۳

هر کجا باشد شهِ ما را بساط…

Print Friendly, PDF & Email
بخشی از اين يادداشت را پيش‌تر در صفحه‌ای در فيس‌بوک منتشر کرده بودم. اکنون همين متن را با اندکی اضافات و اصلاحات بازنشر می‌کنم.

۱. فکر می‌کنم از آن‌جا که مهم‌ترین شأن آدمی اختيار است و اختيار وطن يا جای وطن گزيدن او هم بخشی از آن است، بخش مهم قصه حرمت نهادن به اين اختيار و انتخاب آدمی است. از اين حيث، فکر می‌کنم اين پيامی جدی و مهم است که ما به هيچ رو حق نداريم انتخاب آدميان را قضاوت و داوری کنيم (مگر اين‌که در تضاد و تزاحم با حقوق ساير آدميان بيفتد) ولو با منظومه‌ی ارزشی و فکری ما سازگار نباشد.

۲. آدمی در زندگی دنيايی‌اش حداقل‌هایی را می‌جويد و اين فقط برای ماها که در ايران با مسایلی که همه می‌دانيم مواجه هستيم، صادق نيست؛ مسأله‌ای است جهانی. هر کسی در هر جای دنيا برای خودش و خانواده‌اش امنيت و آرامش خاطر می‌جويد و اين حتی درباره‌ی کسانی که آرمان‌های بلند انسانی و اجتماعی دارند هم صادق است. جايی که هيچ امنيتی نباشد، انجام دادن حداقل کاری که از هر کسی با توجه با شاکله‌ی وجودی‌اش از او ساخته است، اگر نگويیم محال بسيار دشوار می‌شود.
۳. اين نکته هم البته به انتخاب و اختيار آدمی باز می‌گردد. گاهی اوقات نحوه‌ی زيست آدمی، مکان زندگی‌اش، نوع دوستان‌اش و فضايی که در آن قرار می‌گیرد در تعارض با ارزش‌هايی می‌افتند که برای زندگی او محوری‌اند. در اين معادله چيزی که تکليف نهايی را تعيين می‌کند – برای خود فرد، نه برای داوری اين و آن – اين نکته است که اين ارزش‌ها چقدر در قبض و بسط می‌افتند و چه اندازه وسعت و گشودگی يا تنگی دارند. گاهی اوقات زيستن در يک فضای خاص – فرق نمی‌کند ايران باشد يا مثلاً استراليا يا آمریکا يا آلمان – ممکن است پاره‌ای از ارزش‌های فرد را به مخاطره‌ی جدی بيندازد و او حاضر نباشد تحت آن شرايط دست از آن ارزش‌ها بکشد و لذا جایی را اختيار می‌کند که بهتر بتواند با خودش و جهان‌اش هم‌زيستی داشته باشد.
با توجه به این نکات فکر نمی‌کنم سؤال دقيقاً روشن و درستی باشد که بپرسيم اگر می‌روی چرا و اگر می‌مانی به چه دليل. هر کسی برای خودش دلايلی ممکن است داشته باشد که برای فرد ديگر ممکن است بی‌معنا به نظر برسند ولی برای خود او موضوعيت و ارزش دارند. از آن سوی قصه ممکن است دو نفر تن به ماندن يا رفتن بدهند ولی آن دو نفر چيزهای کاملاً متفاوتی را در زندگی می‌جسته باشند.
اما اگر بخواهم به ايران فکر کنم، گمان‌ام اين است که نخستين و مهم‌ترين شرط نه تنها برای من بلکه برای بسیاری تأمین همان حداقل امنيتی است که بدانی تو حرمتی و کرامتی داری که پاس داشته می‌شود و هر لحظه دست‌مايه‌ی هوس اين و آن نمی‌شود و هر دم در معرض خطر ربوده شدن آزادی، امنيت و آسايش‌ات نيستی. از اين منظر زيستن در يک کشور خاص، به نوعی شبیه سرمايه‌گذاری است. اهل اقتصاد، گاهی مهم‌ترين عامل‌ تصميم‌گيری‌شان ريسکی است که برای سرمايه‌گذاری‌شان ممکن است وجود داشته باشد. من اين‌جا به روشنی حساب کسانی را که از سر عاشقی