۴

وبلاگستان: عرصه‌ی فراخ توهم

Print Friendly, PDF & Email
تا به حال چندين بار نوشته‌ام که وبلاگستان فارسی فضايی است سيال و بلکه اثيری. اين فضا حظ و بهره‌ی چندان  زيادی از واقعيت ندارد. به معنای دقيق کلمه، وبلاگستان ما، به طور کلی «مجازی» است (با هر قرائتی که از «مجاز» داريد).

بگذاريد از تجربه‌ی خودم بگويم و بازخوردهايی که «ملکوت» داشته است. البته هر که وبلاگ مرا می‌خواند «بر حسب فکر گمانی دارد». ولی بهترين نشان «توهم» در برداشت‌های مجازی وبلاگيه اين است که من شده‌ام از اين‌جا رانده و از آن‌جا مانده: «نه در مسجد گذارندم که رندی / نه در ميخانه کاين خمار خام است!». مذهبيون افراطی، لامذهب‌ام می‌خوانند. سکولارها مذهبی‌ام می‌بينند. امروز دست بر قضا در وبلاگی خواندم که گفته بود نويسنده‌ی ملکوت «اپوزيسيونی» است! می‌بيند چه اندازه تصورهای مردم و خوانندگان متفاوت و عجيب و غريب است؟ بدون هيچ شکی من در زمره‌ی «اپوزيسيون» يا حداقل آن‌ها که اپوزيسيون خوانده می‌شوند نيستم. نه مبناهای مشترک فکری دارم با آن‌ها و نه اهداف‌ام به هدف‌های آن‌ها شبيه است. اما خوب، چه می‌شود کرد؟ وبلاگستان است و هزار عيب و علت!

نمونه‌های ديگرش را هم زياد دارم. وقتی نقدی بر برنامه‌ی بنياد ميراث ايران و راديو زمانه در مورد موسيقی زیرزمينی نوشتم، باز هم به نتايج مشابهی رسيدم. خواننده اصلاً برای‌اش مهم نيست کليت تفکر نويسنده‌ی يک وبلاگ را بشناسد. گاهی اوقات يک نوشته‌ی يک وبلاگ را، بدون خواندن ده‌ها نوشته‌ی ديگرش، سند هزاران نسبت عجيب و غريب می‌کنند. بعضی از منتقدان فکر کرده بودند که نويسنده‌ی ملکوت، لابد به دليل همين نقدهای‌اش، جز شجريان هيچ چيز ديگر گوش نمی‌دهد. البته به خودشان زحمت نداده بودند نگاهی به تنوع موسیقی‌های طربستان حتی بيندازند.

از اين نمونه‌ها فراوان می‌توان نقل کرد. اين قطعات پراکنده را که کنار هم بگذاريم به يک نتيجه‌ی روشن می‌رسيم: عمده‌ی وبلاگ‌خوان‌ها، سرسری خوان هستند. چرا؟ يکی از دلايل‌اش اين است که وبلاگ اصولاً برای اين قشر از وبلاگ‌خوان‌ها تفنن است و اصلاً زياد جدی نيست. چون جدی نيست، ارزش اين را هم ندارد وقت زيادی برای آن صرف کنی. مقصودم اين نيست که در وبلاگستان آدم‌های جدی وجود ندارند يا «همه» سرسری خوان هستند. اتفاقاً اهل انديشه و تعمق هم در وبلاگستان داريم، اما فضای غالب را – با توجه به مشاهداتی که تا به حال داشته‌ام – سرسری خوان‌ها می‌سازند. و سرسری خوان‌ها هم تصويری که از يک آدم می‌سازند تصويری ناقص و مخدوش است.

البته اين ماجرای مسابقه‌ی دويچه وله هم چیزی است از قماش همين سرسری خوانی يا توهم‌پراکنی. هر چه فکر می‌کنم معيارهای اين‌ها را نمی‌فهمم. اصلاً نمی‌دانم چرا وبلاگ يک لاقبای من بايد برای اين‌ها مهم باشد؟ خدای ناکرده اسائه‌ی ادبی به دوستانی که نام‌شان در آن ليست هست، نشود. اما ما به همين کنجِ آرامِ خودمان دل‌خوش هستيم که حرف‌هايی را که نمی‌شود هيچ جا نوشت، اين‌جا بنويسيم. عجيب اين است که ملکوت (يعنی وبلاگ من، نه لزوماً حلقه‌ی ملکوت) آن ته ته ليست نيست!

