۵

کهیرالملکوت!

قبله‌ی عالم باید هم درس و مشق را رها کنند و هم تدبیر سرحداتِ درگاه را! همین دیروز بود تشر زدیم به متمردین. گفتیم سبیلی تاب بدهیم و چشم غره‌ای برویم، شاید حساب کار دستشان بیاید. انگار نه انگار! این ظهیر جان صبح تا شب ورد گرفته است و همه از حشمتِ همایونی می‌گوید که برای اقتدار ما چنین می‌کند و چنان. آن وقت از شنیدن نام ولیعهدِ ما کهیر می‌زند! یعنی چه این اقوال سخیفه‌ای که بر زبان می‌رانید؟ طفلی ولیعهد. افتاده است در بلادِ غریب، میان پروسیان زبان نفهم. خودِ ظهیر هم گرفتار همین بلاست در ولایت پراگ ولی نمی‌دانم اینها چرا رعایت حال هم را نمی‌کنند. نازک خان هم که دو کلمه برایتان نوشت. دیگر غصه‌تان چیست؟ نکند می‌خواهید ملیجک و ببری برایتان بیاوریم؟ احتشام بارگاه همایونی را می‌خواهید با این جلف‌بازی‌ها خراب کنید؟ خدا سر شاهد است که این درگاه تا قیامِ قیامت رنگ ملیجک‌ها را نخواهد دید! عجالتاً ذات همایونی در حالِ خروج از اندرونی است. باشد تا بعد سراغتان بیاییم. کاری نکنید که حسابتان را به محتسبان درگاه بیندازند! مراقب اقوال و افعال‌تان باشید!

  1. مهشا گفت:

    یا سریع الحساب !
    گویا قبله ی عالم این شب قدری بدجوری هوس جوشن پوشی و بستن نامه ی تقدیر رعایا دارند ! تا سحر خدا عاقبت همه را به خیر کند…
    سبحان من لا یعتدی علی اهل مملکته !!!
    ای ملکوته «(:

  2. مهرگان گفت:

    منم مظلوم واقع شدم اینجا. دستور بفرمایید ملیح الملکوت خوش خنده را فقط شاد کنند و بخندانند.

  3. وليعهد گفت:

    قبله ی عالم به سلامت،
    بیخود نیست که به داشتن چنین قبله ای مفتخریم. مگر ما چه داریم جز همین قبله که درایتش اعظم المحاسن است. ولیعهدی هم البته آسان نیست ولی خود حضرت همایونی به نوعی اعلام نظر کردند که مقام ولایتعهدی الحق که برازنده ی ماست، نه ظهیر و نازک و آن دیگران.
    برای احراز مقامات باید فره ایزدی داشت. نان که نیست که هر رعیتی بخورد. خوب نان را همه می خورند، ولی ممالک محروسه ی ملکوت فقط یک قبله ی عالم دارد، یک ولیعهد دارد، و یک سلطان بانو دارد. دیگران هم البته هستند و محترم اند و باید نان بخورند و باید باشند که امورات بگردد و چه و چه و چه.
    ما امروز بسیار از درایت و اقتدار حضرت قبله ی عالم خوشحالیم.
    باقی باشد برای بعد، باید برویم در کمال امتنان خاطر استراحت کنیم.
    ولیعهد مغرور

  4. ظهيرالملکوت گفت:

    می‌دانیم که آلام و مصائب اخیر حضرت سلطان را از پرده خویشتن‌داری به در کرده است. خدا به سر شاهد است از امروز صبح کریمه والکاظمین الغیظ العافین عن الناس می‌خواندیم و در فراز می‌کردیم. چه کنیم؟ بیش از رعایا و شبه‌درباریان رعیت سیرت، حکمت قبض و بسط همایونی را اندرمی‌یابیم. دیگران در پی فرصت‌اند، نه حکمت، و روزی به روز خورند نه با سوز، و طاقت جفا ندارند و دل در گرو پادشا نه! پسر نوح هم که باشند طمع در کشتی نمی‌بندند و با بدان می‌نشینند. گریزی نیست جز شکیبایی تا سلطان معظم از حرارت بیفتد و سودای خلق لغت.
    امروز سجده طولانی کردیم و صلات مودع خواندیم. ظهیرها در طول تاریخ چنین بوده‌اند. و مگر خون ما رنگین‌تر است از آن جوی سرخی که از رگ‌های جد جلیل‌القدرمان میرزاتقی خان امیرکبیر در حمام فین جاری شد و قائم مقام‌ها و حسنک‌ها و دیگران. ما خواستیم چشم سلطان را به زعارت بوسهل‌ها و آقاخان نوری‌های زمانه باز کنیم مبادا و مگر، زبانم لال، تیر غیبی از آستین حرام‌لقمه‌ای مثل میرزا رضای کرمانی بر سینه کریم شاه بنشیند. در تاریخ این چیزها را بنویسند عیب دارد به خدا.
    ما البته نه نادم‌ایم و نه خائف، مترقبیم و مترصد. دل و دیده به توفان بلا سپرده، ترجیح می‌دهیم موساوار از مدینه خارج شویم. خداوند عاقبت ملک و ملکوت را قرین رحمت خویش کند که الحق کسی غم‌خوارتر از ما نداشت. اگر سلطان چنین می‌پسندد ما را چه یارای ماجرا؟
    ظهیرالملکوت بیابان‌گزیده

  5. وليعهد گفت:

    قبله ی عالم به سلامت،
    می بینید چه جوری با پنبه سر می برند؟ اینها غم خوارند یا هند جگر خوار؟ در سفر پراگ که بودیم مرغ ماهی خوار دیدیم قبله ی عالم، یاد شما کردیم که کاش بودید و می دیدید. بال بال می زنند و یکباره روی آب فرود می آیند و ماهی درسته را می دهند تو. ندیده بودیم. از بس توی حرم ماندیم پوسیدیم. الغرض، حال ما خوب است و مثل این است که داریم با دمب مان گردو می شکنیم. خدا سر شاهد است هروقت شما را در اقتدار و احتشام و افتخار می بینیم یک جورهایی شاد می شویم و خیال مان بابت ممالک محروسه ی ملکوت قرص می شود.
    دیشب قرص مان را نخورده بودیم، بد خوابیدیم. تا صبح از این دنده غلتیدیم به آن دنده. تا الاه صبح همین طور اوضاع می شد.
    اوضاع خوب است و شنیده ام ظهیرالملکوت از شهر متواری شده، حالا چه کاسه ای زیر نیم کاسه بوده، خدا عالم است، شما که البته خبر دارید. این بنده ی سراپا تقصیر بارها به سمع مبارک رسانده بودم که مراقب کاسه ها باشند. یکی از کاسه ها، همان کاسه ی گردنر قرمز کار روس که عکس گل سرخ بر آن نقش بسته چشم مان را بدجوری گرفته است. همانی که روی طاقچه ی سرسرای سلطان بانو یک گوشه افتاده و مثل این است که اصلا جلوه ندارد. دستور فرمایید آن را برای ما بگذارند کنار. نازک الملکوت چیزی نداند بهتر است. آخر از بچگی چشم مان دنبال آن کاسه بوده و خاطرات شیرین داریم.
    از خاطرات شیرین دیگرمان در سفر پراگ، ضیافت شام ظهیرجان بود که اسم شما را در آن ولایات غریب خوب در می کرد. خوش مان آمد. قدری حرف و حدیث هم شد، لاکن چون ما اهل سعایت و نمامی و این چیزها نیستیم، رها می کنیم. حالا که ظهیرجان هم سر به بیابان گذاشته، بهتر است سکوت کنیم. اما ظن دیگرمان می گوید که شاید ظهیر رفته باشد شکار. اخلاقش است. هروقت می رود شکار، می گوید رفته بودیم بیابان. آخر یک ران گوشت شکار چیست که آدم به خاطرش حاشا کند؟ بد می گویم؟ گوشت ندیده نیستیم، ولی خوب، گوشت شکار یک مزه ی دیگر دارد. آدم هوس می کند. گرچه ما هیچوقت هوسباز نبوده ایم و نیستیم و نخواهیم بود، ولی بوی کباب…
    چه می دانم. آدم ساکت باشد بهتر است.
    ولیعهد دانا

|