۱۵

ستیز بی‌خردی‌ها

چکیده
«مانند همه‌ی معیارها، آن‌چه که ذکر می‌کنم به شدت در میان مؤمنان «متدین» و مؤمنان «لاییک/سکولار» محل نزاع و بحث است. در هر دو حوزه، من از مؤمنان سخن می‌گویم تا از این تعصب نامنصفانه که «مؤمنان متدین به انتقاد علمی گشوده نیستند، در حالی که ذهن‌های سکولار لزوماً مدافع دانش علمی روشنگر هستند» پرهیز کنم. سکولاریسم – لاییسته در زبان فرانسوی – مؤمنان خود را داشت و هم‌چنان دارد، که از چالش‌های فلسفی، اجتماعی، روان‌شناختی و سیاسی باور و اعتقادشان، درست به همان شکلی که در مورد یک جامعه‌ی دینی وجود دارد، آگاه نیستند. این تقسیم‌بندی مانوی‌گونه‌ی میان مؤمنان سنتی محافظه‌کار و شهروندان مدرن، روشنفکر و مترقی یک دموکراسی پیشرفته‌ی لاییک/سکولار هنوز بر گفتمان‌های هر دو گروه ستیزه‌جو، کم‌تر و کم‌تر در جامعه‌‌های غربی اما بیش‌تر و بیشتر در بسترهای اسلامی، حکمفرمایی می‌کند.»
– محمد ارکون، «اسلام: اصلاح یا براندازی»؛ صص ۳۶۶-۳۶۷

متن
چند روز پیش، یادداشتی نوشته بودم درباره‌ی این جنجال تازه‌ای که – مثل بسیاری از جنجال‌های مشابه دیگر – فضای فکری فارسی‌زبانان را مسخر خود کرده است و در آن کوشیده بودم توضیح دهم که مهم‌ترین چیزی که در میانه‌ی این همه جنجال، میدان‌دار قصه است «بی‌خردی» و در واقع «بی‌خردی‌ها»ست؛ اما از انتشارش به دلایلی منصرف شدم تا اکنون. یادداشت صاحب سیبستان باعث شد همان نوشته را به شکل دیگری منتشر کنم.

چیزی که تقریباً در هیچ کدام از جوانب قصه ندیده بودم، مسؤولیت‌پذیری و شجاعت اخلاقی و عقلانی بود. به گمان من، کاری که شاهین نجفی کرده است – که اگر قرار باشد آن را وصف کنم چیزی نیست جز تفریح کردن فارغ‌دلانه،‌ هزل‌آمیز و بی‌خیالانه با چیزی که موضوع باور، اعتقاد، احساس و عاطفه‌ی عده‌ای است که با او و هم‌فکران و هم‌بازی‌های تفریح‌اش تفاوت دارند – کاری است از سر بی‌خردی و بی‌مسؤولیتی.

این بی‌خردی را البته گروه مقابلی که دست‌کمی از هم‌او ندارند، مضاعف می‌کنند و از سوی دیگری به عمق بی‌خردی می‌افزایند. تقاضای اعدام کردن و حکم قتل صادر کردن و فتوای فقیهی را جعل و دست‌کاری کردن، همانا از کسانی ساخته است که در وجه ایجابی و اثباتی هیچ هنر و فضیلتی ندارند و تمام حیات‌شان در ارتزاق از بحران و جنجال است؛ مهم نیست که اساس بحران پیش آمده وزن و اعتباری دارد یا ندارد. برای آن‌ها بدون شک مهم هم نیست که توهینی صورت گرفته باشد یا نباشد. کافی است کسی سرود یادِ این مستان بدهد که به نعره و عربده در این میدان به رقص در آیند. 

اما هم‌چنان قصه در این دو سطح بی‌خردی محدود نمی‌ماند. گروهی دیگر که تماشاچی قصه هستند و به جانب‌داری از بی‌خردی نخستین گریبان می‌درند و ناگهان فریاد وا-آزادیا سر می‌دهند، بعید است به سویه‌ی ضد-آزادی و ضد-اخلاقی کل ماجرا توجهی داشته باشند. این گروه سوم هم در تداوم این بی‌خردی‌ها و در دشوار کردن و کُند کردن راه بازگشت به عقلانیت و انسانیت و اعتدال سهم دارند. این گروه تقصیرشان هیچ کم‌تر از دو گروه بالا نیست.

ماجرا این است که «مسأله»ای پیش آمده است و در میانه‌ی این جنجال‌ها تنها چیزی که عملاً به آن پرداخته نمی‌شود و پرسشی درباره‌ی آن نمی‌شود خودِ آن مسأله است. پای هزار چیز دیگر به میان می‌آید و تمامی عیوب بی‌خردی اول از یادها می‌رود تا اصل همان مسأله به فراموشی سپرده شود.

