۱۰

اندر حکایات انبساط حلقه و تطور ادبی

روزگاری که نخستین بار قصد وبلاگ نوشتن کردم، شاید ماجرا به این جدیت نبود که امروز هست. پیشتر از آن، حتی نفسِ ماجرا برایم غریب بود و دور از ذهن. سلطان بانو بود که مرا به این وادی کشانید و بازی تقدیر را نمی‌دانستیم که روزی شریک زندگی یکدگر خواهیم شد. باری، پس از نزدیک یک سال و نیم که از نضج گرفتن ملکوت که نخستین روزنوشت‌های من بود می‌گذرد و امروز نه تنها همراهانی موافق و یکدل دارم، بلکه سبک نوشتار و ادبیات این صفحه نیز دستخوش تحولات زیادی شده است. روزهای آغازینِ این نوشتارِ الکترونیکی، میان لحن محاوره‌ای و عامیانه و گفتار ادبی و فصیح مردد بودم و در نوسان. نخستین نازنینی که در این وادی همراه من شد، مهدی سیبستانی بود. چه بسا باید بسط این حلقه را وامدار پایمردی او دانست که نیکخواهی و مددکاری فکری او مقوّم بسیاری از ارکانِ این پهنه بود. از یمنِ دوستی مهربانانه و خالصانه‌ی او بود که حلقه‌نشینان افزوده شدند. دوستیِ او تا به امروز در این دیار غریب از فرصت‌های مغتنمِ حیاتم بوده است. ماجرای ما میانِ ما باشد بهتر، اما مهدی تنها وبلاگ‌نویس نیست. دوستی است مهربان و باصفا و یکرنگ. باری، در خلال مباحثاتِ من و او بود که کاتب کتابچه نیز به جمعِ ما پیوست. چند روزی از افتتاح صفحه‌ی او نگذشته بود که ماه‌منیر نیز از بیم هوویی مجازی، پا به این میدان نهاد با چای تلخِ آن روز و مختصرِ امروز. روزگاران بعدتر، شاهد حضور عباس معروفی بودم که گویی ناخواسته ردای ولایتعهدی و قبای نیابت سلطنتِ ملکوت با حضورِ خلوتِ انس بر دوشش افتاد!


این نازنینان، هسته‌ی پدید آمدن حلقه‌ی ملکوت بودند و بسیاری از حلقه‌نشینان به اشارتِ این همراهان پا به این عرصه نهادند و هنوز هم صوابدیدِ آنان و امروزه سلطان بانو، رکنی است در بسطِ بیشتر حلقه که دیگر امروز از فرط فزونیِ اراضیِ آن باید به قولِ جمشید برزگر، نویسنده‌ی نکته، امپراتوری‌اش خواند! جمشید که به این جمع آمد، همسرش کیانوش نیز با زنی به طعم خاک، لرزان لرزان به جمعِ ما پیوست. سخن گفتن از سایر ساکنانِ این مجموعه سخن را به درازا می‌کشاند. امروز این مجموعه قریب به ۳۰ نفر قلمزن دارد که اکثراً فعال هستند و جدی در کار نوشتن. وسعت این مجموعه از ایران است تا آمریکای شمالی، اروپای مرکزی و اروپای غربی. این حلقه‌نشینان از انگلیس، آلمان، جمهوری چک، سوئد، هلند، فرانسه، کانادا و ایران هستند. گویی همگی به شیوه‌ای زبانی مشترک را می‌شناسند و غل و نزاعی در میان نیست. القصه، اگر چه من در این صفحه، کماکان به شیوه‌ی پیشینِ خود ادامه می‌دهم و خود را مقید به نوشتاری تخصصی نکرده‌ام چنان که کاتب کتابچه می‌کند. نوشتار این صفحه از سخنان طنزآلودی که به نثر ناصری میان من و عباس معروفی و کاتب کتابچه و گاهی نویسنده نکته در می‌گیرد، تا سخنانِ جدی درباره‌ی سیاست، دین، فرهنگ و ادبیات همگی را شامل است. هنوز برای آن محدویتی قایل نشده‌ام و چنین می‌نویسم. باری ادبیات را قطعاً می‌توانید ببینید که چگونه دستخوش تحول اساسی شده است. شاید باز بیشتر در خصوصِ اینها بنویسم. عجالتاً این نکات واجب می‌نمود که نوشته شوند.
پ.ن. زمانی که من شروع به وبلاگ‌نویسی کردم، سلطان بانو را تنها با همان صفحه می‌شناختم که داشت. نوشتارِ او بود که بارقه‌ی این کار را در ذهنم زد. الآن می‌فرمودند که مگر ما شما را کشاندیم به این وادی؟! آری، ایشان به اختیار ما را نکشاندند، ما خود به اختیار رفتیم!!

