۱

شرح نيازمندی خود يا وفایِ تو؟

Print Friendly, PDF & Email

تازه از سخنرانی سروش برگشته‌ام. امشب در کينگز کالج در استراند سخنرانی داشت. ديرتر به سخنرانی رسيدم به اقتضائاتی چنان که افتد و دانی. باری در ميان سخنرانی چندان هوش و حواسم به سخنان او نبود از چند وجه. نخست اينکه سخنان برايم نو و تازه نبود به جز چند نکته. سروش را ديربازی است که می‌شناسم و مناسبت‌هايی هم با يکدگر داريم. تنها سؤالکی پرسيدم در باب نقش دين در سياست و جامعه با آوردن نظر ماکس وبر درباره‌ی بوروکراسی، سرمايه‌داری و اخلاق پروتستان و نقش آن در سياست فعلی و مدرنيته‌ی غرب. بگذريم، پس از سخنرانی هم که گفت‌وگوهای صميمانه‌ی خودمان بود گاه در ميان سيل جمعيت و گاهی گوشه‌ای تنها.
می‌خواستم چيزی بنويسم که خودم باشم. نمی‌توانم. نه سخن افاده‌ی پرّی و مهابتِ معنا می‌کند و نه سکوت تسکينم می‌دهد. من ميان گفتار و خموشی مانده‌ام که غرقِ مهرم و وفا يا مخصوص جفا آيا؟ سروش که رخسارِ زرد مرا ديد ناگهان گفت بس است ديگر. «بسی گردش کند گردون، بسی ليل و نهار آرد». راست می‌گويد اما اولش را نگفت که: «شبِ صحبت غنيمت دان . . .». می‌دانم و يقين دارم که جهان را وفايی نيست و به هر شکری که در کام آدمی می‌ريزد، هزاران شرنگ جگرسوز هم در عقب دارد.


اين روزها چنان مغناطيس جذبات دريای جانِ مولوی مرا در خود می‌کشد که نه می‌توانم و نه می‌خواهم پا به وادی حافظانه‌ی غمخواری بنهم. چنين که باشم طربناک و آغشته در شادیِ او (نه شادیِ خود) راحت‌تر می‌توانم شادی را قسمت کنم و دلِ غمديدگانی را به سخنی شکرين يا نورافزا شاد کنم. تا از خود و رنج خود می‌گويم – اگر چه آن را هم شيرينی و حلاوتی است – چنان بهره‌ای که می‌خواهم نصيبِ پيرامونيان نمی‌شود.
ما به جهان برای شادی و شاد کردن آمده‌ايم. نه بگويم که برای وصل کردن آمديم. تيره باد آن روز، و بريده‌ باد زبانم اگر مثقال ذره‌ای قدمی بردارم که کسی را از وصالی دورتر کنم يا فراقی را بدو نزديک‌تر کنم. آينه‌گی همين است. من همين را می‌خواهم. هر چه جهان در تلخکام کردن آدميان سرکه‌گی افزون کند، شکرريزیِ شُکرآميز بر او می‌کنم که سرکنگبين سازِ عالم باشم. اما دريغ که هر چه می‌گويم سخنِ اوست. آيا به راستی سخنِ اوست فقط؟ حظی از سخنِ من در آن نيست؟ شايد. شايد هم نه. اما آدميان به نظرِ من هر چقدر هم که راه‌های متفاوت می‌روند، همگی از خير و شر، جويبارهايی هستند که به اقيانوسِ جان می‌ريزند. ما که همگی راهی يک درياييم، پس چرا «مرده پرست و خصمِ جانيم»؟
چو بر گورم بخواهی بوسه دادن / رخم را بوسه ده اکنون همانيم
و مرا حظی بزرگ است از تنعم. طبعم نمی‌گذارد اما که توقف کنم. مگر می‌شود به شاهبازی گفت که در حدِ همين سقفی که ما برای‌ات نهاديم پرواز کن؟ مگر می‌شود بال گشودن‌های او را محدود کرد؟ اين پرِ بازِ شاهبازان به خدا که تعارضی با آزادی ديگران ندارد. آدمی اگر زاغ صفت نباشد و تنگ‌نظری از وجودش برخاسته باشد و از شرّ نفس رسته باشد، پرواز باز مشعوفش می‌کند. اصلاً با او پرواز را هم و بلندی طبع و مناعت را هم می‌آموزد. بگذريم، از اين سخن هم بگذريم:
در ميان بحر اگر بنشسته‌ام / طمع در آبِ سبو هم بسته‌ام
همچو داوودم نود نعجه مراست / طمع در نعجه‌ی حريفم هم بخاست.

  1. نیما says:

    شيرين عبادی عزيز، برنده‌ی جايزه‌ی صلح نوبل شده است، اين پيروزی بزرگ بر همه‌ی کوشندگان دموکراسی و حقوق بشر در ايران مبارك باد . مخصوصا شيرزنان ايران زمين ……..زنده باشي

|