بدانند. هر کس جز این بگوید، گویی کفر گفته است؛ گویی جنایتی مرتکب شده است.
توهم یقین
ریشهی مشکل کجاست؟ ریشهی مشکل این است که آدمی علیالاصول دوست دارد اهل یقین باشد. میخواهد آنچه میداند، یا گمان میکند که میداند، قطعی باشد؛ چیزی باشد که بتوان همواره بر آن تکیه کرد. حافظ شعر پرمعنایی دارد که یک بیتاش بسیار زیباست: «تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد». عهد تو و باد صبا به یک اندازه بیاعتباراند؛ به یک اندازه سستاند. عهد معشوق – معشوق عهدشکن – و باد صبای سست به همان یقینی میمانند که آدمی گمان میکند به چنگ آورده است. نکتهی بسیار مهمی است: آدمی گمان میکند یقین را به چنگ آورده است، و دقیقاً با همین گمانِ یقین است که روزگار دیگران سیاه میشود.
و هیچ فرقی نمیکند که این کاری که ما با دیگران میکنیم کار پدر و مادر با فرزندشان باشد، یا فرزند با پدر و مادرش، یا ملا و آخوند و مجتهد با پیروانشان، یا حاکم مستبد با شهروندان کشورش. از هر جنس و از هر قبیلی، این را سراغ دارید. این گرفتاریِ توهم یقین روزگار آدمی را سیاه کرده است.
آدمی به این میل دارد. دوست دارد زیر پایش زمینی محکم و استوار باشد. هیچ انسانی نمیخواهد بشنود که جایی که ایستاده است هر لحظه ممکن است فرو بریزد. هولانگیز است. آدمی از دانستن اینکه زمین زیر پایاش هر لحظه ممکن است فرو ریزد مرعوب میشود. اما واقعیت زندگی همین است. واقعیت عالم همین است که جایی که شما ایستادهاید جایی است بیاعتبار؛ به تعبیر حافظ، «کارخانهای است که تغییر میکنند». تمام بیت این است:
فیالجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهای است که تغییر میکنند
عالم دگرگون میشود؛ میچرخد.
این همه را برایتان آوردم تا بگویم که همهی ما یک «آخوند» درون داریم. هرگز خودتان را تطهیر نکنید. هرگز خودتان را چنان تزکیه نکنید که گویی «این چیزها به ما نمیچسبد، به دیگران میچسبد؛ این عیوب و اشکالها از آنِ ما نیست، از آنِ دیگران است». نه! اتفاقاً نخستین جایی که این عیوب را باید جُست، خود ماییم؛ درون ماست. این ماییم که باید پاسخگو باشیم، چرا که گاه بخش بزرگی از اشکالاتی که در عالم پدید آمده، محصول کارهای خود شماست.
دو رباعی
چند سال پیش، در آذرماه، سالگرد تولد دکتر سروش بود و دوستی عهدهدار فراهم آوردن مجموعهمقالاتی در بزرگداشت او بود. کسی از من پرسید: «میشود از سایه بخواهید شعری برای دکتر سروش بگوید؟» گفتم: «خواستهی بسیار عجیب و غریبی است.» من هرگز از سایه نخواسته بودم که برای مناسبتی شعر بگوید، و سایه هم از آن کسان نبود که هر کس از او شعری بخواهد، شعری بگوید. با این همه، جسارت کردم و با صراحت تمام به او گفتم: «چنین درخواستی رسیده است؛ نظرتان چیست؟» گفت: «بله، باشد، حتماً.» و همانجا تکلیف کار را روشن کرد؛ یعنی «من اهل این کار نیستم».
