آدم چقدر ضعيف است و عاجز! هر چه بر سر راهاش میگذارند برایاش هم درد است و هم درمان. همانکه برایاش درد است، میتواند درماناش هم باشد و غالباً او به جای درمان يافتن و درمان گرفتن از آنها دردش را بر میگزيند. اين غزل مولوی را بخوانيد:
عقل گوید که من او را به زبان بفریبم
عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رو بر من و بر خویش مخند
چیست کو را نبود تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پراندیشه و بیهوشی جوی
تا من او را به می و رطل گران بفریبم
ناوک غمزهی او را به کمان حاجت نیست
تا خدنگ نظرش را به کمان بفریبم
نیست محبوس جهان بستهی این عالم خاک
تا من او را به زر و ملک جهان بفریبم
او فرشتهست اگر چه که به صورت بشر است
شهوتی نیست که او را به زنان بفریبم
خانه کاین نقش در او هست فرشته برمد
پس کیاش من به چنین نقش و نشان بفریبم
گله اسب نگیرد چو به پر می پرد
خور او نور بود چونش به نان بفریبم
نیست او تاجر و سوداگر بازار جهان
تا به افسونش به هر سود و زیان بفریبم
نیست محجوب که رنجور کنم من خود را
آه آهی کنم او را به فغان بفریبم
سر ببندم بنهم سر که من از دست شدم
رحمتش را به مرض یا خفقان بفریبم
موی در موی ببیند کژی و فعل مرا
چیست پنهان بر او کش به نهان بفریبم
نیست شهرت طلب و خسرو شاعرباره
کش به بیت غزل و شعر روان بفریبم
عزت صورت غیبی خود از آن افزون است
که من او را به جنان یا به جنان بفریبم
شمس تبریز که بگزیده و محبوب وی است
مگر او را به همان قطب زمان بفریبم
اين غزل را شبی استادی نازنين در ضيافتی در لندن برایمان خواند و سخت حالمان را خوش کرد. اين غزل را امشب برای دو دوست، دو يار موافق، خواندم و بيش از يک ساعتی دربارهاش حرف میزديم و دربارهی دهها شعر ديگر. اينکه مخاطب اين غزل کیست، بماند. مولوی دارد يکی را وصف میکند، وصف کردنی. تا امشب دقيق نشده بودم که با اين وصف، او عجز آدمی و حقارتاش را هم به رخاش میکشد:
۱. آدمی سخت فريبکار است؛ هم خودش را فريب میدهد و هم اطرافياناش را.
۲. آدمی اهل تطميع است. وقتی به خواستهای بخواهد برسد هر چه توان داشته باشد پيشکش میکند تا به مقصودش برسد (اينکه متعلق تطميعاش چه باشد، البته تفاوت میگذارد در ماجرا).
۳. آدمی اسير غم است. «انديشه»ها و خيالهای تاريک و رنجآور جاناش را رنجه میکنند و او در پی درمان و تسکين میگردد و «ننگ خمر و زمر» بر خود مینهد.
۴. آدمی برای رسيدن به هدفاش به وسيله نياز دارد (ناوک غمزه، خدنگ و کمان)؛ وسايل را که از او بگيری عاجز میشود.
۵. آدمی در حبس جهان است و جهان و تنعماش او را به زنجير میکشد. برای کسبِ اينها خود را به آب و آتش میزند. آدمی بندهی دنياست: مال و ملک او را خوش میآيد!
۶. آدمی بشر است و بشر شهوتی است و زنان او را به آسانی بر زمين میکوبند: خدنگ غمزهی خوبان خطا نمیافتد / اگر چه طايفهای زهد را سپر گيرند!
۷. آدمی محاسبهگر است. هر کار میکند اول حساب سود و زياناش را دارد. سر همه چيز تجارت میخواهد بکند، حتی وقتی که عبادت میکند و حتی وقتی که عاشق میشود. همه جا را بازار میبيند و هر جا به نوعی متاعی را از جنسی میفروشد.
۸. آدمی به نقش و نشان فريب میخورد. ديدهايد که چقدر زيب و زيور به خودمان میآويزيم و از نقش و نشان مردم فريب میخوريم.
۹. آدمی عاشقِ مَرکَب است. تا ديروز اسب و شتر و قاطر بود، امروز بنز است و بامو و آئودی و البته هواپيما. به پر نمیپرد و هواپيما سوار میشود چون دوست دارد مثل پرنده پرواز کند و سريع بپرد و بلند و بالا.
۱۰. آدمی مغلوب شکماش است. «نان» او را شکست میدهد، چون قوتِ نور ندارد. آن «آدم» که مدعی است من نور میخورم، هر آدمی نيست؛ اکثريت قاطع آدميان با «شعر» بازی میکنند و خود را «نورخوارِ مطلق» به مردم مینمايانند از بهر «فريب»! زنهار از ما! فرياد از ما!
۱۱. آدمی محجوب است. به سادگی فريبها را باور میکند. ياد دوران کودکی میافتم که برای گريز از تکليف مدرسه بهانهها میتراشيدم و تمارض میکردم و معلم «محجوب» ما باور میکرد!
۱۲. آدمی تملقطلب است. هر کس ستايشگرش باشد، برایاش عزيز میشود. چند بار که بهبه و چهچه بشنود، باد به مغزش میافتد و ديگر هيچ کس جلودارش نيست. میشود «خسرو» و میخواهد پادشاهی کند. «شهرت طلب» و «شاعرباره» میشود! اگر اينها هم نباشد، میشود دلبردهی آنها که مدام شعر میخوانند و «عقل»شان را تخدير میکنند و گريزان از کسانی است که مُحرّک و مُهيجِ «عقل» و «پرسش» و چون و چرا باشند.
میبينيد در غزل مولوی چقدر عجزِ آدمی موج میزند؟ و چقدر خوب آدمی را توصيف میکند؟ اينها البته در قرآن آمده است. اين آيه يک نمونهاش: زين للناس حب الشهوات من النساء و البنين و القناطير المقنطرة من الذهب و الفضة. و من سخت در هراسام از اينکه ستايش ديگران مرا خوش آيد/میآيد. سخت هراسانام از اينکه اين بستگیهای تن، اين اسارت چاهِ طبيعت، اين تاريکی خاک، آن الماس درخشنده را بپوشاند. و من عاجزم: دام سخت است مگر يار شود لطف خدا / ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجيم.
مطلب مرتبطی یافت نشد.