۶

اتفاق را

کم‌گوی شده‌ام و کم‌نویس، اما معنایش این نیست که هیچ‌ام در درون نیست. تگرگی هست، دردی هست . . . مرگی هم البته هست! در راه که می‌آمدم با خودم می‌گفتم که:
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم!
هنوز دست غم بر ارکان وجودم دراز است، هنوز! هنوز تیشه بر ریشه‌ام می‌کوبد. روزی این غم می‌کشدم! هزاران بار گفتم که:
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
تا در میکده شادان و غزلخوان بروم
اما کو شادی، کو غزل؟ مجال غزلخوانی نیست! در این هجوم فتنه‌ها تنها می‌توان در خویش فروریخت و شانه‌های دل‌ را در سکوت لرزاند. همین! از این است که بغض‌ها نمی‌شکنند. از این است که غم‌های عظیم‌تر را نهان باید کرد. اما . . . الهی! دلی ده که آتش هوای تو در آن بود و زبانی ده که جز به کار ثنای تو نیاید!

  1. kamen گفت:

    ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم غم هجران تُرا، چاره ز جایی بکنیم
    دل بیمار شد از دست، رفیقان مددی تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم……..
    دلم از پرده بشد، حافظ خوش لهجه کجاست تا به قول و غزلش ساز و نوایی بکنیم
    دل قوی دار…..

  2. DayDaD گفت:

    There is nowhere you can hide! waiting for the hurricane

  3. نبینم! نشنوم! نخوانم! چرا چنین؟
    راستی داریوش جان هم از تغییر رنگ مختصر سپاس، هم این که صفحه ی کامنت ها را دیدی؟ خط سفید رویش دیده نمی شود!

  4. syd گفت:

    فکر می کنم شادی داره می یاد اونجا. به همتون خوش بگذره.
    قربانت

  5. حامد گفت:

    کاشکی ملکوت هم چند تا emotion داشت تا من راحت یه ماچ برات میفرستادم.به هر حال با این همه کمبود امکانات میبوسمت جیگر!!!
    مراتب چاکری بنده رو خدمت سلطان بانو نیز برسانید.

|