نوشتهی احمد صدری
این روزها بسیار میشنویم که کمک خواستن از امثال آمریکا و اسرائیل برای براندازی استبداد دینی در ایران قابل توجیه است. بنده با این موضع مخالفم هرچند میپذیرم که طرفین میتوانند در این مورد سخنان منطقی یا احتجاجات قابل تأملی داشته باشند. ولی آنچه را نمیتوانم برتافت سوءاستفاده از حماسه ملّی ایران در توجیه پناه بردن به دشمنان موجودیت ایرانزمین و چشم-دارندگان به ثروتهای آن است. هیچ شاه مخلوع ایرانی در حماسه حکیم طوس به اینگونه بیگانگانی پناه نبرده و دست کمک به سوی چنین نامردمانی دراز نکرده است.

این سخن را در پاسخ به شخصی مینویسم اخیراً در نقش ریشسفیدی ناصح در فضای مجازی ظاهر شده و سخنانی به این مضمون گفته که «نگران همکاری با قدرتهای خارجی نباشید. در شاهنامه هم شاهان ایرانی از قبیل هوشنگ و قباد و بهرام گور و کیخسرو از نیروهای خارجی برای بازپس گرفتن تخت و تاجشان کمک خواستهاند.» اگر تخصص این فرد از شنیدن پادکستهای شاهنامهخوانی و مشاهده ترجمهئی از شاهنامه فراتر رفته بود هرگز چنین سخنانی را بر زبان جاری نمیکرد. در آنچه میآید این قرائت غریب از رفتار چهار شاه شاهنامه را نقد خواهم کرد.
نخست هوشنگ است که در برخورد با خَزَوْران دیو (که این مدعی تبحّر در شاهنامه نام او را خزوران تلفظ میکند) پور اهریمن با کمک از لشگری عظیم ظاهر میشود تا انتقام خون پدرش، سیامک را او بگیرد. این داستان هیچ ربطی به درخواست کمک از بیگانگان ندارد چرا که در زمان اسطورهای چهارشاه نخست شاهنامه (معروف به پیشدادیان) نه کشور دیگری جز ایران وجود داشت و نه دعوا بر سر تاج و تخت و سرزمین میتوانست معنی داشته باشد. نزاعی بود بین حق و باطل، نور و ظلمت و البته هیچیک از لشگریان هوشنگ، نه مثل اسرائیل دشمن تمامیّت و استقلال ایران بودند و نه مانند آمریکا چشم طمع به ثروتهای این سرزمین داشتند. رفتار نتنیاهو و شحنگانش در غزّه و سخنان ترامپ در مورد ونزولا و گرینلند ویترین نیّات این جرثومگان در حمله به ایران به بهانه دفاع از آزادی مردم ایران است.
قابل ذکر است که سپاه هوشنگ را پدربزرگش کیومرث، نخستین شاه ایرانزمین گرد آورده بود:
که من لشگری گرد خواهم همی
خروشی برآورد خواهم همی…
پری و پلنگ انجمن کرد و شیر
زدرّندگان گرگ و ببر دلیر
سپاهی دد و دام و مرغ و پری
سپهدار با گیر و کُندآوری
پس پشت لشگر کیومرث شاه
نبیره به پیش اندرون با سپاه.
دو دیگر بهرام گور است که پس از درگذشت پدرش (یزدگرد اول معروف به بزهگر) با کمک منذر پادشاه یمن که در دربار او بزرگ شده بود و نوعی رابطه فرزند و پدری با او داشت با سپاهی به ایران آمد و به این طریق توانست در مسابقه برترین نامزد تخت کیانی پیروز شود و تاج شاهی را از میان دو شیر شرزه ربوده و بر سر بگذارد. شاهی دیگر در شاهنامه نیست که در رزم و بزم بتواند گوی سبقت را از بهرام گور برباید و حتی رقیبان او در شاهی نیز به برتری او اذعان داشتند. انگیزههای منذر نیز آشکار است. او نه دشمن ایران بود و نه طمعی به ثروتهای آن داشت. بهرام را مانند فرزند خود دوست داشت و البته با شاهی او میتوانست امنیّت و استقلال و نیکروزی سرزمین خود را نیز تأمین کند.
