۷

حکمت و حُکمِ حجاب

Print Friendly, PDF & Email
در يادداشت اولی که درباره‌ی حجاب نوشته بودم، اشاره کردم به دو دوست نازنين که این نکات در خلال گفت‌وگو با آن‌ها پيش آمد. آن يکی دوست نازنين امروز تذکر می‌داد که در بابِ حجاب نکاتی ناگفته مانده است که خوب است طرح شود. من به قدر استطاعت و بضاعت خودم و (طبق معمول!) با حاشيه‌هايی که خود بر آن می‌آويزم، اين نکات را اضافه می‌کنم.

۱. اگر به بستر تاريخی پديد آمدن دين اسلام و دوره‌ی تشریع و شکل‌گيری اوليه‌ی اين آيين نظر داشته باشيم می‌بينيم که پیامبر اسلام نزد سه گروه محبوبيت ويژه‌ای پيدا می‌کند: زنان، جوانان و بردگان. وجه مشترک اين سه گروه محروم ماندن از بسياری مزايای اجتماعی است. پيامبر اسلام، تغييرات بزرگی در نظام اجتماعی و طبقاتی اعراب ایجاد می‌کند و نظام موجود را به نحوه‌ای ريشه‌ای بر هم می‌زند. اين نکته‌ی نخست را داشته باشيد تا دوباره به آن برگردم.

۲. و اما حجاب. چنان‌که گفتم بسياری حرف‌های ناگفته درباره‌ی حجاب هست. اين‌که من در يادداشت‌های پیشين اشاره کردم که حجاب اساساً سنتی اسلامی و عربی نبوده است، نه دليل بر مردود بودن آن می‌شود و نه دلیل بر استحکام و قوتِ آن. يعنی حتی پس از ثابت کردن اين‌که پوشش حجاب اساساً از جامعه‌ی ايرانی وام گرفته شده است، نمی‌توان حکم داد که پس حجاب را بايد دور انداخت چون «غير اسلامی» است. اگر قرار بر اين کار باشد، خیلی چيزهای ديگر را بايد در دين اسلام دور انداخت! پس توجه داشته باشيد که منطق بحث اين نيست که به صرف متفاوت بودن خاستگاه و زادگاه يک پديده، اصل آن پديده را محکوم و مطرود اعلام کنيم. به طريق اولیٰ، اين‌که حجاب ريشه‌ای ايرانی داشته است هم برای زن ايرانی نه مايه‌ی قوت و اعتبار و افتخار است نه باعث شرمساری. يعنی نسب‌نامه‌ی حجاب، نسبتی متساوی دارد با هر نوع موضع اخلاقی يا شرعی که در برابر آن می‌گيريم. اما طرح اين واقعيت‌ها،‌ ما را در مقامی قرار می‌دهد که شناخت دقيق‌تری نسبت به آن داشته باشيم و از اين جهت، پيش کشيدنِ آن مهم است، مگر اين‌که از اساس هدف‌مان اين باشد که بخواهيم تصميم بگيريم که از حالا حجاب داشته باشيم يا کشف حجاب کنيم! من عرض می‌کنم برای ادامه دادن حفظ حجاب يا کشف حجاب، فرد کمترين نيازی ندارد به اين‌که بداند حجاب اساساً ايرانی است يا عربی!

۳. حالا وارد سطح بالاتری از بحث می‌شويم. و آن حکمتِ آن حُکم حجاب است. اولاً بايد ديد که حجاب، حُکمی بوده است به همين وجوب و شدت و غلظتی که امروز مسلمان قرن بيست و يکم می‌فهمد و بدان عمل می‌کند يا اين‌که به مرور زمان پوسته‌های ديگری بر اين حکم افزوده شده است و باعث ستبرتر شدن قشرهای آن شده است. شواهد جامعه‌شناختی نشان می‌دهد که نوع پوششِ حجاب دستخوش تغييرات بسياری شده است و البته، بدون شک، در مقطع‌های مختلف تاريخی، به ويژه در تاريخ معاصر، سخت متأثر از اوضاع و احوال سياسی ايرانيان بوده است. پس حتی وقتی که نسبت به حجاب موضع عاطفی مثبت يا منفی، سلبی يا ايجابی، می‌گيريم، بايد اين نکته را هم در نظر داشته باشيم. حال، سؤال اين است: آيا اين شيوه‌ی کوبيدن بر طبل حجاب با حکمتِ آن سازگار است يا از اساس نقض غرض شده است؟ گفتيم که پيامبر، در جامعه‌ی عربی وضعيت زنان را تغيير داد. دقت کنيد که کانون بحث، جای مقايسه‌ی پيش از اسلام و پس از اسلام است در عربستان، نه مقایسه‌ی ايران يا اروپای قرن بيست و يکم با عربستانِ قرن هفتم ميلادی. اين‌ها شاخص‌های مهمی است که بی‌توجهی به آن‌ها فضای بحث را مغشوش می‌کند.

