۶

از خاک تا افلاک

بشنوید ای باد و باران . . . شده است که حیران میان آسمان و زمین گوشه‌گوشه‌ی جهان را در جست‌وجوی‌اش باشید؟ درد عظیم‌تر من از آن است که در کنار من است، با من است،‌ حاضر است و موجود، اما درد استخوان‌گداز دوری‌اش ریشه‌ام را می‌سوزاند! امشب بی‌بهانه دل‌ام پرپر می‌زد برای‌اش. مو به مو دارم سخن‌ها، نکته‌ها از انجمن‌ها! چه انجمن‌ها که ندیدیم! از انجمن اخوان‌الصفاء بگیر تا انجمن پریشان‌حالان عاشق و دلبردگان زمانه‌ی ما! شمع خود سوزی چو من،‌ در میان انجمن،‌ گاهی اگر آهی کشد دل‌ها بسوزد! نمی‌دانم از چه رو قصد آزردن ما دارند این خلایق؟ یک چنین آتش به جان،‌ مصلحت باشد همان، با عشق خود تنها شود،‌ تنها بسوزد! امروز غروب برای هادی می‌گفتم که مردمان به چه جرأتی صدق ارادت ما را در ترازوی هوس خود می‌نهند و ایمان عشق را به آلودگیِ خیال خود می‌سنجند؟! منِ خونین دل را از چه رو به تازیانه‌ی ملامت می‌رانند؟ اینجا حدیث یار و اغیار در میانه نیست. حکایت اخلاص است که در شمار می آید. و این سری است که میان من، نه میان ما،‌ و اوست. هم او که از فراز آسمان‌ها دستی دراز کرد و دو سرگشته را که هیچ ربطی به هم نداشتند در کنار یکدیگر نشاند! هم او که مصداق جوشش و کششی دریایی و شوری آذرخش آساست. هم اوست:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم!
ما اگر پیریم و گر برنا،‌ مرد غوغاییم و طوفان‌ را پای‌ می‌فشاریم. قرن‌هاست که همراز ملامت بوده‌ایم. قرن‌هاست که پنهان ره سپرده‌ام،‌ از صورتی به صورتی و از قبایی به قبایی! از دیاری به دیار و از خاک تا افلاک! دانم که به این‌جا هم نخواهیم پایید. نشان پا هم از خود نخواهیم گذاشت بر پهنه‌ی خاک:
در نیابد جست‌وجو آن مرد را / گر چه بیند رو به رو آن مرد را
هنگامه‌ی رقصی است افلاکی که:
رقص تن در گردش آرد خاک را / رقص جان بر هم زند افلاک را

  1. وحيد گفت:

    قدر این هجران را بدان که به یقین این حال خوش را ، ولو جانگداز و استخوان سوز، دیگر هرگز در وصل پیدا نخواهی کرد.
    خالی از لطف نبود اگر هر بار که صدای روی صفحه را عوض می کنی همان جا کنار دکمه play و stop یا هر جای دیگر اسم تصنیف و خواننده اش را هم می نوشتی. همه، صدای همه کس را نمی شناسند.
    موفق باشی

  2. داريوش گفت:

    وحید جان! ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی؟ این هجران که من از آن می‌گویم با آن که تو تصور کردی زمین تا آسمان فرق دارد. آن که تو پنداشته‌ای از جنس دیگری است و جای خود را دارد.

  3. ساغر گفت:

    آری وحید خان. جناب ملکوت راست می گویند. آنکه شما اندیشیده بودید از جنس دیگری بود. این همراه من اگر کلامی از آن نوع که شما پنداشته اید نوشت جای شگفتی داشت! 🙂

  4. شهاب گفت:

    سلام!
    مطلب قبلی‌تان دربارهء حدیث وب‌لاگ‌نویسی حرف دل من هم بود که در بیان تو چه خوب پیچیده شده!
    صاحب ارض ملکوتا! چندان که خبر داری «حلقهء ملکوت» نام‌زد برگزیدهء هیأت داوران مسابقهء وب‌لاگ‌های فارسی‌ست. چه بسا انتخاب برگزیده هم باشد. از این رو چه خوب است به مراسمی که برای آشنایی، دوستی و تقدیر برگزار می‌شود، کسی را از حلقه‌نشینان به نماینده‌گی بفرستی. شنبهء آینده است به احتمال قوی و من به عنوان یکی از اعضای همان هیأت دعوت‌تان می‌کنم، هر چند قرار است تا همین امروز و فردا نامهء الکترونیکی رسمی سایت نیز برای‌تان ارسال گردد. اگر در این ارتباط مرا و یا دیگر دوستان برگزار کنندهء مراسم را خبری دهی، سپاس‌گزار خواهم شد.

  5. پرند گفت:

    تو چرا از ملامت مینالی پسر. ملامتی که نباید از ملامت بناله. تو مثل اون سازی که منتظر یک زخمه است تا صداش دربیاد و بعد حرفاش رو به این بهانه بزنه!
    گریه را به مستی بهانه کردم
    شکوه ها ز دست زمانه کردم

|