۹

اهلِ کام و ناز را . . .

دیری بود که حسرتِ گریستنی دراز در سر داشتم و آرزوی سیلِ سرشکی که بندِ هزاران مانع بود. همین سحرگاهان بود که مجالِ خلوتی دست داد تا شکوه‌ی خویشتن را با او بکنم. من اما از که باید به که شکایت ببرم؟ این سحرگاهان چنان رازی سینه‌ام را می‌فشرد که با هیچ کس‌اش نمی‌توانستم گفتن. در میان این همه آتش و خون، در متنِ این همه فاجعه، تنها اشک بود و آرزو که مرا دوره کرده بود. دردی که آدمیان بر آدمیان نازل می‌کنند. ستمی که از بی‌خردی می‌خیزد؟ یا از خودخواهی؟ نمی‌دانم. این قدر می‌دانم که سخت بر خود لرزیده‌ام، چنان که مادر بر فرزند. بر ایمان خود لرزیدم امشب و غوغایی در درونم به پا شد که من هم آیا؟ من هم روزی تا این مایه ممکن است از خویشتن و از تو جدا بیفتم که معرفت و ارزش و حکمت و آدمیت را به بهای هیچ بفروشم؟ یوسف خود را به ثمنِ بخس ارزانیِ دنیا کنم؟ از من می‌آید؟ کابوسی چنین، گریبانم را چنان گرفته است که خوابم از دیدگان می‌رباید. دریغا که غمگساری نیست. دردا که این قصه را برِ هیچ کس نمی‌توان برد. این چندین هزار امید بنی‌آدم است که دود می‌شود. این زندگانیِ ماست که بر باد می‌رود. این دل است، دل! آهن نیست! این دوست است، این یار است، یار! یاری که دیگر به این خوبی و لطافت، به این صفا و صداقت نتوان یافتش. این عشق است، عشق! عشقی که در این زمانه کمیاب است و دیریاب. عشقی که این روزها گریزپا شده است و روی از همگان نهان می‌کند. زمانه‌ی ما را چه افتاده است آیا؟ این سیه‌روزی و تیره‌بختی حاصلِ کدامین دژم‌خویی است؟ این وفا شکستن‌ها و بی‌مروتی‌ها از کجاست که بر می‌خیزد؟ دریغم از خود می‌آید. اما مباد! مباد که رها کنم این خصمِ جان را. رسوایش می‌کنم که قصد آزار عزیزان نکند. خسته‌ام، خسته. اما تنها خرمیِ خاطرم سایه‌ی دوست است که بر سرم هست هنوز.
نمی‌دانم چه نوشتم و چرا نوشتم. شاید خودم هم دو روز دیگر نفهمم اینها چیست. تنها شده‌ام دریای کف‌آلودی که از خشم و حسرت می‌غرد. همین. اما، این را هنوز دارم:
از سرِ کوی تو هر کو به ملالت برود / نرود کارش و آخر به خجالت برود
از نزدِ چون تو کریمی، هرگز تهی‌دست باز نخواهم گشت.
اینها را بگذارید و بگذرید. بگذرید که پریشانم و پریشان نوشته‌ام.

  1. مهشا گفت:

    بر بوی زلف دوست پریشانی‌ات نکوست.

  2. اینروزها تو همه وبلاگها غم نامه هست ….

  3. نکته گو گفت:

    سلام… پریشان کن سر زلف سیاهت، شانه اش با من/ سیه زنجیر گیسو باز کن، دیوانه اش با من.

  4. مهشا گفت:

    دیروز که چشم تو بمن در نگریست
    خلقی بهزار دیده بر من بگریست
    هر روز هزار بار در عشق تو ام
    می‌باید مرد و باز می‌باید زیست .
    مرجع ضمیر را هم از بانو بپرس.
    دلم هوای شعری از ابو سعید را کرده که فقط صدای آواز حمیرا با قافیه‌ی ماند گره یا گرفت اش در خاطرم مانده. یاد داری؟

  5. مینا گفت:

    داریوش عزیز
    نبینم اینگونه ازغم سخن برانی.دلم سخت می گیردازغصه دیگران.
    بخصوص تورا که می شناسم. دوست دارم همیشه شادوخندان ببینمت.
    منم مثل تواینجاغریبم.کاملا درکت میکنم.