اگر حجاب، که پيش از اسلام وجه مميزه‌ی زنان آزاد و برده بوده است، باعث شده بود که این «حجاب» از ميان زنِ آزاد و زنِ برده، زن اشرافی و زنِ معمولی، برداشته شود و ملاکِ ارج‌مندی و اعتبار اجتماعی، ديگر طبقه نباشد بلکه ايمان باشد، پس می‌توان گفت که حکمتِ آن حُکم، نه نفسِ پوشش، بلکه غايت و هدفِ آن حجاب بوده است. حال سؤال اين است: آيا آن غايت تأمين شده است؟ اگر روزگاری زنانی که در زمره‌ی اشراف بودند – و دقيقاً به دلیل اشرافی بودن يا تعلق به يک طبقه‌ی خاص اجتماعی محجبه بودند – به اين وسيله از فرودستان‌شان متمايز می‌شدند و آن کنيزکان دقيقاً به دليل کنيز بودن «حق»ِ محجبه شدن را نداشتند، حالا وضع چگونه است؟ سناريو، به نظر من،‌ بر عکس شده است: زنانی که محجبه هستند – و ديگر جزوِ طبقه‌ی اشراف هم حساب نمی‌شوند، حداقل به ظاهر – امروز زنانی را که محجبه نيستند داوری می‌کنند و به خاطر تفاوت پوشش‌شان پيش‌داوری اخلاقی درباره‌ی آن‌ها دارند. يعنی همان نظام طبقاتی دوباره بازتوليد شده است. پيش‌تر به شکل مشرکانه، جاهلی، عربی (يا هر اسم ديگری که بهتر «توصيف»‌اش می‌کند) و در نظام‌های پادشاهی بود؛ امروز در لباس مسلمانی و با کلی قداست و اعتبار، همان آش است و همان کاسه! هشدار می‌دهم که: اين ملاحظه به اين معنا نیست که هيچ زن محجبه‌ای نيست که چنین قضاوت‌هايی ندارد و هيچ زن بی‌حجابی نيست که به دلايل ايدئولوژيک در پوشش يک زن محجبه طعنه نمی‌زند. اين‌ها هست. اما، آن حکمتِ حُکم در اين‌جا گم شده است. بهترين نمونه‌ی نقض غرض البته همان طرح بدنام امنيت اجتماعی است که پلیس ايران به شنيع‌ترين و زننده‌ترين وجهی اجرا کرد و آن را اسباب افتخار خود هم دانست. گمان نکنم هيچ انسان سليم‌النفس و مؤمنی، در فهمِ زشتی آن کار مشکلی داشته باشد. و اين هشدار هم البته ديگر لازم نیست که هر زنِ محجبه‌ای در ايران، لزوماً هم‌رأی و هم‌فکر آن دستگاه انتظامی نيست که مدام می‌پندارد که طاعت می‌کند، اما بی‌خبر از معصيت جان می‌کَنَد!

