Daryoush Mohammad Poor

امروز هم؟

گویا امروز تولد حضرت علی است. محسن روی وبلاگش، سلانه، یک آهنگی گذاشته که شعرش منسوب به مولوی است ولی قطعاً از او نیست. بارها

ره و رسمِ سفر

به یادِ یار و دیار ان چنان بگریم زار که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم هنوز نمی‌دانم خاصیت این سفر چه بود؟ رهایی

من هنوز خواب می‌بینم

من هنوز خواب می‌بینم که دوره دوره‌ی وفاست که اعتبارِ عشق به جاست دنیا به کامِ آدماست …. سوته دلان یکی یکی تموم شدند سوته‌دلی

میزانِ توانمندیِ آکادمیک

حسین درخشان امروز یادداشت درخشانی نوشته است (جدای از نثر و ادبیاتش) درباره‌ی زبان انگلیسی. به اعتقادِ من نکات بسیار ارزشمندی دارد این نوشته که

عرش و کرسیِ ملکوتی!

پیشتر از این قبله‌ی عالم را تنها عرشی بود زمینی! یعنی آسمانِ ملکوت که سایه‌اش همیشه بر سرِ زمینش هست و اتفاقاً آسمانش عین زمین

از این روزها . . .

امشب رفتیم سینما و فیلم «بدرود لنین» را دیدیم. چندین بار پیش از این گفته بودم که هر وقت سینما می‌روم و فیلمِ خوبی می‌بینم

عرفان قانعی فرد هم حلقوی شد!

ولیعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست می‌کند. ما بارها گفته بودیم که شکوه تاج سلطانی بیمِ جان در او مندرج است.

عذرِ نیم‌شبی . . .

چقدر همه چیز عوض شده است. ما چرا اینجوری شدیم؟ ناگهان احساس کردم شکاف بزرگی باز شده است و من دارم از قعر یک دره

جلال سرفراز و سنگ و صخره

ولیعهد درگاه مقیمانِ جدیدی را به خاکِ ملکوت کشانده است. یکی که امروز اولین مطلبش را نوشت، جلال سرفراز است با صفحه‌ی «سنگ و صخره».

اقتدار و استقلالِ وبلاگ

در این چند ماهه‌ی گذشته و به خصوص از وقتی که حلقه‌ی ملکوت رو به بسط و گسترش نهاده است و دوستان فراوانی به جمعِ

یک لطیفه‌ی کهن

خاطرم هست که زمانی که صاحب سیبستان، خود را جای خاتمی گذاشته بود و نامه‌ای به دکتر سروش نوشته بود،چون هیچ جای دیگری آن را

این بهشت اجباری نیست!

دوستی در پای یکی دو مطلبِ پیشین درباره‌ی پخش موسیقی صفحه نظری داده بود که بارها درباره‌ی آن توضیح داده‌ام. وبلاگ ملکوت، چیزی نیست که

با ذره تا بی‌نهایتِ مهر

پیشترها از دوست نازنینی یاد کرده بودم که سال‌ها سابقه‌ی الفت و دوستی با او دارم و اگر نگویم تمامی، حداقل بزرگترین بخش خاطرات دوران

عشق‌های آکواریومی

نویسنده‌ی اشارت اخیراً مطلبی را نوشته بود که گوشه‌ای از آن به عشق باز می‌گشت. این تصور چه بسا میان بسیاری از ایرانیان ما و

اشاره‌ی لازم

آن عزیزانی که در این صفحات تردد می‌کنند، قطعاً آگاه‌اند که مدتی پیش نام وبلاگ چای تلخ را به «مختصر» تغییر دادیم از آن رو

از پیامبر عاشق!

این روزها کار زیاد دارم و اتفاقاً دست و دلم هم به هیچ یک از کارهای خودم نمی‌رود چه برسد به اینکه بخواهم به احوالِ

مرکز خراسانِ بزرگ؟

از این رستوران پاکستانی نوشته بودم و اینکه یاد بیرجند افتاده بودم. ولیعهد بارگاه به آن زبانِ فخیمِ پر اشارت که من دانم و او،

به یادِ یار و دیار . . .

