سیاستِ جهانی
دارم از داخل بخش کامپیوتر دانشگاه اینها را مینویسم. امروز بقیهی بحث سیاسی را ادامه دادیم و رویکردِ رئالیستی ولفوویتز، کندولیزا رایس و رامسفلد را
دارم از داخل بخش کامپیوتر دانشگاه اینها را مینویسم. امروز بقیهی بحث سیاسی را ادامه دادیم و رویکردِ رئالیستی ولفوویتز، کندولیزا رایس و رامسفلد را
کسی گفت که من عاقلم یا عاقل شدهام؟ اشتباه فرمودید! نه عزیزِ من! به این سادگیها نمیشود. اگر برگردم بدجوری برمیگردم. انتهای ارتداد میشود. نه
امروز من چقدر کار کردم. چقدر امروز پرنور بود و خرّم. باورم نمیشود که بعدِ آن همه غم، بعد آن همه اشک و خون این
ساعتی پیش به نوای قطعهی ویلن رومنسِ شمارهی ۲ بتهوون رضایت داده بودم که الآن ایمیلی از ندا برایم آمد که چیزی را از آلبومِ
داشتم دوباره یادداشت کیوان را میخواندم. جایی نوشته بود از کسانی که به این «شهر شلوغ» آوردهام. من ملکوت را شلوغ نمیدانم و شلوغ هم
امشب بس که عباس زیر گوشم امید و طرب را زمزمه کرد هوس کردم آهنگی را روی صفحه بگذارم که زمین تا آسمان با موسیقیهای
خیلی وقت است که در پیِ این ترانه بودم. برای بغضهای امشبی که گذشت، کوچهسارِ شب را میگذارم روی صفحه. دستِ پری خانم درد نکند
عمری را به پرسه زدن در کهکشان بیکرانِ جبروت و ملکوت گذراندم. چنان شریعت را در قیامت غرقه کرده بودم که میان تنزیل و تأویلم
فیلمِ مصاحبهی قدیمی از شجریان را با تلویزیون ایرانیان برلین تماشا کنید: مصاحبه شجریان
از آنجایی که دایرهی اراضیِ ممالکِ محروسه در دیارِ جنتمثال و خلدآسای ملکوت رو به گسترش است و دامنهی فتوحات، سرحدات ربعِ مسکون و پنج
وقتی که هستی، انگار نبضِ جهان با تمامِ هیبتش در شقیقههای من میتپد. گویی خونِ بهاران با خروش و صلابت در من جاری است و
من این سورهی انشراح را خیلی دوست دارم. هر وقت این سوره را میخوانم موهای بدنم راست میایستد. مهرداد شوقی هم این را خیلی زیبا
حلقهی ملکوتیان همین طور به تدریج بر اولاد و احفادش افزوده میشود. این سرّ سخن است که آنگاه که مایهور باشد، جهانگیر میشود: همه آفاق
دیگر تقریباً تمام شده است. اگر به پایین بخش لینکها، جایی که لوگوی صفحه را آوردهام نگاه کنید یک منوی دراپداون خواهید دید به نام
بسیار آزار دهنده است برای من که بخواهم جوری رفتار کنم و سخن بگویم که با خلقیات من ناسازگار باشد. آدم با هر کس که
امروز بس که پریشان بودم و مهجور، مسیحا و ماهمنیر، چون پرستارانی که رنجورِ تبآلودی اسیر بستر را تر و خشک میکنند مرا به سخن
دوستی به دنبال کار «قاصدک» که شجریان با مشکاتیان اجرا کرده است تقاضای لینک این فایل را کرده است. این فایل هم در سلسلهی همان
خاتمی را با همین دو واژه میتوان فهمید: لبخندها و اشکها. لبخندهای پیروزمنشانه و دلبرانه و اشکهای موقعِ انتخاباتِ دوم. راستی کارگردان فیلم اشکها و
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بیدادگری آمد و فریاد رسی رفت
به همت و لطفِ محسن، صاحبِ ساعت صفر، صفحهی ترانههای ماندگار به حیات برگشت. خدایاش اجر و عزت دهاد محسن را که دل و جانِ
