امروز هم؟
گویا امروز تولد حضرت علی است. محسن روی وبلاگش، سلانه، یک آهنگی گذاشته که شعرش منسوب به مولوی است ولی قطعاً از او نیست. بارها
گویا امروز تولد حضرت علی است. محسن روی وبلاگش، سلانه، یک آهنگی گذاشته که شعرش منسوب به مولوی است ولی قطعاً از او نیست. بارها
به یادِ یار و دیار ان چنان بگریم زار که از جهان ره و رسمِ سفر براندازم هنوز نمیدانم خاصیت این سفر چه بود؟ رهایی
من هنوز خواب میبینم که دوره دورهی وفاست که اعتبارِ عشق به جاست دنیا به کامِ آدماست …. سوته دلان یکی یکی تموم شدند سوتهدلی
حسین درخشان امروز یادداشت درخشانی نوشته است (جدای از نثر و ادبیاتش) دربارهی زبان انگلیسی. به اعتقادِ من نکات بسیار ارزشمندی دارد این نوشته که
پیشتر از این قبلهی عالم را تنها عرشی بود زمینی! یعنی آسمانِ ملکوت که سایهاش همیشه بر سرِ زمینش هست و اتفاقاً آسمانش عین زمین
امشب رفتیم سینما و فیلم «بدرود لنین» را دیدیم. چندین بار پیش از این گفته بودم که هر وقت سینما میروم و فیلمِ خوبی میبینم
ولیعهد بارگاه دارد از ملکوت به جای پادشاهی امپراتوری درست میکند. ما بارها گفته بودیم که شکوه تاج سلطانی بیمِ جان در او مندرج است.
چقدر همه چیز عوض شده است. ما چرا اینجوری شدیم؟ ناگهان احساس کردم شکاف بزرگی باز شده است و من دارم از قعر یک دره
ولیعهد درگاه مقیمانِ جدیدی را به خاکِ ملکوت کشانده است. یکی که امروز اولین مطلبش را نوشت، جلال سرفراز است با صفحهی «سنگ و صخره».
در این چند ماههی گذشته و به خصوص از وقتی که حلقهی ملکوت رو به بسط و گسترش نهاده است و دوستان فراوانی به جمعِ
خاطرم هست که زمانی که صاحب سیبستان، خود را جای خاتمی گذاشته بود و نامهای به دکتر سروش نوشته بود،چون هیچ جای دیگری آن را
دوستی در پای یکی دو مطلبِ پیشین دربارهی پخش موسیقی صفحه نظری داده بود که بارها دربارهی آن توضیح دادهام. وبلاگ ملکوت، چیزی نیست که
پیشترها از دوست نازنینی یاد کرده بودم که سالها سابقهی الفت و دوستی با او دارم و اگر نگویم تمامی، حداقل بزرگترین بخش خاطرات دوران
نویسندهی اشارت اخیراً مطلبی را نوشته بود که گوشهای از آن به عشق باز میگشت. این تصور چه بسا میان بسیاری از ایرانیان ما و
آن عزیزانی که در این صفحات تردد میکنند، قطعاً آگاهاند که مدتی پیش نام وبلاگ چای تلخ را به «مختصر» تغییر دادیم از آن رو
این روزها کار زیاد دارم و اتفاقاً دست و دلم هم به هیچ یک از کارهای خودم نمیرود چه برسد به اینکه بخواهم به احوالِ
از این رستوران پاکستانی نوشته بودم و اینکه یاد بیرجند افتاده بودم. ولیعهد بارگاه به آن زبانِ فخیمِ پر اشارت که من دانم و او،
هوای لندن باز خنک شده است، آن قدر که اگر لباس گرم نپوشی باید دندانهایت از سرما به هم بخورد (حداقل منِ سرمایی اینگونهام)! غروب
گفته بودم که در دیار ملکوت، هنوز گروهی هستند که پردهنشیناند و مجال ظهور نیافتهاند. گروهی مرتب در کار نوشتن بودهاند و گروهی دیگر هنوز
دیر زمانی است که رمق نوشتن ندارم. خیلی وقت است که در خودم غروب کردهام: غروبی در غربتِ غرب. ستارهی شرق هم دمیدن نیاغازیده است.
