که از هر رقعهی دلقش هزاران بت بیفشانی
در این یکی دو هفتهی گذشته سر کلاس دانشگاه بسیاری از تئوریهای سیاسی معاصر را که زیربنا و اساس دولتها و کشورهای روزگارِ ماست مورد
در این یکی دو هفتهی گذشته سر کلاس دانشگاه بسیاری از تئوریهای سیاسی معاصر را که زیربنا و اساس دولتها و کشورهای روزگارِ ماست مورد
عباس معروفی در دفاع و ابراز همراهی با نویسندگانِ ایران که روز خبرنگار میخواهند قلمهایشان را زمین بگذارند، وبلاگی عمومی بر پا کرد تا همهی
مایه خرمی و خرسندی عمیقِ قبلهی عالم است که ساکنِ صاحبجاهِ ارضِ ملکوت، کاتب کتابچه، تمامی آنچه را که در ضمیرِ منیر سلطان میگذشت، به
دمِ صبحی، به سرم زد نواری را که امین برایم از آمریکا فرستاده بود گوش کنم. مجموعهای است از کارهای تنبور استاد امیر حیاتی از
خیلی اوقات حکایت ما این است که: چه شکایت از فراقت که نداشتم و لیکن تو چو روی باز کردی درِ ماجرا ببستی آدم عاشق
داشتم نگاهی به سایت بنیاد اسماعیل خویی میکردم. داخل یکی از صفحات متوجه چیز جالبی شدم. از هر کسی که اسم برده بودند اولِ اسمش
جمشید برزگر فرموده است: «نوشته حسین درخشان و توضیحات صاحب ارض ملکوت، و از آن مهم تر، یادداشت قبلی همایونی با عنوان “رجعت طربستان و
میخواستم بخوابم یکی دو ساعتی که دیدم حسین درخشان کنجکاویاش دربارهی حلقهی ملکوت گل کرده است و با انگشت به ذاتِ مقدس همایونی اشاره کرده
دارم داستانی را میخوانم که از سرِ شب مشغولم کرده است. از میانهی کتاب هم رد شدهام. ناگهان خون به مغزم دوید. باید اینها را
مگر ما جز تو چیزی میخواستیم یا میخواهیم؟ خودت میدانی که میان این بازارِ پرغوغا اگر با تو نباشم یکسره مغبونم. حافظ هم که گفته
چند نکتهی مهم: ۱. امروز از مددِ مشارکت اهالی ارضِ ملکوت، در راستای سیاست توسعهی آستانهی مبارکه، فضای سایت را افزایش دادیم و فایلهای طربستان
همین را میخواستی؟ که روز و شب در هوایت بیقرار باشم؟ هستم! تو که میدانی. صدای تارِ لطفی و آوازش بیخودم میکند. لطفی میخواهد صوفی
دوست داشتن حتی اگر عادت شود، باز هم خوب است. اصلاً عشق تبدیل به عادت نمیشود. عشق خصلتش این است که حرکت میکند و هر
بالاخره کتابی را که قرار است نقد کنم انتخاب کردم. خیلی دودل بودم که چه کتابی را باید انتخاب کنم. دربارهی این یکی هم چندان
دارم سعی میکنم لینکدونی درست کنم. نمیدانم میشود یا نه. انگار درست کار میکند. همین طوری برای امتحان چند تا لینک را گذاشتهام تا مدتی
لندن وقتی بارانی باشد، لندن است. الآن دارم چند تا کار را با هم میکنم. صدای بنان از توی بلندگوهای کامپیوتر میآید. از توی تلفن
حق و آزادی را راحت میتوان توصیف کرد و دربارهی آنها قلمفرسایی نمود. تنهایی جایی که میخواهی حقِ اینها را ادا کنی کار دشوار است.
