۵

سایه‌آفتاب!

ای آیه‌ی نیامده از عرش بر زمین!
ای نقشِ در خیال!
چون سایه می‌گریزی از من و ای ذاتِ گمشده
همچون نگاه خفته تو در چشمِ خیره‌ام!
چندان که چون خدات به هر خانه جسته‌ام
امروز هر کجا که نگه می‌کنم، خداست!
گفتم که: «رشته‌ی محبت تو پاره می‌کنم!»
آن رشته‌ها گسیخت؛
اما تو همچنان
در جان و در دلی!
آه ای خدای وسوسه‌سازِ غریبِ من!
گویی جهان پر از تو و من نیز پر ز تو،
من نیز خود توام!
پس از چه روست این همه پرهیز و نازِ تو؟!
بی من، خدایی تو به چیزی نیایدت!
در قهر اگر چه سلسله‌ها ساز کرده‌ام،
هرگز دریچه‌های آشتی‌ات را نبسته‌ام.
باز آ به دوستی!
مگریز از نگاهِ من ای سایه‌آفتاب!

  1. صاحب زخمه گفت:

    نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبوست
    همین جاست همین جاست همه خانه بگردید….
    در این کنج غم آباد نشانش نتوان داد
    اگر طالب گنجید به ویرانه بگردید
    راستی چرا قهر کرده یارت؟ دو روز حالا طفلک به کامپیوتر دسترسی نداره…
    باحال بود شعرت… نشانی های زیادی از آن بی‌نشان داشت.
    دیده‌ی دلت بینا و چشم و چشمه‌های دیده و دلت خروشان.

  2. مهشا گفت:

    آن یار کزو گشت سر دار بلند
    جرمش آن بود که اسرار هویدا می‌کرد
    پایدار باشی، و نه پایِ دار (؛

  3. مینا گفت:

    داریوش جان
    نبینم دل تنگ باشی ازدلتنگی ات دلم می گیره.
    توکل به خداکن همه چیز درست میشه.
    بااین آهنگ قشنگ به یاد وطنم انداختی.
    خواهرت مینا

  4. ishaarat گفت:

    یاد م افتاد قبله می خواستند صفحه ای برای اون بالا هم باز کنند ولی به سر نرسید دعا کنیم قهر نکرده باشد که کم مقتدر نیست

  5. شين گفت:

    شیرینا که فقط به دوستی و بارقهء آن می‌توان امید داشت و بس!
    چرخ و فلک را هم سر زدم. همه‌تان دست مریزاد!

|