هوای لندن باز خنک شده است، آن قدر که اگر لباس گرم نپوشی باید دندان‌هایت از سرما به هم بخورد (حداقل منِ سرمایی این‌گونه‌ام)! غروب

اندر حکایت پرده‌نشینان

گفته بودم که در دیار ملکوت، هنوز گروهی هستند که پرده‌نشین‌اند و مجال ظهور نیافته‌اند. گروهی مرتب در کار نوشتن بوده‌اند و گروهی دیگر هنوز

مسأله هویت و ماجرای حلقه‌ی ملکوت

دیر زمانی است که رمق نوشتن ندارم. خیلی وقت است که در خودم غروب کرده‌ام: غروبی در غربتِ غرب. ستاره‌ی شرق هم دمیدن نیاغازیده است.

چقدر گفتم ویسکی نخور!

چارلز برانسون، بازیگر بد هیبت سینما، در گذشت. من نفهمیدم این آدم آلزایمر گرفته بود یا به ذات‌الریه مرد. هر چه بود من همیشه به

در به درِ تو

به دنبالِ توام منزل به منزل پریشان می‌روم ساحل به ساحل به خوابت دیده‌ام رؤیا به رؤیا به یادت بوده‌ام فردا به فردا پس از

آتش

حرفی از نامِ تو آمد بر زبان دست‌هایم، دفترم آتش گرفت

پیامبر عاشق دست به قلم شد

دیشب پیش از اینکه بخوابم سری به دانیال زدم. دیدم باز بعد از ماه‌ها سکوت، خموشی را شکسته است. بروید ببینید چه معاشقه‌ای با باران

از ایمان تا نقشِ ایمان

زمانی که پراگ بودم ماجرای اخیر تمثال ده فرمان آلاباما را مرتب دنبال می‌کردم. جالب است که این قاضی با اصرار می‌گوید که باید حتماً

تو که دستت به نوشتن آشناست

بنویس هر چه که ما را به سر آمد بد قصه‌ها گذشت و بدتر آمد بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظه‌ها را می‌کشیم،

بی‌پناهی

ز بام و در همه جا سنگ فتنه می‌بارد کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟ فرو گذاشت دل آن بادبان که می‌افراشت خیال

باز هم احساس وطن

این بار هم که پایم به لندن رسید احساس توطن در اینِ خاکِ بی‌آفتاب کردم! هوای لندن حسابی خنک‌تر از پراگ است. آسمان هوای باریدن

یادداشتی برای حلقه‌نشینان

ساکنان ارضِ‌ ملکوت را قطعاْ آگاهی هست که دو بار این وادی گرفتار سقوط و انفجار شد. نخست بار البته آن قدر لرزه‌ها شدید نبود

یادداشت شامگاهى

گرگ و میش غروب است. دیگر همه جا تاریک شده است. کیوان و فرین هنوز خسته از کارِ شبانگاهى در خواب بودند که از خانه

روزهای آخر

امروز آخرین روزی است که در پراگ می‌گذرانم. فردا بر می‌گردم لندن. دارم یواش یواش دلتنگ لندن می‌شوم و کلی کار که روی دستم مانده

از بس که چشمِ مست . . .

امروز هم پس از آنکه باز هم نیمروز از خواب برخاستیم،‌ از خانه برون آمدیم و به تفرج پرداختیم. سیر آفاق و انفس نمودیم و

مراسم ولادت سلطان

شبِ‌ شنبه در جوار وحید (دریاروندگان)، عباس معروفی و مهرگان،‌ و میزبانانِ‌ من کوتاه مجلسِ طربی داشتیم که حکایتش عجالتاْ دراز است. باشد تا بعد.

و اما الحدیث ذوشجون!

روزگار پراگ کماکان می‌گذرد. باری چنان‌که ذات ملوکانه پیشتر به نظر مترددین درگاه رسانیده بود، شبِ دوشین میزبانانِ نازنین من برای تدبیر امری حیاتی راهی

کمان گوشه‌نشینى و تیر آهى کو؟

این روزها شدیداْ گرفتاریم. شاید مجالى فراهم شد و در این روزهاى آتى باز سرى بدین پهنه‌ی پریشان زدیم. عجالتاْ مترددین این دیار نکته‌اى را

اندر احوالات پراگ

این یکى دو روز از بابِ خللى که در کارِ ارکانِ سرور پدید آمده است، ساکنان بارگاه سلطان سرگردان شده اند. بارى امید هست که

شراب خواه

چون نقش غم ز دور ببینى شراب خواه تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است براى دل صاحب سیبستان که فقط گاهى اوقات دلتنگ قبله