۴. گاهی، البته، مواردی هم هست که نه تنها حکمتِ حُکم، بلکه خود حُکم نيز گم می‌شود و تنها صورتی بی‌روح و متحجرانه از آن باقی می‌ماند. علما و فقها البته بهتر می‌توانند در اين زمينه‌ی خاص اظهار نظر کنند (حضرت ياسر کجايی؟) که لباس (و حجاب) برای مرد و زن نباید اسباب شهرت شود. يعنی اگر نوع پوشش، آدمی را در يک جامعه انگشت‌نما کند، انتخابِ آن نوع پوشش، از نگاه فقه و شرع هم محل اشکال است. يعنی ديگر آن حُکم هم از موضوعيت می‌افتد. اين‌جاست که حجاب، به ضدِ خودش بدل می‌شود. می‌توان البته احتجاج‌ کرد که در يک جامعه‌ی جهانی شده و کلان‌شهری مثل لندن یا نيويورک که همه‌ نوع آدمی پيدا می‌شود و زنان محجبه‌ی فراوانی در اين جامعه هستند و ديگر «انگشت‌نما»‌ شدن از موضوعيت می‌افتد، چه حرجی بر کسی است که محجبه باشد؟ حرفِ متينی است، هر چند برای من نه دليل است و نه حجتی محکم و خدشه‌ناپذير. من به تالی فاسدهای اين سخن عجالتاً کاری ندارم. قصدِ من هم از نوشتن اين يادداشت‌ها، حکم بر کشف حجاب يا حکم بر الزام حجاب نيست (و توضيح هم داده‌ام که چرا بر گرفتن هر کدام از اين دو موضع، نه مرا متدين‌تر می‌کند نه بی‌دين‌تر). تمام شقوق ممکن را طرح می‌‌کنم که حتی الامکان هيچ موضعی ناگفته نماند.

يکی از مشکلات ورود به اين بحث اين است که عمده‌ی کسانی که با شور و حرارت بدان می‌پردازد، از پيش گویا تصميم‌شان را گرفته‌اند و هيچ وقت قرار نیست رأی‌شان را عوض کنند. سر و گوشی آب می‌دهند که فقط ببينند چه خبر است! عده‌ای به دنبال لقمه‌ای جويده هستند که بالاخره حجاب داشته باشيم يا نه؟ محجبه نبودن آيا خلاف دين و ايمان است يا نه؟ اين نوشته‌ها نه مدعی پاسخ دادن به اين جنس سؤال‌هاست و نه اساساً برای حل مسأله‌های فکری مردم است. اين‌ها دغدغه‌های ذهنی من هستند و و مطمئن‌ام کسان ديگری هم هستند که همين دغدغه‌ها را دارند. تا درباره‌ی آن‌ها حرفی نزنيم، هر تصمیمی که بگيريم يا هر موضعی که اتخاذ کنيم، به تقليد بوده است يا به عادت. تازه با افزوده شدن آگاهی‌های تازه، در مقامی واقع می‌شويم که هميشه در معرض بازنگری ديدگاه‌های خود واقع می‌شويم.

تا اين‌جا، اين هم يک قدم ديگر در پيش بردن بحث. ادامه دادن این بحث به نظر من بسيار مهم است. می‌شود کماکان موافقان و مخالفان حجاب، ديدگاه‌های خودشان را داشته باشند و هر گروه «لکم دينکم و لي دين» بزند و بر باور يا اعتقادِ خوگرفته‌ی خود پا بفشارد. و می‌شود هر دو گروه گفت‌وگو کنند و دلايل موافق و مخالف طرح شود. انتخاب البته با خودِ طرفین است. رأی من البته به سادگی اين است و آن را تکرار کرده‌ام چند بار که: داشتن يا نداشتن حجاب، دخلی به ايمان و دين‌داری ندارد و ارتباطی به رستگاری يا سعادت عقبای کسی ندارد. به همين سادگی. و البته برای اين‌ها دليل هم هست. پاره‌ای از دلايل‌ام را آورده‌ام. اگر لازم باشد باز هم بدان‌ها خواهم افزود. انتظار دارم از دوستان اهل فضلی که در اين زمینه خوض و غوری کرده‌اند، در اين بحث مشارکت کنند و هر خطا و زَلّتی که در اين ملاحظات می‌بينند گوشزد کنند.