بسیار دیده‌ام، خوانده‌ام و شنیده‌ام که بعضی گفته‌اند: «چیز توهین‌آمیزی در این قطعه نیست» یا «همه‌جای دنیا از این اتفاق‌ها می‌افتد و مثلاً در غرب و اروپا با خدا و مسیح و دین از این کارها زیاد کرده‌اند» و البته نمونه‌های تأییدکننده‌ی این ادعا هم فراوان است. این‌جا چند نکته‌ی ساده و روشن هست.

نخست این‌که وقتی از نوع واکنش افراد به یک نوشته، یا اثر یا یک سخن حرف می‌زنیم، من حق ندارم تلقی شخصی خود را در آن دخیل کنم. من نمی‌توانم بگویم «چیز توهین‌آمیزی در آن نیست» یا چیزی باعث آزار دادن یا رنجاندن کسی نمی‌شود. اصولاً آزار دیدن، رنجیدن، یا احساس توهین کردن («توهین» با «احساس توهین» فرق دارد)، مقوله‌ای است ذهنی و سوبژکتیو. در نتیجه، باید از یک فرد عادی پرسید که چه «حسی» نسبت به ماجرا دارد. این عواطف و احساسات «افراد» – نه حکومت‌‌ها یا نهادها – هستند که کل قصه را شکل می‌دهند. درباره‌ی مذهب وقتی حرف می‌زنیم، موضوعاتی که به دین افراد مربوط می‌شوند، برای خود آن‌ها – نه برای کسی که به آن باوری ندارد یا دین و مذهب هیچ نقشی در زندگی‌اش ندارد – مسأله کاملاً عاطفی و احساسی است. امام و خدا و پیامبر، مانند پدر و مادر و نزدیک‌ترین اشخاص و افرادی هستند که رابطه‌ای عاطفی را برای‌شان رقم می‌زنند. مقایسه از این ساده‌تر که اگر شما در غرب، کمترین چیزی درباره‌ی هولوکاست بگویید یا بخواهید کشته شدن یهودیان را در فجایع جنگ جهانی دوم،‌ دست‌کم بگیرید یا در آن تشکیک کنید، عقوبت سختی در انتظارتان خواهد بود؟ کسانی که در این قطعه، هیچ احساسی از آزردگی به آن‌ها دست نمی‌دهد، باید از خود بپرسند و در دل‌شان جست‌وجو کنند که اگر چیزی در زندگی‌شان باشد که نزدشان بسیار بسیار عزیز باشد – و این چیز عزیز ممکن است از دید بسیاری، فوق‌العاده بی‌معنا یا بی‌ربط باشد – واکنش‌شان در برابر زخمی شدن، یا تحقیر شدن یا دست‌کم گرفته شدن آن چیز چه خواهد بود؟ این آزمون ساده‌ای است که به راحتی پاسخ پرسش ما را درباره‌ی کل ماجرای مزبور می‌دهد. پاسخ این قصه را نمی‌توان با فلسفه‌ورزی‌های سرد و فارغ‌دلانه با توجه به خلقیات فردی و شخصی خودمان بدهید. باید دقیقاً به مخاطبانی عادی توجه داشته باشید که از شنیدن آن حس انزجار به آن‌ها دست می‌دهد (و فراموش نکنیم که موضوع این قطعه «قدرت سیاسی» نیست؛ بلکه باور و اعتقاد دینی مردم عادی است).
لذا در این‌که کار شاهین نجفی از سر بی‌خردی بوده است، کمترین تردیدی ندارم (و البته جانِ حتی بی‌خردان هم حرمت دارد و نمی‌توان به آن به هیچ بهانه‌ای تعرض کرد). او اگر هنرمند است و در قبال کارش و مردمی که قرار است کارش را بشنوند و اعتبار برای‌اش قایل شوند مسؤول است، باید به سادگی متوجه خطای اولیه‌ی خود می‌شد و در پی توجیه یا فرار از مسؤولیت آن بر نمی‌آمد. از این حیث، خودِ او در دامن زدن به این بی‌خردی و دست‌کم بخشی از عواقب آن سهم دارد. اما این مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبیح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجیه یا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبیح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نیست. خلط کردن این دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است.
نکته‌ی آخر این‌که آدمی، به ویژه هنرمندان، شاعران یا کسانی که کارشان جنبه‌ی اجتماعی پررنگ‌تری دارد، در وضعیت بسیار دشواری قرار دارند. گاهی گفتن یک جمله می‌تواند آدمی را به کلی نابود و مضمحل کند و گاهی در شرایطی دیگر فقط با یک حرکت کوچک و ساده، فرد می‌تواند در حافظه، خاطره و دل‌های گروه بزرگی از مردم جایی را تا مدت‌های دراز و چه بسا تا قرن‌ها برای خود باز کند. در فضای ایران دو نمونه‌ی روشن و خوب داریم: محمدرضا شجریان تنها با گفتن «صدای من صدای همان خس و خاشاک است» چنان جایگاهی پیدا کرده است که به هیچ حیله‌ای دیگر نمی‌توان او را از دل‌های مردم بیرون کرد. ولی در مقابل علیرضا افتخاری هم‌چنان هر روز به خاطر خبط‌های مکرری که مرتکب شده و سعی در تقرب به اهل دولت و دنیا کرد، نمی‌تواند آن خطای اولیه‌اش را تدارک کند. از این نمونه‌ها کم نیستند. نکته‌ی قصه این است: داوری مردم و زمانه، داوری سخت‌گیرانه‌ای است و خود را در معرض داوری عموم مردم قرار دادن هم کار سختی است. گاهی یک خطای کوچک می‌تواند صدمه‌ای جدی و جبران‌‌ناپذیر به اعتبار و آبروی اجتماعی فرد بزند. ماجرای شاهین نجفی یک نمونه از همین موارد است. سوار شدن بر احساسات و عواطف جنجال‌آمیز و کسب شهرت از طریق هیاهو کردن، اگر بار و بهره‌ای داشته باشد، زودگذر است و غالب آن است که سوء عاقبت و بدنامی این خودکامی به شیرینی و لذت آن شهرت و تسخیر رسانه‌ها غلبه خواهد کرد.