  6. homeira گفت:

    سلام دوست خوبم
    نمی دانم از کجا و کدام سو جفا دیده ای که اینطور با سوز سخن می گویی. صداقتی که در این سوز نهفته است هم زیباست و هم دردناک. بهرحال ما آدمها هر روز به طریقی دل یکدیگر را می شکنیم . امیدوارم این خاکستر غم هر چه زودتر از روی شانه هایت با محبت خالصانه دوستی پاک شود.
    هر کس به طریقی دل ما را شکند
    بیگانه جدا دوست جدا می شکند
    بیگانه اگر می شکند حرفی نیست
    از دوست بپرسید که او چرا می شکند

  7. Mehrdad گفت:

    ” حالم بد نیست ”
    حالم بد نیست؛
    لحظات را با غرق شدن گاه به گاه در خیالی دور می گذرانم؛
    اما به زندگی بسیار دلخوشم؛
    زیرا همواره سعی کرده ام زندگی را چنان بگذرانم که :
    نه زانویی غزالی بی جفت بلرزد ؛
    نه پروانه ای شهدنوش از روی گل سرخی به پرواز در آیید؛
    نه بچه گرگی بی مادر از من بهراسد؛
    دوست دارم زندگی را وسعتی بخشم به اندازه فرشی به ابعاد بی نهایت تا همگان در کنار هم بنشینند؛
    و هستی را در حد توانم دریابم با بی شمار اسرار ناآشنا؛
    سعی دارم تک تک لحظه ها را با جاری ساختن در درونم حس کنم؛
    شادی ام ، پی بردن به رازی است جدید از اسرار بی نهایت هستی؛
    لذت ام ، دیدن چشمک ستارگان زیبای آسمان در شبی آرام بر بلندای بام خانه مان در “ده ی” دور از هر هیا و هو است ؛
    آواز ام، همنوایی با آواز یک قناری زرد ، از رویت گل سرخی است؛
    هم کلام ام ، بانویی است پیر، زحمت کش و صادق بنام مادر؛
    شور و شوقم، باز آموزی اندک مسائلی است علمی؛
    در روزگار من،
    انسانیت را به سکه ای،
    شرافت را به لقمه ای،
    صداقت را به کمترین بهره ای می فروشند؛
    حقیقت گم شده واقعی این دوران،
    و محبت بی ارزش ترین گل این روزگار.
    و در این زمانه فرسوده و خسته، فردیت به صورت یک جسم و هزار چهره باطنی معنا می یابد و هزار چهره گی یک عادت اجتماعی گشته است.
    چه بسیار از هزار چهره گان که اعمال شهوت انگیزشان را با سپر عشق توجیه می کنند و چه بسیار از جاهلان که به نام آزادی، اخلاق را لگد مال می نمایند.
    امّا، زنهار! مبادا که کیمیای عشق بر چنین مردمانی که خوش ترکیب ترین پیکره ها را با قیراطی زر یا سخنانی دروغین در اختیار دارند، اثر کند.
    آری! از بد عهدی ایام گه گاهی دلم می گیرد،
    اما به همگان دلخوشم در دراز کردن دست یاری بسوی آنان،
    همه همراه می شوند در سخن ، اما تنها می مانم در نیاز؛
    نمی دانم با این همرهان سست عناصر و بی بنیاد چگونه باید بود؛
    من با خرده دانشی ، اندک قدرتی و ناچیز ثروتی،
    یارای مقابله با این ناملایمات، ناروایی ها و نا جوانمردیها را ندارم؛
    خدایا در این میان تنهایم؛
    تنهای،
    تنهای،
    تنها.
    مهرداد – ببست و دوم مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و دو شمسی – کرمانشاه

  8. دی داد گفت:

    و این قصه ى عشق سر دراز دارد و تنى باریک.

  9. Mansour گفت:

    دوست عزیز، روزگار غریبی است. زمانی بزگترین دشمن ما، جهل ما بود و اکنون فهم ماست.
    زمانی ندانستیم و کردیم و اکنون میدانیم و نمیتوانیم.
    خداوندا، تو را شکر میکنم که زاده سرزمین ایران هستم و این تنها افتخاریست که در خلوط خود دارم و ای کاش که میتوانستم به ایرانی بودن خودم هم افتخار کنم.

|