۹

وردهای جادو و رود تیمز

امشب با یکی از دوستان به گالری تِیت مدرن نزدیک بلک‌فرایر رفتیم. این گالری همان جایی است که عکس صفحه‌ی مصاحبه با عباس معروفی در شرق از آنجا گرفته شده بود. خورشید را اینجا شبیه‌سازی کرده‌اند و به همین شیوه دود و غبار و بخار را در هوا می‌پراکنند تا انعکاسی از هوا و آلودگی بیرون را اینجا نشان دهند. باری، بخشی از این گالری به آثار نقاشی نقاشانِ مدرن تعلق داشت که حقیقتاً از سطح شعور من بالاتر بود و من هیچ از آن نمی‌فهمیدم جز مشتی خطوط کج و معوج که همین‌طوری کنار هم قرار داشتند. انصاف می‌دهم که شعور من نرسید به درکش! اگر ایرادی هم در آنها هست حکایتِ دگری است. القصه، در بخشی از نمایشگاه، مجموعه‌ی اشیای کشف شده از لایروبی رود تیمز را به نمایش گذاشته بودند. هر چه که به ذهن‌تان برسد در آن میانه یافت می‌شد. از شیر مرغ تا جان آدمیزاد! اما یک چیز شدیداً توجه مرا جلب کرد: برگ کاغذ سپیدی که رویِ آن در آن بالا بسم‌ الله الرحمن الرحیم نوشته شده بود و در خانه‌هایی مربعی اعداد و ارقام و آیاتی درج شده بود. دقیقاً حرز و دعایی بوده است که به قصدی نوشته شده بود. می‌دانید که برخی از این ادعیه را به رودخانه یا آب روان می‌انداختند برای ادای حاجت یا شاید هم به دست آوردنِ دلِ محبوبی! داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم که کسی که این را به رودِ تیمز پرتاب کرده بود (که به احتمال قریب به یقین ایرانی بوده است)، چطور از لندن سر در آورده و باز هم این کار را کرده است؟! واقعاً آن نقاشی‌های مدرن که از فهم من خارج بود با این کارِ شدیداً سنتی که باز هم در اینجا از فهمِ من خارج بود برای من پدیده‌ای بود امشب!
یکی دو ساعت بعد جلوی ساعت بیگ‌بن بودم و ساختمان‌های پارلمان. برای اولین بار در این دو سال جلوی این ساختمان نشستم. پشت مجسمه‌ی چرچیل در آن هوای خنک شب بساطم را پهن کردم و همان‌جا به جای شام ساندویچی را که در کوله‌ام بود خوردم و محو تماشای مردمی شدم که مرتب از همدیگر و آن ساختمان عکس می‌گرفتند. برای اینکه از قافله عقب نمانم، من هم در همان تاریکی عکس بیگ‌بن را اسیر خانه‌ی دوربین کردم:
ساعت بیگ‌بن

  1. ehsan گفت:

    ببینم نمیشد عمر اون نوشته رو حدس زد؟ شاید مال عهد قاجار و … بوده!

  2. مهشا گفت:

    گمانم کار میرزا صالح شیرازی ست؛
    َشاید وقتی کالسکه‌اش بر سر راه اوکسفورد چپ شد , و آن شد که نباید نذری کرده … شاید هم آن دیگری تا دل مادام حاج عباس را به دست بیاورد و به بهانه‌ی گلسازی برای اهل حرم همایونی بیاوردش اندرونی محمد شاه تا رسم امیرکشی یاد مهد علیا بدهد.
    با این ادبیات قجری ملکوت بعید نیست کار قبله و ظهیر و ولی‌عهد هم باشد. نیک ببین شاید توطئه‌ی براندازی باشد.
    «D:)

  3. محمد گفت:

    داریوش عزیز
    نوشته هایت آرامم می کند، باز هم برایم بنویس.
    گفتی: ” اگر بشود نام واحه برآن نهاد”
    کمکم کن تا چنین شود
    کمتروقتی یکه از خوم ، تو، ملکوتییان وهمه کسانی که پا در واحه من میگذارند بسی شرمندهشوم!
    شاید نباید به خودم اجازه میدادم تا چنین جسورانه وارد عرصه ملکوتی تان شوم!
    من کجا و ملکوتتان کجا!!
    بخدا از فرش تا عرش فاصله هاست!
    و چه گستاخانه واحه اش نام نهادم!!!
    مرا ببخش!
    کمکم کن.
    اگر شد درش را تخته کن ، سردرش بنویس : اینجا “واحه” بود اما واحه نبود
    بخدا دیگه خسته شدم…خسته!
    اگر نوشته هایم بر روی کاغذ بود می دیدی که خیس ِ خیس شده!
    راحتم کن.

  4. nader گفت:

    سلام //خیلی وقت بود سر نمی زدم امیدوارم حالت خوب باشد

  5. ننه جون گفت:

    الهی پیر شی ننه !
    گنبذ این امام زادتون کجاس؟ عجب مناره‌ای داره هزار ماشالا. رفتی عوض ما زیارت نومچه ای بخون . دخیل هم ببند. شامتم سر وقت بخور، همین ۹ پنج دقه کم خوبه. راستی بگو یه مناره هم اون ور بزنن ، تنهایی صفا نداره. قربون امام رضای غریب و گنبذ و گلدسته‌ی طلاش. تو هم غریبی ننه! تنهایی! آخ ننه چشام تار می بینه قد و بالاتو. اشکام نمی‌ذاره. … ) ؛

  6. akram mohammadi گفت:

    bishtar tajob mikardid agar kesi ra as berlin mididid an werdh ra baratan be arabi ,almani ,farsi tarjome mikard.dastane derakhte gerdoye nasar karde begamanam dar lahijan”nima yushil “be yadam amad.

  7. نسيم گفت:

    سلام. فرصتی اگر دست داد به وبلاگ من هم سر بزنین. ممنون می شم.چون حسابی تنهام…

  8. سلمان علوی گفت:

    سلام. میشه به من بگین که آیا آقای سایه وبلاگ دارن؟ چطور میشه باهاشون تماس برقرار کرد؟ خوشحال میشم اگه به من جواب بدین

  9. صاحب زخمه گفت:

    باز هم که اینجا ساکته!!!
    باید فکری برای گریبان قبله هم کرد گویا ! (»-:)
    توی این دستگاه عریض و طویل، طبیب الملکوتی نیست تا ببیند در غیبت اهل حرم چرا قبله‌ی اهل ملکوت خاموش‌اند؟ زبانم لال شاید بغضی، شقشقه‌ی هدر نرفته‌ای، استخوان بوقلمون نوئلی در گلوی مبارک باشد. شکر خدا که خاشاک در چشم نیستند.
    گمانم فراق سلطان بانو ست. ساغر سلطان بی باده مانده و چشمه‌ی نوشتن خشکیده!
    (»-:)(»-:)
    )»-:(

|