۰

هر سازی که می‌بينم

اخوانِ نازنينم می‌گفت که:
«من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بينم بد آهنگ است
بيا ای خسته خاطر دوست!
ای مانندِ من دل‌کنده‌ و محزون
بيا ره توشه بر داريم
قدم در راه بی‌برگشت، بی‌فرجام بگذاريم
. . .
چرا بر خويشتن هموار بايد کرد رنج آبياری کردن باغی کز آن گل کاغذين رويد؟»
راه‌های بی‌برگشت و بی‌فرجام ديگر اين روزها برايم چنگی به دل نمی‌زند. چرا آدمی بايد کاری کند که ترميم‌پذير و بازگشت‌ناپذير باشد؟ مگر در هر کاری احتمالِ خطا نيست؟ مجالی باشد بيشتر در اين مورد خواهم نوشت.

|