  1. وليعهد گفت:

    قبله ی عالم به سلامت،
    الساعه که با رضا درویش، نقاش الملکوت که نقاشی هایش را آورده و به دیوارهای ما آویخته تا کمی از پکری روزگار به در آییم، و نیز در کنار غایب الملکوت (که صفحه اش را به زنی سیاوش نام اجاره داده و لبخند می فرماید) نشسته ایم و گل می گوییم و گل می شنویم. خدا سر شاهد است که نه هزل می کنیم، نه هجوی در کار است. از صفات نیک قبله ی عالم می گوییم که چه تولرانسی دارند! آدم حظ می کند، بخدا.
    جای ظهیر جان خالی است. اگر بودند ایشان بحث به درازا می کشید و ذکر خیرهایی که ناچار به دفاع از جان قبله ی عالم شویم.
    سلطان بانو هم مشغول رفوی پیراهن قبله اند و وقت ندارند به ما بپیوندند.
    خوش باشند. یعقوب هم به پیراهن یوسفش دلخوش بود لابد. چه می دانم.
    ولیعهد مهماندار

  2. سلطان بانو اگر سوزن به دست گرفتن می دانستند (به قول قبله ی عالم: یاد داشتند) که این اوضاع مملکت نبود! ما را به رفو کردن چه کار؟ فعلا کلاس اکابر می رویم لااقل زبان قبله را بدانیم.
    جای ظهیر خالی است. نکند باز به غار پناه برده؟

  3. سيد گفت:

    حکایتی به یادم آمد از احوالات رفیق ایام شباب کریم خان شیره ای الممالک (راستی بنویسید که امروز به لطف عزیزان از سیادت به طلحکی ارتقا مقام یافتیم که این خود بسیار مقام شریفی است). حالیاتو گویی کریم جانم این حکایت را از باب سوزن زنی های سلطان بانو بر پیژامای قبله عالم گفته ….
    باشد برای آنگاه که حکایت را در دیزی سرای خودمان بر دامان البرز عزیز بر عزیزان باز خوانم.
    باقی بقایتان

  4. سيبدار گفت:

    قبله عالم عنایت بفرمایند که این دیوانخانه دبیره تعطیل نشود. این درباریان نوآمده را بفرمایید که منشور ی چیزی از خود در آن دیوان به ثبت برسانند وگرنه ما چگونه یکدیگر را بجا آوریم که در یک حلقه می باشیم؟!

  5. ali گفت:

    دوست خوبمان داریوش عزیز,
    باز هم سلام .
    شرح ماواقع خوبی بود . آنچه مهم است و میمون تولد و رشد و بلوغ حلقه است و سبک و سیاقی که خودت هم اشاره کرده ای و بر آن حاکم است . البته بیشتر به نظر می رسد این حاکمیت نهادی و ساختاری باشد تا ارشادی و دستوری . آنچه هم که بر جذابیت و گیرایی این مجموعه می افزاید همین ویژگی و صفت است و مدارایی که بر آن حاکم است و کمتر این جنبه به چشم می آید و باید کمی پیرامون آن کنکاش کنی( البته این استنباط من است ). این مدارا را بیشتر از حیث میزان مشارکت و فعالیت مجموعه وبلاگ نویسان حلقه می دانم و صبوری قبله .
    برایت و برای مجموعه حلقه ملکوت که براستی ارزش دوام را دارید دوام و ماندگاری آرزومندم و الفت بیشتر.
    کماکان همان داغی که گفتم بر گرده ما نهاده است .
    برقرار باشی دوست نازنین .

  6. نکته گو گفت:

    سلام… آرزوی بهروزی برای حلقه ملکوت دارم. جمعتان جمع و سعادت همراهتان.

  7. سلام ! در این دیار بی سامان پیدا کردن آدرس این سرای موهبتی بود ! و از این بابت خوشحالم !

