درگاهِ دوزخ؛ میانِ آتش و ویرانی

در بزنگاه‌هایی از تاریخ، کلمات دیگر ابزار تزیین نیستند؛ یا مرهم‌اند یا جرقه. وضعیت امروز ایران از همان لحظه‌هاست؛ لحظه‌ای که بحران، از حد یک نارضایتی سیاسی یا یک تنگنای اقتصادی گذشته و به وضعیتی رسیده که جان آدم‌ها در آن، بی‌محابا و ارزان، خرج می‌شود. تلفات درگیری‌ها ـ چه آن‌ها که در خبرها می‌آیند و چه آن‌ها که در سکوت دفن می‌شوند ـ نشانه‌ی روشنی‌ست از وخامت وضعی که اگر مهار نشود، به‌سرعت می‌تواند به چیزی بدل شود که دیگر هیچ‌کس از آن جان سالم به در نبرد.

ضلع شمال غربی میدان کاج ، مسجدالرسول سعادت آباد

در حد وسع، شاید تنها کاری که می‌توان کرد، تلاش برای رساندن دو نکته‌ی اساسی‌ست؛ یکی به جامعه‌ای که در خشم و خستگی دست‌وپا می‌زند، و دیگری به حاکمیتی که هنوز میان انکار و توهم، سرگردان است. رساندن این دو پیام، آن هم در چنین فضایی، ساده نیست؛ اما نگفتن‌شان، هزینه‌ای به‌مراتب سنگین‌تر خواهد داشت.

خطاب نخست، به مردم است؛ و چه خطاب دشواری. سخن‌گفتن از احتیاط، آن‌گاه که زندگی به بن‌بست رسیده، اغلب شبیه بی‌دردی به نظر می‌رسد. با این همه، باید یادآوری کرد که جهنمی که امروز تجربه می‌شود، اگر به جنگ داخلی بینجامد، به جهنمی عمیق‌تر و بی‌رحم‌تر بدل خواهد شد. فروپاشی نظم، هرچند فاسد و ناکارآمد، لزوماً به آزادی منتهی نمی‌شود. اغلب، فقط میدان را برای خشونتی عریان‌تر و بازیگرانی بی‌مسئولیت‌تر باز می‌کند. جامعه‌ای که به جنگ درون‌زاد کشیده شود، نه برنده دارد و نه قهرمان؛ فقط قربانی و زخمی دارد که نسل‌ها طول می‌کشد تا شاید ترمیم شود.

واقعیت این است که ابزار خاصی برای مهار این مسیر وجود ندارد. تنها امید، همان قاعده‌ی آشنای تاریخ است: این‌که وقتی هیجان‌ها فروکش کند و گردوغبار بنشیند، چهره‌ها عیان شوند. اما باید حواس‌مان باشد که در این اوج خشم انقلابی، تصویری که از برخی بدیل‌ها ساخته می‌شود، الزاماً ریشه در فضیلت آن‌ها ندارد. این تصویر، بیش از هر چیز، محصول زشتیِ عریانِ چهره‌ی حاکمیت است. هرچه جمهوری اسلامی خود را کریه‌تر نشان می‌دهد، میل به فرشته‌سازی از بدیل‌ها بیشتر می‌شود؛ نه از سر شناخت، که از سر نفرت. این سازوکار خطرناک است، چرا که تصمیم‌های تاریخی را به واکنش‌های احساسی گره می‌زند. حاکمیت اگر ذره‌ای عقل ابزاری داشته باشد، باید بفهمد که ادامه‌ی این کریه‌سازیِ خودخواسته، تنها به اسطوره‌سازی از رقیب می‌انجامد؛ اسطوره‌ای که فردا مهارشدنی نخواهد بود.

اما خطاب دوم، صریح‌تر و بی‌پرده‌تر است: به مسئولان. به دولت و به کلیت نظام. وقت آن گذشته که با مسکن‌های موقتی و وعده‌های توخالی، زمان بخرید. اگر اقدام‌های اساسی صورت نگیرد، موج بعدی اعتراض‌ها، هم گسترده‌تر خواهد بود و هم خشن‌تر. و این تهدید نیست؛ توصیف روندی‌ست که نشانه‌هایش عیان است.

