قبله عالم ویران شد
بابا داریم بیچاره مى شیم. دو روز تاج و تخت را رها کردیم به عشق ظهیرالملکوت. بدبخت شدیم!
بابا داریم بیچاره مى شیم. دو روز تاج و تخت را رها کردیم به عشق ظهیرالملکوت. بدبخت شدیم!
الساعه که خبر سفرِ این سویِ فرنگ قبلهی عالم در افواهِ عالمیان افتاد، دیدهی مبارک همایونی به مرقومهی جواهرآسای ولیعهد بارگاه منور گردید که خبر
عنقریب، چنانچه گردش کواکب بر وفق مراد باشد و ساعات به سعادت سپری گردند و قضای آسمانی موافق تدبیر همایونی شود، قبلهی عالم راهی دیار
حلقهی ملکوت از آنچه که مینماید وسیعتر است. گروهی از ساکنان بارگاه مقدسه هنوز ظهور اختیار نکردهاند. باری چندان که اقتضای حکمت است، شماری از
نوشتهای بر دیوار یک کلیسا در ایرلند شمالی در توضیح سرچشمهی نفرت و عدم تسامح: «اگر ما نیز آنجا که آنها زاده شدهاند به دنیا
«آنگاه خورشید سرد شد و برکت از زمینها رفت و سبزهها به صحراها خشکیدند و ماهیان به دریاها خشکیدند و خاک مردگانش را به خود
اخوانِ نازنینم میگفت که: «من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد آهنگ است بیا ای خسته خاطر دوست! ای مانندِ
یعقوبوار واسفاها همی زنم دیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست گاهی اوقات عشق چنان بالا میرود که دیگر حتی خیال معشوق هم در ضمیر عاشق نمیگنجد.
الآن داشتم وبلاگ ساغر ارغوان را مرور میکردم به یادداشتی برخوردم دربارهی رضا رویگری که کلی خاطره را برایم زنده کرد. این نوار «از عشق
گفت:«احوالت چطور است؟» گفتمش: «عالی است مثل حال گل! حال گل در چنگ چنگیز مغول!» (از: قیصر امین پور – به نقل از ساغرِ ارغوان)
این شعر که عنوانش «ای همان احساس دیرین» است، شعری از شهزادهی سمرقندی، ماوراءالملکوتِ ماست. خوشا به سعادتش که عشق را اینگونه تجربه میتواند کرد!
سینهی صافی گرفتم پیش چشمِ روزگار تا در این آیینه هر کس خود چه انگارد مرا یادِ آن فرزانهی آزرده خاطر خوش که گفت خامشی
بیگناهی کم گناهی نیست در دیوانِ عشق یوسف از دامانِ پاکِ خود به زندان رفته است!
تنها غبار است اینجا. هیچ جا را نمیتوان دید. چشمخانهها تهی، دلها خالی از شور، خردها خاموشاند. رنجِ اینها استخوان میسوزد، ولی نقدِ حالِ ما
هوا بد است تو با کدام باد میروی؟
در یادداشتِ اخیری که دربارهی برنامهی آیتیوی۱ نوشته بودم، متذکر شدم که خیلی از افرادی که مورد مصاحبه بودند، در زبانِ انگلیسی مشکلات بزرگی دارند.
