۲

زُهره‌ی ظهیر و زَهره‌ی قبله عالم

کارِ ما شده است یا دلجویی یا عتاب! درست است که از سویی تشر می‌زنیم به رعایای درگاه، ولی باید دلِ ارکانِ ملکوت را هم به دست آورد. شنیدیم امشب که ظهیر جان از درشتی‌های سلطان کدورت به دل گرفته‌اند. خودتان که بهتر می‌دانید ذات اقدس همایونی مصدر رأفت و مخزنِ شفقت­اند. شماها با هم دعوا هم که بکنید و کهیر و ظهیر هم که بیرون بریزید و میرزا بازی‌های ولایتعهدی هم در بیاورید، باز همگی کنجِ دلِ قبله‌ی عالم جای دارید. بیابان را رها کنید. حالا می‌خواهید به قصد شکار رفته باشید و روپوش حرفتان دلخوری باشد یا به نیت جامه‌ی کاغذین پوشیدن باشد و شمشیر به گردن بستن. توفیری نمی‌کند. برگردید به آستانه‌ی مقدسه که احوال ملک بدون وجودِ همگیِ شماها پریشان می‌شود. صد بار گفتیم از حشمت سلطان چشم بزنید. قبله نمی‌تواند و نمی‌خواهد جانب کسی را بگیرد. مبادا عدالتِ همایونی خدشه‌دار شود و بگویند سلطان از جاده‌ی انصاف خارج شده است. تازه از اینها که بگذریم، ظهیر جان، شما که با ولیعهد ما در پراگ می‌نشینید و گل می‌گویید و گل می‌شنوید. دیگر این زاری‌ها چیست که می‌کنید. همگی را دوست داریم ما. ظهیر سر جای خودش، ولیعهد سر جای خودش. انگشت روی عطوفت شهریاری نگذارید تو را به خدا. می‌دانید که قبله رقیق‌القلب است و طاقت فراقِ شماها را ندارد. شماها کار را به جایی رساندید که حالا ملیح‌الملکوت هم قاطی این ماجراها شده است. کاری نکنید فردا قبله‌ی عالم برای یکایکِ نفوسِ بارگاه بخواهد رقعه صادر کند. قبضه‌ی مقدس همایونی رنجه می‌شود از کی‌برد بازی. نکنید این کارها را! می‌دانید که ما برِ دلمان دبیر و کاتب نداریم که ما املا کنیم و او تحریر کند. همه کارها را باید خودمان بکنیم. ما هم که مشغله زیاد داریم.
سایه شهریاری بر سرِ همگی شماها مستدام
قبله‌ی رئوفِ رقیق‌القلب ولیعهد دوستِ ظهیرنواز و نه سیخ بسوز و نه کباب!

  1. ظهيرالملکوت گفت:

    حالیه سر کوه بلندی نشسته بودیم و از آن بالا فانوس‌های محزون ولایت ملکوت را نگاه می‌کردیم که خجل در ما می‌تابیدند. یک موقع مبادا فکر کنید به فلک غدار دشنامی، چیزی می‌دادیم. نه قبله جان. همین جوری خشک خشک فکر می‌کردیم. غرض این که هیچ فکری نمی‌کردیم. پیک حضرت اجل ادام الله اظلاله رسید با ملطفه‌ای در دست که خاقان اعظم امان داده‌اند برگرد و سر کار خویش گیر که کارها یک رویه شده است. ما البته رأفت سلطان را دور نمی‌دانستیم. می‌دانیم که نمامیِ چند ناتمام اگر نباشد، سلطان همان غزل خویش می‌خواند و ساغر خویش می‌گیرد و شکار خویش می‌کند و رتق امور را فتق و فتق‌شان را رتق می‌فرماید. چه کنیم؟ وقتی زمنجنیق فلک تیر فتنه می‌بارد به همین پیک هم اعتماد نیست. چه بسا فرستاده همان کسانی باشد که می‌خواستند دوا بفرستند ما را چیزخور کنند.
    القصه ما قدری احتیاط می‌کنیم و در میان این صخره‌ها دنبال یک غاری، چیزی می‌گردیم و بیتوته می‌کنیم و می‌گوییم صدر اعظم از بلاد افرنجیه چند پتو بفرستد، حکماً حال سرماخوردن نداریم. بگذارید یک قدری دل‌مان از بابت دسایس و مکاید قرص شود، بلادرنگ شرف حضور می‌یابیم.
    قبله عالم امیدوارم برای کسانی که دچار فراموشی‌اند، مسأله قرص را یادآوری کنند تا حداقل ما شب‌ها خیال‌مان راحت باشد که کسی قصد سوئی ندارد. النهایه یک لیوان آب هم دستور بفرمایید.
    ظهیرالملکوت غارنشین

  2. وليعهد گفت:

    حقش بود، قبله ی عالم. خودش کرده بود.ما اینجا زیر سایه ی شما نشسته ایم و با ملیح الملکوت هاج و واج مانده ایم. دشمنی هم اگر باشد با ولیعهد همان تف سربالاست، غار نشینی و به مثابه انسان های نئاندرتال زندگی کردن هم دارد. ما یک قبله ی عالم داریم و راحت سرمان را می کذاریم می خوابیم. اسم قبله ی عالم خود امنیت می آورد، بخدا. اما غار نشینی با آنهمه مار و خرس و جانوران دیگر کار سختی است. البته این ظهیر را ما بزرگ کرده ایم، حتما پانسیونی، مسافرخانه ای تحت این نام پیدا کرده و معلوم نیست کجا شکار را خورده و خوابش برده و دل قبله را بیخود خون می کند.
    ولیعهد نگران قبله

|