  1. پنگوئن says:

    من سه پستی که درباره حجاب نوشته ای را امروز یکجا خواندم.
    اول از همین پست شروع کنم: بند ۲ به نظر من بسیار توضیح لازم و ضروری بود و تا قبل از خواندن آن مهمترین نقد من به تو مربوط به همین موضوع بود!
    اما درباره بند سه به زبان ساده بگویم در دفعه اول مطالعه از آن هیچی نفهمیدم! به قدری جملات را پیچانده ای که سر و ته ماجرا در هم قاطی شده است! اما با مطالعه مجدد فکر کنم تا حدی منظورت را متوجه شدم (تاکید کنم تا حدی!).
    ولی اگر بخواهم نظرم را درباره حکمتِ حُکم که برای حجاب گفته ای بگویم، فکر کنم تا نیمه راه با تو موافق باشم. تا آنجا که من فهمیدم تو با پیش کشیدن مسئله ایرانی بودن حجاب قصد داری به حکمت طبقاتی استفاده از حجاب در میان ایرانیان اشاره کنی و مدعی هستی هنگامی که حجاب وارد اسلام شد برای مقابله با آن حکمت طبقاتی، بحث ایمان را به وسط آمد تا تمایزی (حداقل ظاهری) میان زن اشراف و زن برده نباشد.
    اگر تا اینجا را درست فهمیده باشم که تقریبا با همدیگر هم عقیده هستیم.
    یک سوال مهم: اساسا چرا خداوند به پیامبر گفت که به زنانی که «ایمان دارند» بگو تا حجاب داشته باشند؟
    دقت کن روی بحث ایمانش تاکید دارم. از اینجا به بعد وارد بحث جامعه الف و وضعیت ب و حکم ج می شویم.
    تا آن حدی که من متوجه شدم، حکمت حکم را در مبارزه با دید طبقاتی در جامعه می بینی و به همین دلیل هست که امروزه چون که آن نظام سفت و سخت طبقاتی از بین رفته و اصلا مفاهیم طبقاتی دچار دگرگونی اساسی شده است و به عبارتی؛ دیگر آن وضعیت در جامعه وجود ندارد تا برای آن حکمی وجود داشته باشد.
    خوب اینجاست که به نظر من بحت «ایمان داشتن» مطرح می شود. اگر حکمت آنطور که می پنداری باشد چرا خداوند بایستی اساسا حکم حجاب را وارد اسلام کند و برای آن را فقط برای مومنین لازم بدارد. مثلا اگر فرضا به زنان مومن دستور داده می شد که حجاب نداشته باشید هم همان حکمت شما مدنظر قرار می گرفت و هم حکمی بود که امروز اصلا احتیاجی به صحبت درباره آن دیگر وجود نداشت. خوب اگر بحث مومن و غیر مومن باشد که همانطور که آن روز هم وجود داشته امروز هم وجود دارد.
    به نظر می آید در تشخیص حکمت به اشتباه رفته اید یا تمامی حکمت های دخیل در صدور حکم را در نظر نگرفته اید.
    به هر حال به طور قطع می دانی که بسیاری از ظواهر آداب اسلامی از فرهنگ های پیش از خود گرفته شده است و این شباهت ظاهری هیچگاه به معنای شباهت معنوی آن ها نیست.
    اما در مورد شدت و غلظت ماجرا هم با تو موافقم. من خیلی در بحث تاریخ اسلام عمیق نیستم اما تا آنجایی که اطلاع دارم شواهئ بسیاری وجود دارد که این شدت و حدتی که برخی فقها برای حجاب ذکر می کنند هیچگا در گذشته وجود نداشته است.
    در مورد بند چهار هم که دیگر باید از فقها پرسید!!!
    خیلی علاقه مندم تا اگر مستندات تاریخی و نقلی و عقلی دیگری برای طرح و بسط این موضوع داری در اینجا ارائه بدهی تا ما استفاده کنیم …
    *******************
    ممنون. خيلی خوب است. در يادداشت‌های بعدی سعی می‌کنم بعضی از اين نکات را توضيح بدهم. چيزهای تازه‌ای هم به آن خواهم افزود. درباره‌ی حکمتِ حکم حجاب هم حرف زياد است. به تدريج که بيشتر بنويسم جوانب بحث آشکارتر خواهد شد.
    د. م.

