Daryoush Mohammad Poor

شب قدر است و بارگاه ستاره باران!

تنها به اختصار و اشارت، آمدیم همین نکته را مرقوم کنیم که درگاه نشینان بدانند که در ظلّ آسمانی سلطان و بر عرش ملکوتیِ بارگاه

کهیرالملکوت!

قبله‌ی عالم باید هم درس و مشق را رها کنند و هم تدبیر سرحداتِ درگاه را! همین دیروز بود تشر زدیم به متمردین. گفتیم سبیلی

آتش طلعتان

ازان چون موی آتش دیده یک دم نیـست آرامـم که آتــش طلـعتـان دارند نبـض پـیـچ و تــابـم را به دامـــان قیـامت پـاک نتــوان کـرد خــون

بس است دیگر!

همین جوری دستپاچه رقعه‌ی همایونی را برای شما دو نفر می‌نویسم! بس است دیگر! دیگ غضبِ خاقانِ جهاندار را به جوش آوردید. یعنی چه که

برای سیدِ خوابگرد

تازه از دانشگاه برگشته‌ام و اولین تکلیف دیوید چندلر را در مورد رئالیسم و لیبرالیسم تحویل داده‌ام. سلطان‌بانو می‌دانند چه خونِ دلی برای این مقاله

راز جز با رازدان انباز نیست

قبله‌ی عالم امروز به کلاس دانشگاه مشرف شدند. هنوز دقایقی مانده است تا کلاس جان کین را بیاغازیم. هم‌صنفانِ کلاسِ درس قبله‌ی عالم می‌گویند که

اندر بلای عشق

موسیقی امروز صفحه ترانه‌ای است که صبحی توفیق خوانده است. در همین سفر اخیری که در ملازمت بانوی بزرگوار به نزدِ سعید حنایی کاشانی (صاحب

دنیا وفا ندارد، ای نورِ هر دو دیده

هنوز سوار بر طیاره‌ایم و شاید دو ساعتی نشده است که از سفر ایران و زیارت سلطان بانو به محروسه‌ی معظمه‌ی لندن مراجعت می‌کنیم. دو

پاردمش دراز باد این حیوان خوش علف

امروز در معیت بانوی بزرگوار از خیابان شریعتی کرمان می‌گذشتیم. وقتی که از برابر شرکت بیمه‌ی ایران عبور می‌کردیم تصویری آشنا نگاهم را جلب کرد.

هنوز در سفرم

ولیعهد بارگاه و ظهیر جانِ نازنینمان آگاه باشند که قبله‌ی عالم هنوز در سفر هستند. اینکه می‌بینید چیزی ننوشته‌ایم از کم التفاتی نیست. از فرط

بحرانِ معرفت

یادداشت کوتاهی که برای حسین درخشان نوشته بودم (من چنینم که نمودم . . .) واکنش‌های مختلفی را به دنبال داشت. عجالتاً هنوز نمی‌خواهم ادامه‌ی

بانوی موسیقی و گل

بانوی موسیقی و گل اسطوره ی عاشق شدن تا من دوباره من بشم دوباره لبخندی بزن لبخنده ی تو جانمو مغلوب رؤیا می کنه انگار

دلتنگی‌های ولیعهد

ولیعهد بارگاه در این مسافرت خاکی صاحب ارض ملکوت دلتنگی‌های نموده‌اند. دل خاقانِ جهاندار را کباب فرمودند با آن نکاتِ جانسوز، هر چند اظهار مودت

حکایت کمال و پختگی

مادرم همیشه برایم دعا می کرد و می کند که: «الهی که خاک دستت بگیری زر بشود». خدایش عمر دراز دهاد. هم اینک با سپندم

اندر حکایت لحن قبله ی عالم

میرزا عباس خان ولیعهد فرموده بودند که قبله ی عالم لحن و نثرشان عوض شده است. عجبا که هنوز خاک دیارِ پروس بوی ما را

که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد

برای سپندم می‌نویسم. روزگاری دراز را خون دل خوردیم و خاموش نشستیم. گردنه‌های صعبی را پشتِ سر نهادیم و جگر صد پاره کردیم تا بدینجا

من چنینم که نمودم، دگر ایشان دانند

پرهیز داشتم از اینکه واردِ این وادی شوم، اما امروز یادداشتی از حسین درخشان را دیدم در مورد شیرین عبادی (آیت‌الله شیرین عبادی: اسلام با

این قوم سفرناک

دقایقى بیش نیست که به اسن رسیده ام. پیش از آنکه با هادى روانه‌ى خانه شویم براى ناهار، گفتیم بیاییم و سرى به ارض مقدسه

باز هم سفر!