اقدام اساسی، در شرایط فعلی، شاید تنها در دو حوزه امکان‌پذیر باشد؛ نه آن‌چه آرزویش را داریم، بلکه آن‌چه هنوز شدنی‌ست. نخست، سیاست خارجی. نظام باید بپذیرد که در این میدان، شکست خورده است. نه شکست شعاری، که شکست واقعی در تأمین حداقل‌های معیشت و ثبات. این پذیرش، اگر صادقانه باشد، ناگزیر به عقب‌نشینی مشخص می‌انجامد؛ حتی اگر موقت، حتی اگر پنهانی. دادن امتیاز به آمریکا، هرچند زیرمیزی و بی‌سروصدا، شاید با ادبیات رسمی سازگار نباشد، اما برای نجات اقتصاد و کاهش فشار اجتماعی، ضروری‌ست. تا زمانی که گره اصلیِ تقابل با آمریکا و اسرائیل باز نشود، هیچ‌کدام از بحران‌های دیگر حل نخواهد شد. اقتصاد در محاصره‌ی تحریم نفس می‌کشد و اعتراض‌های داخلی، خواه‌ناخواه، در زمینی بازی می‌شود که بازیگران اطلاعاتیِ قدرتمند در آن دست بالا را دارند. بعد از تجربه‌ی آن جنگ کوتاه اما پرهزینه، اگر هنوز درس شکست گرفته نشده باشد، باید منتظر تکرار هزینه‌ها بود؛ این بار سنگین‌تر.

دومین حوزه، امور داخلی‌ست. این‌جا باید واقعیت تلخ را پذیرفت: اصلاح سیاسی، دست‌کم در کوتاه‌مدت، از دستور کار خارج شده است. هرچند ایده‌هایی چون رفراندوم، در افق‌های بعدی هنوز قابل بحث‌اند، اما اکنون، آن‌چه می‌تواند اندکی از فشار بکاهد، جراحی اقتصادی‌ست؛ به‌ویژه برخورد واقعی با فساد. فسادی که دیگر مسئله‌ی اخلاقی نیست، مسئله‌ی بقاست. حتی اگر شده با تکیه بر یک نیروی نظامی مقتدر، باید شبکه‌های فساد هدف قرار گیرند؛ نه چند مهره‌ی سوخته، بلکه ساختارها. البته تردید جدی وجود دارد که چنین اقدامی، در این فضای ملتهب، بتواند مطالبات را مهار کند. تجربه نشان داده که خواسته‌های اقتصادی، خیلی زود به مطالبات بنیادین سیاسی تبدیل می‌شوند. با این همه، اگر روزنه‌ای باقی مانده باشد، شاید همین برخورد قاطع با فساد باشد؛ البته اگر هنوز اراده و نیرویی برای آن وجود داشته باشد.

در افق بلندمدت، اگر بخت یار باشد و تب این بحران فروکش کند، راه گریزی جز راه‌حل سیاسی وجود ندارد. برگزاری یک رفراندوم واقعی، نه نمایشی، می‌تواند تنها مسیر بازتعریف نظم باشد. اما این‌جا نیز خطری جدی کمین کرده است: بدیل پهلوی، در ذهن بخش بزرگی از جامعه، چنان جذاب و بنیادی شده که تضمین بی‌طرفی چنین فرآیندی را دشوار می‌کند. چه کسی قرار است این همه‌پرسی را برگزار کند، بی‌آن‌که به تکرار تجربه‌ی یک‌طرفه‌ی ۵۷ دچار شود؟ این پرسش، ساده نیست و نادیده‌گرفتنش، می‌تواند آینده را گروگان گذشته کند.

میان آتشِ اکنون و ویرانیِ محتمل‌تر، هنوز شاید راه باریکی برای عقلانیت باقی مانده باشد. این راه، نه با شعار هموار می‌شود و نه با قهرمان‌پروری. فقط با پذیرش شکست، عقب‌نشینیِ حساب‌شده، و اصلاحی حداقلی اما واقعی. اگر این فرصت هم از دست برود، دیگر نه هشدارها شنیده می‌شود و نه پشیمانی‌ها سودی دارد. آن‌چه می‌ماند، کشوری‌ست زخمی‌تر، و نسلی که دیر خواهد پرسید: چرا وقتی هنوز می‌شد، هیچ‌کس ترمز را نکشید؟

بایگانی