  2. ماهگون says:

    سلام.
    حجاب اگر بعنوان پوشش بدن و پنهان کردن نقاط خاصی از بدن باشد عموما بعنوان یک اصل غیر قابل انکار از سوی جامعه ی مدنی پذیرفته شده است. و در همه جای جهان کم و بیش حتی در قبیله های دور از تمدن رعایت میشود. چرا که نداشتنش هیجانات و غرایضی را بیدار میکند که جای آن در ملاء عام و در روابط اجتماعی نبوده و باعث اخلال در وظایف اجتماعی میگردد.
    مثلا در دموکراتیک ترین کشورها هم کسی بدون پوشش و لخت مادرزاد نمیتواند در ملاء عام ظاهر شود و باید آلت تناسلی خود را بپوشاند. چرا؟
    زنان باید سینه های خود را بپوشانند. چرا؟
    معلم مرد نمیتواند با شورت(سکسی ) و یا معلم زن نمیتواند حتی با شورت و سینه بندی که نقاط شهوتزای بدن او را میپوشاند سر کلاس درس برود.
    چرا؟ بنابراین از لحاظ معنایی حجاب توسط تمامی جوامعی مدنی مورد تایید است.
    اما از سویی حجاب به ضرورت ساختارهای اجتماعی در اقصی نقاط جهان با هم فرق میکند و متنوع است و حدو حدود آن کم و زیاد دارد.
    و البته علت وجودی و ماهوی و ریشه ی پذیرش حجاب هم در مدنیت است.
    میزان حجاب با توجه به این مدنیت اگر در نقاط بدوی باشد کمی بیشتر و اگر در نقاطی دارای سبقه ی قانونی و ساختار اقتصادی و اجتماعی مدرن تری باشد کمتر است. و البته هیچگاه حذف نمیشود.
    یعنی مقداری حجاب متعارف برای تحریک نکردن قوای شهوانی و عدم اخلال در ورابط و وظایف و تکالیف اجتماعی ضروری و لازم است.
    حالا بحث بر سر میزان آن است که چرا مرد و زن ایرانی باید از حجاب بیشتری برخوردار باشند و خصوصا چرا زن مسلمان ایرانی باید روسری و چادر داشته باشند. خب به نظر من غلضت این نوع حجاب از یک تحمیل حکومتی ناشی از تثبیت مردسالاری و حکومت دیکتاتورها در طول تاریخ ناشی میشود که البته به نظر حقیر کج فهمی ها ی ناشی از ریشه های دینی آن را تشدید کرده است. یعنی جلوگیری از تعرض زورمداران جوامع بدوی ( دور از تمدن) در زمان اعراب باعث رعایت حدی از حجاب و پوشش شده است که در طول تاریخ دگم اندیشان و دیکتاتور مآبان تمامیتخواه به دلیل اینکه همیشه کاسه های داغ تر از آشند بدون درک معنای واقعی حدود پوشش منطقی و معقول بر میزان و غلضت آن افزوده اند. البته شاید تعداد نادری از فقها که درک متعادلی از عرف و قواعد مکانها و زمانهای متنوع دارند به ضرورت ساختار غیردموکراتیک و ناامن اجتماع سنتی همچنان به حداقل این حدود شامل روسری و چادر پایبند بوده اند که در صورت برقراری حکومتی دموکراتیک که امنیت بشر را در جامعه ی مدنی پاس میدارد در آینده از این غلضت اعتقادی خود بکاهند و حتی روسری را ضروری ندانند. نادیده نباید گرفت که ضروری دانستن حدودی از حجاب به قانوگذاران جوامع مدنی بستگی دارد. و این قانونگذاران در تمام دنیا به حدودی از آن قائلند. نهایتا حجاب در معنای عام آن بعنوان پوشش بیش از حد معمول، به معنی برحذر داشتن زن و مرد از تحریک و ایجاد اختلال در وظایف اجتماعی است و در معنای خاص آن برای زن مسلمان ایرانی و یا غیر ایرانی به منظور پیشگیری از مورد تعرض قرارگرفتن از سوی مردی است که از زور بیشتر برخوردار ا ست و میتواند به امنیت زن تعرض کرده و بر تعادل و امنیت خانواد گی و اجتماعی تاثیر سوء بگذارد.
    در چنین رویکردی به دلیل وجود ناهنجاریهای اجتماعی در فرهنگ بیمار( که ریشه در دیکتاتوری تاریخی- بومی دارد) غلضت حجاب از حدود معقول و انسانی فراتر میرود و بصورت یک تابو در می آید.
    بنابراین نفس حجاب و پوشش در جوامع مدنی مورد پذیرش همگان است و تنها نوع و میزان آن در جوامع مختلف به غالب بودن ناهنجاریهای فرهنگی و حکومتهای مطلقگرا و تمامیتخواه و دیکتاتور وابسته است.
    امید که با استقرار دموکراسی و دست شستن مدعیان الوهیت و مطلقگرایی و دگم اندیشان دینی از حکومت حق بر باطل، که کلیشه وار تحت عنوان دین همچنان چون اسلاف خویش به بت پرستی مشغولند و در حکومتی که بر آن تکلیفی ندارند مشرکانه اصرار می ورزند شرایط برای متعادل شدن حجاب در این مرز و بوم فراهم آید تا به تناسب و اقتضای هنجارهای جامعه میزان پوشش متعادل شده و اختلالی در روابط مدنی جامعه ایجاد نکند.
    به نظر حقیر مسلما در چنین جامعه ای چیزی به نام روسری و چادر وجود نخواهد داشت.