پی‌نوشت
 فکر می‌کنم یکی از بندهای اساسی این نوشته که این روزها مغفول افتاده است و هیچ کس به آن توجهی ندارد این است: «این مغالطه‌ی هولناکی است که کسی گمان کند تقبیح بی‌خردی اولی، مترادف است با تقدیس، توجیه یا روا داشتن بی‌خردی گروه مقابل. بر عکس، تقبیح بی‌خردی گروه دوم هم جوازی برای بی‌خردی اولی نیست. خلط کردن این دو، نشانه‌ی ساده و روشنی از فقدان درک انتقادی و شخلتگی فکری است». در سراسر این نوشته مشهود است که نه تنها از فتوای قتل یا هر نوع تشویق به خشونتی جانب‌داری نمی‌شود بلکه حتی اهل تهتک و توهین یا شنیع‌ترین حرکاتی که می‌توانند پیامدهای حقوقی و قانونی سنگینی داشته باشند، از هر گونه تعرض جانی مصون هستند. در نتیجه این بخش موضع من چیز پنهانی نیست. مسأله‌ی اساسی‌تر به نظر من نگاه «حل مسأله‌ای» به قصه است. مسأله دقیقاً چی‌ست؟ زودرنجی دین‌باوران؟ سلمنا. راه حل‌اش چی‌ست؟ مسأله بار افزون نهادن بر شانه‌ی آزادی بیان و در نتیجه نابود کردن و مخدوش کردن اصل آزادی بیان و تبدیل کردن آن به ضد خودش است؟ بسیار خوب. راه حل این یکی چی‌ست؟ تمام هدف من در این نوشته برجسته کردن مسأله بود. انتظاری نمی‌توان از کسانی داشت که پیشاپیش درباره‌ی همه چیز تصمیم‌شان را گرفته‌اند و کلا چیزی برای آن‌ها در حالت تعلیق نیست. برای من چه دین، چه آزادی بیان، چه آزادی هر چیزی همیشه مشمول سؤال و تعلیق است. هیچ چیز مقدسی در مقام نظر وجود ندارد و این قداست‌زدایی شامل خود آزادی بیان هم می‌شود. نمی‌شود به بهانه‌ی مبارزه با فاشیسم، به فاشیسم تازه‌ای دامن زد. نمی‌شود به بهانه‌ی دفاع از آزادی بیان و آزادی توهین، آزادی بیان عده‌ای دیگر را سلب کرد. همان‌طور که این طرف آزادی بیان و آزادی توهین دارد، آن طرف هم آزادی بیان در اعتراض – و با منطق همان گروه اول حتی آزادی بیان در تهتک و توهین – دارد. آزادی بیان تیغی است که از دو طرف می‌برد. نمی‌شود وقتی این تیغ دست ما باشد برنده باشد وقتی دست طرف مقابل یا مخالف ما بیفتد کندش کنیم. اصل و اساس نوشته‌ی من این است. مشکل بزرگ‌تر این است که بعضی از کسانی که به قدسیت یا نیندیشیدنی بودن دین – چه واقعی باشد و چه تصور باشد این تحلیل – معترض‌اند، خودشان از آزادی بیان مفهومی قدسی ساخته‌اند. از دید این افراد، درباره‌ی خود آزادی بیان و حدودش نمی‌توان چون و چرا کرد (و هر کس که بخشی از صورت‌بندی آن‌ها را نپذیرد، ولو خشونت‌طلب نباشد و مشوق استبداد هم نباشد، متهم به «فاشیسم» و هموار کردن راه خفقان می‌شود). صورت ساده‌تر قصه این است: از دین کلاسیک عبور کرده‌اند و محبوس دین تازه‌ای شده‌اند. در حقیقت، از چاله به چاه افتاده‌اند و از یک ایدئولوژی صلب به ایدئولوژی دیگری گرفتار شده‌اند.