چارلز برانسون، بازیگر بد هیبت سینما، در گذشت. من نفهمیدم این آدم آلزایمر گرفته بود یا به ذاتالریه مرد. هر چه بود من همیشه به
به دنبالِ توام منزل به منزل پریشان میروم ساحل به ساحل به خوابت دیدهام رؤیا به رؤیا به یادت بودهام فردا به فردا پس از
حرفی از نامِ تو آمد بر زبان دستهایم، دفترم آتش گرفت
دیشب پیش از اینکه بخوابم سری به دانیال زدم. دیدم باز بعد از ماهها سکوت، خموشی را شکسته است. بروید ببینید چه معاشقهای با باران
درست از اولین روزی که به تهران آمدم و مقیم آن شهرِ شلوغ و فارغ شدم، پارک جمشیدیه (برنده سال ۲۰۰۱ جایزه معماری آقاخان) همیشه
زمانی که پراگ بودم ماجرای اخیر تمثال ده فرمان آلاباما را مرتب دنبال میکردم. جالب است که این قاضی با اصرار میگوید که باید حتماً
بنویس هر چه که ما را به سر آمد بد قصهها گذشت و بدتر آمد بگو از ما که به زندگی دچاریم لحظهها را میکشیم،
ز بام و در همه جا سنگ فتنه میبارد کجا به در برمت ای دلِ شکسته کجا؟ فرو گذاشت دل آن بادبان که میافراشت خیال
این بار هم که پایم به لندن رسید احساس توطن در اینِ خاکِ بیآفتاب کردم! هوای لندن حسابی خنکتر از پراگ است. آسمان هوای باریدن
ساکنان ارضِ ملکوت را قطعاْ آگاهی هست که دو بار این وادی گرفتار سقوط و انفجار شد. نخست بار البته آن قدر لرزهها شدید نبود
گرگ و میش غروب است. دیگر همه جا تاریک شده است. کیوان و فرین هنوز خسته از کارِ شبانگاهى در خواب بودند که از خانه
امروز آخرین روزی است که در پراگ میگذرانم. فردا بر میگردم لندن. دارم یواش یواش دلتنگ لندن میشوم و کلی کار که روی دستم مانده
امروز هم پس از آنکه باز هم نیمروز از خواب برخاستیم، از خانه برون آمدیم و به تفرج پرداختیم. سیر آفاق و انفس نمودیم و
شبِ شنبه در جوار وحید (دریاروندگان)، عباس معروفی و مهرگان، و میزبانانِ من کوتاه مجلسِ طربی داشتیم که حکایتش عجالتاْ دراز است. باشد تا بعد.
روزگار پراگ کماکان میگذرد. باری چنانکه ذات ملوکانه پیشتر به نظر مترددین درگاه رسانیده بود، شبِ دوشین میزبانانِ نازنین من برای تدبیر امری حیاتی راهی
این روزها شدیداْ گرفتاریم. شاید مجالى فراهم شد و در این روزهاى آتى باز سرى بدین پهنهی پریشان زدیم. عجالتاْ مترددین این دیار نکتهاى را
عجالتاً این چند عکس را از پراگ داشته باشید تا بعد!
این یکى دو روز از بابِ خللى که در کارِ ارکانِ سرور پدید آمده است، ساکنان بارگاه سلطان سرگردان شده اند. بارى امید هست که
بابا فردا تولد قبله عالم است. کارى بکنید!
چون نقش غم ز دور ببینى شراب خواه تشخیص کرده ایم و مداوا مقرر است براى دل صاحب سیبستان که فقط گاهى اوقات دلتنگ قبله