  3. سياوش says:

    در پست دومتان راجع به حجاب سوالی طرح کرده اید : اسلام با مسلمان‌ها چه فرقی دارد؟ نمی‌شود گفت که اسلام يعنی همين مجموع مسلمان‌های طول تاريخ؟
    جواب من این است : نه خیر نمی شود ! چون اسلام یک برنامه مدهبی برای تقرب به خدا است و خود برنامه را که نمی شود با کاربران آن یکسان دانست . مثل اینکه بگوییم ویندوز همان من و شماییم !! ویندوز ویندوز است و من و شما من و شما هستیم . اسلام کامل آدم را در یک تقرب صد در صدی می خواهد و همه مسلمانان شاید روی هم به یک تقرب ده درصدی هم نرسیده باشند . به نظرم اصلا شما برای این موضوع اهمیت قایل نیستید که قصد اسلام کلا تقرب به خداست . لابد فکر می کنید قصد اسلام فقط این است آدم را به امن و رفاه برساند ؟ اگر بساط امن و رفاه از دنیا برچیده شود بساط ماهوی ترین بنیاد اسلام یعنی تقرب برچیده نمی شود. موضوع خدا و تقرب را پشت گوش نیاندازید .
    ******
    من با شما موافق نيستم. اسلام با مسلمان‌ها فرق دارد. علاوه بر شواهد تاريخی، دلايل معرفت‌شناختی و فلسفی زيادی هم بر این مدعا هست. تقرب به خدا هم خود محل بحث و مناقشه است. چيزی خواهم نوشت در توضيح نظرم.
    د. م.

  4. سياوش says:

    خیلی خیلی مشتاقم که سوال پنج پست پیشتان را – که گویا در این فاصله هم جوابش را یافته اید و برایتان تبدیل به اعتقاد شده – را به من هم بگویید و برای من هم ثابت کنید چگونه اسلام همان مسلمانان است . واقعا مشتاقم شما را به زحمت انداخته و برایم پاسخی فراهم کنید .
    *********************
    دوست عزيز،
    نخست اين‌که نظری که من دارم چيزی نيست که در فاصله‌ی پنج پست به آن رسيده باشم. نه تنها بنده، که هر کسی که درهای ذهن‌اش را نبسته باشد و از تغيير و تجديد نظر استقبال کند چنين است. انديشه اگر تغيير نکند، می‌پوسد. تغيير هم لزوماً به معنی نفی و طرد محض هر آن‌چه قبلاً بود نيست. نکته‌ی دوم اين‌که نظر بنده، «اعتقاد» به معنای ايمانی – که علی الظاهر مراد شماست – نيست. نظر است. نظر هم هميشه در معرض تغيير است. هر استدلال قوی‌تری که بتواند سست‌اش کند، برنده است. اين گوی و اين ميدان. لابد نظرهای ديگر،‌ مرا متقاعد نکرده‌اند. نکته‌ی بعدی هم این است که من قرار نيست چيزی را «برای شما ثابت کنم». آن‌چه من از لحن و مفاد چند نظر شما می‌فهمم اين است که شما مايل هستيد بحث را به مناظره و جدل بکشانيد تا مشهود شود شما بر «حق» هستيد يا من. من به اين تقسيم‌بندی باوری ندارم. دنبال جدل هم نيستم. نظر من هم نظر شخصی من است که همراهان فراوانی دارد و تنها من نيستم که بر اين باورم. لذا، اگر قرار را می‌خواهيد بر اين بگذاريد که این باور را نفی کنيد، می‌توانيد از ابتدا با تمام کسان ديگری شروع کنید که اين نظر را دارند. چه انسان عادی باشند مثل من و چه فيلسوف و نظريه‌پرداز و چه و چه. دليل اختلاف هم البته آشکارا روش‌شناختی است. روشِ شما – اگر قايل به روش و پای‌بند به روشی باشيد – علی‌الظاهر بسيار پوزيتويستی است؛ يعنی اسلام يک واقعيت و حقيقت شناخته شده و ثابتی دارد و ذاتی دارد که برای همه به شيوه‌ی يکسانی قابل درک و فهم است. در اين نگاه، طبيعی است که اسلام و مسلمان‌ها دو چيز نيستند بلکه ربط مضمونی و مفهومی بسيار نزديکی با هم دارند. نگاه من به سادگی اين نيست چون اول بايد برای اسلام، ذاتی قايل باشيد که من به راستی نمی‌دانم «ذات» اسلام چی‌ست؟ ذات از نظر که؟ چه کسی می‌گويد ذات اين است و آن نيست؟ و ده‌ها پرسش مشابه ديگری که آدمی برای پاسخ به آن‌ها به تکلف‌های بسيار می‌افتد. اميدوارم در همین حد برای شما کفايت کند.
    تکرار می‌کنم که وقتی می‌گويم نظرم را می‌نويسم، به قوت و صراحت آن‌چه در ذهن دارم، به قصد متقاعد کردن، مجاب کردن يا از ميدان به در کردن شما نوشته نمی‌شود. به طريق اولی، وارد بحث و جدل با کسی برای تغيير دادن نظر و انديشه‌اش نمی‌شوم. من نظر خودم را گفته‌ام و همين کافی است.
    د. م.

  5. سياوش says:

    شتاب نکنید . حدس نزنید . با خونسردی پرسش و پاسخ را دنبال کنیم . کم مانده سماحت از کف بدهید و بگویید : برو جواب سوالت را جای دیگر بگیر و خدا روزی ات از محاجه را به جای دگر حواله کند . یا بگویی برو برادر اعصاب ما را سر چراغی خورد نکن . اما خشمت ته مطلب ته کشیده . حال آن انتها را بهتر می پسندم . حرفت حساب تر و واقعی تر است . اینکه کدام ذات ؟ چه ذاتی ؟ حرف کی ؟ که گفته است برايم مفهوم تر است این خوابالودگی و غریب شماری را می شناسم . درد مشترک است . از دوری پیدا می شود . هر چه دور تر شوی ریز تر می شود . غریب و غریب تر می شود … سوالم حالا چیز دیگر است ؟ … اگر در ذات اسلام سوال داری از ذاتش شروع کن برو جلو . مانند علاقمندان فلسفه ی قرن بیستمی و بیست و یکمی نباش که از ترس عقب افتادن هیچگاه اول فلسفه را نخواندند يا درهم و برهم خواندند. اگر پژوهشگری هستی که نه کار به سلب دارد نه ایجاب . نه محبت دارد نه بغض . برو از اول بخوان . باب دندان روز خودت را به زحمت نینداز . حالا به نظرم بهتر است بجای احکام دینی درباب ماهیت و ذات اسلام تحقیق کنی . تحقیق برای دانستن . نه سلبی نه ایجابی . اینگونه فرزانه تری .
    *******************
    برادر،
    ظاهراً کار من و شما تمام است. از آن‌چه حضرت‌تان نوشته‌ايد بر می‌آيد که پيشاپيش جواب خيلی سؤال‌ها را داريد و در زمره‌ی واصلان به دریای حقيقت‌ايد. مشی بنده البته اين نيست. تمام آن‌چه من از شما خواندم از جنس اندرز و نصيحت بود (و تلويحاً اين‌که بنده به زعم شما همه چيز را نصفه نيمه خوانده‌ام يا از اول‌اش نخوانده‌ام؛ هر چند از فحوای همين‌ها هم بر می‌آيد که نه اول‌اش نه آخرش برای شما وزنی ندارد). قرار است با هم بحث کنيم و تبادل نظر يا تعيين تکليف و داوری و طعنه؟ جملاتی نگوييد که نشود هر جوری، هر جايی برای هر کسی مثل واعظان خواند. اين‌جوری باشد من هم می‌توانم خطاب به شما بگويم که: «حالا به نظرم بهتر است بجای احکام دینی درباب ماهیت و ذات اسلام تحقیق کنی . تحقیق برای دانستن . نه سلبی نه ایجابی . اینگونه فرزانه تری .». نه؟ يعنی چه که اين را از اول نخوانده‌ايد (يا مثلاً اين مالِ آن فلسفه است و چه و چه)؟ در برابر استدلال اگر استدلال داريد بفرماييد. گردن بنده از مو باريک‌تر. ولی بحث را تحويل نکنيد به جدل.
    د. م.