یا سخت‌رويی زندگی می‌کنند از سايرين جدا کرده‌ام و روی سخن‌ام با اهل محاسبه است. وقتی ندانم که در فلان سرزمين آيا امنيت‌ام تأمين است يا نه، يا وقتی که ظن قوی ببرم که همواره امنيت خود و خانواده‌ام دستخوش فراز و نشيب‌های سياسی يا هوس‌بازی‌های اراذل می‌شود، طبعاً راه امن‌تری برای زيستن‌ام اختيار می‌کند. اين اختيار از سر تن‌آسانی و تنعم و نازپروردگی نيست بلکه از سر پافشاری بر بديهی‌ترین حق هر انسانی است که بخشی جدايی‌ناپذير از هستی و وجود اوست.
ديگر اين‌که، چنان‌که از ابتدا گفتم، به باور من هجرت يا مهاجرت آدمیان فی نفسه محل ارزش‌گذاری نیست که کسی لزوماً بخواهد به آن ببالد یا آن را بستاید يا از آن سو در آن طعن بزند و زبان به تحقيرش بگشايد. مهم اين است که آدمی در هجرت يا مهاجرت چه می‌کند و چه می‌شود. از این حیث، يک نکته برای من فوق همه‌ی نکات ارزش دارد و آن هم آدميت و انسانیت است. و انسانيت را به معنای خلاصه‌ی عظمت و شکوه این موجود شگفت‌آور به کار می‌برم که از هر دو سو استعداد حرکت دارد: هم قابليت عروج و معراج دارد و هم توانایی هبوط و سقوط. و اين انسانیت را ما هستيم که رقم می‌زنيم حتی در دشوارترین و تلخ‌ترين و تيره‌ترين موقعيت‌هايی که روان و خردِ‌ آدمی فرسوده و تباه می‌شود. مهم اين است که آدمی با آن‌چه در اختيار دارد چه می‌کند و چه می‌سازد. می‌دانم که هميشه قصه به اين سادگی نيست. و «آری شود و ليک به خون جگر شود» ولی هميشه چشم دوختن به آن افق دوردست و آن حقیقت متعالی است که آدمی را از زمین بر می‌کشد و قدر و عزت می‌بخشد، نه دست و پا زدن در معضلات و مشکلات و سرزنش و شماتت کردن موقعيت‌هايی که گاهی اختيارش از دست آدمی خارج است.
از سوی ديگر، من به آينده‌ی ایران اميد دارم و اين اميد داشتن به معنای اين نيست که فردا کوله‌بارم را ببندم و به دل تاريکی و نااميدی و بی‌سرانجامی يا بلاتکلیفی در کشوری بزنم که نمی‌دانم همين فردا اگر پی کاری بگردم برای امرار معاش‌ام، به احتمال قوی ناچار خواهم بود ماه‌ها و شايد سال‌ها عزت‌ام را بفروشم و ناگزير پيش اين و آن سر خم کنم. اما، اميد داشتن‌ام به معنای بلند‌مدت‌تری است که البته پس از پايان اين شب يلدا از راه می‌رسد. تا آن وقت، مسأله‌ی من ماندن و رفتن نيست بلکه مسأله‌ی من اين است که چه در ایران باشم چه خارج از آن هر چه می‌توانم در هر مقامی هستم انجام بدهم که ايران برای نسل بعدی – يا شايد هم فعلی – ايرانی قابل‌زيست‌تر شود که در آن حرمت و کرامت آدمی پاس داشته شود و گرگان آدمی‌خوار پيوسته مترصد دريدن او نباشند و هر انسانی اميدی روشن پيش روی‌اش داشته باشد که سقفی بر سرش خواهد داشت، معاشی در خور شأن خود خواهد داشت و آموزش و بهداشت خود و خانواده‌اش تأمين خواهد شد. من ايرانی را می‌خواهم و برای‌اش کوشش می‌کنم که کيفيت زيست آدمی – هر آدمی‌ای فارغ از جنس و رنگ و کيش و نژاد – در آن تأمين باشد. اميد من همين است که سايه می‌گويد:
ای مرغ گرفتار بمانی و ببینی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست

مرتبط:
سيبستان: چرا رفتم و چرا ماندم؟
کمانگير: از رفتن و نرفتن
راز سر به مهر: چرا بايد رفت؟ چرا بايد ماند؟
مرثيه‌های خاک: چرا نماندم؟
پيام ايرانيان: چرا ماندم؟ چرا رفتم؟
مجمع ديوانگان: رفتن یا نرفتن؛ چرا مسئله اين شد؟
نه از جنس خودم نه از جنس شما: با گیوتین بریده شدن یعنی همان قصه‌ی چرانماندم
پارسانوشت: چرا رفتم؟ چرا ماندم؟ چرا آمدم؟
مريم اينا: از رفتن‌هایمان حماسه نسازيم
تارنوشت سام‌الدين ضيايی: چرا می‌ماندم؟
باران در دهان نيمه‌باز: ماندن، رفتن، انزجار

  1. sadra says:

    ما به هيچ رو حق نداريم انتخاب آدميان را قضاوت و داوری کنيم (مگر اين‌که در تضاد و تزاحم با حقوق ساير آدميان بيفتد) ولو با منظومه‌ی ارزشی و فکری ما سازگار نباشد.
    chera?
    ————————–
    شايد جایی را مبهم نوشته‌ام. مقصود اين است که حق نداريم کسی را به خاطر انتخاب يک نقطه‌ی جغرافيايی خاص آن هم وقتی که مليتی ديگر دارد ملامت کنيم و او را متهم به وطن‌فروشی يا دور ماندن از ريشه و فرهنگ‌اش کنيم. اين تا اين قسمت.
    قسمت بعدش می‌رسد به انتخاب آدميان در خيلی چيزهای ديگر: از دين و عقيده بگیر تا انتخاب شغل و لباس و رشته‌ی تحصیلی و الخ. دليل هشدار هم ساده است: خيلی از ما به طور روزمره داوری می‌کنيم آدميان را. و اين داوری نخستين جايی را که ناديده می‌گيرد حق انتخاب داشتن آدمی است.
    يعنی که بديهی است که در پاره‌ای موارد ما انتخاب و اختيار آدميان را داوری می‌کنيم. آدمی که ظلم می‌کند و می‌تواند نکند، اختيارش و انتخاب‌اش محل اعتراض ماست. اگر اختيار نداشته باشد در ارتکاب خطا که اصلاً کار عبثی است به او اعتراض کردن.
    د.

  2. مینو says:

    یه سوال دارم امیدوارم نظرتون رو بگید.از اولی که شروع کردم تو کشور دیگه دکتری بخونم همیشه فکر کردم درسم تموم شه برمی گردم. این سایه افکار مشمئز کننده که خیلی به کفایت بیانش کردید :”همين فردا اگر پی کاری بگردم برای امرار معاش‌ام، به احتمال قوی ناچار خواهم بود ماه‌ها و شايد سال‌ها عزت‌ام را بفروشم و ناگزير پيش اين و آن سر خم کنم” هم به شدت آزار دهنده هست (در حالیکه می دونم زندگی خیلی بهتری اینجا خواهم داشت). ولی مشکل اینه اگر ما برنگردیم چطور از امید طولانی مدت حرف بزنیم. چی قراره عوض شه و کی قراره عوضش کنه. اگر تنها راه موفقیت آموزش باشه ، کی این کار رو بکنه ، کی تاوانش رو بده؟
    —————
    خوب سؤال اين است که من و شما اگر برگرديم کجای قصه را چقدر می‌توانيم عوض کنيم؟ در دایره‌ی نزديک اطراف خودمان شايد آن هم چه بسا با هزينه‌ی بسيار بالا. اين شعار که من اگر بر نگردم پس چه کسی می‌تواند کشور را درست کند، به نظرم کمی رمانتيک است. چيزی که باعث تغيير می‌شود لزوماً اين نيست که افراد عوض شوند. در واقع مسأله اين است که افراد همه بايد با هم يا حداقلی از آن‌ها تغيير کنند، تا اين تغيير رخ بدهد. موفقيت «تنها راه» ندارد بلکه راه‌های متعدد و پيچيده‌ای دارد. مشکل اين است که اگر کسی تصميم بگيرد جای ديگری زندگی کند، نبايد متهم به فرار يا خيانت يا چيزهايی از اين قبیل شود. نه رفتن‌مان حماسه است و نه ماندن‌مان. نوع انتخاب‌ها و چگونگی آن‌هاست که مهم است. چه بسا کسی که می‌رود بسيار مؤثرتر باشد از کسی که می‌ماند برای تغيير. بر عکس هم صادق است: کسانی هستند که می‌مانند و تأثيرشان بسی بيشتر است از بعضی کسانی که می‌روند. حکم کلی و جزمی نداريم. مورد به مورد بايد بررسی کرد.
    د. م.

  3. مینو says:

    نمی دونم چرا توقع داشتم کسی رو پیدا کنم که حرف از موندن رو “شعار” و “رمانتیک” ندونه.و البته کاش مثالی می زدید از کسی که رفتنش از ماندنش موثرتر بوده باشه. به هر حال از پاسخ شما ممنونم
    —————
    خوب اگر رمانتيک نيست و واقعی است، مايل‌ام بشنوم تغييری که می‌تواند ايجاد کند در چه سطحی است و تا چه اندازه؟ فراموش نکنيم در تمام اين سی و چند سال گذشته هم کسانی بوده‌اند که پای‌شان را از ايران بیرون نگذاشته‌اند ولی در تمام اين مدت وضع خيلی چيزها مرتب وخيم‌تر و بدتر شده است. بايد پرسيد که وقتی به ارزش‌يابی دايره‌ی تأثير آن‌ها می‌پردازيم دقيقاً مرادمان چی‌ست؟ جامعه؟ حکومت؟ مردم؟ خانواده؟ نهادهای مدنی؟ مدرسه؟ افراد خاص؟ تا متعلق بحث روشن نشود توضيح دادن هم بی‌فايده است. اين‌که بگوييم با ماندن من و شما نظام حکومتی مدنی‌تر می‌شود، چندان قابل دفاع به نظر نمی‌رسد.
    د. م.

|