مطلبی را که دربارهی واکنش کدیور به انتشار مصاحبهاش از رادیو فردا نوشته بودم، واکنشهای جالبی دریافت کرده است. خودم هم جایی پای مطلب قبلی
ولیعهدِ بارگاه، صاحبِ حضور خلوتِ انس از پراگ مراجعت کرد. موسیقی صفحهاش هم عوض شد. من حیران ماندهام که میان ادبیات انتقادی، ادبیات سلطانی و
حکایت اصلاحطلبانِ ترسو خیلی جالب است. محسن کدیور برای اینکه آلودهی اطلاعرسانی جهانی نشود و دوستان محافظهکارش ملامتش نکنند، در واکنش به انتشار مصاحبهاش با
عاشقی یعنی ترکِ حیلت. یعنی فارغ از سودای سود و زیان فقط دوست داشته باشی. اینجور نیست که اصلاً نتیجه نداشته باشد. اگر بخواهی به
دیروقتی است که آنجور که دل میخواهد مویه سر ندادهام که: نمازِ شامِ غریبان چو گریه آغازم به مویههای غریبانه قصه پردازم من از دیار
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد نالهها کرد در این کوه که فرهاد نکرد آخر: گلِ گلدونِ من شکسته در باد .
صبح روزگارانِ تارِ ما بس دیر مانده است و در این ظلمات که امید کورسویی هم در این تباهیها نمیرود، روزگاری دلِ دیوانه را به
در پیِ مطلبی که مدتی پیش برای سخنان خسرو ناقد در خصوص سید حسین نصر نگاشته بودم، ناقد در صفحهاش در بخش نامهها مطلب را
امروز سومین قرارِ وبلاگنویسان لندن بود و افرادی که تا به حال نیامده بودند هم آمدند. مجتبی، جاوید، مهرداد عارف ادیب، سروش، مهدی (صاحب وبلاگ
این آوازِ شجریان را که تصنیف «مرا عاشقی شیدا» را خوانده است، از وبلاگ چشمه نوش گرفتم و آوردم به اینجا. این تصنیف را که
از سخنرانیِ امشب سروش برگشتهام با عنوانِ «برای ایران و اسلام». چندان دست و دلم به نوشتن نمیرود که شرحی از آنچه رفت بازگویم. تنها
هیچ میدانی چرا چون موج در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم زانکه بر این پردهی تاریک آنچه میخواهم نمیبینم و آنچه میبینم نمیخواهم!
نایبالسلطنهی ارضِ ملکوت! مباد که آه این جگر سوخته از دل برآید! سلطان را خاطری هست آینهوار. با او از در درپیچیدن در میایید. رفعِ
ولیعهدِ ممالکِ محروسه و نایبالسلطنهی معظمهی ارضِ ملکوت، کاتبِ شکرافشانیهای «حضورِ خلوتِ انس»، بس که حدیث آزردهخاطری و پریشانی ما را شنید و فریادهای خاموش
داشتم الآن نامهی بهنود (با اجازه . . .) را در واکنش به نامهی سروش به خاتمی میخواندم. آرام و با تأنی تا به آخر
خیلی دشوار است که وقتی سخن از عمقِ وجودت میجوشد و خروشان سودای روان شدن دارد، جلویاش را مسدود کنی. پرهیز از نوشتن و دوری
دیروز که با استادمان میخواستیم برویم بریتیش میوزیم، حضرت استاد هوس فرمودند که از آکسفورد استریت تا موزه را قدم بزنند. چون حضرتِ استاد در
من نمیدانم این همه تفاوتِ ره برای چیست؟ خاطرم هست که وقتی هنوز ایران بودم، گاهی با مهرداد شوقی، که همدم و همدلِ خیلی از
آدمالشعرای ما که از میهمانانِ ارضِ ملکوت و ساکنان سرزمینِ سلطان صاحبقران است، بعد از کلی سلام و صلوات پرسیدهاند که آن شعر تدفینِ سالها
اصحاب رادیو فردا دربارهی این ماجرا با من مصاحبه کردند که نظرِ این صاحبنظر (!!) را در این مورد بپرسند. گفتم که شاید حسین درخشان
این هم از این شازده پسر: لحظهی دیدار.
یک ماهِ دیگر درست یک ماهِ دیگر یک سالِ دیگر را دفن خواهم کرد اگر روزگارِ مرده دوست تا آن زمان به خاکم نکرده باشد.
وقتی صفحهی ایگناسیو و ترزا را شتابزده بر پا کرده بودم، چندان دقت نکرده بودم چقدر شباهت دارد رنگ این دو صفحه به رنگ صفحهی