  8. ظهيرالملکوت گفت:

    قبله عالم به سلامت!
    لازم دیدیم تا به رسم دبیران بارگاه همایونی سفرنامه حج خود را مختصراً و موجزاً برای اطلاع حضرت سلطان ادام الله بقائه و مقیمان حرم بنویسیم. ایام رمضان المبارک را برای سفر حج عمره صلاح دیدیم، پیاده رفتیم، پیاده آمدیم. تقبل الله اعمالنا و اعمالکم و غفر الله لنا و لکم. خدا به سر شاهد است که چه اندازه سبک شدیم. دلمان گرفت از بس در این بلاد کفر، نساء مکشوفات دیدیم و اشربه غیر طهور و دیر تهی و بی‌تقوایی. آخر هر چیزی هم حدی دارد. رفتیم یک کمی دلمان پاک شود. برای ولیعهد هم توصیه می‌کنیم قبله جان. بالاخره ولایت پروس هم یک ناخالصی‌هایی دارد که آدم، ولی‌عهد هم که باشد، دلش یک زنگارهایی می‌گیرد که سفر حج به او واجب می‌شود. خلاصه در مکه منوره و مدینه منوره بیش از هر چیز قبله عالم را یاد کردیم، دعا و ثنا گفتیم. به جان همه جانشینان ملک قسم، پرده کعبه را از آب دیدگان خیس کردیم و منتهای تضرع در کار نمودیم و از حی لایموت خواستیم تا ثبات قدم و رأی به قبله عطا فرماید و البته سلامت و سعادت و مقاومت در برابر سعایت که سعادت در سعایت صورت نبندد و سعایت برای سلامتی اصولاً مضر می‌باشد!
    برای سلطان بانو دعا کردیم. همین امروز از حجره‌شان می‌گذشتیم سرپایی احوالی پرسیدیم. کتب اجنبه در برابر گذاشته بودند. گفتیم شما را چه می‌شود؟ فرمودند زبان قبله تعلیم می‌کنند. شرح سفری مختصر، پای در، به استحضار رسید. گفتیم که دعا کردیم زبان قبله آسان شود. رب یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی می‌خواندیم برای قبله. مهمات زیاد بود برای تیسیر همه عسرها و فتق همه رتق‌ها و به عکس دعا کردیم. از یاد ولی‌عهد هم غافل نبودیم گاهی. دعا کردیم برای عاقبت عمرش که خیر باشاد! جوان است و جویای سلطنت. قلبی صاف دارد و نیت خالص. البته حاسدان بسیارند و نمامان پرشمار و در گوش می‌دمند و در آیینه سینه ولی‌عهد آه می‌کنند. برای همه این‌ها دعا کردیم.
    حالا هم صدر اعظم ضیافت می‌دهد خلایق را و ولیمه. گوسفندان از پی هم قربان می‌کنند و سفره‌ها می‌گسترند تا سر همان خیابان‌مان که قبله در جریان‌اند. حالا مشغول میهمان‌داری هستیم. البته در این مدت از کار دیوان هم بی‌خبر نبودیم و دبیران و ایضاً پنهان‌پژوهان ما در معرض اخبار می‌گذاشتند.
    حاجی ظهیرالملکوت

  9. ali گفت:

    داریوش عزیز
    باز هم سلام؛
    امروز به بهانه این یادداشتت ؛ دوباره سری به دبیره زدم ؛ به این امید که شاید باقی دوستان حلقه هم زندگینامه خود را ولو به اختصار و اشارت گذاشته باشند تا بتوانم آن را هم ببینم و با زندگی فرهنگی و ادبی و …آنها و خصوصا جواتتر ها آشنا شوم . اما به مقصود نرسیدم. به قول خودت از قول مهدی سیبستانی که خواسته بود تا اعضای حلقه شرح حال مختصری از سوانح احوال فکری و قلمی شان را بیاورند؛ استناد و اشاره می کنم و تاکید بر این پیشنهاد مهدی سیبستانی که؛ خوب است عزمی نموده و حرکتی صورت گیرد و باقی حلقه نشینان هم مختصری از احوال و سوانح احوال فکری خود را ولو بسیار موجز در آن صفحه نقل کنند .
    باز هم درود و بدرود

|