دیشب نطق همایونی را در خانه‌ی هدایت پایان دادیم. دیر وقت بود که به خانه‌ی ولیعهد رسیدیم. تا دیر وقت‌تر هم گپ می‌زدیم از ری

کلاس تسلیم

چشمتان روز بد نبیند. یکی دو ساعتی نیست که از محکمه‌ی ناظم‌الاطباء برگشته‌ایم. قرب دو ساعت تمام دهانِ ملکوتی را چون دروازه‌ی افلاک باز نگه

میان خنده می گریم

الآن با خبر شدم که فرین نازنینمان در سوگ مادر نشسته است. من که عمری از دژم خویی چرخ مردمخوار گفته بودم و همواره از

برگ بارانِ برلین

صبح که قبله‌ی عالم دیدگانِ همایونی را به روی دیار برلین گشود، بلعجبا که این شهر هم از قدومِ ما هوس باریدن کرده است. اینجا

هو العشق

در این کرانه‌ی غربت که شامگاهِ افولِ خدای اندوه است زلالِ عاطفه در آبشارِ چشمه‌ی مهر «حضورِ خلوتِ انس» و صفای ساغرِ عشق به هر

برلین دیوار ندارد دیگر!

چندین ساعت است که قبله•ی عالم خاکِ دیار پروس را منور ساخته•اند. ولیعهد بارگاه و اکرم خانم اسبابِ شرمندگی خاقانِ جهاندار را فراهم کردند و

صبر کن و سبک مرو

هنوز هوا بارانی است و دمی از گریستن نمی‌آساید. گریستن نه که این خنده‌ی ابر است گویی! هنوز دقایقی دیگرم فرصت هست تا راهی فرودگاه

شهر باران زده

ساعتی پیش، گویی دمدمه‌ی سحرگاهان بود که با سپندم سخن می‌گفتم. از پنجره که بیرون را نگاه می‌کردم هوا هنوز تاریک بود. آسمان لندن را

تنها به اختصار

هنوز دانشگاه هستم و وقت تنفس کلاس رسانه و قدرت جان کین را سپری می‌کنم (کرده‌ام؟). یکی نیست مرا از این کامپیوتر جدا کند. بحث

درختِ بختم و اندر سرم صباست

گفته بودم با خودم که از آنچه امروز رفت سخنی بر زبان نخواهم راند. نسیمی می­وزید از روضه‌ی جان و بارانی از عرش که زخم‌های

هر چه گفتیم . . .

در کارِ آتشم. آتشی افروخته‌ام که خشک و تر هر غیری را در سرای دل بسوزانم، مباد که خاطرِ دوست را تشویشی بیازارد. شاید پیش

فتوحاتِ لندنیه

امروز عزم کردم مطالعه‌ی ابن عربی را پیگیر آغاز کنم. به سراغ آقای جوزی رفتم که در این وادی اشاراتی شنیدنی داشت. جلدِ نخست فتوحاتِ

کیمیایی همچو صبر آدم ندید

حدیث کیمیا بر زبانم جاری است. کارِ کیمیا همین است که می‌بینم. سپندارمذم این میناگری را هنوز باور نمی‌تواند کرد. هنوز گویی خواب می‌بیند. آنچه

سر از خوابِ زمستانی . . .

زمستانی دراز را پسِ پشتِ نهادیم و ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود. پیشتر نیز گفته بودم که هوای کهربا صفتِ جانِ مولوی

جایزه‌ی صلح نوبل سیاسی است؟

کسانی که سابقه‌ی تاریخی اعطای جایزه‌ی نوبل را می‌دانند به خوبی آگاه‌اند که آری جایزه‌ی صلح نوبل انگیزه‌ی سیاسی دارد و در آن تردیدی نیست.

بوی شهادت

بوی محرم در مشامم پیچیده است. خونِ خداست که در کوی و برزن جاری است. چه افتاده است این خیابان‌ها را؟ چرا اینجا؟ چرا این

طرب‌های مفقوده‌ی سیاح‌الملکوت

الساعه که سری به بارگاهِ مقدسه زدیم، دیدیم که سیاح‌الملکوت، صاحبِ ایگناسیو، یادداشتی نوشته است که گویی قحط طرب است در بارگاه ما. عجالتاً این