سوّم قباد است که در اثر خشم مردم از اعدام سردار آزاده و شجاع «سوفرای» از حکومت خلع شد و پس از ماجراهائی برای پس گرفتن تاج و تختش به دربار خوشنواز خاقان هفتالیان رفت و از او سی هزار سوار برای استیفای مقام شاهی دریافت کرد. در مقابل، خوشنواز قباد حمایت در برابر رقیبش چَغانی را میخواست — که او هم هوس رهبری هفتالیان را در سر داشت:
به پیمان سپارم ترا لشگری
از آن هر یکی بر سران افسری
که گر باز یابی تو گنج و سپاه
چَغانی نباشد گوی با کلاه
مرا باشد آن مرز و فرمان ترا
ز کرده نباشد پشیمان ترا
زبردست را گفت خندان قباد
کزین بوم هرگز نگیریم یاد
چو خواهی فرستمتْ بی مر سپاه
چَغانی که باشد که نازد به گاه
چو کردند عهد آن دو گردن فراز
در گنج زرّ و درم کرد باز.
و چهارم خسرو پرویز بود که پس از فرار از بهرام چوبینه به روم رفت و از قیصر کمک خواست و در نهایت دختر او را نیز به زنی گرفت. ولی وقتی کمی تردید از قیصر دید او را تهدید کرد که از خاقان چین کمک خواهد خواست و او را مجبور به دوستی با خود کرد. خسروپرویز در عین نیاز هرگز تن به خفّت و خواری نداد و از کرنش به مظاهر دینی آنان اجتناب کرد… و این غرور ملّی را حتی در میان سرداران او مانند بندوی هم مشاهده میکنیم.
داستان این بود که پس از پیروزی به بهرام چوبینه کیخسرو شبی با اکراه خلعت امپراطور روم که صیلب (چلیپا) بر آن نقش بسته بود را در میهمانی شام به تن کرد. ولی وقتی خواست مراسم باژ را (که همه شاهان ساسانی پیش از دست بردن به سفره برگزار میکردند) را برگزار کند با اعتراض نیاطوس سردار روم مواجه شد:
نیاطوس کان دید بنداخت نان
از اسقف یکی زاستر (بازپس) شد ز خوان
همی گفت: واژ و چلیپا بهم
ز قیصر بود بر مسیحا ستم
چو بندوی دید آن بزد پشت دست
به خوان بر بروی چلیپا-پرست
بدیهی است که سیلی با پشت دست بزرگترین توهین در آن روزگار محسوب میشد و چنین عملی به سهولت میتوانست موجب گسستن علقههای دوستی و حتی جنگ بزرگی میان ایران و روم شود. خسرو پرویز امّا چاره کار را به همسر جدیدش مریم سپرد و او توانست با زیرکی بین بندوی و نیاطوس آشتی برقرار کند. و در آخر کار نیاطوس به خسرو چنین گفت:
نیاطوس گفت: ای جهاندار شاه
خردمندی از مست رومی مخواه
تو بس کن به دین نیاگان خویش
خردمند مردم نگردد ز کیش.
خلاصه اینکه شاهان شاهنامه حتی وقتی خلع شده بودند و در هفت آسمان یک ستاره نداشتند هرگز با امثال ترامپ و نتنیاهو فالوده نخوردند.
نوشتههای مرتبط:
- تفاوت تجاوز و دفاع کیوان حسینی (نقل از حساب اکس نگارنده) مخالفت با جنگ،...
- ما دیگر آن آدمهای سابق نیستیم محمدرضا نیکفر پایان یک درگیری به قول ترامپ «دوازده روزه»....
- برای خواننده باغ الفبا؛ شهرام شبپره پیام ویدیویی کوتاه شهرام شبپره، با فاصلهی بسیار یکی از...
- مواضع رضا پهلوی فاجعهبار و خودشکن بود ۲۹ خرداد ۱۴۰۴ سرویس سیاسی انصاف نیوز: داریوش محمدپور، پژوهشگر...
- رضا پهلوی و استمرار نگاه ارسطویی شب شنبه، درست بعد از اینکه از روی صحنهی بیبیسی...