  1. نقویت گفت:

    ۱- شما توهین بودن آهنگ شاهین نجفی رو به مخاطبش مربوط کردی که مثلا فلان قدر از مردم ایران احساساتشون جریحه دارشده.حالا فرض کن من بگم علی یه آدمکش ایدئولوگ هست که تو یک روز فلان قدر از بنی قریظه رو گردن زد. بنظرت این توهینه یانه؟ با توجه به اینکه اونموقع این مردمی که علی رو از خدا بالاتر میدونن هزار بار بیشتر احساساتشون جریحه دار میشه.
    ۲- به نظرت وقتی مسیحیت و انجیل اینهمه مورد تمسخر قرار میگیره دینداران مسیحی موقع شنیدن یا دیدن اصلا آزرده خاطر نمی شن؟ چرا میشن ولی میدونن تو یه جامعه دموکراتیک افکار مختلف باید با هم کنار بیان. بنابر این میرن کلیساشون نیایششون رو می کنن و به حرفای باقی گروهها سعی میکنن کاری نداشته باشن. نه مثل مسلمونا فکر کنن همه دنیا مسجده و همه باید مثل اونا فکر کنن. تا جایی که مثلا یکی تو دانمارک یه کاریکاتور میکشه طرف تو ایران عربده می زنه که وامصیبتا و فلان.
    ۳- راجع به مسئولیت فکر کنم روشنفکران مذهبی و شما که احتمالا جزوشان هستی خیلی اوضاعتون از شاهین خرابتره. بهتون توصیه می کنم احادیث راجع به ماله کشی رو تو همین کمپین بی خردها بخونی .

  2. بن تخفیف گفت:

    حال اگر فاجعه‌ی هولوکاست افسانه‌ی بیش نبود، چطور؟ اگر هیتلر برای من فاشیست شخصی مقدس باشد، چه؟ می‌توان او را به باد طنز گرفت؟ اگر مقدسات شما زندگی ما را به تباهی کشاند، جواب چیست؟ اگر من به عنوان یک شهروند هرروز چوب تقدسات متحجرانه‌ی شما را بخورم، تکلیف چیست؟

  3. دلاویز ترین گفت:

    شاهین، درباره امامانی که گروهی ایشان را معصوم میپندارند شعری نازیبا میخواند.
    گلشیفته، تنی را عریان میکند که گروهی وی را ناموس جمعی خویش میپنداشتند.
    نامجو، از خاطرات “بی نظیر” همخوابی اش میگوید.
    کیوسک، از نتیجه ی مذاکرات…
    اینها کسانی اند که تا دیروز داخل بودند و حالا خارج. تا دیروز ساکت بودند و حالا فریادشان عالم را گرفته.
    خب! چه ایرادی دارد؟ اصلا! به کسی چه؟ که میخواهند نفس شان را بکشند؟؟؟

  4. دلاویز ترین گفت:

    آقای میم!
    به نظر شما اگر تابلوی جیغ اثر مونک در ایران بود، باز هم میلیونی به حراج گذاشته میشد؟
    چرا ما ایرانیان قرن هاست نقاشی را فقط آثار فرشچیان ها میدانیم؟
    این تفاوت است. بین دیدن و بیان کردن. تفاوت بین فرهنگ دو بخش جدا شده. بخشی که شاهین نجفی از آن عبور کرد و وقتی از پل رد شد یکی از هزاران راه پیش رو را برگزید. راهی که خیلی ها آن را زشت میپندارند.

  5. دلاویزترین گفت:

    نامجو بعد از خواندن آلبوم” آخ” که مملو از افکار اروتیکش بود خودش گفت که شاید بهتر باشد ادامه کارهایش همچون آلبوم های داخل ایرانش باشد.
    چرا؟
    چرا پشیمان میشویم؟ آن هم به این زودی!
    اگر اعماق وجودمان فرهنگی نو را نمیتواند قبول کند، پس نباید برویم به سمتش.

  6. دلاویزترین گفت:

    شاهین نجفی وقتی در رشت و انزلی بود و با اشعار گیلکی کارش را شروع کرد و آهنگ هایش بلوتوثی پخش میشد، همین بود! همین که الآن تمام جهان میبیندش.
    هنوز هم اشعار گیلکی میخواند و منتشر میکند.
    پس یادش نرفته از کجا آمده.
    پس مجذوب فرهنگ جدیدی نشده.
    نجفی فرقش با بقیه یک چیزست. که البته خودش هم بیان کرده.
    او افکارش را مینویسد و میخواند.
    شاید خیلی ها افکاری داشته باشند که از دید منو شما پلید باشد. اما چون در سینه شان محبوس میماند، ما نیز آنها را بی خرد نمیپنداریم.
    اما کسی که زندگی اش را، فکرش را ، در اصل، بودنش را با فریادی بلند میخواند، بی خرد است!!!

