۲

حالِ بدِ پریشان…

چهار شب است که کابوس می‌بینم. خواب و آسایش ندارم. ظاهر ماجرا خیلی ساده و پیش‌ پا افتاده است و هنوز خودم نمی‌فهمم که چرا من از عهده‌ی هضم مسأله‌ای به این سادگی بر نمی‌آیم. بیش از آن‌که از دست مسببین این وضعیت احمقانه و تحقیرآمیز آزرده باشم، با خودم خشم‌ناک‌ام. از خودم دلخورم که چرا نمی‌توانم بگویم این‌ها همه هیچ بر هیچ است… حال‌ام را با موسیقی می‌شود (شاید بشود) فهمید. با این موسیقی که پخش می‌شود. اگر افسردگی مزمن دارید قویاً توصیه می‌کنم گوش ندهید!

  1. امین گفت:

    پیشنهاد بنده این است که ماجرا را بنویسید – حالا نه لزوماً اینجا و برای عموم، در یک دفتر خصوصی هم خوب است – نوشتن برای امثال ما در حکم دوا و بلکه شفای روحی است، حداقل از کابوس دیدن و موزیک آشویتس شنیدن بهتر می‏باشد! 😉
    در ضمن تم فهرست شیندلر (آهنگ اول) را خیلی دوست دارم. برای افسردگی مزمن هم خوب است اتفاقاً! مثل سرک کشیدن آفتاب از پشت ابرها و بوی بهار بعد از زمستان است برای من.
    ***********
    پیشنهاد خیلی خوبی است اتفاقاً. آری، جایی باید نوشته شود. برای خودم هم مهم است. ممنون. خیلی ممنون.

  2. hassan گفت:

    آقای محمدپور عزیز سلام لطفا سری به وبلاگ من بزن محتاج التماس دعایت هستم
    *************
    دیدم. مرحمت دارید. از غبار ما چیزی نمی‌آید. دست به دامان یکی بزرگ‌تر از من باید شد.
    د. م.

|