۳

رمزِ کلمات و تومارِ وجود

Print Friendly, PDF & Email
زياد مشغولِ آن عنوان پر طمطراق بالا نشويد! مقصودم سرراست‌تر از اين‌هاست. دقت کرده‌ايد که گاهی اوقات آدم با کلمه‌ای، حرفی، نوايی، نغمه‌ای، نگاهی و لحنی زیر و رو می‌شود؟ گاهی آدم تلنگری می‌خواهد. شکلی، حرفی، صوتی، برق نگاهی حتی، ممکن است حال‌اش را پاک دگرگون کند. نمی‌دانم اسمِ اين حالت دقيقاً چی‌ست، ولی يک چيزی است که خيلی تأمل برانگيز است.

بعضی وقت‌ها، قرآن می‌خوانم و می‌شنوم و دو سه آيه تمام ارکان وجودم را می‌لرزاند. گاهی بيتکی پريشان‌ام می‌کند. گاهی يک بخش از آوازی از شجريان (حتی يک تکه از يک گوشه‌ی خاص يا يک تحرير به خصوص) اشک‌ام را در می‌آورد. بعضی اوقات هست که آدم مثلاً قرآن می‌خواند و با تأمل و آهسته و پيوسته چيزی را می‌فهمد و می‌خواند و می‌نوشد. آن وقت حسابی ديگر دارد، اما مستقل از اين وضعی که می‌گويم نيست. يک چيزهايی در ذهنِ آدم، در مغزش و در روان‌اش هست که پس‌زمينه و بستر فهم بسياری چيزهاست. شايد کمی اغراق‌آميز به نظر برسد، ولی وجود و درون مخاطب و مستمع اگر پر باشد، چه بسا نياز چندانی به گوينده و خطاب‌کننده نداشته باشد. اين‌جاست که مخاطب به گردِ خود می‌تند. و اين حال، حالی است برای مقامِ جذبه. همان که اقبال لاهوری می‌گفت:
نظر به خويش چنان بسته‌ام که جلوه‌ی دوست
جهان گرفت و مرا فرصتِ تماشا نيست!
يا همان که مولوی می‌گفت:
چنان در خويشتن غرق‌ام، که معشوق‌ام همی‌گويد:
«بيا با من دمی بنشين»، سرِ آن هم نمی‌دارم!

اين‌ها به معنی نفی خطاب‌کننده و گوينده نيست. اين‌ها معنای‌اش عزلِ بيرون به نفعِ درون نيست. من فکر می‌کنم مهم است آدم تأثير اين عوامل را در فهم‌های‌اش به رسميت بشناسد و بداند که این ذهن و روانِ انباشته‌اش چگونه پرده می‌افکند بر درک و شناخت‌اش از هستی و پيرامون‌اش. شايد اين فهم و شناخت چندان قرينِ «واقعيت» نباشد. چه بسا واقعیت فاصله داشته باشد با اين درک‌ها (حال اين درک‌ها مقطعی و لحظه‌ای باشند يا پيوسته و تومارگونه). اما به رسميت شناختنِ شأن اين مداخله‌ها، آدم را در شناخت‌ِ خودش آگاه‌تر می‌کند. اين پر بودن و خالی بودن ذهن و ضمير آدمی، خیلی در تعيينِ جهتِ‌ او نقش ايفا می‌‌کند. شايد حالِ مولوی همين است که گفته است:
من ز بسياریِّ گفتارم خمش
من ز شيرينی نشستم روترش

  1. Syd says:

    I couldn’t find the time to read your latest logs, but I’ve assumed you had an unforgettable day in last Saturday.
    This crazy laptop doesn’t have Farsi fonts, anyway I can imagine your feeling on that I time, that is hard to explain and share it with others. Should be there and touch those individual minutes by your heart, should be there and sip each moments of it like a drunk who knows the value of the last drops of his shut.
    I hope you didn’t forget your friends on that time….
    Wish the best for you and wish to have lots of Deedar-e- Yar.

  2. Anonymous says:

    و او چنان در من است که نمیدانم من اویم یا او من است

  3. علیرضا says:

    با این پستت خیلی حال کردم.
    زنده باشی!

|