کارافزایان

یکی از دشوارترین گردنه‌های سلوکی این است که آدمی یاد بگیرد راه خودش را درست پیدا کند و از توجه به داوری‌های انسان‌ها پا در مسیری که دارد سست نکند. جهت دفع دخل مقدر می‌گویم – پیش‌تر هم نوشته‌ام – که تفاوت است میان ثبات قدم داشتن و در عین حال حفظ فروتنی معرفت‌شناختی، و تزلزل و تردید در برابر «نقد». وارد جزییات نمی‌شوم ولی قاعده این است: همه‌ی معرفت‌های ما خطاپذیرند (و این شامل معرفت‌های من و شما و تمام منتقدان‌مان به یک اندازه می‌شود). ولی معنای خطاپذیری شناخت‌های ما تعلیق مدام نیست. خجالتی بودن و خنثی بودن و مقبول همگان بودن، هیچ بخشی از فروتنی معرفتی نیست بلکه نشان عدم امنیت فکری است.

حالا که از پنجاه سالگی عبور کرده‌ام، به ویژه پس از تجربه‌های ذی‌قیمت این چند سال اخیر که هویت انسانی، اخلاقی، ایمانی،‌ ایرانی و شیعی و اسماعیلی مرا در بوته‌ی برخوردهای بسیار آزمود (به بهای تصریح بر تفاوت بین میان براء و ولاء)، این نکته را خیلی روشن‌تر می‌بینم که: آدمی وقتی پای‌اش در زمین شناخت و تقرب به حقیقت – و نه در تصور و توهم یقین – استوار شد، مهم‌ترین کارش باید بی‌اعتنایی به «کارافزایان» باشد (به تعبیر مولوی):
گفت مادر تا جهان بودست ازین
کارافزایان بدند اندر زمین

هین تو کار خویش کن ای ارجمند
زود کایشان ریش خود بر می‌کنند

وقت تنگ و می‌رود آب فراخ
پیش از آن کز هجر گردی شاخ شاخ

شهره کاریزیست پر آب حیات
آب کش تا بر دمد از تو نبات

آب خضر از جوی نطق اولیا
می‌خوریم ای تشنه‌ی غافل بیا

در ابیات واپسین همین بخش مثنوی، مولوی اشاره می‌کند به شیوه‌ی پیامبران در بی‌اعتنایی کردن به طعنه‌ی طعنه‌زنندگان (یعنی حساب دشمنان را جدا کرده است و رسیده است به کسانی که حتی به ظاهر لباس دوستی دارند):
پی‌رو پیغمبرانی ره سپر
طعنه‌ی خلقان همه بادی شمر

آن خداوندان که ره طی کرده‌اند
گوش فا بانگ سگان کی کرده‌اند

بخش دشوار کار رسیدن به همان جایی است که در عین فروتنی بدانی چطور سخت‌رویی کنی:

هر که از خورشید باشد پشت گرم
سخت رو باشد نه بیم او را نه شرم

همچو روی آفتاب بی‌حذر
گشت رویش خصم‌سوز و پرده‌در

هر پیمبر سخت‌رو بد در جهان
یکسواره کوفت بر جیش شهان

رو نگردانید از ترس و غمی
یک‌تنه تنها بزد بر عالمی

سنگ باشد سخت‌رو و چشم‌شوخ
او نترسد از جهان پر کلوخ

کان کلوخ از خشت‌زن یک‌لخت شد
سنگ از صنع خدایی سخت شد

گوسفندان گر برونند از حساب
ز انبهیشان کی بترسد آن قصاب

این اعتنا به کلوخ‌زنان البته کار خامان است و راه نارفتگان. این‌که عطار می‌گفت:
من توبه‌ی عامی‌، به گناهی نخرم
صد باغ چو خلد‌ش، به گیاهی نخرم

این ردّ و قبول خلق و این رسم و رسوم
تا جان دارم‌، به برگ کاهی نخرم

برگردم به آن مضمون سخت‌رویی؛ سخت‌رویی یعنی پشت نداشتن، یعنی پشت نکردن. یعنی این‌که آدمی راه‌اش را پیدا کند و به خاطر هیچ رد و قبولی و هیچ طعنه و ستایشی از راهی که می‌رود منصرف نشود. در مسایل معرفتی، ثبات قدم داشتن و عزم استوار داشتن کلیدی است (و البته تکرار ملال‌آور است ولی ثبات قدم با جزمیت و نخوت معرفتی تفاوت دارد). اینجاست که «پشیمانی» در راه سلوک، معصیتی عظیم است. این ابیات مثنوی را می‌شد یکی دو بیت‌اش را نقل کنم ولی تمامش به حق گویای این وضعیت است:

گر هزاران طالب‌اند و یک ملول
از رسالت باز می‌ماند رسول

این رسولان ضمیر رازگو
مستمع خواهند اسرافیل‌خو

نخوتی دارند و کبری چون شهان
چاکری خواهند از اهل جهان

تا ادبهاشان بجاگه ناوری
از رسالتشان چگونه بر خوری

کی رسانند آن امانت را بتو
تا نباشی پیششان راکع دوتو

هر ادبشان کی همی‌آید پسند
کامدند ایشان ز ایوان بلند

نه گدایانند کز هر خدمتی
از تو دارند ای مزور منتی

لیک با بی‌رغبتیها ای ضمیر
صدقهٔ سلطان بیفشان وا مگیر

اسپ خود را ای رسول آسمان
در ملولان منگر و اندر جهان

فرخ آن ترکی که استیزه نهد
اسپش اندر خندق آتش جهد

گرم گرداند فرس را آنچنان
که کند آهنگ اوج آسمان

چشم را از غیر و غیرت دوخته
همچو آتش خشک و تر را سوخته

گر پشیمانی برو عیبی کند
آتش اول در پشیمانی زند

خود پشیمانی نروید از عدم
چون ببیند گرمی صاحب‌قدم

بایگانی