۴

بیست سال!

داوود راست می‌گفت. امشب بیست سال شده است که از رفتن او گذشته است و من پا به سی سالگی گذاشته‌ام. از میان اهل خانواده، من تنها کسی بودم که در خاکسپاری او غایب بود. خاطرم هست که همان روز، روی دیوارهای گچی خانه‌ی تازه ساز، دیوارهایی که هنوز رنگ نشده بودند و به گمان‌ام هنوز هم رنگ نشده مانده‌اند، تاریخ رفتن‌اش را نوشتم، نه خراشیدم. آن روز نوشتم:‌ یکشنبه بیست و شش آبان شصت و چهار. ولی گواهی فوت یا بیست و هفتم آبان بود یا بیست و هشتم. آری بیست سال گذشته است و من هنوز مرتب به خواب‌اش می‌بینم. گویی او شده است حلقه‌ی اتصال من به  عالم ارواح. انگار این رشته هنوز به گونه‌ای پنهان مرا به آن عالم مرتبط می‌کند. غریب‌تر این است که هنوز دلتنگ او می‌شوم شب و روز. همیشه با خودم می‌گویم که اگر او می‌بود زندگی من چگونه بود؟ اما اکنون برای من تنها حسرت مانده است و غربت و تنهایی. ما انسان‌ها به طرز دردناکی تنهاییم. یاد این تصنیفی می‌افتم که مرحوم بسطامی می‌خواند:
از نی بی‌نوا می‌نویسم
از شب و گریه‌ها می‌نویسم
از من و تو بی ما می‌نویسم
بی تو، بیهوده را می‌نویسم . . .
در شگفتم چرا می‌نویسم؟

  1. امين گفت:

    پیام خصوصی: پیام قبلی بنده زیر نوشته‌ی قبلی به دست‌تان نرسید؟ یا بی‌ربط بود؟ یا اشتباه بود؟ ممنون می‌شوم اگر فرصت داشتید توضیح دهید. به طور اختصار آن پیام راجع به این بود که تعبیر «شب مرا ساختند» به نظر نمی‌آید در فارسی سابقه داشته باشد و از انگلیسی وارد شده، به جای آن بهتر است از تعابیر دیگری چون «شبم را روشن کردند» یا «چراغ امشبم با این ابیات روشن شد»‌و غیره استفاده شود.

  2. rouhi گفت:

    سلام آقای محمدی. اقا من رفتم کنسرت شجریان. عالی نبود ولی بد هم نبود. حاشیه هاش رو تو وبلاگم نوشتم. موفق باشید

  3. هومن گفت:

    آنانکه رفتند کاری حسینی کردند و آنانکه ماندند باید کاری زینبی کنند . . . .روحش شاد

  4. آبان گفت:

    ولی من هیچوقت خوابش ندیدم نمیدوونم شاید استعدادی در خواب دیدن ندارم پریشب اولین باری بود که آخر شناسنامشو خوندم.

|