چند روزی گذشت، تا آنکه روزی تلفن زنگ زد؛ سایه بود. گفت: «قلم بردار و آنچه میگویم بنویس.» گفتم: «چیست؟» گفت: «بنویس.» و شروع کرد به املا کردن. نخستین رباعی این بود:
تا از ره دین به کفر مطلق نرسی
هرگز به حقیقت محقق نرسی
گهوارهی خالی است، مجنبانش بیش
در حضرت حق به حضرت حق نرسی
و رباعی دوم این بود:
یک نکته بگویمت، بیندیش در این
در کفر مکن درنگ و در دین منشین
پرواز بلند بال اندیشه ببین
روزی که رها کنی دل از دام یقین
گفت همین دو رباعی را برای زادروز دکتر سروش به ایشان بدهند. به گمان من، این دو رباعی بهراستی گرانسنگاند؛ بسیار گرانسنگ. کاری به این ندارم که کسی چه تلقی و برداشتی از آنها داشته باشد: ممکن است آنها را محبتآمیز بداند، ممکن است پدرانه بداند، ممکن است حتی هجوآمیز بداند؛ ممکن است از آنها شادمان شود و ممکن است برنجد. اما این دو رباعی خلاصه و چکیده و شمهای از همین سخناند.
پرواز بلند بال اندیشه
آنجا که میگوید «پرواز بلند بال اندیشه ببین / روزی که رها کنی دل از دام یقین»، کیمیای معانی در همین است: تنها آنگاه که بپذیرید آنچه در دست دارید یقینی نیست، درمییابید که اندیشهی آدمی چه میکند. یکی از معانی بدیهیِ این گذر از یقین، یا رها کردن دل از دام یقین، این است که میدانید گامی دیگر هم در پیش است؛ برخلاف اهل یقین، که مطمئناند به یقین رسیدهاند و پس از این هیچ گامی نیست: «به پایان راه رسیدهایم؛ فراتر از این چیزی نیست.» طبیعی است که وقتی به پایان راه رسیده باشید، دیگر پیشرفتی در کار نیست. اما از آن سو، وقتی پذیرفتید که چنین یقینی وجود خارجی ندارد و شما همچنان در حرکتاید، همچنان در راهاید، آنگاه گامی پیشتر میروید، چیز تازهای کشف میکنید و به فهم تازهای میرسید.
اشکال کار اینجاست که وقتی به آدمیان مینگرید، کسانی را میبینید که – و این را به مسامحه گفتم – یک «آخوند» درون دارند؛ کسانی که در عمل و در نظر باور دارند که در مقام یقین ایستادهاند، یا میتوانند به مقام یقین برسند.
یقینپندار درون
ظاهر ماجرا این است که اهل دین بسیار بیشتر در معرض این خطراند، اما واقعیت این است که این خطر فقط به اهل دین اختصاص ندارد. ظاهر ماجرا چنین مینماید، چون در مسائل دینی همیشه میتوانید بگویید خدا گفته است، پیامبر گفته است، حدیث آمده است، قرآن گفته است، فلان گفته است و بهمان گفته است؛ و در نتیجه ادعای خطاناپذیری را به سخنی نسبت دهید که بر زبان میآورید. میگویید «خدا گفته است» و پشت آن پنهان میشوید، و کسی هم نمیتواند شما را بازخواست کند. میگویید: «اگر این سخن را بگویی، روزگارت را سیاه میکنم!» و اگر کسی با آن مخالفت کند، مردم را تکفیر میکنید.
این ظاهر ماجراست؛ اما این خطر از دین نمیآید. زیرا اگر اندکی جامعهشناسانه به ماجرا بنگریم، همین – به اصطلاح – دین چیزی است که آدمیان ساختهاند؛ چیزی که برای خود ساخته و پرداختهاند تا با آن زندگی کنند. این را ما ساختهایم. این ماییم که منبع این خطای معرفتشناختی هستیم؛ سرچشمهی آن ماییم. پس آنجا که سخن از «روزی که رها کنی دل از دام یقین» است، این ربطی به دینداری یا بیدینی ندارد.