من از وبلاگ نه توقع کمال دارم نه فکر می‌کنم می‌توان بار زيادی بر شانه‌ی آن نهاد. شايد وبلاگستان قابليت‌های زيادی داشته باشد (احتمالاً برای آينده)، اما در حال حاضر من چندان به آن خوشبين نيستم. گمان می‌کنم برای به فعليت در آوردن آن قابليت‌ها راه درازی در پيش است. وبلاگستان – احتمالاً – در حال شدن است. وضع‌اش چندان هم بد نيست، اما توقع‌ها از وبلاگستان خيلی خيلی بالاست. کمی بايد متواضع‌تر باشيم. اين به انصاف و واقع‌بينی نزديک‌تر است. نبايد دايره‌ی مخاطبان وبلاگستان را از آن‌چه هست، وسيع‌تر تصور کنيم. گاهی اوقات اين توهم پيش می‌آيد.

  1. امين says:

    داريوش عزيز، برادری که بهش لينک داده ای مگر غير از توهم و دشمن انگاری همه عالم و آدم و پارانويا چيز ديگری هم دارد؟ اين مثال خيلی خاصی است و تعميم اش به کل وبلاگهای فارسی کمی دشوار است.
    ***
    امين جان،
    آن مورد خاص را راست می‌گويی. اما من هم فقط به اين يک مورد استناد نکردم. مثال در اين زمينه زياد است. همين بحث موسيقی زيرزمينی يک نمونه‌اش. من به تجربه‌ی شخصی‌ خودم تکيه کردم. شايد جایی خطا کرده باشم. اما هنوز مدعای «اکثريت» وبلاگستان است نه «کل» وبلاگستان. می‌گويم شايد اشتباه کرده باشم، اما قطعاً برای تغيير اين تصور نياز به شواهد بيشتری هست.
    د. م.

  2. خیلی جالب است که آنچه را که مدتهاست به آن معتقدم در این نوشته جنابعالی دیدم. من هم همیشه فضای وب را متفاوت از زندگی واقعی گرفته ام. چه بسا مطلبی در وبلاگ یک دوست یا ایمیل رسیده از دوست دیگر دیده ام که-حتی مستقیما- توهین به من بوده است ولی آنرا به معنای توهین آن شخص به خود نگرفته ام. شاید عجیب باشد ولی در فرصتی دیگر مفصلا به این نظریه لاقیاسیت وب اسپیس-رئال لایف خواهم پرداخت.

  3. مرتضي says:

    سلام . خسته نباشيد . قرار نيست هميشه سپيده اي باشد . اگر قرار بر تفكر نهان خفته بر نوشته ها باشد ! ! رفاقت ديرينه است و ما آنسو كنار اين موسيقي نشسته ايم

  4. AmiN says:

    رفيق عزيز، با شما موافق نيستم، گرچه مخالف نيز نيستم!! توضيح می‌دهم خدمت‌تان:
    آن‌چه از سرسری‌خوانی مخاطبان نوشتيد، درست است که حاصل فضای پرشتاب اينترنت به اضافه عادت مفصل‌نويسی ما و کم‌حوصله‌گی خواننده و چندين عامل فرهنگی و اقتصادی ديگر است که بماند.
    اما نمی‌دانم چرا و چگونه اين واقعيت را از دل نوع قضاوت مخاطبان بيرون کشيده‌ايد. دوست عزيز، اين نوع قضاوت نه مختص فضای وبلاگستان است، که در همه جا رواج دارد. مگر با خواندن مقاله‌ای از يک نفر در فلان روزنامه به راحتی انگ به نويسنده چسبانده نمی‌شود؟ مگر با يک کاريکاتور مانا نيستانی، وی نژادپرست و فاشيست و شوونيست خوانده نمی‌شود، بدون هرگونه مطالعه‌ای بر سابقه فعاليتش؟ پس اين ‌مسئله ربطی به خصوصيات فضای وبلاگ‌ها ندارد.
    دکتر شريعتی در زمانی که کسی نامی از اينترنت نشنيده بود فرياد داشت که آنان مرا شيعه غالی و علی‌اللهی می‌نامند و آخوند کراواتی و اينان مرا کمونيست و بی‌دين و ضدآخوند!!! علی شريعتی وبلاگ نمی‌نوشت و مخاطبانش نيز سر و کاری با فضای شتاب‌آلود اينترنت نداشتند.
    آن‌چه هست، نه از شتاب اينترنت و سرسری‌خوانی وبلاگی که از خوی و خصلت «ارزيابی شتاب‌زده» ما ايرانيان است و مطلق‌بينی سياه و سپيد ما و قضاوت صفر و يکی‌مان.
    من کار در وبلاگم را بسيار جدی می‌گيرم و البته بيش از توانش از آن انتظار ندارم. چيزکی نوشته بودم در همين باره که در کوران دعواهای سياسی وبلاگستان گم شد و مورد عنايت پدرخوانده‌های وبلاگستان و لينک‌دانی‌های پر و پيمان‌شان نيز قرار نگرفت. بد نيست بخوانيدش:
    http://www.varg.ir/archives/2006/08/post_51.php

|