۰

حسرتِ ايمان

«آنگاه
خورشيد سرد شد
و برکت از زمين‌ها رفت
و سبزه‌ها به صحراها خشکيدند
و ماهيان به درياها خشکيدند
و خاک مردگانش را به خود نپذيرفت. . .
ديگر کسی به عشق نينديشيد
ديگر کسی به فتح نينديشيد
و هيچکس
ديگر به هيچ چيز نينديشيد
. . . خورشيد مرده بود
و هيچکس نمی‌دانست
که نامِ آن کبوتر غمگين
کز قلبها گريخته ايمان است!
آه ای صدای زندانی
آيا شکوهِ يأسِ تو هرگز
از هيچ سوی اين شبِ منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟
آه، ای صدای زندانی
ای آخرين صدایِ صداها . . .»


عشق اگر از ايمان تهی شود، فرو می‌پاشد. اگر در عشق، شک و ترديد رسوخ کند، بنيانش ويران می‌شود. عشق، از جنس ايمان است؛ همچنان‌که از جنس مرگ نيز هست. عشق قمار است چون ايمان. بايد باور داشته باشی که آنچه در کف‌ات نهاده‌اند و اين مايه گرما، حرارت و اميد به تو بخشيده است، گوهری گرانقدر است و فنی شريف و «چون هنرهای دگر موجبِ حرمان» نمی‌شود.
از عجايبِ روزگارِ ما که گروهی آن را از اقتضائاتِ جهانِ مدرنش می‌نامند و من هم عجيب بدان کافرم، اين است که عشق در روزگارِ مدرن معنای ديگری دارد. شايد بگويند بسيار امّل هستم يا سنت‌زده يا هر چيزی ديگر. ولی به اعتقادِ من عشق به ايمان گره خورده است. اگر رشته‌ی ايمان را از آن بگسلانی، حاصلی جز يأس و حرمان و حسرت نخواهی داشت. عشق را، بايد فراگرفت و در آن ممارست کرد. چندی پيش حضرت دوست غزلی را از حافظ برايم خواند و به اينجا رسيديم:
طريقِ عشق پر آشوب و فتنه است ای دل
بيفتد آنکه در اين راه با شتاب رود
گدايی درِ جانان به سلطنت مفروش
کسی ز سايه‌ی اين در به آفتاب رود؟
پس در اين ظلمتِ خردسوز که هر کسی از جانبی به راهی اشاره می‌کند، تکليفِ دلم در اين همه سرگردانی اين است:
انما اشکوا بثی و حزنی الی الله و انی اعلم من الله ما لا تعلمون!

|