صد ره به رخِ تو در گشودم من / بر تو دلِ خویش را نمودم من جانمایهی آن امیدِ لرزان را / چندان که تو
دو ساعت پیش با مقیمانِ بارگاه سخن میگفتم که به وین رفته بودند تا ساکنانِ آن دیار را که از جملهی اصحابِ حلقه هستند زیارت
این ضربالمثل مشهور در این دههی اخیر در کشورِ ما مصداق عینی پیدا کرده است. اصلاً معلوم نیست شاکی چه کسی است و متهم چه
در وفای عشقِ تو مشهور خوبانم چو شمع / شب نشینِ کوی سربازان و رندانم چو شمع روز و شب خوابم نمیآید به چشم غمپرست
ساعتی پیش شبکهی سوم بیبیسی برنامهای را نشان میداد با عنوان Fault Lines که جان مک کارتی روایتی از ایران بعد از انقلاب داشت. جالبتر
هر وقت که از دیدن عبارات سلطانی و سخنانِ خاقانی در اینجا یکه خوردید و با خود گفتید که عجبِ وبلاگنویسِ خودخواه و خودشیفتهای است
مدتی است که گرمای بیسابقهای اروپا و لندن را فراگرفته است. شهری که هیچوقت گرمایی چنین طاقتفرسا را ندیده است، گویی آتشِ کویر بر سرِ
چنان که پیشتر گفته بودم برای نقدِ کتاب که بخشی از نمرهی پایان ترم درس روابط بینالملل بود، کتاب «آیا چه خطا رفت؟» از برنارد
چه جای شکر و شکایت ز نقشِ نیک و بد است چو بر صحیفهی هستی رقم نخواهد ماند دوستی دیشب میگفت: «بر و بحر فراخ
کامپیوترِ من دوباره آن ایرادِ سختافزاری قبلیاش گریبانگیرم شده است و هر چند دقیقهای یک بار ناگهان به توقف کامل میرسد و ناچار باید خاموشش
بی نازِ نرگسش سر سودایی از ملال همچون بنفشه بر سر زانو نهادهایم عمری گذشت تا به امید اشارتی چشمی بر آن دو گوشهی ابرو
خاقانِ جم اقتدار را امشب اگر چه بر خاطر غباری هست، ارادتِ همایونی بر این تعلق گرفته است که در بسطِ حدودِ سلطنت و تزیینِ
گاهی اوقات پیش میآید که احبابِ شفیق از اکنافِ عالم طی استفساراتی ملامتگرانه میپرسند که قبلهی عالم این مایه وقت را برای تحریر و توشیح
نکهتِ گل را چه کنم ای صنم بویی از آن پیرهنم آرزوست
این روزها در تدارک ارزیابی پایاننامهی فوقلیسانسم هستم. یکی از استادانی که خواهم داشت جان کین است که از اساتید طراز اول دانشگاه ما محسوب
دیشب که با کیانوش صحبت میکردم مرا به یاد شهریار کوچولو انداخت. گفتم چقدر مصداق دارد که در بابِ این سلطنتی که ما در ارض
بالاخره نقدِ کتابم را تمام کردم تا فردا به عنوان بخشی از ارزیابی نمرهی پایان ترم به استادم تحویل بدهم. برنارد لوییس کتابی دارد با
گربه ایرانی پرسیده است که هیچستان کجاست؟ هیچستان اصلاً وجود ندارد! وزیری، از زمرهی احبابِ نازنینی که به سرزمین ملکوت تردد میکند، چون خودش وبلاگ
مسیحا امروز به من میگفت چرا چیزی ننوشتهام. جدای اینکه این روزها شدیداً گرفتار درس و مشق و تکلیف و مقالهام، بعضی اوقات سکوت هم
امروز که از حوالی بنایِ بنگاهِ خبرپراکنیِ علیهی مخدره الیزابت دوم عبور کردیم، صاحب هیچستان از بابِ مزاح و ایضاً تعظیم رو به قبلهی عالم
سخنان تازهی خاتمی را خواندم. خاتمی در چند مورد وارد حوزهی تحلیل فلسفی و سیاسی شده بود که به اعتقادِ من جای بحث بسیار دارد.
بحثِ نزاعِ تمدنها و اسلامِ سیاسی موضوع سخنرانیهای دیروز و امروز کلاس بود. وقتی که دربارهی دموکراسی و رأیگیری صحبت میکردیم، بچههای آمریکایی کلاس تصویر
شاید بسیاری از شما صدای پرویز مشکاتیان را نشنیده باشید. پرویز نخستین بار در کنسرت فستیوال موسیقی روح زمین، وقتی که لحظهی دیدار را بداهتاً
تکرار همهی سخنانِ پیشینم، از زبان گابریل گارسیا مارکز: «اگر تکهای زندگی میداشتم نمیگذاشتم حتی یک روز بگذرد، بی آنکه به مردمی که دوستشان دارم