  7. سیاوش گفت:

    قضیه بنی قریظه جعل دستگاه اموی بوده برای بهره برداری های سیاسی و در زمان خودش نوعی جنگ روانی بوده است اگر منابع تاریخی معتبر و راویان حدیث معتبر در ان زمان مراجعه کنید چنین مطلبی را نمی بینید اما راویان ان بنا بر منابعی که بعدا منتشر شده است از عوامل بنی امیه بوده اند البته من می دانم شما حقیقت تاریخی و اینطور مسائل برایتان مهم نیست هرچقدر در مورد حقایق تاریخی و مراجعه به منابع معتبر تاریخی گفته شود شما گوش شنوایی برای ان ندارید نقویت محترم امیدوارم ما از شر بنیادگرایان مذهبی و بنیادگرایان ضد مذهبی نجات پیدا کنیم تا ملت نفسی به راحتی بکشد

  8. ناشناس گفت:

    شمایی که دم از این میزنی که هولوکاست را اگر نفی کنی به زندان می روی و انکار نسل کشی ها به زندان ختم میشود خوب است بدانی که آخرین کسی که هولوکاست را انمکار کرد و در صحن علنی سازمان ملل هم گفت شخص شخیص رییس جمهور مردمی پیامبر هزاره سوم محمود”ع”احمدی نژاد بود.کسی توانست وی را به زندان بیفکند و یا روژه گارودی به دلیل انکار نسل کشی به دادگاه رفت و ۷۳۰ فرانک جریمه شد در سال ۱۹۹۷ .شمادو مورد مجزا را به هم اتصال می دهی آونوقت انتظار داری که نتیجه درست بگیری.۱ میلیارد نفر ظاهرن مسلمانند که از این یک میلیارد نفر ۹۰درصدشان سنی و ۱۰ درصد حدودن شیعه هستند.که اگر باطنیه و غلویه و صوفیه و اسماعیلیه و قرمطی ها را کم کنیم به ۶ تا ۷ درصد باز هم حدودن می رسیم.از این ۶۰ میلیون شیعه حدود۴۰ میلیون نفر در ایران زندگی می کنند اونهم حدودن.خوب حالا از دورو بری هاتون توی ایران که زندگی میکنی بپرس که به امام شیعه ته چاه باور دارند یا نه.بزرگترین دلیل این ارتداد خواهی و مرگ خواهی فقط کسادی بازار دزدان روحانی نمای شیعه است زیرا با عدم اعتقاد و چالش کشیده شدن اعتقاد به امام ته چاه کل نذورات امامیه که به جیب آخوند می رود از بین می رود

  9. سائنا گفت:

    با درود به همه دوستان
    همینطور با احترام به همه نظرات،
    نسبی بودن ارزش ها، جای بحث ندارد. اما احترام به ارزش های نسبی، دیگر نسبی نیست. یک امر اخلاقی و انسانی است. مثلن یک یا دو پای دراز به خودی خود برتری نسبت به همان یک پا یا دوپای جمع شده ندارد، اما چون در قاموس فکری پدربزرگ و مادربزرگ ما، پای جمع شده نشان احترام و ادب است، می توان به این قاموس و توافقات عرفی احترام گذاشت و همین را یک معیار قابل دفاع و معقول برای سنجش سودمندی یا غیرسودمندی رفتار و گفتار و هرآنچه از ما سر می زند، چه ترانه چه تصویر چه کاریکاتور چه یک اثر وزین ادبی و غیره، دانست.
    شاهین نجفی، به عنوان یک فرد، می تواند هر کاری که خواست بکند هیتلر باشد یا مسیح و برای این انتخاب خود آزاد است. این که هیچ. در این که بحثی نیست. پر واضح است که آزاد بودن به معنی محق بودن نیست. برخی دوستان فرض کرده اند چون آزادی حق است، پس اگر خواننده را سرزنش کنیم که چه گفتی و چرا کردی، او را از حقوق مسلمش محروم کرده ایم. صدالبته زمانی می توان از آزادی قابل دفاع آدمیان در جامعه سخن گفت که این آزادی ها با یکدیگر تضاد و تقابل غیرقابل جمع نداشته باشند. مثلن نمی توان گفت همه محق اند آزاد باشند به جای در از دیوار همسایه وارد شوند. این حق، تضاد غیرقابل جمع دارد چون در نهایت موجب سلب حقوق مسلم دیگری می شود و این نفی غرض است. حتمن این آزادی به خصوص وقتی از چهاردیواری خانه ما خارج شود باید به قیودی محدود شود تا زندگی اجتماعی را زیست-پذیر تر و مطبوع تر و به قول امروزی ها win-winتر کند. اینکه من آزاد باشم چه با دلیل چه بی دلیل، به هندوانه یا نارگیل به عنوان خدای معبود شما، چه درست چه غلط، توهین کنم، امری غیرسودمند یا به قول جناب داریوش نابخردانه است. می توان هندوانه و نارگیل را “در مقام نقد”، به عنوان خدا نقد کرد بدون اینکه معتقدین به این خدایان من در آوردی را، اگر من درآوردی باشد، مورد تمسخر یا توهین قرار داد. اما پوستر اروتیک و جور کردن قافیه، هرچند خلاقانه و خوش فکرانه باشد، توجیه کننده روح هجو آمیز و توهین گر گفتار و رفتار ما نیست. شما می توانید با زیرپیراهنی به ملاقات من بیائید اما احتمالن احترام به حق آزادی آرامش و امنیت فکری من، ایجاب می کند به هندوانه و نارگیل ذهنی من احترام بگذارید و طبق عرف مقبولمان عمل کنید. یک دفعه هم در این موارد یاد نقد و فلسفیدن جنبه های روان شناسانه و تاریخی پوشش مردان و زنان و جنیش های اجتماعی تمدن بشری نیوفتیم. خیلی راحت این کارها را بگذاریم در محفل و محلش که دانشگاه و همایش و مناظرات علمی است.
    به عقیده من مسوولیت پذیری و نه لزومن اخلاق رسمی و آموزه های اعتقادی کلاسه شده، ایجاب می کند که مراقب اثر آثار خود بر دیگران باشیم، خواه این آثار، ادبی و هنری و موسیقایی باشند خواه به نوع پوشش و نحوه رفتار و گفتار و نظایر آن برگردند. شاید به این دلیل ساده که شما هم به حکم انسان بودن و انسانی زیستن، دوست ندارید کسی خربزه تان را به سخره بگیرد یا با جیغ بنفش محیط مشاع زندگی جمعی را دستخوش آشفتگی کند. اینکه شاهین نجفی در توجیه اثر خود می گوید “به عنوان یک هنرمند، کاری که به ذهن و قلبش می رسد را انجام میدهد و نمی تواند به تبعاتش فکر کند” نشانه خلا بزرگی از مشی خردمندانه است که معلوم نیست اگر اطرافیان او بخواهند چنین زندگی هنرمندانه ای را پیش بگیرند، چقدر از هنر و هنرمندی اش باقی خواهد ماند. احتمالن مثلن تصور کنیم که آن فقیه هم بر سبیل همین استدلال سست، مشی فقیهانه خود را در پیش بگیرد و …..

  10. سائنا گفت:

    چند نکته هم در باب نظرات پیشین که البته جناب داریوش هرطور صلاح می دانند پاسخ خواهند داد و من نظرات خودم را عرض می کنم:
    – دلاویزترین گرامی:
    * این بلند خواندن بودن خویش، وقتی مفید و سودمند است که مخل حقوق دیگران نباشد. یعنی مشروط است. آیا صرف اینکه هر کسی صادقانه بودش خویش را فریاد بکند، دلیلی بر محق بودن اوست؟ صداقت که دلیل محق بودن نمی شود.
    * در مورد نامجو هم نمی دانم کجای بحث به فرهنگ نو مرتبط است. در دنیای مدرن هم احترام و رعایت حریم دیگران امری مورد اجماع است. حریم ها، در همه فرهنگ ها مورد توجه اند. حتی اینکه ما به باورها و هنجارهای دیگران لگد بزنیم، و اسمش را بگذاریم فرهنگ نو، باعث ایجاد حق نمی شود. فرهنگ نو می تواند غیرسودمند و نابخردانه و مورد نفی عقل جمعی باشد. نو بودن که منجر به محق شدن یا مصون ماندن از رعایت حریم ها نیست.
    * در مورد تابلوی جیغ، باز هم همین داستان ساده است. اینکه عده ای پیدا شوند که مثلن برای ترانه شاهین نجفی یا هر هنرمند یا ادیب یا سخن ور یا نویسنده دیگری به به و چه چه کنند، یا میلیون ها دلار هزینه کنند، که موجب محق شدن نمی شود. می شود؟ حتی اگر این عده اکثریت باشند هم همینطور. نه اقلیت باعث محق بودن است نه اکثریت. شاهین نجفی از پل رد شده است و مثل هزاران و میلیون ها انسان ها دیگر انتخاب هایی کرده است و انتخاب هایش مسوولیت هایی را برای او ایجاب می کنند. برای من و شما هم انتخاب هایمان مسوولیت آورند. چون از پل رد شده ایم محقیم؟ چون دست به انتخاب متفاوت زده ایم پس حق داریم هر چه خواهیم بکنیم و از زیر بار نتایج آن شانه خالی کنیم؟ حتمن پاسخ شما دوست عزیز مثبت نیست. نکته هم در همین است: به شاهین نجفی به خاطر انتخاب متفاوتش ایراد وارد نیست؛ خروج او از دایره احترام و رعایت اخلاق و توهین به باورهای امثال من و شماست که ایراد دارد. می توان نقی را نقد کرد بدون اینکه از این دایره های انسانی خارج شد.
    * به همین ترتیب داستان گلشیفته و نامجو و هزاران ایرانی دیگر امثال من و شما را هم می توان با همین ترازو سنجید و وزن کرد. کار گلشیفته به خودش مربوط است ولی کار شاهین نجفی فقط به خودش مربوط نیست. کار نامجو هم همینطور، با کار شاهین نجفی فرق دارد. آن ها به موضوعاتی پرداخته اند که خارج از هنجارهای ذهنی مردم داخل ایران است. اما به خودشان مربوط است. شاهین نجفی به چیزی پرداخته است که تقریبن به خودش مربوط نیست و اعتقادات هزاران ایرانی را هدف قرار داده است. طرح گنبد روی جلد که مساله شخصی نیست. به قول سیبستان کانتکست ترانه سراسر توهین است. شاهین و غیرشاهین هم ندارد. ایرانی و غیر ایرانی هم بر نمی دارد. یک آفریقایی هم اگر به خدای انجیری اش توهین شود می رنجد. چه خوب است که ما برای ارزیابی، معیار داشته باشیم و اسیر زرق و برق دنیاهای جدید نشویم. دنیای جدید وقتی خوب است و مفید است و سودمند است که برای من و شما و ما مفید و سودمند باشد. پس ما مهمیم. و مهم است که من دغدغه شما را هم داشته باشم هرچند چون شما نیندیشم.
    – بن تخفیف گرامی:
    اگر هیتلر معبود شماست، احترام به معبود شما به خاطر محترم بودن شما، رفتاری اخلاقی و انسانی است. می توان هیتلر را در جای خودش نقد کرد بدون اینکه نه به شما و نه به او توهین کرد یا هردو را مورد تمسخر قرار داد. فرق است بین نقد و تخریب، نقد و توهین، نقد و تمسخر. حتی اگر هیتلر مستوجب کیفر باشد، باید با او با احترام سخن گفت و رفتار کرد. چه کسی مجوز توهین و تمسخر به هیتلر را صادر کرده است؟! چه خردی است این؟
    – نقویت گرامی:
    ۱- می تواند توهین باشد می تواند نباشد. تابع این است که حس و حال شما چیست و حس و حال و مکان مخاطب شما چگونه است. البته که معیار توهین بودن یک سخن، احساس شنونده نیست. چه بسا شنونده ممکن است آنفدر روحش لطیف باشد که با کمتر از گل آزرده شود. یا یک فرد فحاش و بی ادب که هیچ سخن درشتی کوچک ترین اثری بر احوالاتش ندارد. به بیانی، هر کسی خود مسوول احساس خود است. من فکر نمی کنم سخن گفتن از اینکه چون به من احساس توهین شدن دست داد، همانطور که داریوش گرامی هم اشاره کرده، پس شما توهین کرده اید، مبنایی عقلانی داشته باشد. توهین، تمسخر، تخریب و امثال آن رفتارهایی هستند که با معیارهایی عرفی و اخلاقی قابل سنجش اند. سنجه هاش آماری است. خود عرف یک معیار مهم در سنجش آنهاست. و به خصوص وقتی مخاطب شما را یک طیف یا گروه خاص تشکیل دهد، توجه به عرف مورد قبول آنها شرط عقل و اخلاق است. وقتی ما یا شما از هولوکاست و ۱۱سپتامبر و حمله چنگیز سخن بگوئیم، رفتار اخلاقی و انسانی ایجاب می کند، احساسات و عواطف و هنجارهای آسیب دیدگان را هم در نظر داشته باشیم؛ هر حرفی را هر جایی نزنیم و اگر زدیم مسوولیت اثر حرف خود را در مخاطبان بپذیریم. این ها همه اخلاقیات است. اصول انسانی است. که در محیط انسانی و مخاطب انسانی و فضاهای شخصی گوینده و شنونده، همه در کنار هم، رنگ و حس و معنا می یابد. خود حرف به تنهایی مثل عسل است. نه شیرین است. نه شور است. نه مزه دارد. عسل به خودی خود عسل است. وقتی به کام ما می نشیند و در دایره قراردادهای عرفی زبانی و چشایی ما سنجیده می شود، مزه دار و شیرین دانسته می شود. آی نقی هم وقتی نت موسیقی و واژه است هیچ معنایی ندارد. وقتی ترانه می شود و با طرح روی جلد منتشر می شود و با لحن و حس و بیان خواننده بیان و نشر می یابد معنی هایش فهمیده می شود.
    ۲- همانطور که اشاره شد، حسی که به ما دست می دهد به خودی خود باعث حق نمی شود. (جز البته درباره کودکان و خردسالان). محیط خود یک مبنای سنجش است. فضا مکان حس همه اینها مدیای انتقال مفهوم است. نمی توان واکنش عده ای از مخاطبان در یک محیط جغرافیایی و فرهنگی و عرفی خاص را به این دلیل که دیگران در جاهای دیگر در برابر پدیده های دیگر، حس های دیگر پیدا می کنند نادیده گرفت. نمی توان از این مسائل، قانون فیزیک و شیمی در آورد و به بقیه تعمیم داد. فرهنگ، عرف و اخلاقیات در عین اینکه نسبی هستند، به حکم همین نسبی بودنشان، اقتضائات خود را دارند. ولی می توان به این اصل ساده انسانی رسید که رفتاری که باعث رنجش عده کثیری از افراد یک گروه یا طبقه از آدمیان شود، غیر اخلاقی و دور از خرد است.
    با احترام