آدمی این قابلیت را دارد – و این قابلیتِ حیرتانگیز را – که از هر آنچه بر زباناش جاری میشود و از ذهناش میگذرد، چارچوبی لایتغیر بسازد؛ منظومهای فکری بنا کند و بگوید: «این آخرین سخن است؛ فراتر از این چیزی نیست.» و درست همینجاست که خطر آدمی را تهدید میکند؛ همین خطر است که آدمی را زمین میزند. پس وقتی میگوییم همهی ما یک «آخوند» درون داریم، در واقع باید بگوییم همهی ما یک جزماندیش درونی داریم؛ همهی ما یک یقینپندار درونی داریم. این یقینپندار درونی روزگار همهی ما را سیاه میکند. مولوی شعری دارد که میگوید:
گفتی بت پندار شکستم، رستم
آن بت که ز پندار برستی باقی است
همین «از پندار رستن» خود بتی است که هنوز آن را نشکستهاید. تا زندهاید، در این عالم نمیتوانید ادعا کنید که بت پندار را شکستهاید؛ تا زندهاید، گرفتار این دانشها، این معرفتهای ظنی و گمانآلوداید. و اگر این را به زبان نیاوریم و در عمل نشان ندهیم، هم خود را گمراه کردهایم و هم دیگران را؛ هم به خود صدمه زدهایم و هم به دیگران.
اما البته کار بسیار دشواری است. آسان نیست که آدمی بگوید: «من همیشه در حال تعلیق میمانم.» آسان نیست که کسی به شما بگوید «تکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد»، یا بگوید:
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
پس هشیار باشیم که این «آخوند»های درون همه جا هستند: در لباس دینداریاند و در لباس بیدینی؛ در لباس این سیاست و در لباس آن سیاست؛ در میان چپها هستند و در میان راستها؛ در میان ملحدان و در میان مؤمنان؛ در میان کافران و منافقان، و در میان اهل ایمان. خلاصه، همه جا هستند. مشکل این است که همهی این طبقهبندیهایی که برشمردم – که البته همه نادقیقاند و از دقت و جزئیات بیبهره – یک وجه مشترک دارند: ورزندگان همهی این اصناف انساناند. این آدمی است که با این مسئله روبهروست.
دانش نامها
اندکی که بیندیشید، میبینید بخش بزرگی از فیلمهای علمیتخیلی، یا فیلمهای دراماتیکی که ساخته میشود، تماماً حول این محور میگردد که آیا از آدمی فقط شر مطلق زاده میشود، یا او آمیزهای است از خیر و شر. این همان تعبیر کلاسیکی است که در آن فرشتگان به خدا اعتراض میکنند: «چرا موجودی میآفرینی که سفک دما میکند و در زمین فساد میکند؟ چنین مکن! ما تسبیح تو را میگوییم، بی هیچ عیب و ایرادی؛ و این موجود به زمین میرود و روزگار همه را سیاه میکند.»
و اینجاست که نکتهی «عَلَّمَ الأسماءَ کُلَّها» خود را نشان میدهد. بخش مهمی از این علمالاسماء – این دانش، این دانشِ نامها – در این نهفته است که بدانید چگونه برای صفتی که در خود دارید نامی بیابید، تا هر جا آن را دیدید بتوانید مچاش را بگیرید. این صفت همان جزماندیشی است؛ همان لجاجت معرفتی که میگوید: «آنچه من میگویم درست است و جز این نیست»؛ یعنی اینکه به همه بگویید «بر عهد من میتوانید تکیه کنید»، به تمام عالم بگویید «بر باد صبا میتوانید تکیه کنید»، و به من بگویید «این سیب را به هوا میاندازم و هرگز فرو نمیآید». این همان جزماندیشی است که باید همیشه مراقب و مواظباش باشید.
نوشتههای مرتبط:
- اندر ظنی بودن معرفت انسانی یکی از مستمسکهای مهم مخالفان ظنی بودن معرفت انسانی، دین...
- عروس حضرتِ قرآن… انس من با قرآن از کودکی است. شاید از روزگاری...
- به قرآن سخن گفتن: هرمنوتیک ادبی عینالقضات همدانی در سراسر پهنهی تاریخ و فرهنگ مسلمان – ایرانی –...
- گر چه ماهِ رمضان است… (۱) با خود عهد کرده بودم که از مناسبت ماه رمضان...
- نامهی عینالقضات – ۱: حساسیت به ظلم ولو در حد یک کلمه مدتهاست – بلکه سالهاست – در این فکرم که روزی...