  6. سياوش says:

    با اینکه به دستاویز تاخت و طعنه های کم جان بنده قصد خروج از ساحت پاسخ كرده و هر چه خواستید بار بنده نموده اید مع ذلک همچنان مایلم بدانم اعتقاد موقتتان ( یا نظرتان ) راجع به این که اسلام همان مسلمانان است چیست؟
    ****************
    قسمت اول‌ سخن‌تان که «جدل» است و ادامه‌ی بحث و مناقشه. قسمت دوم‌اش هم پرسش نيست اصلاً. مثل اين می‌ماند که به مسلمانی بگوييد «مایلم بدانم اعتقاد موقتتان ( یا نظرتان ) راجع به این که محمد رسول خداست چیست؟». قضيه خيلی ساده است. من معتقد به ذات و گوهر نيستم برای دين اسلام. اسلام را مسلمانان و تاريخ‌اش ساخته‌اند. اين خلاصه‌ی باوری است که من دارم. مقصودتان اگر استدلال است که چرا چنین باوری دارم در يک بند پاسخ به شما نمی‌گنجد. بحث‌اش مفصل است. من هم اولين نفری نیستم که اين نظر را دارد. پس اجازه بدهيد اين‌که چرا من قايل به ذات و گوهر برای اسلام نيستم (اين البته به اين معنا نيست که اسلام يک چيز بی‌معنا و هويت و فاقد هيچ واقعيت و عينيت باشد). من اسنشاليست نیستم. در همين حد. اگر پاسخی که می‌خواهيد اين است، فبها. ولی اگر دنبال نتايج ديگری هستيد و بحثی را ادامه می‌دهيد جدی‌تر از این و در سطحی دیگر، عجالتاً بنده فرصت شرح و بسط ندارم. مجالی حاصل شد، بعداً بيشتر می‌نويسم. ساحت پاسخ هم، دوست عزيز، ادبی دارد و مقامی. آدم هر وقت نظری می‌نويسد و بحثی را پيش می‌کشد، اگر قرار باشد مدام مشغول پاسخ‌گويی با شبهات باشد، از کار خودش باز میماند. عرض کردم، مراد بنده متقاعد کردن شما يا هيچ کس ديگر نيست. نظری است و بس. دغدغه‌های ذهنی بنده است. بعضی چيزها را عقل من نمی‌پذیرد. همين.
    د. م.

  7. لیلا says:

    سلام
    بحثتون رو کامل خوندم ولی دیدگاه لیلا احمد تااینجای بحث صرفا ثابت می کند حجاب یک پدیده ماقبل اسلامی هم بوده است اما اینکه اسلامی نیست رو نتیجه نمی دهد به نظرم .
    یعنی به نظر شما احکام امضایی اسلام ، اسلامی نیستند و نمی توانند معرف هویت اسلامی افراد باشند؟

|