  11. ثابتی گفت:

    اصلا شما چرا فکر می کنید در جایگاهی قرار دارید که تعیین کنید کار چه کسی از روی خرد بوده و چه کسی بی خردانه عمل کرده؟ اصلا کی به چنین مقامی رسیده اید؟
    روشنفکر دینی در نهایت بچه آخوند است. توهم این را دارد که از دیگران بیشتر می داند و تعیین می کند کی خردمند و کی بی خرد است. آقای محمد پور بعید می دانم حتی یک دهم از این اعتماد به نفس جنابعالی را افلاطون داشت.

  12. بیزار از عقب افتادگی هموطنان گفت:

    آخه حضرت تو که هستی که برای بقیه حکم صادر می کنی ؟
    به چه حقی از بی خردی یک خواننده حرف می زنی؟ سر تا پای نوشته ات چیزی جز ادا و اطوارهای خررنگ کن چیزی نیست ونسبت هایی مانند: “بی خردی”, “فقدان درک انتقادی”, “شلختگی فکری” …
    به شکلی دیگر همان اخلاق عقب افتاده و دهاتی حاکم بر ایران راناخودآگاهانه داری همچنان رواج می دهی و در ذهن خود حتما خودت را پیشرفته , منتقد, روشن بین, دموکرات و صد البته روشنفکر هم می دانی
    بدبختی ما ایرانی ها یکی دوتا نیست , ذهنیت پوسیده ی کسانی چون شما حضرت میم یا جیم یا دال اما, درد بیدردی است و لاف گزاف .
    عزیز جان یک بار دیگر شعر “آی نقی” رو نرم نرم بخوان شاید این بار چیزی دستگیرت شد

  13. بیزار از عقب افتادگی هموطنان گفت:

    این دو سه خط پاسخ به “نکته” ای است در نوشتۀ عریض و طویل یکی از نظردهندگان به نام سائنا که می تواند روشنگر و آموزنده باشد:
    حضرتشان در روده درازی بی سر و ته خود انگشت روی نکتۀ جالبی گذاشته که نشانه ای است از پرت بودن و کتره ای حرف زدن او و امثال او :
    “شاهین نجفی به چیزی پرداخته است که تقریبن به خودش مربوط نیست و اعتقادات هزاران ایرانی را هدف قرار داده است. طرح گنبد روی جلد که مساله شخصی نیست”…
    همین “گنبد” روی جلد طرحی بسیار پر معناست که زیرکانه انتخاب شده…
    منتها نکته اینجاست که این گنبد نیست، پستان شکفتۀ زنی است دراز کشیده و آن بیرق هم، پرچم همجنسگرایان است… که ذهن خرافی و منحرف ایشان آن را گنبد می پندارد و در نتیجه وااسلاما…وامصیبتا…
    بگذریم، بخش بزرگی از نوشته های حضرات، اینجاوآنجا ریشه در عبوس زهد نویسندگانش دارد که زیر نقاب اخلاق و رواداری و خرد و منطق و بقیۀ ژست های حق به جانب،می کوشند پوسیدگی ذهن خود را با گل آلود کردن آب بپوشانند…
    اما…اما این نسل دیگر و دیگراندیش و بیزار از گنبد و بیرق و تسبیح و بقیۀ مخلفات این اعتقادات باسمه یی است که از زبان شاهین نجفی می پرسد “راستی اسم رهبرجنبش سبز چی بود”
    فتأمل!

  14. سائنا گفت:

    با درود
    نمیدانم خطاب به شماست یا نه
    http://my.gooya.com/permalink/3975.html
    ارادتمند

  15. متین گفت:

    بابا این ملت جماعتا حالشون خوب نیست ، خدا به هر دو جناح عقل سلیم بدهاد!
    نقد منصفانه ای بود بنظرمن.
    سپاس

|