حلقهی ملکوتیان رو به رشد و بسط است. الآن با عباس معروفی صحبت میکردم که تازه سایتش را راه انداخته است با نام «خانه هنر
وقتی حکایت کمبود فضای هوست را برای ترانههای ماندگار نوشتم، دو تن از دوستانِ وبلاگی پیشنهاد دادند که فضای خودشان را در اختیار قرار میدهند
آیا فلسفه از متنِ دین برمیآید یا میتوان برای دین یک نظامِ فلسفیِ مدوّن پیریزی کرد؟ آیا دین و فلسفه قابل جمعاند؟ آیا میتوان فلسفه
بدون تو زمان از حرکت میماند. وقتی که نیستی، نظامِ عالم به هم میخورد. خوردن و خفتن و کار کردن از معنا میافتند. امروز من
بخش ترانههای ماندگار که شامل ترانههای هایده بود، مدتی است که از روی سایت غایب است. دلیلش هم این است که روی سایت فضای کافی
الآن ناگهان هوس کردم سری به رادیو درویش بزنم. تصادفاً آواز شهرام ناظری میآمد. نمیدانم چه شد که این بار احساس ناهماهنگی و سردی عجیبی
این غزلِ حافظ که اکنون آهنگ صفحه است، یعنی صبح است ساقیا، غزلی است که به قول کاتب کتابچه، که این نکته را کشف کرده
یادم هست که زمانی در همین پهنهی ملکوت گفته بودم که به گمانِ من آدمِ عاشق، خود محور است. نه به معنایی مذموم که رایحهی
بازار نامهنگاری حسابی داغ شده است. ابراهیم نبوی هم گویی طنزش جایش را به سیاست داده است. این دفعه نامهی بعدی او به خاتمی دربارهی
دیشب، به گفتهی مسیحا، در این هوای گرم و تابستانی لندن، طوفانی در جانم به پا شد از یادآوری خاطراتی که جان را میخلید. طفلک
تو عجب تنگهی عابر کشی ای معبرِ عشق که به جز کشتهی عاشق نکند از تو عبور! سخن برای گفتن و بغض برای شکستن بیشمار
این تصنیف «ملکا ذکرِ تو گویم» که شجریان خوانده است از آن تصنیفهایی است که برای من خاطرات دانشکدهی ادبیات را زنده میکند. آن مکث
دوستی از حال سایه پرسیده بود و گفته بود که شنیده است او بیمار است. همین الآن با آلما صحبت کردم و احوال سایه را
عشق به اختیار نیست. آری: کس دل به اختیار به مهرت نمیدهد دامی نهادهای و گرفتار میکنی ولی عاشقان گاهی اوقات انتخاب هم میکنند: انتخابِ
خسرو ناقد مطلبی نوشته است که در نشر دانش آمده است به عنوان «متفکران مسلمان و مدرنیسم». شاید اینجا چندان جای آن نباشد که از
زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت کآنکه شد کشتهی او نیک سرانجام افتاد هر دمش با منِ دلسوخته لطفی دگر است این گدا بین
خسته میشوم از اینکه فسفرِ مغزم را برای نقد و شرح سیاست بسوزانم. بارها گفتهام که این کارها از من نمیآید ولی نظرِ خودم را
مهدی نازنین، صاحبِ سیبستان، پاسخِ نامهای را که سروش به خاتمی (نامه خاتمی به دکتر سروش) نوشته است آورده است. من در سایتهای خبری اثری
شاد بودن و زندگی از نگاهِ روزنامه همشهری که حالا مدیریتش عوض شده است: به جسمتان توجه کنید: برقصید! گزارش ایندیپندنت را هم درباره خاتمی
دوستی یادداشتی نوشته است پای یکی از مطالبِ پیشین دربارهی نامهی گروهی از وبلاگنویسان به وزیر پست و تلگراف و تلفن. ناگهان به یاد این